X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal

دارالصابرین بم تاریخچه با قدمت ومهد دلیرمردان وعالمان مکتب تشیع وشهیدان همیشه شاهد" شهدا بر ما حمدی بخوانید همانا شما زنده اید ما مرده - آرشیو 1395/10
دارالصابرین بم تاریخچه با قدمت ومهد دلیرمردان وعالمان مکتب تشیع وشهیدان همیشه شاهد" شهدا بر ما حمدی بخوانید همانا شما زنده اید ما مرده - آرشیو 1395/10
<-Description->

قم درواره ونقطه آغازین مکتب انسان ساز و ولایت مدار ایران عزیز اسلامی

سه شنبه 28 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

واژه: شهرهای اسلامی، قم، القاب قم، حضرت معصومه سلام الله علیها، تاریخ قم، اماکن متبرکه قم

تاريخ قم به قرن‌ها پيش از اسلام می‌‌رسد. با ورود اسلام و تشيع به ايران، قم مهد تشيع شد و چنان كه امام هفتم علیه السلام فرمود: "قم، آشيانه خاندان پيامبر و پناهگاه شيعيان ايشان است." در اين شهر بسياري از فرزندان ائمه اطهار علیهم السلام مدفونند كه در رأس آنها حضرت معصومه سلام الله علیها قرار  دارد.

وجه تسمیه قم:

اقوال مختلفي در اين مورد وجود دارد كه به بعضي از آن ها اشاره می‌‌شود:

قم را قمسارة بن لهراسب بنا كرد و نام قم از قمساره گرفته شده است.
پيامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج، ابليس را ديد كه در آن جا (قم) نشسته و سر به زانو نهاده است، پس فرمود: "قم، يا ملعون؛ اي ملعون، برخيز".  از آن به بعد سرزمين قم را ـ كه به "ارض جبل" مشهور بود ـ‌ قم ناميدند.
حمزة اصفهاني می‌‌گويد: چون اعراب اشعري به قم آمدند در اطراف قم در خيمه‌هايي از مو، ساكن شدند. آنان در صحرا، هفت دِه ساختند به نام‌هاي:  ممجان، قزدان، مالون، جمر، سكن، جلنبادان و كُميدان. چون اين هفت ده وسعت يافت و به يكديگر نزديك شد از نام‌هاي هفت ده، نام قريه كميدان را برگزيدند و به مجموع اين هفت ده، كميدان گفتند. پس از مدتي آن را به اختصار "كُم" ناميدند. مؤلف تاريخ قم، وجه تسميه حمزه را نمی‌‌پذيرد و دليل می‌‌آورد كه هم نام قم به تنهايي و هم نام كميدان به تنهايي ـ هر دو با هم ـ در قديم شنيده شده است.
وجود آب رودخانه اناربار، باعث شد كه مردم در اين ناحيه، تمركز يابند به طوري كه نوشته‌اند: قم مجمع آب‌هاي اناربار بود و به سبب گياه و علف،  صحرانشينان و چوپانان احشام خود را در آن جا رها كردند و خيمه‌ها و خانه‌ها ساختند، خانه‌هايي از چوب و گياه. آن خانه‌ها را "كومه" ناميدند بعد تخفيف دادند و گفتند: كم و بعد آن را معرب گردانيدند و گفتند: قم، چرا كه در لغت عرب گودال‌هاي پر آب را "قمقمه" می‌‌گويند و چنين گودال‌هايي در اين ناحيه، فراوان بود. لذا نام قم بر اين شهر تثبيت شد.
بعضي گفته‌اند: در مقابل تيمره (ديمره) و برق رود، چشمه‌اي قرار داشت بسيار پر آب، كه به آن "كُب" می‌‌گفتند و آبي كه در زمين قم جمع می‌‌شد از اين  چشمه بود. رودخانه‌اي كه در آن چشمه می‌‌آمد "كُب رود" نام داشت. سپس كب رود معرب گشت و "قمرود" ناميده شد و آن محل را به مناسبت نام آن رودخانه، قم گفتند.[۱]
القاب قم[۲]:

(مقصود لقب‌هائي است كه در عصر اسلامی ‌‌بر آن اطلاق شده است)، قم از شهرهايي است كه لقب‌هاي متعدد به آن داده شده است و اين لقب‌ها مانند لقب‌هايي كه به ديگر شهرهاي اسلامی ‌‌داده‌اند مفهوم ديني و مذهبي دارد. آن چهار القاب قم در آثار نويسندگان از دوره مغول به بعد به نظر نويسنده رسيده عبارت است از:

دارالمؤمنين، دارالعباده، دارالموحدين، خيرالمدقدمين (از يك سند جغرافيايي)، دارالعلم، خاك فرج، مدينه المؤمنين‌، بلده المؤمنين، دارمدينه المؤمنين. (لقب اخير در نوشته‌اي به مهر و امضاي شاه سلمان صفوي ديده شده و داراي معني صحيحي نيست) پاره از القاب مزبور، به شهرهاي ديگر غير از قم نيز اطلاق شده است.[۳]

موقعیت جغرافیایی قم:

استان قم با وسعتى در حدود 11238 كيلومتر مربع در بخش مركزى ايران واقع شده است. اين استان از طرف شمال به استان تهران، از شرق به استان سمنان، و از جنوب به استان اصفهان و از طرف جنوب غربى تا شمال غربى به استان مركزى محدود مى‌گردد.

اين استان كمتر از يك درصد كل مساحت كشور، بيست و هشتمين و در واقع كوچكترين استان كشور محسوب مى شود. ارتفاع مركز شهرستان از سطح دريا 928 متر و ارتفاع بلندترين نقطه استان در مناطق كوهستانى، (كوه وليجا) با 3330 متر ارتفاع و پست‌ترين نقطه آن در حاشيه درياچه نمك قم حدود 700 متر است.

استان قم از نظر تقسيمات كشورى در سال 1379 داراى يك شهرستان، 4 بخش، 5 شهر و 9 دهستان و 936 آبادى بوده كه از اين تعداد 356 آبادى داراى سكنه و 580 آبادى بدون سكنه بوده است.

قم در احادیث:
سلام بر مردم قم: قال الصادق علیه السلام: سلام الله على قم يستسقى الله بلادهم الغيث و ينزل الله عليهم البركات و يبدل الله سيأتهم حسنات، هم  اهل ركوع و سجود و قيام و قعود، هم الفقهاء العلماء، اهل الدرايه والروايه و حسن العباده.

امام صادق علیه السلام فرمودند: سلام بر مردم قم، خداوند شهرهاى آنان را با باران سيراب مى‌كند، بركت‌ها را بر آنان نازل مى‌كند، و بدي‌هاى آنان را به خوبى تبديل مى‌كند، آن‌ها اهل ركوع و سجود و قيام و قعود هستند. آنان فقيه و دانشمند هستند. آنان اهل درك حقايق و روايت و عبادت نيكو هستند.[۴]

قم پناهگاه فاطميان: قال الصادق علیه السلام: اذا اصابتكم بليه و اناء فعليكم بقم فانه مأوى الفاطمين؛ امام صادق علیه السلام فرمودند: زمانى كه رنج و زحمت و گرفتارى به شما روآورد، به قم روى آوريد، زيرا قم پناهگاه فاطميان و محل آسايش مؤمنان است.[۵]
دعوت و حركت از قم: عن ابى الحسن الاول علیه السلام قال: رجل من اهل قم يدعوا الناس الى الحق يجتمع معه قوم كزبر الحديد لاتزلهم الرياح العواصف  ولايجبنون و على الله يتوكلون والعاقبه للمتقين.

امام على علیه السلام فرمودند: مردى از قم، مردم را به سوى حق دعوت مى‌كند، گروهى با او همراه مى شوند كه همانند پاره‌هاى آهن هستند، كه بادهاى تند آنان را نمى‌لغزاند و از جنگ خسته نمى‌شوند. به خدا توكل مى‌كنند و عاقبت خبر براى پرهيزكاران است.

مردم قم همراه مهدى علیه السلام: عن عفان البصرى عن ابى عبدالله علیه السلام قال لى: اتدرى لم سمى قم؟ قلت: الله و رسوله و انت اعلم قال: انما  سمى قم لان اهله يجمعمون مع قائم آل محمد صلوات الله عليه و يقومون معه و يستقيمون عليه و ينصرونه.

عفان بصرى مى گويد: امام صادق علیه السلام به من فرمود: مى‌دانى چرا قم ناميده شد؟ گفتم: خدا و پيامبرش و شما آگاه‌تريد. فرمودند: قم ناميده شد چون اهل آن با قائم آل محمد صلی الله علیه و آله همراه مى‌شوند و با او قيام مى‌كنند و او را يارى مى‌كنند و استوار خواهند بود.[۶]

برترى مردم قم: قال ابوالحسن علیه السلام: ان للجنه ثمانيه ابواب و واحد منها لااهل قم و هم خيار شيعتنا من بين ساير البلاد خمرالله تعالى ولايتنا فى  طينتهم.

امام هفتم علیه السلام فرمودند: بهشت داراى هشت در است و يكى از آن‌ها براى مردم قم است، و آنان در ميان مردم ساير شهرها بهترين شيعيان ما هستند، خداوند ولايت ما را در طينت آنان قرار داد.[۷]

ستمگر در قم: قال الصادق علیه السلام: ان لعلى قم ملكا زفرف عليها بجناحيه لايريدها جبار بسوء الا اذابه الله كذوب الملخ فى الماء.

امام صادق علیه السلام فرمودند: براى قم فرشته‌اى است كه بال‌هايش را بر آن گسترده است، هيچ ستمگرى قصد آزار قم نمى‌كند مگر اين كه خداوند او را ذوب مى‌كند همانند ذوب شدن نمك در آب.[۸]

قال الصادق علیه السلام: «انّ المَلائِكَة لتَدْفَعُ البَلايا عَنْ قُمْ وَ اَهْلِهِ وَ ما قَصَدَهُ جَبّارٌ سوءالا اِلّا قَصَمَهُ قاصِمْ الجّبارين»؛ فرشتگان خدا، همواره بلاها و خطرات را از قم و اهل آن برطرف مى‌سازند و هيچ ستمگرى، قصد نابودى قم را نمى‌كند مگر اين كه خداوند نابودش مى‌سازد.[۹]
قال على علیه السلام: «سلامُ اللّه عَلى اهلِ قُمْ وَ رَحْمَةَ اللّه على اهل قُمْ... هُمْ اهلُ رُكوُع وَ خُشوُع وَ سُجوُد وَ قيام وَ صيام هُمُ الفُقَها العُلَما الفهماء هُمْ  اهلُ الديّنِ والولايَةِ وَ حُسْنِ العبادَةِ، صَلواتُ اللّه عَلَيْهم وَ رَحْمَةُ اللّهِ و بَركاتُه».

سلام خدا بر مردم قم باد و رحمت خدا بر آنان باد، آنان اهل ركوع و سجود و خشوع و نماز و روزه‌اند، آنان فقيهان و عالمان و هوشمندان هستند، آنان ديندار و دوستدار خاندان پيامبر و اهل عبادت‌هاى شايسته هستند درود خدا و رحمت و بركات او بر مردم قم باد.[۱۰]

قال الصادق علیه السلام: «الا انَّ قُمْ حَرَمى وَ حَرَمَ ولْدى مِنْ بَعْدى»؛ بدانيد كه قم، حرم من و حرم فرزندان پس از من است.[۱۱]
قال الصادق علیه السلام: «اذا اصابَتْكُمْ بَلِيَّةٌ وَ عِنا فَعَلَيكمْ بِقُم فَاِنَّهُ مَأْوى الفاطميّين»؛ آن گاه كه بلاها و مشكلات به شما روى كرد، به شهر قم روى آوريد كه قم جايگاه امن فرزندان فاطمه سلام الله علیها است.[۱۲]
قال على ابن موسى الرضا علیه السلام: «اِنّ لِلجَنَّةِ نَمانَيِة ِ اَبوْاب ولِأهْل ِ قُم واحِدٌ مِنْها فَطوبى لَهُمْ ثُمَّ طُوبى لَهُمْ ثُمَّ طوُبى لَهُمْ»؛ بهشت هشت در دارد كه يك در از آن ها ويژه مردم قم است. خوشا به حال آنان - خوشا به حال آنان - خوشا به حال آنان.[۱۳]
قال الصادق علیه السلام: «تُرْبَة قُم مُقَدَّسَةٌ وَ اَهْلُها مِنّا وَ نَحْنُ مِنْهُمْ لايُريدُهُمْ جَبّارَ الّا عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ... اما اِنَّهُمْ اَنْصارُ قائِمِنا وَ دُعاةُ حَقِّنا»؛ خاك قم مقدس  است و مردم آن از ما خاندان پيامبر هستند و ما نيز آنان هستيم، هيچ ستمگرى قصد آزار مردم قم را نو كند جز آن كه بزودى عقوبت مى‌شود. بدانيد كه مردم قم ياران قائم ما و مبلغان حق ما هستند.[۱۴]
قال موسى بن جعفر علیه السلام: «قُمْ عُشِّ آل محمّد وَ مأوَى شيعَتِهِمْ و... يَدْفَعُ اللّهُ عنهم شر الأعادى وَ كُلُّ شُو»؛ قم خانه آل محمد و جايگاه پيروان آنان است. خداوند شر دشمنان را از شهر قم كوتاه و دفع مى‌كند و هر بدى را از آن دور مى‌سازد.[۱۵]
قال على ابن موسى الرضا علیه السلام: «لُولا القُميّونَ لَضاعَ الدّينُ وَلولا القُميُّونَ لَانْدَرَسَ الِدّينُ»؛ اگر اهل قم نباشند دين اسلام از بين مى‌رود و يا كهنه شده و فراموش مى‌شود.[۱۶]
قال الصادق علیه السلام: «انَّما سُمّىَ قُمْ لِاَنَّ اَهْلَهُ يَجْتَمِعونَ مَعَ قائم آل مُحَمّد وَ تَقيمُونَ مَعَهُ و يَسْتقيمونِ عَلَيه وَ يَنْصُرُونَهُ»؛ قم را به اين جهت قم ناميدند كه مردم آن در كنار قائم آل محمد صلی الله علیه و آله گرد مى‌آيند و در راه او استقامت مى‌ورزند و او را يارى مى‌كنند.[۱۷]
قال الصادق علیه السلام: «وَ ما أَرادَ احدٌ بِقُمْ وَ اَهْلِهُ سُوا الّا اَذَلَّهُ اللّهُ وَاَبْعَدَهُ مِنْ رَحَْمتِه»؛ و كسى اراده بد به شهر قم و اهل قم نمى‌كند مگر آن كه خداوند او را ذليل مى‌كند و از رحمت خويش دور می‌‌سازد.[۱۸]
قال موسى بن جعفر علیه السلام: «رَجُل مِن اَهْل قُمْ يَدعُو النّاسَ الىَ الحَّق يَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوُمٌ كَزُبُرِ الحَديد لايعلمون عَن الحَرْب ولايَجْنُبُونَ وَلايُحَرِّكُهُمُ الرِّياحُ  العَواصِفُ و عَلىَ اللّه يَتَوكَّلوُنَ وَالعاقِبَةُ للمُتَّقين»؛ شخصى از اهل قم مردم را به حق فراخواهد خواند و در اطراف او كسانى جمع مى‌شوند كه چونان قطعه‌هاى آهن مقاومند از جنگ خسته نمى‌شوند و نمى‌ترسند و هيچ باد سركش تندى آن ها را تكان نمى‌دهد و به خدا توكل دارند و عاقبت از آن متقين است.[۱۹]
قال الصادق علیه السلام: «تَكُونُ بَلْدَةُ قُمْ وَأهْلُها حُجَّة علىَ الخلايِق...»؛ قم و مردم قم الگو و حجت بر جهانيان مى‌شوند.[۲۰]
تاريخ شهر قم:

در مورد قدمت شهر قم دو نظريه وجود دارد:

بعضي آن را شهري اسلامی ‌‌می‌‌دانند كه در دوره اسلامي؛ يعني، در سال 83 هجري (زماني كه اعراب اشعري به قم آمدند) بنا شد.
بعضي می‌‌گويند: قم قبل از اسلام بوده، منتها اعراب اشعري در عمران و آباداني آن كوشيدند. بعضي بناي آن را به بهرام گور نسبت می‌‌دهند و برخي  می‌‌گويند: هنگامی ‌‌كه قباد ساساني به نزد هياطله می‌‌رفت، چون به قم رسيد آن را در نهايت خرابي ديد، علت را پرسيد گفتند: در اثر حمله اسكندر خراب شده است. چون قباد برگشت دستور آباداني آن را داد و آن را "ويران آبادان كردكُواد"؛ يعني، خراب و ويران بود قباد آن را آباد گردانيد، نام نهاد. اين نام تا زمان يزدگرد سوم نيز بود.

برخي گويند: تهمورث، سومين پادشاه سلسله پيشدادي ـ‌ نخستين سلسله داستاني ايران به گفته فردوسي ـ‌ آن را ساخته است. برخي سازنده آن را طليحه بن احوص اشعري می‌‌دانند. به هر حال، قرايني در دست است كه از قدمت و سوابق تاريخي قم حكايت می‌‌كند. از آن جمله اين كه، از زعفران قمی‌‌ و نزهتگاه قم در عهد ساساني ياد شده است و فردوسي ـ‌ كه مأخذ شاهنامه او به افسانه‌هاي پيش از اسلامی ‌‌می‌‌رسد ـ سه بار نام قم را در شاهنامه آورده است. دهكده‌ها، آسياب‌ها، رودخانه‌ها، پل‌ها، آتشكده معروف آن در تاريخ قديم قم، همه دلالت بر اين سابقه تاريخي می‌‌كنند.

قرار داشتن شهر قم بر سر راه محورهاي اصلي ارتباطي كشور و عبور روزمره هزاران مسافر از اين شهر و مهاجرت‌هاي ديگر، رشد جمعيت، گسترش كشاورزي، محدود بودن برخي كالاها، مكانيزه شدن كشاورزي، صنايع، وجود حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و بخصوص حوزه‌هاي علمی‌‌ و نيز گسترش صنايع مختلف در اطراف قم از عوامل مهاجرت و اهميت اين شهر در سطح كشور است.

قم در ادوار مختلف، گاه توسعه يافته و گاه به عللي، چون قحطي، بيماريهاي مْسري و جنگ از جمعيت خالي شده است. در تواريخ نوشته‌اند كه، قم پيش از اسلام شهري زيبا و بزرگ بوده است. به هنگام حمله مسلمانان به ايران، هزاران سپاهي از قم در جنگ قادسيه و نيز در جنگ نهاوند به سرداري شرزاد شركت داشته‌اند.

قم چنان آباد بوده است كه از يك ده، چهار هزار مرد بيرون آمد كه هر يك خدمتكار، مهتر، نان‌پز و آشپز به همراه داشت. قم در سال 23 هجري به دست ابوموسي اشعري فتح شد. از آن تاريخ به بعد مردم قم به تشيع معروف شدند. در طول زمان، اقوام مختلفي به قم مهاجرت كردند كه از آن جمله اعراب اشعري ـ كه اصالتاً يمني بودند ـ هستند.

در قرون دوم و سوم هجري (در زمان خلفاي عباسي) به ويژه در دوران هارون، مأمون، معتصم، واثق، متوكل، مستنصر، مستين و معتز به علت نافرماني مردم قم از پرداخت خراج و علاقه‌شان به اهل بيت علیهم السلام جنگ‌هاي خونين ر‎‎ ُخ داد. در اين نبردها، سرداران خليفه خانه‌ها و باغ‌ها را خراب كردند و به كشتار مردم پرداختند.

در قرن سوم و چهارم هجري، قم چنان وسعت يافت كه 52 آسياب در آن گردش می‌‌كرده است. در قرن پنجم و ششم، دو سوي قم، بيش از سه ميل (يك فرسخ) فاصله داشت و در دو جاي آن نماز جمعه برگزار می‌‌شد. در سال 616 چنگيز، 6511 هلاكو و يك قرن و نيم بعد تيمور به اين شهر حمله كردند كه البته  برخي حمله تيمور به قم را رد كرده‌اند. در دوره شاهرخ و تركمانان آق قويونلو و قرقويونلو، قم رونق يافت به طوري كه بيست هزار خانه در قم وجود داشت. در دوره صفوي جمعيت قم را، پنجاه هزار تن ذكر كرده‌اند.[۲۱]

اماکن متبرکه قم
حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها، ميدان آستانه؛
امامزاده‌هاي معروف
امامزاده علي بن جعفر (برادر امام هفتم علیه السلام و عموي حضرت معصومه سلام الله علیها، انتهاي خيابان انقلاب (چهارمردان))؛
موسي مبرقع (فرزند بلافصل امام جواد علیه السلام)، خيابان طالقاني، كوچه‌ شماره 59؛
امامزاده شاه جمال، ابتداي جاده اراك؛
شاهزاده احمد، خيابان امام موسي صدر (ميدان الهادي)؛
امامزاده ابراهيم و شاه محمد، ميدان سعيدي، خيابان امامزاده ابراهيم؛
امامزاده شاه جعفر غريب،‌ نزديك مسجد جمكران؛
شاهزاده ابراهيم و گنبد سبز، انتهاي خيابان انقلاب؛
امامزاده هادي و مهدي،‌ نزديك مسجد جمكران؛
شاهزاده زيد و چهل اختران، خيابان طالقاني، كوچه شماره 59؛
امامزاده احمد بن محمد حنيفه،‌ ميدان جهاد، بلوار 15 خرداد؛
امامزاده شاه جعفر، ميدان سعيدي، خيابان امامزاده ابراهيم؛
شاهزاده احمد قاسم، خيابان سميه، ميدان امامزاده احمد قاسم؛
امامزاده سيد علي، ميدان جهاد، بلوار 15 خرداد؛
شاهزاده جمال الدين، ورودي قم از جاده اراك (مقابل كمربندي)؛
امامزاده حمزه و امامزاده احمد، 45 متري عمارياسر، كوچه لب چال؛
چهارتن از فرزندان ائمه اطهار علیهم السلام، حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها؛
چهار امامزاده، فلكه جهاد، بلوار 15 خرداد؛
شاهزاده اسماعيل، خيابان طالقاني، كوچه شماره 82؛
شاهزاده طيب و طاهر، بلوار 15 خرداد، جاده سراجه؛
امامزاده سلطان محمد شريف، خيابان انقلاب، كوچه شماره 17.

طبق تحقيقات به عمل آمده امامزادگان مدفون در قم چهارصد و چهل نفر می‌‌باشند. در ضمن قبور بسياري از علما، شهدا و بزرگان در "مقبره شيخان" ـ خيابان آستانه ـ قرار دارد.

مساجد مهم:
مسجد مقدس صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه شریف جمكران،‌ (كيلومتر 6 جاده قم ـ كاشان)؛
مسجد امام حسن عسکری علیه السلام، چهارراه بازار؛
مسجد جامع، خيابان طالقاني (آذر)، كوچه شماره 73، كوچه مسجد جامع؛
مسجد اعظم، خيابان موزه.
پانویس
 قم در گذرگاه تاريخ، علي‌اصغر پيله وريان.
 سابقاً به همان گونه كه لقب دادن به افراد، به فراخور حالشان معمول بود، لقب دادن به شهرها نيز معمول بود، و اين رسم ضاهراً از دوره مغول  معمول گرديده است. نويسندگان دوره قاجاريه گاهي به شهرهايي از قبيل پاريس و لندن هم، لقب می‌‌داده‌اند.
 تاريخ مذهبي قم، علي‌اصغر فقيهي.
 بحارالانوار، 60/217.
 بحارالانوار، 60/215.
 بحارالانوار، 60/216.
 بحارالانوار، 60/216.
 بحارالانوار، 60/217.
 منتخب الاثر، صفحه 443.
 آينده و آينده سازان، صفحه 40.
 تاريخ قم، صفحه 7.
 بحارالانوار، ج 60، صفحه 215.
 سفينة البحار، ج 2، صفحه 445.
 بحارالانوار، ج 60، صفحه 218.
 بحارالانوار، ج 60، صفحه 218.
 سفينة البحار، ج 2، صفحه 446.
 بحارالانوار، ج 57، صفحه 216، حديث 38.
 بحارالانوار، ج 57، صفحه 215.
 سيد بن طاووس-املهم والفتن، صفحه 38.
 سفينة البحار، ج 2، صفحه 445.
 قم در گذرگاه تاريخ، علي‌اصغر پيله‌وريان.

قم از همان آغاز اسلام مورد توجه ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ بوده است. در مورد این‌که آیا قم یک شهر اسلامی است و یا این‌که قبل از اسلام نیز وجود داشته، سخنان زیادی گفته شده است. «حموی» آنرا یک شهر اسلامی می‌داند. [۱]
اما کسان دیگری، آنرا شهری «قدیمی» دانسته و ادله‌ای نیز ارائه کرده‌اند.
ادله‌ای که دیگران به نقد و بررسی آن‌ها نشسته‌اند [۲] [۳] و اینجا جای بحث از آن‌ها نیست.

ساکنین

از مجموع حوادث مربوط به نفوذ اعراب اشعری در این منطقه که راوی اصلی آن «مؤلف تاریخ قم» است، چنین بر می‌آید که گروه‌هایی از عجمان در این منطقه می‌زیستند.
اما اعراب ، پس از مدتی آن‌ها را از آن نقطه بیرون کرده و از بین برده‌اند. تاریخ قم در اطراف شهر، عجمانى بوده‌اند که عده‌اى از آنها تا مدتها پس از آن نیز زردتشتى باقى مانده‌اند. [۴] [۵] [۶] [۷]
عرب‌هایی که به این منطقه آمدند از «اشعری‌ها» بودند که اصل آن‌ها از مناطق جنوب حجاز بود.
و پس از آمدن « ابو موسی اشعری » به مدینه ، کسان دیگری نیز از جنوب جزیره به مدینه آمده و پس از نفوذ اسلام به عراق ، در کوفه سکنی گزیدند.
بنا به گفته یعقوبی، اکثریت عرب‌هایی که ساکن قم شدند از قبیله « مذحج » و پس از آن، اشعری‌ها بودند. [۸]
در همین زمینه روایاتی نیز وجود دارد که حاکی از وجود عرب‌ها حتی قبل از اشعری‌ها در قم است.
در روایتی آمده که گروهی از موالی ابن عباس در نیمه اول قرن اول هجری به قم آمدند و در آن‌جا ساکن شدند.
همچنین گفته شده که بعد از قیام مختار در سال ۶۷ گروهی از بنی اسد به قم مهاجرت کردند.
و در آن‌جا ساکن گردیدند.

ورود اشعری‌ها به قم
همینطور اشاره به آمدن بنی مذحج و قیس نیز قبل از اشعری به این منطقه شده است. [۹] [۱۰]
یکی از اولین اجداد کسانی که از اشعری‌ها به قم آمدند [۱۱] [۱۲] « سائب بن مالک اشعری » بوده است. بنا به نقل «کلبی» او در کوفه ، «شیخ شیعه» بوده است.
گرایش شیعی او در حد یک «تشیع اعتقادی» بوده و لذا از «عبد الله بن مطیع» والی « عبد الله بن زبیر » می‌خواهد تا « سیره علی (ع)» را در بین آن‌ها اجراء کند، [۱۳] او پس از خروج مختار که به دفاع از خون حسین (ع)، قیام کرده بود به او می‌پیوندند.
و تا آخرین لحظات در کنار مختار، باقی می‌ماند تا این‌که به شهادت می‌رسد. [۱۴] [۱۵]
با این مقدمات، تشیع در خانواده آن‌ها وجود داشته است.
طبعا روحیه ضد «اموی» نیز در آن‌ها بسیار شدید بوده.
بعدها وقتی « عبد الرحمن بن اشعث » بر علیه حجاج شوریده (مؤلف تاریخ قم به اشتباه، او را همراه قیام زید بن علی دانسته و بعد عنوان کرده که حجاج او را دستگیر کرد. در حالیکه بین این دو جریان، نزدیک به چهل سال فاصله است. [۱۶] [۱۷])، «احوص» پسر مالک بن سائب نیز در میان آن‌ها بود و دستگیر شد. اما بعدها، «عبد الله» برادر «احوص» وساطت کرده، او را آزاد ساخت.
از آن‌جا که زمینه دستگیری مجدد او و دیگر برادرش وجود داشت، آن‌ها تصمیم گرفتند تا خود را از « عراق » دور کنند.
و به نقطه دیگری که دور از دسترس «حجاج» باشد بروند.
از اخبار تاریخی چنین بر می‌آید که آن‌ها به قصد « اصفهان » که بدست « ابو موسی اشعری » فتح شده بود، حرکت کردند. اما در منطقه « قم » ساکن شدند.
ابتدا با اهالی آن منطقه کنار آمده، اما پس از مدتی در یک درگیری، بر آنان فائق شدند.
بدین شکل، شهر قم با وجود یک سری اعراب اشعری که گرایش شدید شیعی داشتند، پایه گذاری شد.
در کنار آن‌ها قطعا ایرانیانی نیز وجود داشته و یا بعدا آمده‌اند.
بطوریکه حتی بنا به نوشته «ابن حوقل» زبان آن‌ها، پس از مدتی به فارسی تبدیل شده است. [۱۸]
« حموی » می‌نویسد: اولین کسی که از اعراب بدین شهر آمد، « عبد الله بن سعد » بود.
او پسری داشت که در کوفه تربیت شده و از آن‌جا به قم منتقل شده بود.
او بر مذهب «امامیه» بوده و کسی است که تشیع را بدان نقطه آورده بطوریکه حتی یک سنی نیز در آن‌جا وجود نداشت. [۱۹] [۲۰]
مؤلف تاریخ قم در این باره می‌نویسد: اینان اولین کسانی بودند که تشیع را به صورت علنی اظهار کردند.
در صورتیکه تا آن موقع، هنوز در منطقه‌ای دیگر، چنین اظهار علنی صورت نگرفته بوده است. [۲۱]
او در جای دیگر می‌نویسد: «.. دیگر از مفاخر ایشان «اشعری‌ها» آنکه: « موسی بن عبد الله سعد اشعری » به قم ابتداء کرد به اظهار مذهب شیعه تا دیگران از اهل قم بدو اقتدا کرده و اظهار مذهب شیعه کردند» [۲۲] بعد از او، تشیع در این خاندان به صورت یک اصل مسلم، مطرح گردید.
تا آن‌جا که بنا به گفته مامقانی: منسوبین به عبد الله، بسیار زیاد بوده و اکثر آن‌ها از صلحاء و مرتبط با ائمه (ع) بوده‌اند. [۲۳]
کشی نیز روایات متعددی از ملاقات عمران بن عبدالله بن سعد و نیز عیسی بن عبد الله را با امام صادق علیه‌السلام نقل کرده است. [۲۴]

نوع تشیع
چنانچه از عبارات «حموی» بدست می‌آید اولین شیعه این دیار، یک «شیعه امامی» بود.
و این اصطلاح، همان پذیرش تشیع «اثنی عشری» است.
آن‌ها متابعت از ائمه طاهرین را پذیرفته و پس از شهادت هر امام، بگونه‌ای که خود تحقیق کرده و علائم امام بعدی را شناسائی می‌کردند، به امام جدید پیوند می‌خوردند.
و تا زمان اتمام غیبت صغری‌ به‌طور مرتب در ارتباط با نمایندگان حضرت صاحب الأمر (ع) بودند.

شواهد بر پذیرش تشیع اثنی عشری
در نشان دادن این نوع تشیع در قم، برسی دو قسمت می‌تواند ما را یاری کند:

← ارتباط آن‌ها با ائمه
در بیان ارتباط قمی‌ها (البته همان اشعری‌ها بودند که کم کم به قمی شهرت یافتند [۲۵] همین بس که تعداد کثیری از آن‌ها به عنوان صحابی ائمه در کتب رجالی شیعه، معرفی شده‌اند حجه الاسلام شیخ قوام اسلامی ، محدثین قم را یك جا، گرد آورى كرده كه در ضمن، صحابى بودن تعداد كثیرى از آن‌ها، مشخص شده است.
همچنین ناصر الشریعه در تلاشی مشابه آن اسامی محدثین را در «تاریخ قم» ذکر کرده و در صفحات ۱۶۸، [۲۶]۱۶۹، [۲۷] ۱۷۶، [۲۸] ۱۸۲، [۲۹] ۱۹۲، [۳۰] ۱۹۴۴،[۳۱] ۱۹۵، [۳۲] ۱۹۹، [۳۳] ۲۰۲ [۳۴] آن کتاب به اسامی قمی‌هائی که صحابی ائمه (ع) بوده‌اند، اشاره شده است.).
یکی از آنان « یونس بن عبد الرحمن » است که « ابن شاذان » از « ابن المهتدی » نقل می‌کند: او، بهترین فرد قمی است که او دیده است.
او، وکیل امام رضا علیه‌السلام بوده و هنگامی که «ابن المهتدی» از امام می‌خواهد که اگر شما را ندیدیم از چه کسی مسائل را بپرسیم امام، یونس را معرفی می‌کند. [۳۵]
اضافه بر آن، روایات کثیری در فضیلت قم و اهالی آن در کتب حدیث ، ذکر شده است.
این روایات، به اندازه‌ای است که اگر بتوان تعدادی از آن‌ها را منکر شد، هرگز نمی‌توان تمامی آن‌ها را رد کرد.
در روایاتی از قول امام صادق علیه‌السلام، قم به عنوان ملجأ و پناهگاه شیعیان، شمرده شده است [۳۶] [۳۷] [۳۸] [۳۹] [۴۰] این مطلب، بسیار طبیعی به نظر می‌رسد.
با توجه به دوری قم از مرکز خلافت و نیز رواج تشیع در آن، براحتی می‌توانسته، پناهگاهی برای یاران ائمه باشد.
تأیید شیعیان قم از ناحیه امام صادق (ع)، تا حدود زیادی بمنزله تأیید « تفکر » آن دیار است.
در روایت دیگری از امام صادق (ع) آمده: «قم بلدنا و بلد شیعتنا» [۴۱] و در روایت دیگر آمده: «و ان لنا حرما و هو بلده قم» [۴۲] [۴۳] و باز آمده «اهل قم، انصارنا» [۴۴] همچنین، از شیعیان خواسته شده که در موقع شیوع فتنه‌های بنی عباس به کوفه و نیز به قم و حوالی آن بروند، زیرا: «فی قم شیعتنا و موالینا»[۴۵] در روایت دیگری قم به نام «کوفه صغیره» [۴۶] نامیده شده است.
از روایات چندی نیز بدست می‌آید که ارتباط آن‌ها به مرور زمان با ائمه، گسترده‌تر می‌شده است.
از امام عسکری (ع) نقل شده است که برای آن‌ها و مردم «آبه»، نامه نوشته و برای آنان آرزوی هدایت الهی کرده‌اند. [۴۷] [۴۸] از امام جواد (ع) نیز در پاسخ نامه « علی بن مهزیار »، نامه‌ای نقل شده که آنحضرت از گرفتاری مردم قم، آگاه شده و دعا فرموده است: «خداوند، مردم قم را از این گرفتاری آزاد گرداند».[۴۹] [۵۰]
همچنین نقل شده است که: «حسین بن روح»، یکی از نواب ( امام زمان (ع))، به گروهی از فقهای قم، نامه نوشته و در نامه مطالبی را عنوان نموده است.
آنگاه از آن‌ها خواسته است که ببینند، چه مقدار با مطالب آن مخالفند.
آن‌ها پس از مطالعه، اظهار داشته‌اند که تنها در یک مورد جزئی، نظر دیگری داشته‌اند. [۵۱] [۵۲]
بدین شکل، هماهنگی آن‌ها با ائمه، کاملا مشهود است.
از روایات دیگری، چنین بدست می‌آید که آن‌ها با حضرت رضا علیه‌السلام، رفت و آمد داشته‌اند. [۵۳]
همچنین آمده است که آن‌ها، اولین کسانی بوده‌اند که برای ائمه (ع)، خمس فرستاده‌اند. [۵۴]
شیخ «قوام اسلامی» با توسل به روایات، ۴۳ مورد فضیلت برای قم و اهالی آن، ذکر کرده است [۵۵]).
در یکی از مصادر اهل سنت نیز آمده است که «ابو موسی اشعری» از علی (ع) در مورد بهترین مناطق در موقع فتنه پرسش کرد، امام (ع) در پاسخ، منطقه «جبل» را ذکر کرده و پس از آن، خراسان و در نهایت، منطقه قم را بهترین محل معرفی کرده است. [۵۶] [۵۷]
در روایت دیگری نیز آمده است: «لو لا القمیون لضاع الدین» [۵۸] یعنی: اگر قمی‌ها نبودند، دین از بین می‌رفت.
بالاخره کشی، روایاتی در باب آمدن عمران و عیسی، فرزندان عبدالله قمی، نزد امام صادق (ع) نقل کرده است. [۵۹] [۶۰]

← گفته‌های مورخین و جغرافی دانان
شاهد دیگری که می‌تواند در مورد تشیع «اثنی عشری» قمی‌ها مورد استقاده قرار گیرد، اظهارات جغرافی‌دان‌ها در مورد عقائد مردم قم است. «قزوینی» در مورد عقیده مذهبی آن‌ها می‌نویسد : «اهلها شیعه غالیه جدا» که این تعبیر، برای تشیع اعتقادی به کار می‌رود. [۶۱]
او داستانی را نقل می‌کند که نشان می‌دهد، حتی یک سنی نیز در این شهر وجود نداشته است.
گزارش مقدسی نیز حاکی از آن است که مردم قمی، شیعه غالی هستند. [۶۲]
«بلخی» نیز نوشته است که اهل قم، همگی شیعه و غالب آنا «عرب» هستند. [۶۳]
« ابن حوقل » نیز نوشته است که مذهب غالب بر قم، تشیع است [۶۴] و در عبارت دیگری نوشته: «و جمیع اهل قم شیعه هستند. آن‌ها فریب کسی را نمی‌خورند. زبان آن‌ها نیز فارسی است». [۶۵]
«مستوفی» (۷۲۰ ه. ق) نوشته است: «مردم آنجا، شیعه اثنی عشری‌اند. و بغایت متعصب» [۶۶] از روایت تاریخی دیگری بدست می‌آید که مذهب آن‌ها «رفض» بوده که همان تشیع امامی است [۶۷] « ابو الفداء » نیز می‌نویسد: قم را در سال ۸۳ هجری « عبد الله بن سعدان » و «احوص» و «اسحاق» و «نعیم» و... بنا کردند و «موسی» پسر «عبد الله بن سعدان» تشیع را در آن دیار، آشکار ساخت. [۶۸]
مؤلف «حدود العالم» نیز به تشیع آن‌ها اشاره کرده است. [۶۹] « قاضی نور الله » نیز نوشته است: بلده قم، شهری عظیم و بلده‌ای کریم و از جمله بلادی است که همیشه، دار المؤمنین بوده.
بسیاری از اکابر و افاضل و مجتهدان شیعه امامیه از آن‌جا برخاسته‌اند [۷۰] «آدم متز» نیز شهر قم را بعنوان یکی از شهرهای مهم شیعی، ذکر کرده است. [۷۱]
در آثار دیگر متأخرین نیز این مضمون وجود دارد. [۷۲] [۷۳]عبارات فوق، نشان می‌دهد که مذهب این شهر، تشیع و آنهم از نوع تشیع اثنی عشری است.
این عبارات در عین حال، نشان می‌دهد که در قرون مختلف، مذهب این شهر تغییر نکرده و این نویسندگان در قرون متمادی، چنین گرایشی را تأیید کرده‌اند.
هر کس در هر کجا اسمی از قم می‌شنید، بدنبال آن شیعه در ذهنش تداعی می‌شد.
از آن‌جا که اصفهان و قم دو نقطه مقابل یکدیگر بودند، بین آن‌ها درگیری وجود داشت.
اسم قم برای آن‌ها، دردناک بود.
در حکایتی آمده که مردی اصفهانی، یکی را پرسید: از کدام شهری؟ گفت: من از شهر دندان کنان!مرد فرومانده گفت: معنی، مفهوم نیست.
مرد گفت: معنی آن است که تا من گویم: از قم، گویی: آه!زیرا ذکر مذهب، بی فایده باشد.
که قمی الا شیعی نباشد. و الا رافضیش نخوانند! [۷۴] [۷۵]

قم و خلفاء
از آن‌جا که این شهر، یکپارچه گرایش شیعی داشت.
نمی‌توانست به حکومت خلفا تن دهد.
اما بناچار، می‌بایست چنین می‌کرد.
در عین حال، سعی داشت تا به هر شکلی، مقاومت خود را اشکار کند.
آن‌ها در دادن « خراج »، کوتاهی می‌کردند.
و بارها، مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.
مؤلف «تاریخ قم» در این مورد می‌نویسد: «... اهل قم، دراویش حالند. و بوقت ادراک ارتفاع غلات، بر می‌دارند. و از ادای خراج تقاعد می‌نمایند و تکاسل و تهاون می‌کنند». [۷۶]
و در عبارت دیگری آمده که: «... همت قوم و غرض ایشان، پیوسته در کسر خراج بوده است. پس از این جهت، بارها ایشان را به سبب خراج بلاد، هلاکت رسید.
اول آنکه: نافرمانی کردند، و عاملان مأمون را فرمان نبردند.
و عصیان کردند.
تا این‌که مأمون ، « علی بن هشام » را با خیلی تمام، بدیشان فرستاد تا ایشان را بکشت. و خراب کرد. و مالی بسیار جمع کرد. [۷۷] [۷۸]
دیگر در خلافت « معتصم »... تا معتصم علی بن عیسی را با لشگری چند، بر سر ایشان فرستاد تا ایشان را خراب گردانید... پس همچنین در خلافت «مستعین» و واقع شدن فتنه میان او و «معتز» امتناع کردند، از ادای خراج.
و پس از آن، چند سال دیگر که مستعین، مفلح ترکی را بفرستاد تا کوشش کرد و مال بسیار جمع کرد.
پس از آن در خلافت معتمد، مدت چند سال عصیان کردند..
سپس همچنین نافرمانی کردند در خلافت معتضد و عاملان او را غارت کردند». [۷۹] [۸۰] [۸۱] [۸۲] [۸۳] در مورد دیگری نقل شده ولاتی که از طرف خلفا به قم می‌آمدند، در داخل شهر، ساکن نمی‌شدند.
این مسئله، احتمالا بدلیل ترس آن‌ها از کشته شدن بوده است، گویا قبل از آن، نمونه‌هایی در این رابطه وجود داشته است. [۸۴] [۸۵] از قول یکی از حکام نقل شده ما، مدت چند سال بقم والی و عامل بودیم نظر ما بر هیچ زنی نیامد. [۸۶]
در یک خبر تاریخی نیز آمده است که در طول تغییر حاکمیت « بنی امیه » به « بنی عباس » از آن‌جا که امر مشتبه بوده، هنوز روشن نبود، چه کسانی بر سر کار خواهند آمد (علویین یا بنی عباس) قمی‌ها در مقابل یک «سپاه اموی»، مقاومت کردند. هر چند شکست خوردند [۸۷]
از روایت دیگری نیز چنین استفاده می‌شود که آن‌ها در مورد «طاعه السلطان»، با دیگران تفاوت داشته و کوتاهی می‌کردند! [۸۸]
هنگامی نیز که « ابو السرایا » به نام یکی از « علویین » ( ابن طباطبا ) قیام کرد و پس از رحلت «ابن طباطبا» با شخصی به نام محمد بن زید بیعت کرد، «حسن بن سهل » وزیر مأمون، « هرثمة بن اعین » را به سراغ او فرستاد.
در جنگی که بین آن‌ها درگیر شد، ابو السرایا» شکست خورد.
در همین موقع گروهی از مردم قم به حمایت از «ابو السرایا» آمدند.
بنا به گزارش بلاذری »، یاران «هرثمه» با دیدن قمی‌ها، بر خود لرزیدند.
و پس از آن، مدت‌ها طول کشید تا شورش فروکش کرده و «ابو السرایا» به جانب بصره رفت [۸۹]
خلفا نیز به همین جهت و به خصوص بخاطر عناد با اهل سنت (ع)، سعی می‌کردند تا افرادی را که انحراف زیادی از اهل بیت (ع) دارند به عنوان این شهر بگمارند. [۹۰] آن‌ها در مقابل واکنش نشان می‌دادند.
نقل شده :اهل قم در زمان بعضی از خلفای عباسی از اطاعت حاکم امتناع نموده، هر کس را بحکومت ایشان فرستادند با او مقاتله و محاربه کردند...
آخر الأمر، امیر ناصر الدوله بن حمدان را که شیعی و امیر الامراء خلیفه بود، بر سر ایشان فرستادند.
چون ناصر الدوله نزدیک قم رسید، اعیان آن‌جا با تحف و هدایا از وی استقبال کردند.
و گفتند: ما به حکومت غیر مذهب خود، راضی نبودیم. و الحال که تو آمدی، بالطوع و الرغبه، امتثال حکم تو می‌کنیم. [۹۱]

طالبی‌ها(نویسنده:حاج حسین علی ابادی استاد تاریخ تشیع از دانشگاه قم)
فشاری که از ناحیه خلفای اموی و بیش‌تر از آن، عباسی به طالبی‌ها وارد آمد، آن‌ها را مجبور کرد تا به مشرق پناهنده شوند.
شهرهای مختلفی در ایران از شمال تا جنوب، مأوای آن‌ها شده بود.
در این میان، چند شهر به جهات خاصی، بیشترین تعداد را پذیرفته بود.
شهر قم، یکی از این شهرها است.
طبعا چنین شهری با اعتقادات شیعی، براحتی از این افراد استقبال می‌نمود.
از خود امام صادق (ع) نیز نقل شده بود که قم، ملجأ و پناهگاه شیعیان ماست. [۹۲]
به گفته «خوانساری»، تنها دو شهر است که بیش‌تر از همه جا، مدفن اولاد ائمه (ع) است: یکی، شهر ری و دیگری، قم.
هر چند در سایر بلاد نیز از جمله شیراز ، اصفهان و کاشان ، مقبره‌هائی به چشم می‌خورد. [۹۳]
اهمیت قم به اندازه‌ای بود که وقتی « فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع)» از طریق مناطق مرکزی ایران عازم خراسان بود، در ساوه مریض گشت پرسید: «میان من و شهر قم، چقدر مسافت است؟» گفتند: ده فرسخ است.
خادم خود را فرمود که او را بردارد و به قم ببرد، خادم، او را به قم آورد.
و آن بانو، در سرای « موسی بن خزرج بن سعد اشعری» فرود آمد [۹۴] [۹۵]
برای مردم این شهر «شیعه مذهب»، بسیار جالب بود که کسی از علویین در آن شهر قدم گذارد.
آنان نه تنها نسبت به علویین، بلکه نسبت به متعلقات آن‌ها، بسیار علاقمند بودند.
یک بار وقتی « دعبل خزاعی » جبه‌ای از امام رضا (ع) به پاس اشعارش گرفته و بدین شهر آمد، آن‌ها با اصرار جبه را از او گرفتند. [۹۶] [۹۷] [۹۸] [۹۹] [۱۰۰]
تا سال ۳۸۵ که مؤلف تاریخ قم، کتاب خویش را تألیف کرده، تنها در کنار «مقبره فاطمه بنت موسی بن جعفر»، حدود ۲۰ نفر از علویین، مدفون گردیده بودند.
صرفنظر از آن‌که کسان دیگری از آن‌ها در جای دیگر این شهر، به خاک سپرده شده بودند.
قبر حضرت فاطمه معصومه (ع)، بنا به اظهارات، رازی، مورد زیارت خاص و عام بوده است. «و اهل قم بزیارت فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع) که ملوک و امراء عالم حنیفی و شفعوی بزیارت آن تربت تقرب نمایند». [۱۰۱]

مأمن علمای شیعه
پیوند این شهر با ائمه، باعث شد تا علوم اهل بیت (ع) در این شهر، بسیار گسترده و زیاد باشد تا جایی که از جمله بزرگترین صحابی ائمه (ع)، مثل « یونس بن عبد الرحمن » [۱۰۲] و « زکریا بن آدم »، قمی بوده‌اند.
پس از آن‌که شهر کوفه به عنوان اولین مرکز شیعی، نفوذ خود را بتدریج از دست داد، احادیث اهل بیت (ع) به قم انتقال یافت. [۱۰۳] [۱۰۴]
و این شهر، محفل محدثین شیعه گردید.لذاست که « حسین بن سعید اهوازی » و برادرش، ابتدا به اهواز و از آن‌جا به قم می‌ایند. [۱۰۵]
نمونه‌های این افراد، زیاد هستند. [۱۰۶] [۱۰۷]
مردم قم نیز که نیاز بدین علوم داشتند، خود در پی علمای شیعی رفته و از آنان می‌خواستند تا بدین شهر بیایند.
از جمله، آن‌ها «ابو اسحق» مؤلف کتاب مشهور «الغارات» که به اصفهان رفته بود، خواستند تا به قم بیاید. [۱۰۸]
اما او، بدلیل آن‌که اصفهان در «سنی گری» بسیار شهرت داشت، مایل بود تا در آن شهر بماند و احادیث «اهل بیت (ع)» را ترویج کند.
بسیاری از علمای مشهور شیعه از این شهر بوده و یا در آن، نشو و نمای علمی یافته‌اند.
از جمله آن‌ها « ابن بابویه قمی » است که در اصطلاح نجاشی «شیخ القمیین فی عصره و متقدمهم و فقیهم» می‌باشد. [۱۰۹]
یعنی: بزرگ اهل قم در زمان خویش، پیشوا و فقیه ایشان.
« شیخ صدوق » نیز از جمله علمای معروف شیعه است که از این شهر است.
یکی از نویسندگان، سعی کرده با تأویلاتی، مرحوم کلینی و شیخ طوسی [۱۱۰] را نیز قمی معرفی کند.
حتی با توسل به تعبیری از ابن شهر آشوب، شیخ مفید نیز «قمی» خوانده شده است [۱۱۱] [۱۱۲]). ظاهرا گفته‌های او، نمی‌تواند چیزی را ثابت کند. جز آنکه: به تعبیر خود مؤلف که: «هر کس مایل است، آنان را به شهر خود نسبت دهد.»، نگارنده هم از همین سنت تعبیر کرده است. او، نمی‌خواسته، بحث خود را استدلالی ارائه نماید. در هر صورت، مسلم است که این شهر، محفلی برای محدثین شیعه بوده است.
و دیگران از آن، انتظار داشته‌اند که احادیث مربوط به اهل بیت (ع) را در آن‌جا بیابند.
مأمون از « ریان بن صلت قمی » می‌خواهد که در مجلس عمومی، احادیثی را در فضل علی (ع) نقل کند.
او نیز عنوان می‌کند. اما احادیثی مناسب‌تر از آنچه از خلیفه در این باره شنیده، ندارد! مأمون با تعجب از این امر، می‌گوید: «لقد هممت ان اجعل اهل قم شعاری و دثاری» [۱۱۳] [۱۱۴] [۱۱۵] یعنی: سعی داشتم، اهل قم را گلوی خویش سازم!
از بعضی از روایات تاریخی بدست می‌آید که علمای قم در مشی مذهبی خود، عقائد غلو آمیز را رد می‌کرده‌اند.
آن‌ها در این مورد، آنقدر سخت گیر بودند که گاهی زیاد از حد در این باره، اصرار داشته‌اند.
در سال ۲۵۵ «احمد بن محمد بن عیسی»، یکی از محدثین معروف قم، تعدادی از روات را به جرم نقل روایات غلو آمیز از قم تبعید کرد. [۱۱۶]
البته بعدها عقیده «احمد بن محمد بن عیسی»، راجع به تعدادی از آن‌ها تغییر نمود.
افراد خارج شده، عبارت بودند از « عبد الرحمن بن حماد ، ابو القاسم کوفی صیرفی » که البته «احمد» از او، معذرت خواهی کرد.
و در تشییع جنازه او نیز شرکت جست. [۱۱۷] [۱۱۸] «محمد بن اورمه ابو جعفر القمی» نیز متهم به غلو شد. [۱۱۹] [۱۲۰] از جمله این افراد «محمد بن موسی» است. [۱۲۱] «احمد بن محمد بن خالد برقی »، یکی از محدثین مشهور شیعی از جمله این افراد است که بعدا به قم، بازگشت داده شد. [۱۲۲] «محمد بن عیسی همدانی» نیز متهم به غلو شده و تضعیف گردید. [۱۲۳] « حسین بن عبد الله محرر » نیز از جمله اخراج شدگان بوده است. [۱۲۴]
همچنین، « سهل بن زیاد » از قم اخراج شده و پس از آن به ری رفته است. [۱۲۵] این تضعیف‌ها چندان مورد توجه قرار نگرفته است، مگر در مورد افرادی که از طرق دیگر نیز تضعیف شده‌اند.
در یک مورد، « خوارزمی » با متهم کردن قمی‌ها به تشبیه ، اینطور وانمود کرد که آن‌ها، بعضی از روایات تشبیه را ذکر می‌کرده‌اند.
چنانکه در مورد «کاشان» آمده است: «و الغالب علیه الحشو» [۱۲۶] که بیش‌تر اشاره به اتکای آن‌ها بر احادیث و ظواهر آن دارد.
این دو اتهام، بی شباهت به یکدیگر نیستند. اما با توجه به مواردی که در سخت گیری قمی‌ها، نسبت به مسئله « غلات » داشتیم، این یک دروغ است که در قم، فرقه‌ای به نام « غرابیه » وجود داشت و معتقد بوده‌اند که ارث فقط به دختر می‌رسد.
گفته شده: وقتی یک قاضی، حکم کرد که دختر نصف پسر ارث می‌برد، او را تهدید به قتل کردند. [۱۲۷]
فقه شیعه که اکثریت علمای آن از قم و یا در قم بوده‌اند، خلاف این مطلب را گواهی می‌دهد.
و لذا این گفته به هیچوجه، قابل قبول نیست.امروز هم شهر مقدس قم بسان ستاره‌ای درخشان در آسمان تشیع می‌درخشد و در هیچ جای دنیا شهری به این ویژگی وجود ندارد وجود باثمر هزاران عالم و دانشمند تراز اوّل شیعی، حوزه عظیم، گسترده و پربار برای بسط، و گسترش علوم مختلف شیعی، توجه هر ساله میلیون‌ها عاشق اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ از اقصی نقاط جهان به این شهر، برگزاری مراسم مذهبی ناب شیعی، این شهر را به قلب تپنده جهان تشیع در دنیا تبدیل کرده است.

تأثیر تشیع قم بر سایر مناطق
با توجه به عقائد مذهبی سایر شهرهای اطراف این شهر، بخوبی می‌توان حدس زد که تشیع از این ناحیه، بدان شهرها سرایت کرده است.
و البته با توجه به قوت علمای این شهر، این مسئله براحتی قابل پذیرش است.
« آوه » یا «آبه» یکی از شهرهاست که گرایش شیعی شدیدی داشته و لذا با اهالی « ساوه » که در « تسنن »، تعصب داشته‌اند، همیشه درگیر بوده است.
حموی با اشاره به جنگ دائمی بین آن‌ها از « میمندی » شعری نقل می‌کند که دلالت بر تشیع اهالی «آبه» دارد. [۱۲۸]و قائله اتبغض اهل آبه و هم اعلام نظم و الكتابه فقلت: الیك عنى ان مثلى یعادى كل من عادى الصحابه ترجمه: كسى گفت: آیا در حالیكه اهالى آبه از بزرگان نظم و كتابت هستند تو نسبت به آن‌ها خشمگینى؟ من گفتم: این مطلب را از من بدان كه فردى چون من، با هر كس كه با صحابه دشمنى كند، دشمن است. «قزوینی» نیز نوشته است که «اهل آبه کلهم شیعیه» [۱۲۹] [۱۳۰] [۱۳۱] [۱۳۲] یعنی: مردم آبه، همگی شیعه‌اند. «مستوفی» نیز نوشته است که اهالی خود ساوه، سنی مذهب‌اند.
اما تمام دهات اطراف آن، شیعه اثنی عشری می‌باشند. [۱۳۳] [۱۳۴] « شیخ طوسی » روایت کرده که یک زن از اهالی «آبه»، خواست تا ۳۰۰ دینار پول خود را با دست خود به ابو القاسم بن روح بدهد و لذا نزد او آمد و پول را بدو داد. [۱۳۵]
امام عسگری (ع) نیز آن‌ها را مورد توجه قرار داده است. [۱۳۶]
یکی دیگر از این شهرها، « کاشان » است.
قزوینی در مورد ان می‌نویسد: «اهلها شیعه امامیه غالیه جدا» اهالی آن، شیعه غالی امامی هستند.
پس از آن، اشاره به سنت مرسوم در این شهرها در مورد انتظار حضرت مهدی ، عجل الله تعالی فرجه می‌کند. [۱۳۷] «حموی» نیز نوشته که «اهلها کلهم شیعه امامیه». [۱۳۸]
مستوفی نیز نوشته است: «مردم شیعه مذهب‌اند. و اکثرشان، حکیم وضع و لطیف طبع و در آن‌جا جهال و بطال، کمتر باشند.» [۱۳۹] [۱۴۰] «ماهاباد»، یکی از قریه‌های بزرگ اطراف کاشان نیز شیعه امامی بوده‌است. [۱۴۱]
گفته شده: قبر ابو لؤلؤ ، قاتل خلیفه دوم در شهر کاشان است که مقبره‌ای نیز به نام او در این شهر، وجود دارد [۱۴۲] [۱۴۳] این مقبره به « بابا شجاع » معروف است.
مؤلف کتاب، تشیع کاشان را قبل از آمدن اشعری‌ها به قم می‌داند.
زیرا یکی از علمای شیعه (متوفی ۲۲۰) از کاشان بوده است. [۱۴۴]).
اما این مطلب، به هیچ روی، صحت ندارد. زیرا به اجماع مورخین، او در همان مسجد، پس از زدن ضربت بر عمر، خودکشی کرد.
صرفنظر از بعضی از دهات آن‌که سنی بوده‌اند، [۱۴۵] بعضی از آن‌ها نیز همانگونه که گذشت همچون «ماهاباد»، شیعه امامیه بوده‌اند. [۱۴۶]
اهالی «فراهان»، یکی دیگر از مناطق اطراف قم، شیعه امامیه بوده‌اند.
مستوفی درباره آن‌ها نوشته: «... و مردم، آن، شیعه اثنی عشری‌اند و بغایت متعصب». [۱۴۷]
«تفرش» که گاهی «طبرس» نیز بر آن اطلاق شده، جزو همین مناطق شیعه نشین اطراف قم است.
مستوفی در این باره نوشته: «مردم آنجا، شیعه اثنی عشری بوده و از قدیم الایام، همین مذهب را داشته‌اند». [۱۴۸]
همین مؤلف از « مرآت البلدان »، نقل کرده که: «عمده سکنه تفرش، سادات حسینی‌اند.» گویند: این سادات از حززن مکه هجرت و بدانجا آمده، سکنی گزیده‌اند.
عمده تشیعی که در مناطق جبل [۱۴۹] [۱۵۰] بوده، احتمالا به جهت تأثیر پذیری از تشیع قم بوده است.
با توجه به این نکته، روشن می‌شود که اصولا این مناطق، محفلی برای «علویین» بوده و بواسطه وجود همین افراد (در عین تأثیر پذیری از قم)، تشیع در این مناطق منتشر شده است.

ایستادگی مردم قم بر راه تشیع
و در مورد این شهر و فضایل آن از زبان علی ـ علیه السّلام ـ روایاتی وارد شده است و این شهر به عنوان حرم و پناهگاه اهل بیت شمرده شده است و با توجه به سیر تاریخی این شهر این مطلب کاملاً ثابت می‌شود چون قم اولین شهر در ایران است که مذهب حق تشیع را می‌پذیرد و تنها شهری است که در آن از نام ابوبکر، عمر و عثمان خبری نیست و این امر و نظائر آن باعث شد که مورد اتهام قرار گیرند، قتل عام و شکنجه شوند، شهرشان ویران گردد، مورد طعن و ناسزا قرار گیرند، و هر نوع صدمه‌ای به آنان وارد آید ولی مردمان این شهر چون کوه در راه ایمان و عقیده خود استوار ماندند و تمامی این بلایا را به جان خریدند و از حمایت اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ دست برنداشتند
به طور کلی هر علوی و شیعی مذهبی که از دست حکام جبار عباسی می‌گریخت امیدش شهر مقدس قم بود و بدانجا پناه می‌برد و سخت مورد حمایت مردم قرار می‌گرفتند، که با ورود حضرت معصومه ـ سلام‌الله‌علیها ـ فرزند بلافصل امام موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ به قم و دفن آن حضرت در آن شهر شهرت پیدا کرد
در زبان ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ بر شهر قم، آشیانه آل محمد و مأوای فاطمیون ، و جایگاه شیعیان ایشان، اطلاق شده است [۱۵۱] و در روایتی اهل قمانصار و یاوران اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ خوانده شده‌اند، شهری با این صفات، طبیعی است که در عصر عباسی که اولاد علی ـ علیه السّلام ـ در شکنجه و فشار قرار می‌گرفتند، یکی از پناه‌گاه‌های عمده علویان واقع شود.

قم و سادات
بعد از دفن حضرت معصومه ـ سلام‌الله‌علیها ـ توجه علویان و سادات نسبت به قم فزونی یافت و در فاصله کوتاهی عده بسیاری از فرزندان امامان از اطراف به قم رو آوردند و به تدریج یکی از مراکز عمده سادات قرار گرفت و امروز شاید بتوان گفت که از نظر کثرت سادات شهری کم نظیر است [۱۵۲] [۱۵۳] و این کثرت باعث شده بود که در شهر قم هم تشکیلاتی بنام «نقابت» عهده‌دار امور سادات بشود.
پس از آنچه گفته شد به خوبی روشن می‌شود که شهر قم از همان سده‌های اولیه اسلام امید و پناه‌گاه شیعیان و آل علی ـ علیه السّلام ـ بوده و قلب جهانتشیع در قم می‌تپید و علوم مختلف اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در آن شهر تدریس و تبلیغ می‌شد.

فهرست منابع

(۱) ناصر الشریعه، تاریخ قم.
(۲) مقدسی، احسن التقاسیم.
(۳) طبقات سبکی.
(۴) عبد الرفیع حقیقت، تاریخ نهضت‌های فکری ایرانیان (از ظهور رودکی تا).
(۵) یعقوبی، البلدان، چاپ شده با اعلاق النفیسه.
(۶) فقیهی، تاریخ مذهبی قم.
(۷) مجله الهادی، مقاله الاشعریون فی تاریخ قم.
(۸) طبری، تاریخ طبری.
(۹) ابن اثیر، کامل.
(۱۰) تاریخ اجتماعی کاشان.
(۱۱) ابن حوقل، صوره الارض.
(۱۲) حموی، معجم البلدان.
(۱۳) ما مقانی، رجال.
(۱۴) کشی، رجال.
(۱۵) الخوانساری، روضات الجنات.
(۱۶) النجاشی، رجال، ط داوری.
(۱۷) بحر العلوم، رجال.
(۱۸) القمی، سفینه البحار.
(۱۹) رازی‌، کتاب نقض.
(۲۰) المجلسی، بحار الانوار.
(۲۱) القمی، سفینه البحار.
(۲۲) شوشتری، مجالس المؤمنین.
(۲۳) القمی، الکنی و الالقاب.
(۲۴) دوانی، مفاخر اسلام.
(۲۵) الطوسی، الغیبه.
(۲۶) الطوسی، الفهرست.
(۲۷) ابن الفقیه، مختصر البلدان.
(۲۸) القزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد.
(۲۹) اسلامی، قم و قمیین، تاریخ تألیف ۱۳۵۳ ه ش.
(۳۰) احمد بن سهل البخلی، المسالک و الممالک.
(۳۱) مستوفی، نزهه القلوب، ط تهران دنیای کتاب.
(۳۲) التنوخی، نشوار المحاضره.
(۳۳) سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان.
(۳۴) حدود العالم، کتابخانه طهوری.
(۳۵) آدم متز، تمدن اسلام در قرن چهارم.
(۳۶) فقیهی، آل بویه و اوضاع زمان ایشان.
(۳۷) بلاذری، فتوح البلدان.
(۳۸) بلاذری، انساب الاشراف، تصحیح محمودی.
(۳۹) اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی.
(۴۰) ابن تغری بردی، النجوم الزاهره.
(۴۱) کشف الغمه، ط تبریز.
(۴۲) غایه الاختصار.
(۴۳) الصدوق، عیون اخبار الرضا (ع).
(۴۴) تاریخ تشیع در ایران.
(۴۵) فیض، گنجینه آثار قم.
نویسنده:حاج حسین علی ابادی استاد تاریخ تشیع از دانشگاه قم


موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

شهر ری دروازه ورود تشیع ایران باشکوه

دوشنبه 27 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


خبرگزاری فارس: پیشینه تشیّع در ری
حکومت به عنوان یک عامل «سیاسی» مهم به حمایت از این مذهب پرداخت که بازه زمانی آن با امارت ابوالحسن مادرانی و حمایت‌های وی از شیعیان و ترویج مذهب تشیّع آغاز شد.


چکیده
روند گسترش تشّیع در ری در دو مرحله صورت گرفت: یکی دوره آشنایی مردم ری با مذهب تشیّع، و دیگری دوره رسمیت یافتن این مذهب در ری. نوشتار حاضر دو عامل مهم سیاسی و اجتماعی را، که در رونق و رسمیت یافتن مذهب تشیّع در ری مؤثر واقع شد، بررسی می‌کند. حکومت به عنوان یک عامل «سیاسی» مهم به حمایت از این مذهب پرداخت که بازه زمانی آن با امارت ابوالحسن مادرانی و حمایت‌های وی از شیعیان و ترویج مذهب تشیّع آغاز شد و با حکومت شاخه‌ای از بویهیان در ری رنگ بیشتری به خود گرفت. 
در این دوره، شیعیان وارد عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شدند و زیر لوای حمایت‌های حکومت، به برگزاری مجالس علمی، مناظره‌های کلامی، نگارش کتاب و احیای شعائر شیعی هچون منقبت‌خوانی و ایجاد تحوّل در منصب «نقابت»، به ترویج این مذهب پرداختند. عامل دوم (اجتماعی) نقش خود شیعیان (به ویژه امامی مذهبان)، سیاست‌های رفتاری و نحوه تعاملاتشان با سایر گروه‌ها و مذاهب ساکن ری است که خود رمز ماندگاری آن‌ها در صحنه اجتماعی ری است. 
کلیدواژگان
ری، تشیّع، حکومت، مادرانی، آل‌بویه، تعامل  مقدّمه
مطالعه و بحث درباره تشیّع به عنوان یکی از مذاهب اسلامی، که در تاریخ اسلام و فرهنگ و تمدّن اسلامی نقشی انکارناپذیر داشته، ضروری است. شهر ری به عنوان یکی از شهرهای شیعه مذهب در حرکت کاروان اندیشه شیعی سهم بسزایی داشته است. این شهر، به ویژه در دوره آل‌بویه، به لحاظ علمی و فرهنگی کمتر از بغداد و فارس نبود، به گونه‌ای که کانون توجه علمای بزرگی گردید که بدان سو مهاجرت کردند. 
ری برخلاف شهرهایی همچون قم، که می‌توان گفت به طور یکدست شیعه مذهب و پناهگاهی برای شیعیان بودند، از تنوّع مذهبی و فکری برخوردار بود. شیعیان اثناعشری، زیدی، اسماعیلی، حنفیان و شافعیان این شهر علاوه بر آنکه از نظر فقهی جدای از یکدیگر بودند، به لحاظ فکری نیز با یکدیگر در تضاد بودند. 
تشیّع در این شهر، دو دوره را تجربه کرد: یکی دوره آشنایی مردم این شهر با تشیّع، و دیگری دوره رونق و رسمیت یافتن این مذهب. دوره رسمیت یافتن تشیّع در این شهر، با غلبه ابوالحسن مادرانی و حاکمیت یک‌ساله وی بر ری شروع شد و با سیطره زیدیان طبرستان در برخی سال‌ها و حکومت هشتاد ساله آل‌بویه بر ری ادامه یافت. قرار گرفتن ری تحت سلطه این حاکمان شیعی و استفاده از فضای باز و حمایت‌های آنان، به ویژه در دوره آل‌بویه، مجال خوبی برای ترویج مذهب تشیّع و ظهور شیعیان در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، علمی و فرهنگی بود. 
شیعیان این شهر از وجود رصدخانه، کتاب‌خانه‌های وزرای آل‌بویه - که حاوی کتب عقلی، فلسفی، نجومی و مانند آن بود - و نیز حمایت‌های حکّام بویهی برای برگزاری مجالس مناظره و دعوت علما ـ و دیگر امکاناتی که در ادامه به آن خواهیم پرداخت ـ به منظور تألیف کتب کلامی و تبلیغ و ترویج مذهب تشیّع بهره می‌گرفتند. از برایند برقراری روابط و تعاملات اجتماعی مسالمت‌آمیز و استفاده از ابزارهای فرهنگی، به ترویج مذهب تشیع پرداختند. 
بزرگ‌ترین محدّثان و فقهای امامیه پس از غیبت کبرا (329ق) تا نیمه اول قرن پنجم هجری، در قم و ری می‌زیستند و کتاب‌های حدیثی مهمی تألیف کردند. علمایی همچون کلینی (م328ق)، علی بن حسین‌بن بابویه (م329ق)، ابن‌قولویه (م369ق) و شیخ صدوق (م381ق) از جمله عالمانی هستند که تلاش‌های علمی بسیاری در این دو شهر انجام دادند. اما تفاوت اساسی حوزه ری و قم، در اهتمام شدید قمی‌ها بر حفظ و سلامت احادیث از آسیب خلط با احادیث ضعیف و غلوّآمیز و گرایش به اخباری‌گری بود. 
 شاید بتوان گفت: تنوّع فکری و مذهبی، که در ری وجود داشت، موجب شده بود گرایش‌های اخباری‌گری آن‌گونه که در قم بود، در میان شیعیان ری نباشد و شیعیان ری دوره‌ای از عقل‌گرایی را در کانون‌های درس معتزلی، که با حمایت صاحب بن عبّاد و عبدالجبّار معتزلی برگزار می‌شد، تجربه کنند. 
هدف این پژوهش آن است که با روشی «تحلیلی و تاریخی» تأثیر دو عامل مهم را بررسی کند: یکی نقش حکومت در رسمیت یافتن مذهب تشیّع و پشتوانه‌ای برای آن، و دیگری نقش شیعیان (به ویژه امامی مذهبان) و تعاملات اجتماعی آن‌ها با سایر مذاهب در حفظ حیات خود و رونق بخشیدن به این مذهب. 
پیشینه تشیّع در ری
مردم ری در دوره حکومت امویان، گرایش‌های ضد شیعی داشتند و در تسنّن خود، متعصب بودند، به گونه‌ای که اسکافی ری را در کنار شام و بصره، از جمله شهرهای ضد علوی دانسته است. (نک: اسکافی، 1402، ص32) علت گرایش‌های ضد علوی آن‌ها وجود حاکمان ناصبی مذهبی همچون کثیر بن شهاب و تبلیغات ضد شیعی آن‌ها بود. وی در دو دوره، یکبار در عهد خلافت عمر بن خطاب (بلاذری، 1364، ص447) و بار دیگر در زمان خلافت معاویه، والی این منطقه بود و بر فراز منبر ری، امیرالمؤمنین† را دشنام می‌داد. (ابن‌اثیر، 1407، ج3، ص476-477) با این حال، نباید فراموش کرد که حتی در زمان امویان، برخی از دوست‌داران اهل بیت‰ در این شهر بوده‌اند. 
آشنایی مردم این دیار با تشیّع به دوران پس از پایان یافتن حکومت امویان و حذف فشار بر محدّثان بازمی‌گردد که به تدریج، زمینه آشنایی مردم ری با مکتب اهل‌بیت‰ فراهم آمد. (جعفریان، 1382، ج1، ص342) ارتباط برخی از مردم ری با امامان شیعه بر این آشنایی افزود. از قرن دوم تا چهارم هجری، دست‌کم 88تن از محدّثان و علمای امامی با نام «رازی» شناخته شده‌اند که یا اهل ری بوده‌اند و یا مدتی را در ری زیسته‌اند و بدین سبب، «رازی» نامیده شده‌اند. (نک: عطاردی قوچانی، 1409، ج3، ص483، 470 و 366/ همو، 1406، ج2، ص515، 525 و 573) یکی از این صحابیان حضرت عبدالعظیم حسنی† بود که آمدن او به ری، هم نشان از سابقه تشیّع در این شهر دارد و هم در روند گسترش تشیّع در این شهر تأثیر داشت. 
وی از بنیان‌گذاران مکتب حدیثی و روایتی شیعه در ری و اطراف آن بود. شیعیان در مجلس املا و حدیث او شرکت می‌کردند و اخبار و روایاتش را نقل می‌کردند. (عطاردی قوچانی، 1372، ص306) مهاجرت سادات و علویان به ری عامل مهم دیگری در نفوذ تشیّع به این شهر است. در کتاب مهاجران آل‌ابی‌طالب، از مهاجرت و اسکان 65تن از سادات و علویان به ری یاد شده است. (ابن‌طباطبا، 1372، ص231) 
نقش جغرافیا را هم در این باره نباید از نظر دور داشت؛ همجواری با قم که شهری یکدست شیعی بود و نیز همسایگی با طبرستان، کانون تشیّع زیدی، در گسترش تشیّع در این شهر تأثیر داشته است. در مجموع، شهر ری با قریب 50 صحابی، پس از قم، که نزدیک به 140صحابی داشته، بالا‌ترین ارتباط و پیوند را با ائمّه اطهار‰ در سرزمین‌های شرقی خلافت دارا بوده است. (حسینیان مقدّم، 1384، ج2، ص326) 
حکومت ری
1. احمد بن حسن مادرانی
در رابطه با زندگی و فعالیت‌های سیاسی احمد بن حسن مادرانی (ماذرائی، ماذرایی، ماذرانی)، مکنّا به «ابوالحسن»، اطلاعات اندکی در منابع آمده است. حتی برخی او را از شیعیان غالی شمرده‌اند. برای شناخت شخصیت وی و تأثیری که بر روند گسترش تشیّع در ری داشته است، ناگزیر به مطالعه زندگی سیاسی او می‌پردازیم. 
درباره نسبت احمد بن حسن مادرانی، اقوال گوناگونی ذکر شده است. «ماذران» نام منطقه‌ای در کرمانشاه بوده که تا صحنه (واقع در کرمانشاه) قریب چهار فرسخ فاصله داشته است. (یاقوت حموی، 1399ق، ج5، ص33و34) «ماذرایا» نام روستایی در قسمت بالای واسط بوده که کتّاب طولونی مصر منسوب به اینجا بوده‌اند. برخی او را به خاطر حضور کوتاه مدتی که در کرمانشاه داشته است، به ماذران کرمانشاه منسوب می‌کنند. (بهرامیان، 1369، ج6، ص711) اما شاید بتوان او را به خاطر اینکه به شغل کتابت اشتغال داشته و کاتب کوتکین، فرمانده ترک خلیفه عبّاسی بوده، به «ماذرایا» منسوب دانست. 
زمانی که محمّد بن اوس بلخی، کارگزار سلیمان بن طاهر، در حق مردم طبرستان ستم می‌کرد، بزرگان آن دیار دست به دامان محمّد بن ابراهیم شدند. وی آنان را به سراغ حسن بن زید، که در ری ساکن بود، فرستاد. او دعوت مردم را پذیرفت و سلسله علویان طبرسان را پایه‌گذاری کرد و قریب بیست سال بر طبرستان حکم راند و در برخی سال‌ها (250، 251، 253، 258ق) ری را نیز تحت نفوذ موقّت خود داشت. (طبری، 1358ق، ج7، ص110) زمانی که ری تحت سیطره علویان بود تشیّع زیدی در شمال ری و قصران داخل (بخش کوهستانی ری) رواج یافت. (کریمان، 1385، ج1، ص306) 
منطقه «جبال» و به ویژه ری، بار‌ها از اواسط سده سوم هجری، میان حکومت‌های گوناگون دست به دست می‌شد و در 272ق محمد بن زید از علویان طبرستان بر سر تصرف ری از کوتکین شکست خورد. (ابن‌اثیر، 1407، ج7، ص418) کوتکین ستمگری بود که در قم، قزوین و ری ـ از شهرهای منطقه جبال ـ حکومت ظالمانه‌ای داشت. (ابن‌خلدون، 1383، ج1، ص614) کوتکین در زمان خلافت معتزّ در 271ق به قم حمله کرد و باروی آن را خراب نمود. ابوالحسن مادرانی، کاتب کوتکین، در این حمله همراه وی بود. 
کوتکین در 272ق پس از شکست محمّدبن زید علوی، ری را به تصرف خود درآورد و از مردم آنجا مالیات بسیاری گرفت و کارگزاران خود را به اطراف ری فرستاد. (ابن‌اسفندیار، 1320، ص352/ ابن‌اثیر، 1407، ج6، ص345) اما به نظر می‌رسد مادرانی به خاطر دوری از کوتکین و ستمگری‌هایش و نیز به سبب تفاوت در عقاید مذهبی، که با او داشت، سر فرصت از وی جدا شد. 
ابوالحسن مادرانی پس از اینکه وارد ری شد، حکومت آنجا را به دست گرفت و تشیّع خود را آشکار کرد. شیخ کلینی، که بیش از سایران درباره مادرانی صحبت کرده است، در حدیث 16 و 22 باب تولّد امام زمان4، در کتاب الکافی اشاره می‌کند که احمد بن حسن مادرانی از جمله کسانی بود که در دوران غیبت صغرای امام زمان4 (260-329ق) توقیع‌نامه‌هایی به وسیله نایبان خاص آن حضرت برایش صادر شده که داستان آن توقیع‌نامه‌ها در این دو حدیث آمده است. (کلینی، 1413، ج1، ص588و589/ طبری، 1383ق، ص282) 
شیخ کلینی روایتی از مادرانی آورده که بیانگر تشیّع اوست. وی می‌گوید؛ وقتی وارد جبل شدم عقیده به امامت نداشتم، اما ـ فی الجمله ـ اهل‌بیت‰ را دوست داشتم، تا آنکه یزید بن عبدالله شهرزوری (حاکم شهرزور) درگذشت. وی پیش از مرگش به من وصیت کرد تا اسب و شمشیر و کمربند وی را به مولایش، صاحب‌الامر4 برسانم، اما من به سبب خوفی که از کوتکین داشتم، اسب و دیگر وسایل را به وی دادم تا قیمت آن را به مولایم بپردازم. چندی بعد توقیعی از عراق به من رسید که هفتصد دینار ما را بفرست. (کلینی، 1413، ج1، ص588/ برقی، بی‌تا، ص لا) 
اگرچه حاکمیت مادرانی بر ری کوتاه مدت بود، اما سرآغاز تحولّی برای شیعیان در شهری با تنوّعات فکری و مذهبی بود. همان‌گونه که قبلاً نیز ذکر شد، تا پیش از مادرانی والیان سنّی مذهبی همچون کثیر بن شهاب بر ری حکم‌رانی می‌کردند که بر منبر ری امیرالمؤمنین† را دشنام می‌دادند (ابن‌اثیر، 1407، ج3، ص278) و در سراسر دوره اموی، هرگونه نقل و نگارش حدیث با فشار زیادی مواجه بود. یکی از تأثیرات حکومت شیعی مادرانی در ری این بود که شیعیان در این زمینه، آزادی عمل نسبی پیدا کردند و تحت حمایت و به منظور تقرّب به وی، به نگارش کتاب‌هایی در زمینه فضایل و احادیث اهل‌بیت‰ مبادرت ورزیدند. 
یاقوت حموی می‌گوید: مردم ری اهل‌سنّت و جماعت بودند، تا آنکه احمد بن حسن مادرانی بر آنجا غلبه یافت و تشیّع را آشکار کرد و اهالی ری را تکریم نمود و به آن‌ها نزدیک شد و مردم نیز با تصنیف کتاب‌هایی به وی تقرّب می‌جستند. همچنان‌که عبدالرحمان بن ابی‌حاتم کتابی در فضایل اهل‌بیت‰ برای وی نوشت و این مربوط به زمان خلافت المعتمد است و غلبه وی بر ری در سال 275ق بود. پیش از آن نیز در خدمت کوتکین بن ساتکین بود. (یاقوت حموی، 1399، ج3، ص121) البته برخلاف نظر یاقوت مبنی اینکه تشیّع در ری با آمدن مادرانی و غلبه وی بر ری آشکار شد. این نکته شایان ذکر است که، آمدن مادرانی و امارت وی در این شهر، با توجه به حمایت‌هایی که از شیعیان می‌نمود، به مذهب تشیّع رسمیت بخشید. 
تأثیر دیگر حکومت وی بر ری، تبدیل شدن ری به پناهگاهی برای شیعیان بود. احمد برقی، که به خاطر افکار غلوّآمیزش از قم رانده شده بود، به ری پناهنده شد و نزد مادرانی رفت و ماوقع را برایش شرح داد. مادرانی هم زمین‌های مصادره شده وی را در کاشان به وی باز گرداند. (برقی، بی‌تا، ص ل) شاید به خاطر همین کار مادرانی است که برخی او را از شیعیان غالی می‌دانند. (کوشا، 1366، ص682/ منزوی، 1357، ج9، ص1232) 
در سال 276ق، موفّق، برادر خلیفه معتمد عبّاسی، به گزارش مادرانی مبنی بر وجود ثروت فراوان در منطقه جبال به آنجا رفت، اما چیزی از این لشکرکشی عاید وی نشد. می‌توان حدس زد که این حمله کوششی از سوی مادرانی بود برای بر هم زدن میانه خلیفه و فرمانده ترک وی، کوتکین. شاید همین لشکرکشی موفّق به جبال، حکومت یک‌ساله مادرانی را برچیده باشد. (طبری، 1358ق، ج7، ص431) 
2. آل‌بویه
پس از مادرانی، ری بار‌ها میان سامانیان و زیاریان و طاهریان دست به دست گشت، تا اینکه حسن، رکن‌الدوله حکومت منطقه جبال را در 335ق با مرکزیت ری به دست آورد. او ری را در ازای پرداخت صد هزار دینار بیش از آنچه ابوعلی محتاج می‌پرداخت، از سامانیان گرفت. (ابن‌مسکویه، 1379، ج6، ص191) آل‌بویه در محیط زیدی مذهب طبرستان بالیدند و لاجرم مذهب زیدیه در اندیشه و کنش آن‌ها رخنه کرد و پشتوانه روحی و معنویشان شد. بعد‌ها شواهدی از گرایش‌های امامی در آنان مشاهده شد و حتی در دوره‌های اخیر این حکومت، مدتی نیز اسماعیلیان را در دربار خود پذیرفتند. در واقع، اعتقادات شیعی آن‌ها صبغه‌های گوناگون داشت. (فرای، 1385، ج4، ص222) 
بویهیان برای برقراری تعادل مذهبی در جامعه، با امعان نظر به ایمان و عقیده شیعی خود، به علویان و شیعیان امامی توجه خاصی مبذول داشتند و توان بیشتری به آن‌ها بخشیدند. عملکرد آن‌ها اگر هم سیاسی به حساب آید، به هرحال، اقدامی بود که در سازمان‌بندی اجتماعی شیعیان بسیار تأثیر داشت. (کاهن و کبیر، 1382، ص221) در اینجا، مجال بحث از گرایش‌های مذهبی آل‌بویه نیست، اما مسلّم است که شیعیان، به ویژه امامی مذهبان، از برایند رویکرد تساهل‌گرایانه و تسامح‌مدارانه آل‌بویه استفاده کردند و فرصت ظهور و بروز در عرصه‌های اجتماعی، علمی و فرهنگی را به دست آوردند. 
بدین‌سان، آن‌ها دیگر ملزم به تقیّه نبودند و آنچه را مسلمانان، به ویژه معتزلیان از دوره مأمون به خاطر داشتند، بویهیان برای شیعیان، به ویژه امامی مذهبان، به ارمغان آوردند. (Cahen، 1986، Vol. 1، p. 1352) 
از نقش وزرای آل‌بویه در پیشرفت تشیّع و شیعیان در این شهر، نباید غافل ماند. برای نمونه، به برخی از خدمات صاحب بن عباد اشاره می‌شود: کتابخانه وی، که در محله «روده» ری قرار داشت (مقدسی، 1906، ص391) دارای کتاب‌هایی معادل بار چهارصد ش‌تر بود و به گفته بیهقی، فهرست این کتب به ده جلد می‌رسید. (یاقوت حموی، 1400، ج5، ص259) با وجود حمله سلطان محمود غزنوی به ری در 420ق و نابودی بسیاری از کتب آن، این کتاب‌خانه تا زمان عبدالجلیل رازی پا بر جا بود. عبدالجلیل قزوینی در این‌باره می‌گوید: «... توقیعات و خطوط و رسوم او (صاحب بن عباد) هنوز مقتدای اصحاب دولت است و کتاب‌خانه صاحبی به روضه او نصب است و در تشیّع، به صفتی بوده است که کتابی مفرد تصنیف اوست در امامت دوازده امام معصوم.» (قزوینی رازی، 1331، ص211) 
 وی همچنین نقش مهمی در گسترش مکتب اعتزال در ری و در نتیجه آن، عقل‌گرایی در میان شیعیان داشت. امامی مذهبان و زیدیان بیشترین کسانی بودند که تحت تأثیر این مکتب قرار گرفتند. در ادامه، چند نمونه از مهم‌ترین خدمات بویهیان ری در زمینه ترویج مذهب تشیّع و رسمیت یافتن آن ذکر می‌شود: 
الف. تحوّل در منصب نقابت: شهر ری در کنار قم، طبرستان و اصفهان از مراکز استقرار علویانی بود که مهاجرت آنان از اواخر قرن دوم هجری آغاز شده و در قرن سوم هجری رو به گسترش نهاده بود. (هاشمی، 1385، ص15) سادات ری از مناطقی، از جمله مدینه، کوفه، قم، طوس، طبرستان، گرگان، آمل، کلیس و آبه به آن دیار مهاجرت کرده بودند. (حسینیان مقدّم و دیگران، 1384، ج2، ص275) این سادات بیشتر از سادات حسنی، حسینی و جعفری و حنفی بودند. از جمله آن‌ها، سادات بنی می‌سره الحسنی، بنی‌الوارث الحسنی (بیهقی، 1410، ص299 و 313) و عریضیه از فرزندان علی بن محمّد بن جعفر بودند. (قمی، 1361، ص4) مهاجرت و سکونت این سادات، خود از عوامل رونق و گسترش تشیّع در ری بود. 
مهاجرت و سکونت تعداد زیادی از این سادات و شیعیان در ری وجود منصب نقابت را در این شهر ضروری می‌کرد. با روی کار آمدن آل‌بویه، منصب «نقابت» از حالت موروثی ـ که در زمان عبّاسیان بود ـ خارج شد. آن‌ها نقیب علویان را از میان علویان با نفوذی که دارای احترام بسیار بودند انتخاب می‌کردند، و هر شهری که تعداد علویان آن زیاد بود و امکان جعل نسب در آنجا وجود داشت، نقیبی برایش برمی‌گزیدند. (کاهن و کبیر، 1382، ص222) سابقه نقابت در ری به زمان حیات ائمّه اطهار‰ باز می‌گردد. یکی از نقیبان ری، که تنها کسی بود که هم نقیب بنی‌هاشم بود و هم از وکلا و اصحاب امام هادی† به شمار می‌رفت، ابوالمقاتل صالح دیلمی بود. (نجاشی، 1407، ص198) 
سلسله نسب سادات ساکن هر شهر در دفتری ثبت می‌شد که به آن «جریده» می‌گفتند. (آقابزرگ طهرانی، 1403، ج5، ص97)‌گاه نقیب یکی از نسب‌شناسان را مأمور این کار می‌کرد. یکی از این جریده‌ها «جریده الری» بود، تألیف سید ابوالعبّاس احمد بن مانکدیم بن علی بن محمّد که برای معرفی انساب سادات ری از منابع موثّق گردآوری شده و بسیاری از نسب‌شناسان از جمله ابوعبدالله بن طباطبا بر آن اعتماد کرده‌اند. (ابن‌طباطبا، 1372، ص237) ابومحمّد عبدالله حجازی از فرزندان ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب† در زمانی که مادر مجدالدوله حاکم ری بود بدانجا آمد و از سوی مانکدیم، نقیب غربا، نقیب ری شد. (ه‌مان، ص231-232) 
ب. منقبت‌خوانی و ترویج فرهنگ شیعی: از جمله تحوّلاتی که به دنبال روی کار آمدن آل‌بویه در زندگی اجتماعی و فرهنگی شیعیان پدید آمد، آزادی شیعیان در اجرای مراسم و شعائر شیعی بود. یکی از این شعائر منقبت‌خوانی بود. «مناقب» جمع «منقبت» به معنای «خصال نیک و سجایای پسندیده» است. مناقب‌خوان ستایشگر ائمّه اطهار‰ و کسی است که محامد آنان را برمی‌شمارد (در مقابل فضایل خوان). (دهخدا، 1377، ج13، ص19050) موضوع قصاید مناقبیان، بعضی اصول عقاید شیعه نظیر تنزیه، عدل، عصمت ائمّه‰ و معجزات آن‌ها بود. شاعران این قصاید و اشعار غیر از مناقبیان بودند. نمونه عالی شاعران این مراثی در ری در دوره مورد بحث، ملک‌الکلام بندار رازی، شاعر دربار مجدالدوله بود. از جمله سروده‌های او در مدح علی† این بیت اوست: 
 تا تـاج ولایـت علی بر سرمـــه هـر روج مرا خوش‌تر و نیکو‌تر مــه
شکرانه اینکه میر دین حیدرمه از فـضل خــــدا و مـنـّت مادرمـه
 (فصیح خوافی، 1339، ج2، ص624) 
این شاعران عموماً تحت عنوان «مدّاح» شناخته می‌شدند. مداحی برای اهل‌بیت‰ رسمی بود که در شهرهای شیعه مذهب آن دوره، از جمله در ری رواج داشت. این ابزار فرهنگی در ادوار بعد ادامه یافت. در فهرست منتجب‌الدین بابویه، نام بسیاری از این مدّاحان و مناقبیان همچون سید تاج‌الدین ابوتراب و شیخ ابوالحسین عاصم عجلی مدّاح آمده است. (منتجب‌الدین، 1366، ص80 و 182) 
گروهی از متعصّبان اهل‌سنّت برای خنثا کردن تأثیر مناقبیان، از «فضایل خوانان» استفاده می‌کردند. آن‌ها کسانی بودند که فضایل ابوبکر و عمر را می‌خواندند و به شیعیان ناسزا می‌گفتند. عبدالجلیل قزوینی رازی، که کتاب ارزشمند خود را در دوره پس از آل‌بویه نگاشته است، گزارش‌های بیشتری از مناقبیان و فضایلیان ری ارائه می‌دهد. او در این‌باره، می‌گوید: «... و این عقیده نو نیست که مناقبی و فضایلی در بازار‌ها مناقب و فضایل خوانند، اما ایشان همه عدل و توحید و نبوّت و عصمت خوانند و اینان همه جبر و تشبیه و لعنت.» صاحب فضائح الروافض می‌گوید: «... صفات تنزیه، که خدای راست (جل جلاله)، و صفت عصمت که رسولان خدای راست و قصّه معجزات، که الّا پیغمبران را نباشد، بشعر می‌خوانند و بر علی بن ابی‌طالب می‌بندند. (ر. ک. قزوینی رازی، 1331، ص33) 
 اهل‌سنّت در برابر مغازی واقعی امام علی† و پهلوانی‌های آن حضرت، که موضوع اشعار شیعیان بود، به ذکر صفات ابوبکر و عمر و عثمان و حکایات بی‌اصل رستم و سهراب و اسفندیار و کیکاووس و زال می‌پرداختند. (ه‌مان، ص34) 
مراسم «منقبت‌خوانی» در ری عموماً در بخش‌هایی از شهر، که محل رفت و آمد عموم مردم بود، مثل «قطب روده»، «رشته نرمه»، «سرقسان»، «مسجد عتیق»، «دروازه مهران» و در «مصلحگاه» (ه‌مان، ص41) برگزار می‌شد و با این روش، به ترویج و تبلیغ مذهب تشیّع و فرهنگ شیعی در جامعه آن روز ری، که دارای تنوّع فکری و مذهبی بود، می‌پرداختند. 
ج. دعوت علما به ری: یکی از دوره‌های درخشان تمدن اسلامی، قرن چهارم و پنجم هجری است که باید آن را دوره باروری علوم و فنون در تمدن اسلامی، پس از دوره نقل و ترجمه و تفسیر علوم دانست. آثار چشمگیر دانشمندان حوزه حکومت آل‌بویه در زمینه‌های گوناگون علمی، اگرچه برآمده از روند تاریخی و متکامل دانش‌پژوهی در قلمرو اسلام است، اما نمی‌توان از وابستگی بخشی از آن به برخی از حکّام و وزرای فرهیخته آل‌بویه چشم پوشید. علاقه برخی از حکّام و وزیران بویهی به علم و دانش و رویکرد تسامح‌گرایانه آن‌ها در عرصه اجتماعی عامل مهمی در پیشرفت علمی و فرهنگی شیعیان و رشد مذهب تشیّع در این دوره بوده است. 
حکّام بویهی شاخه ری، از حکّام بویهی بغداد چیزی کم نداشتند. رکن‌الدوله بسیار به دانش علاقه‌مند بود. دربار او کانون مناظرات علمی و کلامی بود. در کنار دربارش، رصدخانه‌ای داشت که منجّمان و ریاضی‌دانان در آن مشغول کار بودند. (بیرونی، 1352، ص80 و84) مجدالدوله نیز خود انسان فرهیخته‌ای بود که بیشتر وقت خود را در کتاب‌خانه سپری می‌کرد. (ابن‌اثیر، 1407، ج8، ص169) 
ری در زمان آل‌بویه، به یکی از کانون‌های مهم علمی و فرهنگی تبدیل شده بود که این موضوع معلول دو عامل مهم بود: یکی حضور آل‌بویه در ری و حمایت‌های مادی و معنوی آن‌ها از علما، و دیگری تنوّع فکری و مذهبی که به نوعی، موجب نشاط علمی در ری شده بود. دعوت دو عالم بزرگ این دوره، یعنی شیخ صدوق و قاضی عبدالجبّار معتزلی به ری از سوی بویهیان، نقش بسیاری در رشد شیعیان و تفکر شیعی در ری داشت که در ادامه به آن می‌پردازیم. 
1. دعوت شیخ صدوق: ابوجعفر محمّد بن علی بن حسین بن موسی بابویه، معروف به «شیخ صدوق» در350ق در قم‌زاده شد. (نجاشی، 1407، ص261) شهرت علمی وی، رکن‌الدوله را بر آن داشت از او تقاضا کند تا از قم به ری برود. مردم ری نیز در این خواسته با حاکم خود همداستان شدند. (موسوی خرسان، 1377، ص31) مهاجرت وی به ری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، احتمالاً بین 339 تا 347ق بوده است. (رک. ابن‌بابویه، 1416، ج1، ص19-20) 
علمای شیعه در این دوره، با حمایت‌های حاکمان بویهی، به ویژه معزالدوله در عراق و رکن‌الدوله در ایران، بیشترین استفاده ممکن را در تحکیم و ترویج افکار و اندیشه‌های فقهی و مذهبی شیعه بردند و سه کتاب از کتب مهم شیعه، یعنی من لایحضره الفقیه شیخ صدوق و الاستبصار و التهذیب شیخ طوسی در این دوره تألیف شد. این اوج‌گیری تشیّع به حدّی بود که قاضی عبدالجبّار معتزلی قرن چهارم را «قرن تشیع» نامید. (همدانی، بی‌تا، ج1، ص211) این دوره یکی از سخت‌ترین ادوار شیعه به شمار می‌رفت؛ زیرا غیبت کبرای امام زمان4 در آن واقع شده است. این رخداد اعتقادی می‌توانست چنان بحرانی برای شیعیان پدید آورد که بسیاری را به تجدید نظر در اصلیترین فکر شیعه، یعنی امامت وادارد. 
علمای شیعه نیز باید علاوه بر توجیه غیبت امام زمان4 به این پرسش پاسخ می‌دادند که پس از غیبت کبرا چه اختلاف عملی از جهت نظام حکومتی، میان تشیّع امامی و مذاهب اهل‌سنّت وجود دارد؟ و حکومت شرعی در اندیشه شیعی چگونه است؟ (مکدرموت، 1372، ص171) شیخ صدوق از جمله عالمان این دوره بود که عمر خود را وقف نگارش کتاب‌ها و مناظراتی در زمینه خلافت، امامت و غیبت امام زمان4 کرد. 
دعوت رکن الدوله از وی برای رفتن به ری و ترتیب جلسات مناظره در دربار و گفت‌وگو و مباحثه با صاحبان فرق و مذاهب مختلف، فرصت مناسبی برای دفاع از بحث امامت و غیبت و مانند آن بود. به همین سبب، شیخ صدوق هم همواره به رکن‌الدوله احترام می‌گزارد و پیش از سفر‌هایش به دیدن او می‌رفت و برای سفر خود اجازه می‌گرفت (ابن‌بابویه، 1404، ج2، ص312) و از او با عناوینی همچون «امیر سعید» و «رضی الله عنه» یاد می‌کرد. 
کتاب کمال‌الدین و تمام النعمه و دیگر رسالات شیخ صدوق، همچون ذکر مجلس الذی جری له بین رکن‌الدوله، ذکر مجلس الآخر، ذکر مجلس الثالث، ذکر مجلس الرابع، و ذکر مجلس الخامس حاوی مناظرات اوست. از این روست که ابن‌شهرآشوب از وی با عنوان «مبارز القمیین» یاد کرده است. (رک: ابن شهرآشوب، محمد بن علی (1380ق)، معالم العلماء، نجف، مطبعه الحیدریه، ص 111) به دنبال مهاجرت شیخ صدوق به ری، دیگر اعضای خاندان بابویه نیز به ری رفتند. حسین ابن علی بن حسین، برادر شیخ صدوق، صاحب کتاب التوحید و نفی التشبیه نزد صاحب بن عباد بسیار محترم بود. (ابن‌حجر، 1416، ج2، ص374) وی از جمله افراد این خاندان بود که به ری رفت. 
بدین‌سان، دعوت رکن‌الدوله از شیخ صدوق به ری از یک‌سو، موجب تألیف کتب کلامی در جهت اثبات امامت امام زمان‌4 و توجیه غیبت آن حضرت، مناظره با فرق مختلف و برگزاری جلسات املا شد؛ به گونه‌ای که وی مجلس بیست و هفتم کتاب الامالی خود را در محرّم 368ق در ری برپا کرد، (ابن‌بابویه، 1384، ص126) و از دیگر سو، منجر به آمدن سایر اعضای خاندان عالم‌پرور آل‌بابویه به ری گردید که با نگارش آثار فقهی و کلامی خود، در تبیین اندیشه‌های شیعه، به ویژه در برخی دوره‌ها، مثل قرن پنجم و ششم هجری که تعارض‌های مذهبی در ایران از جمله ری شدید بود، اهمیت بسیاری داشت. 
2. دعوت قاضی عبدالجبّار معتزلی: قاضی عبدالجبّار بن احمد همدانی اسدآبادی، مکنّا به «ابوالحسین» از بزرگان معتزله در قرن چهارم هجری است. او قاضی بود و در علم اصول و کلام تبحّر داشت و در عصر خود، شیخ معتزلیان بود. مراتب علم و فضل و کمال قاضی را صاحب بن عبّاد تصدیق کرد. 
در این زمان، مکتب «بهشمیه»، که نام خود را از ابوهاشم جبّایی (م321ق) گرفته بود، هواخواهان بسیاری داشت؛ از جمله، ابوعبدالله بصری که قاضی عبدالجبار مرید مکتب وی بود. صاحب بن عبّاد خود از معتزلیان و از شاگردان ابوهاشم و اسحاق نصیبینی بود. آشنایی این دو به آن زمان باز می‌گردد و به همین سبب هم بود که صاحب بن عباد، قاضی را برای اشاعه مکتب «اعتزال» به ری دعوت کرد و بدین‌سان، مکتب بصره و بغداد شعبه‌ای هم در ری به دست آورد. (کرمر، 1375، ص119) 
قاضی عبدالجبار در 367ق از بغداد راهی ری شد. (رافعی قزوینی، 1408، ج3، ص125) او، که خود در ابتدا اشعری مسلک و شافعی مذهب بود و بعد‌ها به معتزله گرایش پیدا کرد، در ری قاضی القضاه گشت و مشغول تدریس شد (مدرّسی، 1369، ج4، ص415) و علاوه بر مقام والای علمی که داشت، توسط صاحب بن عبّاد، به مناصب بالای سیاسی نیز دست یافت و از نظر مالی هم تقویت شد. (معتزلی همدانی، 1385، ج2، ص125) طلاب از دور‌ترین نقاط مسافرت می‌کردند تا نزد او درس بخوانند. با مرگ صاحب بن عبّاد، فخرالدوله، قاضی را از مقامش عزل کرد و ثروت و اموال او را گرفت و از سی سال آخر عمرش اطلاعی در دست نیست، جز اینکه در ری، اصفهان و قزوین تدریس می‌کرده و در 415ق از دنیا رفته است. (رافعی قزوینی، 1408، ج3، ص125) 
شیعیان امامی، زیدی و حنفیان ری بیشترین گروهی بودند که به مکتب قاضی پیوستند و نزد وی کلام معتزلی را فراگرفتند. بدین‌سان، حضور او در ری، در گسترش عقل‌گرایی میان شیعیان، تأثیر داشت. تنوّع مذهبی و رشد اعتزال در ری، موجب گردید که شیعیان به دنبال مسائل عقلی فراوانی بروند. با این حال، نقش عقل در مقولات فقهی و کلامی، جای خود را آن‌گونه که بایسته و شایسته بود، در این حوزه باز نکرد. از این‌رو، در تقسیم‌بندی‌هایی که صورت می‌گیرد، معمولاً از حوزه ری، در کنار قم و با گرایش حدیثی یاد می‌شود. (حسینیان مقدّم و دیگران، 1384، ج2، ص326) 
صاحب بن عبّاد معتزلیان ری را به میان حنفیان شهر می‌فرستاد تا تعالیم این مکتب را به خوبی فرا گیرند. (مقدسی، 1906، ص395) بنابراین، ری برخلاف قم، که گرایش اخباری داشت، در تاریخ خود، عقل‌گرایی را تجربه کرد. اما از اواخر دوران آل‌بویه و اوایل دوران سلجوقی، که مذهب معتزله از سوی محافل اصحاب حدیث، به ویژه حنبلی‌ها تحت فشار قرار گرفت، قضات حنفی و هرکس که به نوعی تمایلات معتزلی داشت، وادار به انکار علنی آن شد و تدریس کلام معتزلی به شدت محدود گشت. (مادلونگ، 1387، ص40) در اواخر دوران سلجوقی، با اتحاد و پشتیبانی حنفیان، مجدداً تفکر معتزله در ری و بغداد احیا گردید. (جعفریان، 1379، ج2، ص122) 
پس از مرگ وی، مکتب «معتزله» ری به حیات خود ادامه داد. شاگردان و پیروانش سنّت وی را در این شهر تا دو سده بعد، به صورت‌های گوناگون ادامه دادند و در چالش با تحوّلات سیاسی و مذهبی، توانستند حوزه درسش را حفظ کنند. مکتب «بهشمی» و متون معتزلی تا پایان قرن ششم هجری و حتی اندکی پس از ری و خراسان و شمال ایران، راهی یمن شد. (قمی انصاری، 1385، ص69) زیدیان در ری بیشترین گروهی بودند که به مکتب قاضی پیوستند. ارتباط مکتب «معتزلی» ری با یمن از طریق تعدادی از عالمان ایرانی و یمنی و از همه مهم‌تر، قاضی جعفر بن عبدالسلام، که برای فراگیری کلام به ایران آمده بود، به یمن راه یافت. (ه‌مان، ص71) 
از میان شاگردان قاضی عبدالجبار، می‌توان به دو برادر دانشمند از خاندان بطحانی از مردم ساکن کناره دریای خزر اشاره کرد که پدرشان امامی بود، اما خودشان زیدی بودند. این دو برادر، یعنی احمد و ابوطالب یحیی، پسران مؤید بالله (م411ق)، هر دو روزگاری در ری با محفل صاحب بن عبّاد و قاضی القضاه معتزلی وی، عبدالجبّار همدانی وابستگی داشتند. اینان پیش از آن نزد ابوعبدالله بصری، کلام معتزله را آموخته بودند. (مادلونگ، 1377، ص145-146) 
پس از سقوط آل‌بویه، شهر ری در سراسر قرن پنجم هجری و نیمه نخست قرن ششم، باز کانون مهم آموزش‌های زیدی بود؛ زیرا موفق بالله ابوعبدالله حسین بن اسماعیل شجری جرجانی، شاگرد قاضی عبدالجبّار در آن تدریس می‌کرد. کتاب الاحاطه او کلام معتزلی مکتب قاضی عبدالجبّار را توصیف می‌کند و پسرش مرشد بالله یحیی ـ که بعد‌ها در ری او را «کیا یحیی» و «امام» خواندند ـ از دانشمندان بزرگ ری در کلام معتزلی، فقه زیدی و حدیث و نسب‌شناس طالبیان بود، به گونه‌ای که محدّثان سنّی با او نشست و برخاست داشتند. (ه‌مان، ص146)  مراجع
فهرست منابع
1. آقابزرگ تهرانی، محمّد محسن، الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، دارالاضواء، 1403. 
2. ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، تصحیح محمّد یوسف دقاقه، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1407. 
3. ابن اسفندیار، محمّد، تاریخ طبرستان، به کوشش عبّاس اقبال، تهران، 1320. 
4. ابن بابویه، ابوجعفر محمّد بن علی، الامالی، ترجمه کریم تبریزی، قم، وحدت‌بخش، 1384. 
5. ــــــــــــــــــــ، عیون اخبار الرضا، تصحیح حسین الاعلمی، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1404. 
6. ــــــــــــــــــــ، معانی الاخبار، تصحیح علی اکبر غفّاری، قم، نشر الاسلامی، 1416. 
7. ابن حجر، احمد بن علی، لسان المیزان، تحقیق محمّد عبدالرحمان المرعشی، بیروت دار احیاء التراث العربی، 1416. 
8. ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمّد، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحمید آیتی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1383. 
9. ابن‌شهرآشوب، محمّد بن علی، معالم العلماء، نجف، مطبعه الحیدریه، 1380. 
10. ابن طباطبا، ابراهیم بن ناصر، مهاجران آل ابی‌طالب، ترجمه محمّدرضا عطائی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1372. 
11. ابن مسکویه، احمد بن محمّد، تجارب الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، دار سروش للطباعه و النشر، 1379. 
12. اسکافی، محمّدبن عبدالله، المعیار و الموازنه فی فضایل الامام امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب، تحقیق شیخ محمّدباقر محمودی، بیروت، مؤسسه فؤاد، 1402. 
13. برقی، احمد بن محمد، المحاسن، قم، دارالکتب الاسلامیه، بی‌تا. 
14. بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ترجمه محمّد توکل، تهران، نقره،

چرا ثواب حضرت عبدالعظیم(ع) برابر با زیارت امام حسین(ع) است؟
 آیین غبارروبی ضریح حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)
برخی شیعیان نزد امام هادی(ع) رفته و گفتند ما از زیارت کربلا آمدیم و حضرت در جواب فرمود که شما در ری زیارت عبدالعظیم را بکنید مثل این است که امام حسین(ع) را زیارت کرده اید

پرسش: حضرت عبدالعظيم حسني كه بود و كجا مي زيست و چگونه و در چه تاريخي به شهادت رسيد؟

حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابي طالب، از بزرگان روات و علما و صاحب ورع و تقوا است و از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادي (ع) و احاديث بسيار از ايشان روايت كرد. در منزلت و مقام وي آمده است كه مردي از اهل ري به خدمت حضرت علي بن محمد النقي امام هادي (ع) رفت. حضرت پرسيد: كجا بودي؟ او گفت: به زيارت امام حسين(ع) رفته بودم. امام فرمود: اگر قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است زيارت مي كردي مانند كسي بودي كه امام حسين (ع) را زيارت كرده باشد. (۱)

احمد بن خالد برقي مي گويد: عبدالعظيم حسني از دست حاكم و سلطان زمان خودش فراري شد و در خانه مردي از شيعيان در ري پنهان شد. در آن خانه عبادت مي كرد و روزها روزه مي گرفت و شب ها به عبادت مي پرداخت و مخفيانه از خانه براي زيارت قبري كه نزديك محلّ سكونت وي بود، بيرون مي رفت و مي گفت : اين قبرِمردي از فرزندان موسي بن جعفر است. كم كم خبر ايشان در بين شيعيان پخش شد و گروه گروه به ديدار حضرت عبدالعظيم مي آمدند. شخصي از شيعيان پيامبر را در خواب ديد كه فرمود: مردي از فرزندان من نزد درخت سيب درباغ عبدالجبار بن عبدالوهاب دفن خواهد شد. حضرت عبدالعظيم مريض شد و بعد از مدتي فوت كرد و در جيب لباسش نوشته اي يافتند كه در آن نوشته بود: من ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابي طالب (ع) هستم. (۲)

حضرت عبدالعظيم از نوادگان حضرت امام حسن(ع) مي باشد و از اصحاب امام جواد و امام هادي (ع) بود و عقايد خود را بر امام هادي (ع) عرضه داشت و امام او را تأييد كرد. مناسب است ما اين روايت را نقل كنيم. شيخ صدوق (ره) و غير ايشان از جناب عبدالعظيم روايت كرده اند كه فرمود: بر آقاي خودم، حضرت امام هادي (ع) وارد شدم. چون مرا ديد فرمود: مرحبا به تو اي ابوالقاسم! تو وليّ ما هستي. عرض كردم : اي فرزند رسول خدا! مي خواهم دين خود را بر شما عرضه كنم. اگر مورد پسند شما است تأييد بفرماييد و اگر ناپسنداست راهنماييم كنيد.

من عقيده دارم خدا، واحد و يگانه است و مثل و مانندي ندارد و جسم و صورت و عرض و جوهر نيست، بلكه پديدآورنده اجسام و صورتهاست. پروردگار و مالك هر چيزي است. او مالك و صاحب هر چيزي است.

عقيده دارم محمد(ص) پيامبر و رسول و آخرين آنان است و بعد از او پيامبري نخواهد بود و تا روز قيامت دين آن حضرت اسلام خواهد بود و شريعت ديگري نخواهد بود.

عقيده دارم امام و خليفه و وليّ امر بعد از پيامبر(ص) اميرالمؤمنين (ع) و بعد از آن حسن (ع) و بعد حسين (ع) و علي بن الحسين و بعد محمد بن علي و سپس جعفر بن محمد و بعد موسي بن جعفر و بعد علي بن موسي و سپس محمد بن علي است و بعد شما را امام مي دانم.

حضرت فرمود: بعد از من پسرم حسن و بعد از او مهدي (ع) خواهد بود كه كسي او را نمي بيند و از نظرها غائب خواهد بود و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد پس از اين كه پر از ظلم و جور شده باشد.

گفتم : عقيده دارم دوست ايشان دوست خداست و دشمن ايشان دشمن خدااست و اطاعت ايشان واجب ومعصيت اينان معصيت خدا است.

عقيده دارم معراج و سؤال در قبر و بهشت و جهنم و صراط و ميزان حق است و قيامت خواهد آمد و همه زنده خواهيم شد.

پس امام هادي (ع) فرمود: اي ابوالقاسم! به خدا اين است دين پسنديده ثابت. بر همين اعتقاد بمان. خداوند تو را براين اعتقاد محافظت كند. (۳)

حضرت عبدالعظيم (ع) در حدود سال ۲۵۰يا ۲۵۲از دنيا رفت. (۴)

پي نوشت ها:

۱.شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج ۱ ص ۲۴۶.

۲.الخوئي، معجم رجال الحديث، ج ۱۰ ص ۴۶.

۳.منتهي الآمال، ج ۲ ص ۳۹۲.

۴.محمد جواد نجفي، ستارگان درخشان، ج ۴ ۲۱۹.

پرسش: در مورد حضرت عبدالعظيم حسني و زندگاني او توضيح دهيد؟

ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن حسن بن زيد بن حسن بن علي بن ابيطالب ـ عليهما السّلام ـ از سادات حسني و از بزرگان اين خاندان و مورد احترام امامان عصر خود و از راويان موثق بوده است. زندگي امامزاده عبدالعظيم حسني از حيث تولّد، تعداد اماماني كه وي آنان را درك كرده و نيز تاريخ وفاتش به طور مشخص و معين در منابع ذكر نشده است و هر آنچه هست مورد اختلاف است. برخي تولد ايشان را در سال ۱۷۳ هجري قمري در زمان امام موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ در مدينه دانسته اند و بنابراين نقل، آن جناب ده ساله بوده اند كه امام موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفته است. [۱]

برخي ديگر از منابع تولد وي را در سال ۲۰۲ هجري دانسته اند وليكن مأخذ آن را ذكر نكرده اند و اين گفته مدرك درستي ندارد، زيرا حضرت عبدالعظيم راوي هشام بن حكم است و او در سال ۱۹۸ هجري در گذشته است و به گفته برخی منابع حضرت عبدالعظيم محضر مبارك حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را نيز درك نموده و حال اين كه آن جناب در سال ۲۰۳ هجري به شهادت رسيدند. [۲] در مقابل چنين منابعي كه ذكر نموده اند ايشان ايام زندگاني حضرت امام موسي بن جعفر و امام رضا ـ عليهما السّلام ـ را درك نموده است.

مؤلف كتاب روح و ريحان مي نويسد كه حضرت عبدالعظيم حسني خدمت سه امام از ائمه ـ عليهم السّلام ـ يعني امام جواد، امام هادي و امام حسن عسكري ـ عليهم السّلام ـ را درك كرده و هرگز و به طور تحقيق خدمت حضرت علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ شرفياب نشده است و بعضي از رواياتي كه آن جناب از حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ نقل كرده است به واسطه اصحاب است. [۳]

شيخ طوسي عبدالعظيم حسني را در رجال خويش در زمرة اصحاب امام هادي و امام حسن عسكري ـ عليهما السّلام ـ ذكر كرده است [۴] و آنچه از منابع در رابطه با آن جناب به دست مي آيد اين است كه: وي فرزند عبدالله بن علي از نوادگان امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ و نام مادرش فاطمه بنت عقبة بن قيس بود. حضرت عبدالعظيم از همسرش به نام خديجه بنت قاسم بن حسن بن زيد كه دختر عموي خويش بود. [۵] پسري داشت به نام محمد كه وي نيز همانند پدر بزرگوارش فردي زاهد و شريف بود [۶] و دختري داشت به نام «ام سلمه» كه همسر محمد بن ابراهيم بن ابراهيم بن حسن گرديد. [۷] و به طور قطع زندگاني وي مصادف بود با ايام زندگاني دو امام معصوم يعني امام جواد و امام هادي ـ عليهما السّلام ـ. و از طرف آن بزرگواران شديداً مورد احترام و محل اعتماد و اطمينان بوده است، وي نيز در تعظيم و اكرام آن حضرات اهتمام فراوان داشت. او دين خود را به محضر امام هادي ـ عليه السّلام ـ عرضه داشت كه حضرت فرمودند: به خدا قسم اين همان ديني است كه خداوند نسبت به بندگانش به آن رضايت داده است. [۸]

بنابر آنچه از مطالب تذكره نويسان اسلامي بر مي آيد حضرت عبدالعظيم حسني ـ عليه الرحمه ـ در حدود سال ۲۵۰ ه‌ ق بر حسب امر مبارك امام علي النقي الهادي ـ عليه السّلام ـ براي ترويج و تبليغ احكام دين مبين اسلام و پيشوائي جماعت شيعيان از عراق وارد شهر ري گرديد [۹] نجاشي در رجال خويش از احمد بن محمد بن خالد برقي روايت كرده است كه:

عبدالعظيم حسني از ترس سلاطين جور وارد ري شد و به طور مخفيانه در خانه مردي از شيعيان در منطقه "سكة الموالي" اقامت گزيد و در آنجا روزها را روزه و شب ها را به نماز مي گذرانيد و مخفيانه از آن خانه خارج شده و قبري كه متعلق به يكي از اولاد حضرت موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ بود را زيارت مي كرد تا اين كه شيعيان يكي پس از ديگري وي را شناختند و در نهايت يكي از شيعيان در خواب حضرت رسول اكرم ـ‌ صلّي الله عليه و آله ـ را ديد كه فرمود: از فرزندان من مردي از " سكة الموالي" به باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب حمل شده و در زير درخت سيبي دفن خواهد شد و اشاره به مكاني كرد كه آن جانب در آنجا دفن گرديده است.

آن مرد شيعي براي خريد آن درخت و اطراف آن از صاحبش به آنجا رفت. صاحب باغ گفت به چه منظور مي خواهي آنجا را بخري مرد رؤياي خود را تعريف كرد صاحب باغ گفت من نيز همانند آن رؤيا را ديده ام و بدين جهت اين درخت را با باغ به آن مرد بزرگوار (يعني عبدالعظيم حسني) و جميع شيعيان وقف نمودم كه در آنجا دفن شوند.

چون حضرت عبدالعظيم وفات يافت در جيبش نوشته اي يافتند كه خود در آن چنين نوشته بود "أنا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن ابي طالب ـ عليهم السّلام ـ".[۱۰]

در مورد تاريخ وفات حضرت عبدالعظيم حسني، برخي منابع ذكر كرده اند كه وي به دست عمّال سلطان عباسي به شهادت رسيده است. به طور دقيق مشخص نيست ولي چون از اخبار به دست مي آيد كه وي در زمان المعتز بالله عباسي (متوفي ۲۵۵ هجري) هجرت كرده و حضرت امام هادي در سال ۲۵۴ هجري به شهادت رسيده اند و توقف آن بزرگوار در ري زياد طولاني نبوده است لذا مي توان نتيجه گرفت كه وفات حضرت عبدالعظيم ـ عليه السّلام ـ در حدود سال هاي ۲۵۴ و ۲۵۵ هجري واقع شده باشد. [۱۱]

عبدالعظيم حسني در ايام زندگي خود تأليفاتي هم داشته كه نام دو كتاب او براي ما حفظ شده است يكي از آنها كتابي است به نام "خطب امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ" كه نجاشي در رجال خود آن را ذكر كرده [۱۲] و دوم كتابي به نام "يوم و ليله" مي باشد كه در رساله صاحب بن عباد ذكر شده است. [۱۳]

براي حسن ختام، روايت معتبري كه در رابطه با زيارت قبر حضرت عبدالعظيم حسني از امام علي النقي ـ عليه السّلام ـ وارد شده را ذكر مي كنيم:

به سند معتبر منقول است كه شخصي از اهل ري خدمت حضرت امام علي النقي ـ عليه السّلام ـ، مشرف شد حضرت فرمود: كجا بودي. وي عرض كرد: به زيارت امام حسين ـ عليه السّلام ـ رفته بودم. حضرت فرمودند:

اما انك لو زرت قبر عبدالعظيم لكنت كمن زار قبر الحسين ـ عليه السّلام ـ.

اگر زيارت مي كردي عبدالعظيم را، هر آينه مانند كسي بودي كه زيارت كرده باشد امام حسين ـ عليه السّلام ـ. را. [۱۴]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

۱. زندگي نامه حضرت عبدالعظيم - عزيزالله عطاري.

۲. شناختنامه حضرت عبدالعظيم حسني - سيد مجتبي صحفي و علي اكبر زماني نژاد.

۳. تاريخ آستانه ري، عبدالله عقيلي.

۴. اينجا كربلاست، حرم حرم حسين(ع) است - حسين موذني.

۵. خبات النعيم في احوال سيد نا الشريف عبدالعظيم - ملا محمد اسماعيل فدايي اراكي.

پي نوشتها:

[۱] . رباني، هادي و زماني نژاد، شناخت نامة حضرت عبدالعظيم حسني -عليه السلام- و شهر ري، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲، ص۱۰۸.

[۲] . عطاري قوچاني، عزيزالله، زندگي نامه حضرت عبدالعظيم ـ عليه السّلام ـ، چاپخانه حيدري، چاپ اول، ص ۶۴.

[۳] . واعظ تهراني كجوري، محمدباقر، روح و ريحان، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲. مجموعه آثار كنگره حضرت عبدالعظيم ـ عليه السّلام ـ، ج ۳، ص ۳۹۷.

[۴] . طوسي، محمدبن حسن، رجال طوسي، چاپ حيدريه نجف اشرف، ۱۳۸۰ هجري، ص ۴۱۷ و ۴۳۳.

[۵] . صحفي، سيدمجتبي و زماني نژاد، علي اكبر، شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسني، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲، ج ۹. ص۲۰۶.

[۶] . حسيني، جمال الدين احمد بن علي ابن عقبه، عمدة الطالب في انساب آل ابي طالب، بيروت، منشورات دارمكتبة الحياة، ص ۱۱۲.

[۷] . عطاري، عزيز الله، "پيشين"، ص ۶۵.

[۸] . موسوي خوانساري، محمدباقر، روضات الجناب، بيروت، دارالمعرفة، ج ۴، ص ۲۰۷ و ۲۰۸.

[۹] . زماني نژاد، علي اكبر و حافظيان، ابوالفضل شناخت نامة حضرت عبدالعظيم حسني ـ عليه السّلام ـ و شهر ري، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲، ج ۱۳، ص ۱۸۸.

[۱۰] . نجاشي، ابوالعباس احمد بن علي، رجال نجاشي، مؤسسه النشر الاسلامي لجماعه المدرسين بقم، سال ۱۴۰۷ هجري، ص ۲۴۷ و ۲۴۸، شماره ۶۵۳.

[۱۱] . زماني نژاد، علي اكبر و حافظيان، ابوالفضل، شناخت نامة حضرت عبدالعظيم حسني ـ عليه السّلام ـ و شهر ري. همان، ج ۱۳، ص ۱۸۹.

[۱۲] . رجال نجاشي، همان، ص ۲۴۷.

[۱۳] . زماني نژاد، شناخت نامه، همان، ج ۱۳، ص ۳۱۹.

[۱۴] . موسوي خوانساري، محمدباقر، روضات الجنات، همان، ج ۴. ص ۲۱۱.

چرا ثواب حضرت عبدالعظیم برابر با زیارت امام حسین علیه السلام است؟ آیا جایگاه عبدالعظیم مثل امام حسین است؟ حضرت عبدالعظیم چه مقام رفیعی دارد که درباره زیارت هیچ معصومی این ثواب نیامده است؟

در ابتدا باید گفت: باید توجه داشت که آن ثواب ها که برای زیارت عبد العظیم ذکر شده در مقایسه با زیارت ائمه (ع) نیست، زیرا هیچ کسی با آنان قابل مقایسه نیست از این رو امیرمومنان(ع) فرمود: «لا یقاس بال محمد (ص) من هذه الامه احد، و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا؛ (۱) هیچ کس از این امت را با آل محمد نمی‌توان مقایسه کرد. آنان که ریزه خوار خوان نعمت آل محمد اند با آن ها برابری نمی‌توانند».

از این کلام حضرت به روشنی به دست می‌آید که مردم و همه بشر نه تنها نمی‌توانند به مقام ائمه (ع) دست یابند و به جا و مقامی معنوی برسند که آن ها دارند، بلکه همگان ریزه خوار نعمت معنوی آن ها و با آنان قابل مقایسه نخواهد بود. با توجه به این نکته حال باید گفت:

اولا : در مورد دلیل اینکه چرا ثواب زیارت عبدالعظیم حسنی(ع) به مثابه زیارت سیدالشهدا(ع) در کربلا عنوان شده است، باید گفت: حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) حلقه وصل شیعیان در شهرهای مختلف بودند و می توان از ایشان به عنوان سفیر سیار ائمه(ع) یاد کرد.

ایشان از جمله محدثین و علمای برجسته شیعه است که به دلیل مجاهدتهای علمی و تلاش برای رساندن معارف اهل بیت به شیعیان مورد توجه و تأیید ائمه معصوم قرار گرفته است.

امامزاده عبدالعظیم حسنی در بین علما به عنوان محدث مطرح هستند. محدث کسانی هستند که فن جمع آوری احادیث و طبقه بندی روایات را می داند، آن را جمع می کند و یا می نویسد و یا شاگرد تربیت می کند. اما راوی کسی است که در سند حدیث نامش قرار می گیرد ضمن اینکه در محدث اصطلاح ویژه ای است و آن اینکه حدیث را مستقیم می شنود و دیگرانی که از او نقل می کنند راوی می شوند. لذا حضرت عبدالعظیم از محدثین است.

در مورد دلیل اینکه چرا ثواب زیارت حرم عبدالعظیم به مثابه زیارت سیدالشهدا(ع) در کربلاست این نکته نیز قابل توجه است که : ممکن است در مورد سایر امامزادگان بزرگوار نیز روایاتی بوده، اما به دست ما نرسیده است چون ما هر یک از این امامزادگان را به نیت ائمه زیارت می کنیم و ثواب آن محفوظ است. اما روایت ثواب زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) به ما رسیده است.

برخی شیعیان نزد امام هادی(ع) رفته و گفتند ما از زیارت کربلا آمدیم - در آن زمان که حاکمیت بنی عباس بود این سفر و زیارت بسیار برای شیعیان مشقت داشت- و حضرت در جواب فرمود که شما در ری زیارت عبدالعظیم را بکنید مثل این است که امام حسین(ع) را زیارت کرده اید.

البته با اینکه حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) از نظر علمی در میان علمای شیعه برجسته است اما جنبه امامزاده بودن ایشان در بین مردم غلبه دارد. برعکس، سید مرتضی و سید رضی که از امامزادگان هستند جنبه علمی آنها در بین مردم غلبه دارد.

جنبه دیگر در حق حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) می تواند بحث مأموریتهای ایشان باشد. چرا که حضرت بین شیعیان که در جای جای خطه اسلامی نمی توانستند با هم ارتباط داشته باشند، حلقه اتصال بود. چون ائمه ایشان را قبول داشتند و ممکن است این ثواب ناظر به همین مجاهدتهایی باشد که در راه ارتباط بین شیعیان و رساندن پیام ائمه باشد که از ایشان می توان به عنوان سفیر سیار ائمه یاد کرد.

ثانیا _ ممکن است شرائط خاص زمانى و مکانى، سبب گردیده باشد، که آن همه فضیلت برای زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) ذکر شده آن را مانند فضیلت زیارت سیدالشهداء (ع) محسوب داشته و این درک فضیلت را مخصوص آن زمان قرار داده باشد؛ زیرا متوکل عباسى و برخى دیگر از حکام جور، پس از تخریب بارگاه امام حسین (ع)، براى جلوگیرى از زیارت آن بزرگوار، مأموران دژخیم و جلادى را، به مراقبت و نگهبانى گماشته بودند، که به صغیر و کبیر رحم نمى کردند و جان افراد در خطر کشته شدن قرار می گرفت و حتى زائرین زیادى را، بی رحمانه به خاک و خون کشیده بودند.

چه این که مسئله لزوم پایگاه سازى و تشکیل مراکز تجمع نیروها و اجتماعات، موضوعى است، که به طور کلى از اخبار و احادیث به دست مى آید، روشن مى شود که ائمه اطهار (ع) دوست می­داشتند، شیعیان با هم باشند، گرد هم جمع شوند، مذاکره کنند، و براى حفظ کیان تشیع و نشر معارف و گسترش مکتب، فعالیت هاى دینى و تبلیغى و اجتماعى داشته باشند.


خبرگزاری فارس: پیشینه تشیّع در ری

نویسنده:حاج حسین علی ابادی استاد تاریخ تشیع از  دانشگاه عالی قم


موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

شکواییه از وبلاگhttp://811363611a.niloblog.com/p/53/

یکشنبه 26 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

با سلام اینجانب حسین علی ابادی استاد تایخ تشیع از دانشگاه ادیان ومذاهب قم زحمات دو ساله اینجانب را این سایتhttp://811363611a.niloblog.com/p/53/بنام خود تماما کپی پست نموده که کار خیلی زشتی است دوستان اگه این کار میکنند حد اقل نام نویسنده راهم ذکر نمایند خواهشمند است رعایت فرمایید که موجبات دلسردی اساتید را از تحقیق وپزوهش در زمینه شهر زیبایمان بم ونر ماشیرفراهم  نیاورند تلفن:09368456126



موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

تاریخچه ورود اسلام به بم ونرماشیر

یکشنبه 26 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

(محقق حاج حسین علی ابادی)چنانكه از تاریخ برمی‌آید در سال 31 هجری عبداله عامر برای سركوبی زردشتیان به كرمان آمده و در همین زمان عده بسیاری از مردم بم و نرماشیر بدین اسلام می‌گروند، عبداله برای آنكه ترویج دین اسلام را كه در واقع سیاست اعراب برای ایجاد سازش با مردم كشورهای متصرفه بوده است، مسجدی بنا می‌كند و در محراب آن قطعه‌ای از چوب درختی را كه حضرت رسول در زیر آن تبعیت كرده بود قرار می‌دهد.البته اینگونه سیاستها جلوی شورش بعدی زردشتیان را نمی‌گیرد چنانكه در زمان مجاشع طغیان بزرگی بر علیه حكام مسلمان براه افتاده و این وضع تا نیمه قرن اول هجری نیز ادامه می‌یابد.سال 100 هجری كه در واقع مقارن با فتح قطعی اعراب است تعداد زیادی از مردم بدین اسلام می‌گروند و مساجد بسیاری در كرمان بنا گشته و آتشگاهها ویران می‌شوند.كوشش ایرانیان برای اخراج حكام عرب كه منجر به نوعی همكاری بین آنان و خلفای عباسی می‌گردد، سبب قدرت یافتن ابومسلم در خراسان شده و در سال 131 هجری حكومت به تصرف ابومسلم و یاران او در می‌آید.حكامی كه بعد از این وقایع از طرف خلفای عباسی به حكومت كرمان برگزیده شدند، اكثراً سعی بر آن داشتند كه از این خان نعمت و فاصله بسیار با دربار خلیفه استفاده كرده و سود زیادی نصیب خود كنند.سال 219 مصادف است با آمدن سپاه ترك دست نشانده خلفای عباسی این دوره را می‌یابد عصر تاخت و تاز و جنگ و گریز در ایالت كرمان محسوب داشت.سال 254 هجری مقارن با فتح كرمان توسط یعقوب لیث می‌گردد ”چون به بم رسید، اسمعیل بن موسی كه ملجاء همهء خوارج بود، با یعقوب حرب كرد“ ارگ و قلعه در زمان حمله یعقوب آبادان بوده و چنانكه از گفته یعقوبی برمی‌آید، تبعیدگاه اسرا و حكام مغلوب بوده است.” سپس یعقوب بن لیث صفار در شوال سال دویست و پنجاه و نه رهسپار نیشابور شد و محمدبن طاهر را دستگیر كرد و خود و خاندانش را در بند نمود... و آنان را در قید و بند به ”قلعه كرمان“ كه بآن ”قلعهء بم“ كفته می‌شود فرستاد“ (البلدان)چنانكه در بخش جغرافیای تاریخی متذكر شدیم، بنا به گفته یعقوبی ارگ بم در زمره، قلاع آباد و شاید مهمترین آنها در سنهء 278 بشمار می‌آمده است ابن فقیه نیز بم را در شمار شهرستانهای آباد كرمان و در ردیف سیرجان كه مركز آن روزگار بوده، محسوب داشته است.بنا به گفته اصطخری و ابن حوقل (346 و 367 ه.ق) شهر به منطقه كشاورزی بزرگی را شامل می‌گردیده و دارای نخلستانها و باغ‌های آبادی بوده است. در بم سه مسجد وجود داشته یكی در بازار (مسجد خوارج)، دیگری در كوی بزازان (مسجد اهل سنت) و آخرین آنها در قلعه بوده است.چنانكه مشاهده می‌گردد حصار مرتفع موجود در سال 346 هجری وجود داشته و چنین بنظر می‌رسد كه قبل از هجوم اعراب ساخته شده باشد زیرا همانطور كه ملاحظه می‌شود در دو سه قرن اول هجری حكام كرمان بنا بر حوادث پی‌درپی و جنگ‌های بسیار فرصت ساختن چنین قلاعی را نداشته‌اند و اصولاً حكام عرب كه به این ناحیه گسیل می‌شدند، چندان دلبستگی به توقف در این ناحیه نداشته و بیشتر در صدد فتح خراسان و فارس بوده‌اند.مطلب دیگری كه حائز اهمیت است توسعه صنعت نساجی و اهمیت آن در ناحیه بم است، گمان می‌رود كه این صنعت قبل از حمله اعراب نیز در این ناحیه وجود داشته، زیرا بر طبق مطالبی كه متذكر شدیم، حكام عرب نمی‌توانسته‌اند در توسعه صنایعی چون صنعت نساجی نقش مهمی داشته باشند.سنهء 246 هجری مقارن با طغیان طاهر و تركان سامانی است. محمدبن الیاس كه در خراسان سرگرم كارزار بوده با سپاهی عازم كرمان می‌شود: ”غفله بر سر او تاخت (طاهر) و در ناحیهء بم جنگ سختی در گرفت، یوزتمر در شهر حصار گرفت و بالاخره ناچار مجبور شد امان بگیرد.“پس از مدتی باز هم قلعهء بم پناهگاه لشگر شكست خوردهء كرمان در مقابل عصیانگران شرقی (خلف بن احمد و پسرش) می‌گردد.بر طبق گفته‌های مقدسی (375 ه.ق) در قرن چهارم تجارت كرمان رونق داشته و شهرهای آن انبار كالاهای ممالك شرق اسلامی بوده است. رونق صنعت نساجی و پارچه‌های بافت كرمان در عراق و مصر مورد خرید و فروش قرار می‌گرفته و بازرگانان خراسانی در شهر نرماشیر با بنادر عمان در داد و ستد بوده‌اند.چنانكه مؤلف حدودالعالم می‌گوید (372 ه.ق) بم در آن زمان از جیرفت كه خود انبار كالاهای هند بود، با اهمیت‌تر به شمار می‌آمده است
12ـ توسعه راههای تجاری در عهد سلجوقیان مقدسی از بازار پل گرگان صحبت می‌كند كه اكنون محل آن معلوم نیست و گمان می‌رود پس از مدتی بكلی ویران شده باشد. او شهر بست بم معمور و دارای چهار دروازه، كوسكان، آسبیكان، كورجین و نرماشیر بوده است، كه توضیح بیشتر در این مورد در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید.علل اهمیت و رونق و آبادانی ناحیه بم را در این دوره از تاریخ آن باید در موقعیت خاص جغرافیایی آن جستجو كرد، زیرا این قلعه مستحكم بر مرز كرمان و سیستان قرار داشته، و آخرین پایگاه نظامی مستحكم حكام عرب در مقابل اقوام مهاجم شرقی بوده است، از طرفی راه تجارتی كه ممالك غربی اسلام را به هندوستان و ممالك آسیای باختری مرتبط می‌ساخت از این حدود عبور می‌كرده است و نباید فراموش كرد كه ارتباط تجاری خراسان با دریای عمان و حتی نواحی مركزی ایران از همین ناحیه امكان‌پذیر می‌گردیده، لذا جای تعجب نیست كه مقدسی متذكر شود بازرگانان خراسان در نرماشیر به داد و ستد مشغولند و با آنكه جیرفت را بصرهء كرمان بخواند.حكومت سلاجقه بر كرمان كه پس از شكست سلطان مسعود غزنوی از آنها، آغاز گردید خود بخش جدیدی در تاریخ شهر بم محسوب می‌گردد قاورد كه دست نشاندهء سلاجقه بود به حكومت كرمان و سیستان برگزیده می‌شود و اوكه اهمیت حفظ حدود و ثغور این ناحیه را می‌دانست پس از اصلاحاتی، در حفظ راهها بخصوص راه تاریخی جنوب دشت لوت كه از بم می‌گذشت، می‌كوشد.حكومت شاهزادگان ترك تا سنه 562 هجری كه طغرلشاه فوت نمود، تا حدی سبب امنیت و آبادانی كرمان گردید. در دورهء حكومت ارسلانشاه تجارت كرمان با حبشه و هندوستان، زنگبار و چین، بخصوص از بنادر جنوب توسعه بسیار یافت و محمد شاه (551 ه) در بسیاری از شهرهای كرمان، از جمله بم، مدرسه و رباط و مسجد احداث نمود. در زمان طغرلشاه تجارت كرمان به اوج خود رسید. در این دوره شهر بم اكثراً مقر حكومت شاهزادگان ترك بخصوص جانشین حاكم وقت بود.پس از مرگ طغرلشاه آشوبی در كرمان براه افتاد كه تا چندین سال امنیت و اعتبار كرمان را بكلی از میان برد. علل بروز این آشوب وجود سه پس طغرلشاه بود كه برای بدست آوردن حكومت كرمان قصد جان یكدیگر را می‌كردند. پران طغرل شاه كه شهر بم را در موقعیت خوبی یافته بودند پیوسته در صدد تصرف آن برمی‌آمدند. این قلعه در دفعات متعدد محل اقامت هریك از سه شاهزاده ترك بود.بطوری كه از گفته شریفه ادریسی برمی‌آید شهر بم در این سالها و بخصوص قبل از مرگ طغرل‌شاه، شهری بزرگ و آباد بشمار می‌رفته و دارای قراء و قصبات زیادی بوده است. بنا بر گفته او ارگ و استحكامات آن معمور و آباد و اهالی آن به كارهای نساجی و تجارت مشغول بوده‌اند.سال 562 خرابی (569 هجری) مصادف است با كوتوالی سابق طی سهل بر قلعه بم، كه در حوادث بعدی كرمان نقش مهمی داشته است. افضل در مورد او چنین می‌گوید: ”او در این كوتوالی و پیشوائی طریقتی از مروت نهاده و شیوهء از ایالت در دست گرفت. در رعایت جانب رعیت و اقامت مراسم راستی و عدالت و محافظت حقوق اكابر و اصاغر (چون اهتمام نمود) كه اولاً ملك طغرلشاه در جنب او گم شدند... و چون مردم بم بعهد ولایت او بر فراش معاش بیاسودند.“دیوار ربض شهر بم (شهربست) در این دوران وجود داشته و معمور بوده است. بطوری كه از تاریخ مختصر برمی‌آید شهربست و دیوار مرتفع ارگ موجود بر اثر حمله ملك ارسلان خراب می‌شود و چنانكه از مطالعه تاریخ مختصر برمی‌آید سابق طی سهل و بطور كلی مقام كوتوالی ارگ بم در دوران سلاجقه اهمیت بخصوصی داشته، و بر طبق گفته تواریخ موجود سابق‌علی در ناحیه بم نفوذ و قدرت فراوان داشته است.حمله غز به كرمان بنا به روایتی به تشویق سابق طی انجام گرفته و قبایل غز تمام نواحی كرمان به جز شهر بم و اطراف آنرا مورد غارت و هجوم قرار داده‌اند.               (580 هجری)سابق‌علی كه خود موجب هجوم غز شده بود، مجبور به اطاعت از ملك دینار غز كه به بم آمده بود، می‌شود. بر طبق گفته افضل ملك دینار مردی رعیت دوست بوده و سعی درآبادانی ولایت كرمان داشته است.البته آنچه كه افضل در وصف ملك دینار بیان می‌كند خالی از اغراق نیست. چه ملك دینار بنا بر اجبار و بمنظور كسب مال بیشتر مجبور به رسیدگی به كار رعایا بوده است. و چنانكه آشكار است در اینگونه امور حكما و دانشمند دربار او نقش مؤثری داشته‌اند.افضل در كتاب خود اطلاعاتی از وضع آن روزگار بدست می‌دهد كه لازم به تذكر است: ”از حكایت عدلش یكی آنست كه پیش از این رعیت روز مال قسمت می‌گذارد و شب بربار و پاس می‌داشت امروز رعیت در بستر فراغ خفته است و حشم بربار و پاس می‌دارد و دیگر آنكه پیش از این اگر كسی به حالت نزع می‌رسید مرد سلطان و موكل دیوان بر بالین او بود تا جان از طرفی برند و مال از طرفی با مرده و گریه گذارند. امروز اگر هزار قارون بروند و هزار گنج بگذارند هیچكس بدیدهء طمع درو ننگرد و دست تعرض بدان دراز نكند.“                      (عقدالعلی)بنا بر نقل قول افضل كه در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید، ناحیه بم و شهر آن معمور و آباد بوده واستحكامات ارگ در نهایت محكمی، و از طرفی صنعت نساجی و تجارت رونق بسیار داشته است. (584 ه)در این میان توجه امرای خوارزمشاهی به كرمان جلب می‌شود و ملك زوزن گویا موقعیت شهر بم و خطرات ناشی از وجود چنین قلعه‌ای را دانسته، در صدد خراب كردن باروی آن برمی‌آید و در ظرف یك هفته باروی شهر را زیرورو می‌كند، سپس عازم سیستان شده آن ولایت را متصرف می‌شود. (609 ه.)دوستی و بندگی حاكم كرمان ـ امیر براق حاجب (از امراء خوارزمشاهیان) با منگوقاآن و خلیفه سبب می‌شود كه ولایت كرمان از شر وجود قبایل وحشی مغول در امان بماند.پس از تكیه غازان خان بر منصب خاقانی، باز هم در قلعه بم شورشی بپا می‌شود كه محمد شاه پس از تسخیر ربض شهر دو ماه قلعه را محاصره می‌كند. این وقایع پی‌درپی با هجوم دو قوم جرمان و اوغان به كرمان بصورت وخیم‌تری در می‌آید.هجوم مغول مقارن تیره روزی مروم ستم كشیده بم و كرمان بود، ظلم و ستم حكام را بر رعایای بم در دوره مغول از عبارات ذیل بخوبی می‌توان درك كرد: ”گاهی رشیدالدین (فضل‌اله وزیر حكام مغول) ناگزیر پسران خود را مواخذه می‌كرد. مثلاً در نامه‌ای كه به پسرش محمود حاكم كرمان نوشته است می‌نویسد كه: جاسوسان به وی خبر داده‌اند كه محمود نسبت بمردم بم ظلم كرده و آنانرا بروز سیاه نشانده است زیرا از مردم مالیات می‌گیرد و بمصارف شخصی می‌رساند و حقوق و عوارض دیوانی می‌گیرد و بروات سلطانی حواله می‌كند و ”قلان“ و مالیات اغلام و احشام (قبچور) و حقوق و عوارض برای سربازان می‌ستاند و مالیات گوناگون زاید (=اخراجات متفرقه) وصول می‌كند. از اینرو رشیدالدین سه سال بم را از ”قلان“ و ”قبچور“ و ”طیارات“ و حقوق ”دیوان“ كرمان و دربار بزرگ (=اردوی اعظم) معاف كرد تا روستاهای خراب و مزارع بایر آباد شود از این گذشته مقرر كرد كه بذر و وجه برای تهیه ادوات كشاورزی و وجوهی بعنوان مساعده از محصول املاك رشیدی در ناحیهء بم بمردم آن سامان دهند. (مالك و زارع)حكومت آل‌مظفر نیز مجدداً سبب محاصره قلعه بم بوسیله امیر مبارزالدین محمد می‌گردد. دراین ایام اخی شجاع‌الدین نام بمی كه در زمان سلطان محمد خدابنده به كوتوالی قلعه برگزیده شده بود در صدد مقابله و تعمیر ارگ برمی‌آید (742 ه.) و امیر مبارزالدین از آب قنوات و رودخانه استفاده نموده دیوار قلعه را خراب كرده و ارگ بم را تصرف می نماید زمان این محاصره را در حدود چهار سال ذكر كرده‌اند.امیر مبارزالدین پس از این حادثه متوجه دو قوم اوغان و جرمان می‌شود و در جنگ از آنها شكست می‌خورد. وجود این دو قبیله بخودی خود سبب ناامنی بیشتر در نواحی جنوبی كرمان و راههای تجاری این منطقه می‌گردد.در سال (765 ه) قلعه بم محل زندانی شدن شاه شجاع پسر امیرمبارزالدین بود. پس از حكومت شاه شجاع در سال 767 هجری او و سپاهیانش به جانب بم می‌روند و در این اوقات كوتوال قلعه شخصی بنام سیف‌الدین حسین بوده است كه اظهار اطاعت و بندگی می‌كند.یاقوت كه در حدود همین سالها می‌زیسته، بم را شهری بزرگ در ایالت كرمان نامیده و از صنایع نساجی و قدوات آن تمجید بسیار كرده است. (623 ه.)حمداله مستوفی نیز از استحكامات قلعه بم تعریف بسیار كرده است چنانكه از گفته یاقوت برمی‌آید كرمان در زمان سلاجقه بسیار آباد بوده و در زمان او (یعنی قرن هفتم مقارن با قرن سیزدهم میلادی) رو بویرانی نهاده است. خرابی كرمان در قرن هشتم بدست امیر تیمور باعث تشدید این وضع شد و اساس تشكیلات موجود روستائی را برانداخته و شاید اوضاع و احوال نامساعد طبیعی كرمان از احیاء آن جلوگیری كرده است.شاه شجاع قبل از مرگ وصیتی نموده كه موقعیت شهر بم را در سال 786 هجری بخوبی روشن می‌كند ”... رعایای كرمان مردم فقیر و مظلومند و نفوس ایشان تأثیر عجیب دارد، با ایشان بنوعی معاش كنند كه پدران ما كرده‌اند بكرم و عدالت و مرحمت. دیگر، خطهء بم خراب است و گفته‌اند در زمین كرمان سه شهرست: بردسیر و سیرجان و بم، اگر آن دو شهر خراب باشد و بم معمور بود، این شهرهایدیگر معمور شود و اگر آن دو شهر معمور بود و بم خراب، بم را معمور نتوان كرد، چه بم سرحد هند و سند و سیستان و خراسان و كابل است“چنانكه ملاحظه می‌شود اهمیت بم نه تنها ناشی از وجود یك منطقه بزرگ كشاورزی در نواحی اطراف آن بوده، بلكه موقعیت خاص جغرافیایی آن اهمیت بیشتری داشته است، و به جرات می‌توان گفت كه علل آبادانی این شهر در طول چنین تاریخ مشوش تنها همین دو عامل بوده‌اند.حكومت گوركانیان كه در واقع اعقاب تیمورلنگ بودند با امیر ایدكو در كرمان آغاز گردید، امیر ایدكو چندین قلعه مشهور را در كرمان بكلی ویران ساخت (البته در مورد قلعه بم ذكری نشده است و بنظر هم نمی‌رسد كه آن را خراب كرده باشد) در این زمان شورش قبایل غارت‌گر بلوچستان ادامه داشت.چون تیمور درگذشت حكومت كرمان با ایدكو بود، او خواست خطبه بنام خود بخواند ولی سید شمس‌الدین ابراهیم بمی از عرفای بزرگ بم كه نفوذ بسیار داشت مانع این كار می‌شود، دلیل این امر به ظاهر این بوده كه حكومت واقعی در اختیار شاهرخ بهادرخان است، ولی چنین برمی‌آید كه سید شمس‌الدین نمی‌خواسته كرمان محل تاخت و تاز امراء گوركانی شود.سال 811 هجری مصادف است با محاصره شهر بم بوسیله میرزا ابابكربن میرانشاه بن امیر تیمور كه در ابتدا با مقاومت كوتوال قلعه مواجه گشت ولی پساز فرستادن قاصد و پیام كوتوال قلعه قبول اطاعت كرد.میرزا ابابكر قصد تعمیر ارگ را داشته چه می‌دانسته بزودی سپاه اویس به آنجا می‌رسند، ولی سیدشمس‌الدین بمی از اینكار او ممانعت بعمل آورده و به بهانه آنكه رعیت مشغول زراعت است و تعمیر قلعه كمكی به حكومت او نمی كند میرزا ابابكر را منصرف می‌نماید ”بدینطریق از تعمیر موقت قلعه جلوگیری شد و همین امر باعث شد كه چندی بعد سلطان اویس بقصد ابابكر آمد قلعه تسلیم شود، ... نكتهء شایان توجه اینست كه پس از غلبهء سلطان اویس، سیدشمس‌الدین نیز از نزدیكان او گردید و حتی چندی بعد كه مورد بغض شاهرخ قرار گرفت بعنوان وساطت بدرگاه شاهرخ رفت“                        (مقاله ارگ بم)سلطان اویس پس از فرار میرزا ابابكر به كرمان برمی‌گردد، ولی ابابكر در جیرفت سپاهی جمع كرده عازم بم می‌شود و پس از شكست سپاه اویس، دستور به تعمیر قلعه بم می‌دهد ”بنیاد عمارت قلعه بم كردند و ظلم و جور و تعدی آغاز نهادند و مردم را زیر چوب و شكنجه كشیدند، در هژده روز قلعه بم را سرسری در اخر ماه رمضان تمام كردند و مضبوط گشت از پل و خندق و بارو و غیره و خلایق را بحكم باندرون قلعه بردند و منادی می‌كردند كه هر كه در بیرون قلعه باشد او را تالان كنند.“ (مقاله ارگ بم)”سید شمس‌الدین در فترات حملات تیموریان پناهگاه بم محسوب می‌شد و خانه او مامن عموم بوده است، در رساله مقامات عرفای بم راجع به بنای خانه شمس‌الدین و كیفیت توجه او بمردم، آمده:”نقل است خدام آن حضرت (شمس‌الدین) خانه‌ای در بم می‌نهادند و می‌فرمودند كه پی و دیوارها محكم بنهید كه این خانه گریزگاه تمام بم خواهد بود، و پنج نوبت چنین شد:نوبت اول چون سلطان اویس بر سر ابابكر میرزا آمد و او بهزیمت به جیرفت رفت و مردم بم را بعضی در صحرا شهید كردند و بعضی را برهنه كردند و هر چه عوراتی كه در بم بود روی بخانهء آن حضرت نهادند وضیع و شریف تا آن فتنه نشست.نوبت دوم چون میرزا ابابكر را در جیرفت بقتل آوردند خلق كه در قلعه بودند از مرد و زن بیرون آمدند و قلعه را بگذاشتند و بدولتخانه آن حضرت آمدند. (ظاهراً خانه او خارج ارگ و قلعه بم بوده است)نوبت سیم چون امر فاضل از لشگر اسكندر میرزا به بم رسید مجمع خلق در آنجا بودند و ده شبانه روز آنجا بودند در امان خدا و اگر یكی بیرون می‌رفت شكنجه می‌كردند و می‌سوختند ... نوبت چهارم لشگر امیرزاده اعظم ... شاهرخ ... برسید. خلق غلو كردند و به تعجیل درخانهء آن حضرت در آمدند آن مقدار كه در دهلیز سرای گاو در زیر دست و پای مروم بمرد“                       (مقاله ارگ بم)آنچه كه مسلم است، شهر و ربض بم وسیع‌تر از حدود آن در دورهء سوم بوده، و وجود بناهای پراكنده در نواحی شرقی شهر فعلی بم كه در فواصل چند كیلومتری آن واقع‌اند خود گواه بر این مدعا هستند، بهنگام مطالعه و نقشه‌برداری این ابنیه به اراضی وسیعی دراین ناحیه برخوردیم كه با وجود تغییرات بسیار مقادیر قابل ملاحظه‌ای آجر و سفال در سطح آنها پراكنده بود این سفالها در بخشی كه به نظر كوره سفال‌پزی می‌آمد بیشتر مشاهده گردید.با توجه به تمام مطالب فوق و آنچه كه در توصیف بناهای آن دوره شهر بم در كتب جغرافیا و تاریخ درج گردیده، شكی نیست كه در نواحی شرقی بناهای بسیار وجود داشته‌اند و بخش بزرگی از شهر در این ناحیه مستقر بوده است.
ارگ بم عضوی از منظومه ای بزرگ از بناهای تاریخی است كه آن را در میان گرفته اند ؛ شهر باستانی دارزین با قدمتی در حدود هزاره اول پیش از میلاد در اراضی شمال غربی بم امروزی برپا بوده و هنوز كوشك های میان محله های شهردوران قرون اولیه اسلامی در آن بر پامانده اند و تنها قریه كوچكی در حوزه غربی آن آباد است ؛ قلعه دختر در شمال رودخانه پشت رود و در جنوب آن بنای چارطاق و ساختمان كوشك و پیر علمدار و همچنین در مشرق و نزدیكی ارگ، بنای تاریخی مسجد حضرت رسول بر پیرامون فضای ارگ برپا بوده اند . هرچند كه پیشینه این بنا ها سالیابی نشده است ،هر چند که تاریخچه قلعه نرماشیربقایای شاه نشین نوع خشت های بکار برده شده وعلایم بجامانده وبرج وبارورهای بجامانده در روستای بدراباد  از دوران ساسانیان می باشد... 
 با این حال قدمت آن ها ، از قرون اولیه دوران اسلامی تا دوره ایلخانی قابل تخمین به نظر می رسد.نویسنده استاد حسین علی ابادی دکترای تاریخ تشیع از قم



موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

تاریخچه خاندان عامری نرماشیری

پنجشنبه 23 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

رضاشاه وقتی در ۱۳۰۹ش/ ۱۹۳۰م از طریق مشهد و طبس و زاهدان و کهنوج خود را افتان و خیزان از میان ریگها به محمدآباد ریگان در نرماشیر رساند و در آنجا متوجه شد که غلامحسین خان سردار مجلل در باغی بزرگ پر از درختهای مرکبات و خرما، با یک تنگ بلور به‌ْ لیمو منتظرش ایستاده، فریاد زد:

ـ غلامحسین خان، در میان جهنم، بهشتی ساخته‌ای!

و سردار مجلل جواب داد:

ـ قربان پیشکش.

شاه گفت: نه، این حق این بچه است که کنار تو ایستاده است.

و آن بچه، امان‌الله خان عامری پسرش بود که از رجال ثروتمند کرمان به شمار می‌رفت و تا مدتها بعد از انقلاب نیز زنده بود و داستان زندگی او را آقای آیت‌الله موسوی اردبیلی بهتر از من‌ می‌دانند.

این را خواستم مخصوصاً بگویم که بعضی تصور می‌کنند کرمانیها بی حال و تنبل و باری به هر جهت زندگی می‌کنند، و حال آنکه درست خلاف آن است. مردمی که ۳۵ هزار کیلومتر از زیر زمین خاک را پنج من پنج من، هزار سال پیش به در آورده حلقه چاه کرده و از آن چاه، آب به مزرعه رسانده‌اند، مردمی باری به هر جهت نیستند.

آدم که به اروپا می‌رود، به قول یک بلوچ که به گرگان رفته بود، احترام درخت را فراموش می‌کند.۱۱ این همه جنگل و سبزه شعر سعدی را بی‌معنی می‌کند آنجا که فرمود:

برومند باد آن همایون درخت که در سایه او توان برد رخت

گفتم از جمله طلایی وزیری در باب کوههای کرمان می‌گویم و آیمش از عهده برون. نباید فکر کرد که کار در کویر در حکم آب در هاون کوفتن است و روغن در ریگ ریختن، دویست و پنجاه هزار کیلومتر بیابانها و کوههای کرمان، در عین بی‌آبی، از پر ارز آورترین استانهای ایران می‌باشد. سالی بیش از ششصد هزار تن خرما از بم ـ کم باران‌ترین نقاط استان ـ و خبیص (= شهداد)، و جیرفت و کهنوج و حاجی‌آباد حاصل می‌شود که بیشتر آن کام شیخ نشین‌های دلارخیز را شیرین می‌کند.

هر کیلو حنای نرماشیر در بازار تاجیکستان و ازبکستان با دلارهایی معامله می‌شود که روسیه به هزار دنگ و فنگ از نقاط نفت‌خیز تلکه کرده است.

بهترین هندوانه و خربزه درست در فصلی که جای دیگر دانه‌ای از آن نیست، یعنی زمستان‌، به خروار به خرمن از جیرفت حاصل و صادر می‌شود. باغها همه میوه‌خیز است و یک دانه درخت بی‌میوه حتی سایه‌خوش و چنار بیهوده در جایی کاشته نمی‌شود؛ زیرا هر قطره باران با کوشش شبانه‌روزی آدمیزاد از قعر زمین بالا آورده شده است. همین کوهستان پاریز قبل از آنکه مس سرچشمه بدان حمله ببرد، تل زیره داشت که باعث شهرت کرمان به زیره‌اش، در ادب فارسی شده است. سالی چند هزار کیلو زیره از این کوه حاصل می‌آمد

کتیرای همین کوهستان ـ قبل از هجوم مس‌گدازی ـ سالیانه هزاران دلار درآمد داشت، و اگر صاحب تاریخ سلاجقه کرمان می‌نویسد که: «در و دیوار خانه‌های یزد از درآمد راه کرمان سفید شده است»، مخلص پاریزی یک روز، خدمت مرحوم دکتر یحیی مهدوی و اصغرآقا مهدوی استادان دانشگاه و در مهمانخانه‌شان گفتم: «آجرهای مهمانخانه خانه حاج امین‌الضرب پدرتان در تهران، از چسب صمغ کتیرای کوهستان پاریز قوام گرفته است و چراغ برق حاج امین‌الضرب از برکت چراغو (شمعک کوهی) کوهستان‌های پاریز و به کبریت سیدرحیم معین‌التجار اصفهانی نماینده او در کرمان، روشن شده است.»۱۲

نکته آخر را در باب مهمترین صادرات ارزآور کرمان هم بگویم و بگذریم. ما یک درخت لوکس مهمان‌پسند داشته‌ایم به اسم پسته که چوب آن را نادرشاه در ماوراءالنهر برای کوره توپ‌ریزی می‌سوخت، و میوه آن چون خندان بود، مورد علاقه بانوان و آقایان مهمانهای بزرگان ولایت بود. یکی از مردم آگاه کرمانی متوجه علاقه مردم دنیا به این آجیل برشته شدة خندان شد، و کاشت آن را به همت اربابان دیگر توسعه داد، و گز مغز پسته‌ای اصفهان هم سوغات خوبی شد برای دنیا و یکمرتبه میزان برداشت محصول پسته از ده هزار تن در سال تبدیل شد به سالی ۲۵۰ هزار تن پسته. و در آینده نزدیک به پانصد هزار تن هم می‌رسد، و این درختی است باب کرمان که سالی دو سه بار بیشتر آب نمی‌خواهد و یک بار آن هم در زمستان آب می‌طلبد.

همین چند روز پیش بود که در «دان‌تون» تورنتو، برای تبدیل عینک خودم ـ که دیگر چشمها کم‌سو شده ـ به آنجا رفتم. در پشت ویترین یک آجیل‌فروشی متوجه شدم که پسته خندان هم دارد؛ اما قیمت آن در کنارش نوشته بود: هر صد گرم = ۲/۲ دلار یعنی تقریباً دو هزار و دویست تومان به نرخ سال پیش.

چون نوبت دکتر هنوز نرسیده بود، نشستم و حساب کردم، دیدم هر یک کیلو که هزار گرم باشد، ۲۲ دلار قیمت دارد و هر هزار کیلو یک تن است که طبعاً ۲۲ هزار دلار قیمتش می‌شود، و آن وقت ـ با اینکه ریاضیات من ضعیف است و در دانشسرای مقدماتی با یک نمره هشت از تجدید شدن معاف شده‌ام ـ حساب کردم، دیدم ۲۵۰ هزار تن، یک عدد ۵۵ که در طرف راستش ۸ تا صفر گذاشته باشند، قیمت دارد؛ یعنی پنج میلیارد و پانصد میلیون دلار، یعنی پنج هزار و پانصد میلیارد تومان خودمان، با ارز هر دلار هزار تومان پارسال و اینک دوهزار تومان قیمت امسال، یعنی آن رقم دو برابر می‌شود. پسته را «طلای سبز» هم می‌گویند و دلار هم پشت‌سبز است؛ پس جملة طلایی وزیری در کتاب جغرافی کرمان حقیقتی هم دارد.

مسأله این است که این چند سانتی‌متر برف که در کوهستان آمده و مایه اصلی قناتهای کرمان است، قناتهایی که به اعتقاد من برای کوتاه کردن راه ادویه از دو طرف، یعنی از طرف آریایی‌های هندوستان، و از طرف آریایی‌های مقیم اطراف زاینده‌رود و فلات مرکزی ایران، شروع به حفر شده و طی سالیان متمادی و قرنهای دور و دراز تعداد آن به حدی رسیده که امروز تقریباً هر آبادی با شش فرسنگ فاصله (۳۶ کیلومتر فاصله = یک منزل) تقریباً تمام کویر را پوشش داده و قابل عبور شتر و مستعد سکونت آدمیزاد کرده است.

دلیل من در همکاری هندیها در این آبادانیها این است که در بسیاری از این آبادیها، در تلفظ اسم با آبادیهای شق شرقی کرمان مشترک‌اند؛ مثل بم و بمپور که لابد پسرعموهای بمبئی هستند و هنزای جیرفت که با قلعه هنسای هند لاف برابری می‌زند، و خود کرمان که با طوایف صاحب‌کارمای هندی هم‌ریشه و هم‌پیشه است، و شابهار (= چاه‌بهار) که لابد معبد بودائیان است و ما می‌دانیم که بودا سالهای طولانی دوران اعتکاف خود را در کرمان گذرانده است.۱۳

دلیل دیگر، لهجه کرمانیهاست که با لهجه سَنسکریت و دراویدی نزدیک است و مردم بشاگرد (= ویشکارد) به لهجه دراویدی حرف می‌زنند، در حالی که ولایات غربی و شمال غربی کرمان و مآلاً یزد با لهجه اصفهان نزدیکترند. ده بهکری و اصلاً جبال بارز (= بهرز، وهرز) و ترکیب بهر آسمان (بهرزمان) از همین‌گونه است.۱۴

به هر حال همه قناتهای کرمان، جیره‌خور همان دو من برف سالیانه هستند که بر سر رشته کوههای غربی ـ جنوب شرقی کرمان ذخیره می‌شود؛ کوهستانی که از یزد و شهر بابک شروع می‌شود و از پاریز و چارگنبد و جبال بارز و جیرفت و نرماشیر می‌گذرد، و حوالی تفتان نقطه پایان آن است. مهم این است که در تمام دشت کویر، این کوهستانها و دره‌ها منبع اصلی آب قنات را فراهم می‌آورند، و مسیری به نام رودخانه در هردره هست که سالی دو سه ماه آب رو دارد، ولی اساس آبهای نهفته در زیرزمین آن است.

یک مثل از پاریز بزنم و به قول آسیابانها «یک من خود را در این گیرودار آرد کنم». همان طور که در هلند مردم به طعنه می‌گویند: «آبی که از رودخانه راین به دریای شمال می‌ریزد، شش بار از شکم آلمانیها گذشته است»، در پاریز هم از هر قطره آب، پنج شش بار استفاده می‌شود. به عبارت دیگر، مثل سایر نقاط پرآب عالم، در کرمان، آب کالای یک بار مصرف نیست. برفی که در قله تافک و دالدان و ارچنو آب می‌شود و به زمین می‌رود، در سه چهار دره زیرزمین جریان پیدا می‌کند. رشته اصلی که رودخانه پاریز باشد، در خمبروتو اول مورد استفاده آن است که به علت سرد بودن هوا و در سرگو (= رأس گاو، به روایت تذکره صفویه) چون گندم درو به کشت سال بعد نمی‌رسد، چندان قابل استفاده نیست و فقط گیاه سردسیری کاشته می‌شود و بوته آن نیز بیشتر زارچ = (زرشک وحشی) و خمبروت (= امرود، گلابی وحشی است).

در كنار صحراي مزار زواره و بر سر راه شهراب، تا پنجاه سال پيش ديوارهاي بقعه خرابه اي هنوز برپا بود كه آن را قبر منصور مي خواندند و منصور را نخستين رئيس قبيله عامـري مي دانستند كه در قرون گذشته از عربستان به ايران آمده و در كنار كوير نمك كه دست به چراگاههاي بياباني داشت سكونت گزيده تا خيل و حشم قبيله از حيث مرتع در مضيغه نباشد گفته ميشود پس از آنكه امير تيموري گوركاني بر شام و يمن استيلا يافت يكي از اميران گردنكش يمن را بنام امير منصور عامري با ايل و حشم به ايران كوچانيد . امير منصور براي امير تيمور خار سراهي بود اما نميخواست او را بكشد و چون ايل عامري داراي احشام و اغنام فراوان بودند امير تيمور اين طائفه را در مرز اصفهان و يزد يعني حدود اردستان كه در آن زمان داراي جنگل هاي طاق و بنه و بادام كوهي فراوان و چراگاههاي خوبي بود اسكان داد و براي اينكه دلجوئي از آنان كردهباشد راهداري استان كرمان و خراسان را بعهده سران قبيله عامري واگذار كرد . ايل عامري به مناسبت شغل جديد خود در موطن تازه خود به نظم و طرق و حفظ كاروانيان پرداختند و دسته هاي كوچكي از آنان به جانب كرمان و خراسان كوچيدند و گروهي به عنوان (شيباني) در كاشان و ديگر نقاط اقامت گزيدند . ايل عامري نه تنها بطرف شرق و جنوب شرقي كوچيدند بلكه دسته اي از راه كوير كاشان بطرف سمنان رفته و آنجا را وطن خود قرار دادند يعني بمناسبت پيشه حشم داري مخصوصاَ نگهداري شتر در اطراف كوير سكونت اختيار ميكرده اند . ايل عامري تا مدتها مركزيت خود را حفظ كرده و به كلانتر و رئيس ايل وفادار مانده و هركجا كه بوده اند ماليات و عشور و ديون ديواني را به به وسيله كلانتر عامري كه در اردستان سكونت داشته به  خزانه شاهي مي پرداخته اند                                                                            

تاریخچه خاندان عامری نرماشیری
اما برجسته ترين مرد قبيله امير منصور عامري شخصي است بنام امير اسمعيل عرب عامري . پس از آنكه كريم خان زند قسمتي از ايران را تحت فرمان و نفوذ درآورد آقامحمدخان را محترمانه تحت نظر قرار گرفت و امير اسمعيل عرب عامري اردستاني هم پالكي او بود و بعد از آنكه وكيل الرعايا مـرد آقامحمدخان و امير عامري با هم از شكارگاه فرار كردند و به سمت اصفهان آمدند و در مهيار اصفهان اين دو زنداني با قول و قرارهايي از هم جدا شدند و با جمع آوري سپاه عليه خاندان زند به فعاليت پرداختند . با قتل خان زند كار حكومت خان قاجار يكسره شد و امير عامري چند بار به آقامحمدخان مراجعه و خواستار ايالت و شركت در حكومت شد . اما خان قاجار جوابي به امير عامري نداد و او رنجيده خاطر به قبيله خود بازگشت و با عمو زادگانش محمد حسنخان حكومت طبس و محمد حسين خان حكومت اردستان مشغول تهيه قـوا و جمع آوري سلاح و پول مي شود و به جنگ جعفر قليخان در يزد ميرود و پس از شكست او به جانب اصفهان رفته ولي در آنجا شكست ميخورد و به جانب بيابانك و طبس عقب نشيني مي نمايد و در اين جنگ محمدحسين خان پسرعموي اسمعيل عرب عامري به دست سربازان قاجار دستگير و سر او را به تهران مي برند ( و قدرت و نفوذ او در منطقه بلوك سفلي اردستان و جندق و بيابانك فوق العاده ضعيف ميشود و محمدعلي خان و شمشيرخان فرزندان او تنها به پاس مؤثر خانوادگي خود سربلند و عزيز بوده اند .) و امير عامري پس از اين شكست در يكي از ازدهات بخش خور به نام ارديب اتراق مي كند و آنجا را به شكل دژي مستحكم مي سازد و ديواري به قطر 3 متر دور تا دور اين قريه ميكشد كه آثار آن تا سال 1335 باقي بود ولي امروز نشانه هاي كمي از آن باقيست . امير اسمعيل عامري همه شب عصر با كالسكه دو اسبه روي اين اين ديوار تفريح داشته و يكدور گرد قلعه مي گشته و دختر شاهرخ افشار زوجه اش كنار دست او نشسته بوده است . بعد از آن امير عامري همه جا عليه قواي اقا محمد خان قيام نموده و از اردستان تا حدود يزد و كرمان و استرآباد و طبس سواران او مامور جمع آوري ماليات و  عشور جنگي با حق المراتع بوده اند . امير عامري تا سال 1222 در آن سامان كرو فري داشته و در اين سال به دستئر فتحعليشاه قوائي به سركردگي امير اسمعيل دامغاني از راه كوير جندق شبيخون زده و به او تاختند و اين سردار شبانه با دختر شاهرخ پياده يا سواره راه خراسان را در پيش گرفته و از طريق استرآباد به قواي عباس ميرزا پيوسته ودر آنجا فتوحاتي كرده و با وساطت نايب السلطنه مورد عفو خاقان قرار گرفته است . در زمان آقا محمد خان و فتحعليشاه به بقاياي اين خانواده مجال عرض وجودي داده نشد ولي شعبه ديگري از اعراب عامري كه در مزدآباد و دههاي نزديك سكونت داشتند رئيسي داشتند ابوطالب نام كه مي كوشيد پسر خود محمد تقي را به دستگاه دولت قاجار نزديك سازد و براي او لقب خاني بگيرد . محمد تقي خان كه بر بازمانده قبيله عامري اردستان رياست يافت دو پسر داشت پسر ارشدش محمدعلي را بايكي از نبيره هاي محمد حسين خان نامزد كرد ولي اين پسر به دسيسه اي در مزد اباد به قتل رسيد وپسر ديگر او مصطفي قليخان جاي برادر در اين مواصلت گرفت . مصطفي قليخان مردي دانا و فعال و با اراده و سياستمدار بود و در دوره سلطنت ناصرالدين شاه از تقرب به دستگاه پادشاهي مسامحه نمي ورزيد . بدين ترتيب مدت سي سال از دروازه قم تا دروازه شهر را در اختيار خود گرفته بود و به نام قرسوراني مالك الرقاب مردم منطقه بود . ثروت فراواني اندوخت و از كاشان تا يزد رقبات فراواني را به دست آورد و براي اينكه مردم محلي را خاموش نگهداد و در هر قصبه و روستا و دهي با يكي از كدخدايان و روسا و علماي متنفذ مرتبط بود .
 مصطفي قليخان به ياري همسر خود (كه از احفاد ميرزاعلي بيك و محمد اسماعيل خان اولين خانهاي قبيله عامري بودند) ، زني دانا و مدبر بود به تامين اين پيشرفت ها موفق گرديد و به لقب سهام السلطنه و منصب سرتيپي جماره سواران عرب عامري مفتخر شد . پسران او ثروت فراواني از پدر به ارث بردند و بعد از مرگ پدر او را در نجف اشرف به خاك سپردند و يكي از پسران او به نام ميرزا حسين خان (ملقب به سهام السطنه عرب) جانشين پدرش شد كه او نيز داراي دو پسر بود به نامهاي ابراهيم خليل خان عامري و اميراسداله خان عامري و همسر او بنام خانم معزالسلطنه كه با مظفرالدين شاه قاجار رفت و آمد زيادي داشته اند و خانه تاريخي عامريها در مالكيت معزالسلطنه بوده كه اين خانه توسط مادر معزالسلطنه به داماد و دخترش هبه شده است . بعد از مرگ ميرزا حسين خان او را در حرم مطهر حضرت معصومه در پاي ضريح به خاك سپردند و راهداري منطقه كاشان به دست پسر بزرگش ابراهيــم خليل خان افتاد . ايشان نيز مانند ديگر اجداد خود مردي مقتدر و با جذبه بوده است و همين طور حامي مردمان فقير و درمانده و در وصف خوبي و خيرخواهي اين مرد سخنها گفته اند . ابراهيم خليل خان داراي يك همسر بنام طومان و سه فرزند دختر به نامهاي ايراندخت ، پرويندخت و خورشيد كلاه بوده است . ابراهيم خليل خان عامري در سال 1324 هجري شمسي از كاشان به تهران عزيمت كرده و بعد از سه سال در ســوم اردي بهشت سال 1327 در خانه شخصي خود در دروازه شميران دار فاني را وداع كرده و او را در مقبره شخصي نـــور در قم (مقابل حرم حضرت معصومه) به خاك سپردند .

سهام السلطنه دوم فرزند دیگری بنام امیر اسدالله خان داشت که بسیار اهل فضل و ادب بود به معارف قرانی آشنا واهل تقوا بود اوسه دوره نماینده کاشان در مجلس شورای ملی بود وعلاوه بر چندین روستا در اردستان و زواره و نایین وخور روستایی بنام اسدآباد در جنوب شرقی کاشان داشتند که بعدها به روستاییان واگذار شدنامبرده در سال 1341 شمسی در تهران درگذشت وطی مراسم کم نظیری در جوار امام زاده عبدالله در شهرری به خاک سپرده شد اوچهار فرزند بنامهای امیرحسین وشمس الضحی وبدراعظم و گیتی افروز بود پس از فوت وی اداره دارائیهای وی به مرحوم امیر حسین خان عامری رسید امیرحسین خان اسوه ادب وشخصیتی بی نظیر بودفوق دیپلم ریاضی ومسلط به زبان فرانسه بود اویک دوره نمایندگی زواره واردستان را در مجلس شورای اسلامی داشت سهام السلطنه و امیر اسدالله خان وامیر حسین خان خط شکسته به سبک امین الدوله را زیبا مینوشتند شادروان امیر حسین خان عامری در اسفندماه سال 1367 در روستای سهامیه چشم از جهان بست وپس از تشییع در اردستان وتهران در جوار پدر در امامزاده عبدالله به خاک سپرده شد خاندان عامری باوجود خوی خانی به واسطه سخاوت وادب پیوسته مورد احترام بودند.

32093643873672526035
[avg] ([per]) [total] vote[s]

32093643873672526035 تاریخچه خاندان عامری تاریخچه خاندان عامری 32093643873672526035





موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

سردار حاج قاسم سلیمانی سرباز جان برکف ولایت

سه شنبه 21 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
زندگینامه: قاسم سلیمانی 
دفاع > سپاه و بسیج - همشهری آنلاین:
قاسم سلیمانی در سال ۱۳۳۵ در روستای کوهستانی و دورافتاده قنات ملک در استان کرمان به دنیا آمد.

sardar solaymani
وی در 12 سالگی، پس از پایان تحصیـلات دوره ابتدایی، زادگاه خود را ترک کرد و مشغول به کار بنایی در کرمان شد.

چندی بعد به عنوان پیمانکار در سازمان آب مشغول به کار شد و در همان سال‌ها نیز فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد.

شهید احمد سلیمانی

وی پس از پیروزی انقلاب، به عضویت مجموعه «سپاه افتخاری» که به وسیله پدر شهید قاضی تاسیس شده بود، درآمد.

ماموریتم به جبهه 15 روزه بود، اما تا آخر جنگ برنگشتم / روایت عملیات کربلای 5 از زبان سردار حاج قاسم سلیمانی

با شروع جنگ تحمیلی، وی راهی جبهه شد و کمی بعد، فرمانده بسیجی‌های هم‌ولایتی‌اش شد و سپس لشکری از همین بسیجی‌ها تشکیل داد و به لشکر ۴۱ ثارالله شهرت یافت.

تجلیل از سردار فتح الفتوح / شوالیه آرام برمی‌خیزد / سردار بزرگ خاورمیانه / مردی از جنس سیاست / منطق استراتژیک سلیمانی

وی در طول دوران دفاع مقدس، با لشکر تحت‌ امر خود در عملیات‌های زیادی از جمله، والفجر 8، کربلای 4، کربلای 5 و تک شلمچه حضور موثر داشت.

با پایان جنگ، لشکر 41 ثارالله به فرماندهی سردار سلیمانی به کرمان بازگشت و درگیر جنگ با اشراری شد که از مرزهای شرقی کشور هدایت می‌شدند.

وی در سال ۱۳۷6، از سوی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، فرماندهی کل قوا، به تهران فراخوانده و مسوولیت سپاه قدس به او سپرده شد.

قاسم سلیمانی پس از دوران دفاع مقدس تا زمانی که به سمت فرماندهی سپاه قدس منصوب شد، با باندهای قاچاق مواد مخدر در نزدیکی مرزهای ایران و افغانستان جنگید.

   حاج قاسم سلیمانی کیست؟
شايد از سر همين بهت است كه يكي از مقامات بلندپايه ارتش امريكا عاجزانه مي‌گويد: «من اگر او را ببينم، خيلي ساده از او خواهم پرسيد كه از ما چه مي‌خواهد؟!»
جوان آنلاین - اينجا داخل ايران اسلامي، آنها كه او را مي‌شناسند، از حجب و تواضع و آرامش او مي‌گويند، مردي كه برخلاف آنچه امريكايي‌ها مي‌گويند، مرموز نيست.

هر قدر كه داخل ايران، او را كم مي‌شناسند، خارج از اين مرزهاي جغرافيايي، قصه‌هاي حيرت‌آوري از او بر سر زبان‌هاست كه با آميخته‌اي از راست و دروغ، شبحي ترسناك و هول انگيز از او ارائه مي‌دهد كه گويي همه منافع امريكايي‌ها را در خاورميانه به خطر انداخته است و جالب آنكه هر قدر آنها او را ترسناك‌تر و هول‌انگيزتر معرفي مي‌كنند، اينجا داخل ايران اسلامي، آنها كه او را مي‌شناسند، از حجب و تواضع و آرامش او مي‌گويند، مردي كه برخلاف آنچه امريكايي‌ها مي‌گويند، مرموز نيست.
هر قدر او آرام و بي‌سر و صدا مي‌رود و مي‌آيد و كارهايش را انجام مي‌دهد، بيرون از مرزهاي جمهوري اسلامي در مورد او، يعني سردار سرلشكر قاسم سليماني، فرمانده سپاه قدس ايران خيلي خبرها هست. آنها از او و سپاه تحت امرش مي‌ترسند و همين ترس سرآغاز خبرهاي بعدي است، آنها او را تروريست مي‌خوانند، بارها و بارها تحريمش مي‌كنند، به او اتهام دخالت در امور ساير كشورها را مي‌زنند، او را فردي بسيار قدرتمند در عرصه سياست خارجي جمهوري اسلامي در خاورميانه توصيف مي‌كنند، او را متهم پرونده ترور رفيق حريري مي‌دانند و سرانجام آنكه، آنها در كنگره امريكا، صريحاً و رسماً پيشنهاد ترور او را مي‌دهند! شايد تعجبي هم نباشد، آخر آنها از مبارزه با قاسم سليماني و نيروهايش ناتوان شده‌اند، به همين سادگي!
و اين البته همه آن چيزي نيست كه در مورد او گفته مي‌شود. روزنامه انگليسي گاردين در مورد قاسم سليماني مي‌نويسد: «حتي كساني كه سليماني را دوست ندارند، او را فردي با هوش مي‌دانند. بسياري از مقامات امريكا كه اين چند ساله را صرف متوقف كردن كار افراد وفادار به سليماني كرده‌اند، مي‌گويند مايل هستند او را ببينند و معتقدند كه مبهوت كارهاي او شده‌اند.»
شايد از سر همين بهت است كه يكي از مقامات بلندپايه ارتش امريكا عاجزانه مي‌گويد: «من اگر او را ببينم، خيلي ساده از او خواهم پرسيد كه از ما چه مي‌خواهد؟!»
واقعيت آن است كه گرچه غربي‌ها او را ژنرال مي‌نامند و او فرمانده يك نيروي نظامي است و امريكايي‌ها دوست دارند قبل از هر چيز او يك تروريست به نظر برسد كه فقط با عمليات‌هاي نظامي به اهدافش دست مي‌يابد، اما خود نيز نمي‌توانند معترف نباشند كه او، بي‌آنكه وارد عرصه نظامي شود، از بعد سياسي به پيروزي دست مي‌يابد، اتفاقي كه او با تكيه بر ويژگي‌هاي اخلاقي‌اش و تكيه بر اصول انقلاب اسلامي كه منشأ منش رفتاري او نيز هست، رقم مي‌زند، نه با تكيه بر قدرت نظامي‌اش.
روزنامه امريكايي «مك كلثي» در سي‌ام مارس ۲۰۰۸ گزارش داده بود: «سليماني براي توقف درگيري‌ها ميان نيروهاي امنيتي عراق كه بيشترشان شيعه هستند و نيروهاي راديكال مقتدي صدر در شهر بصره، پا در مياني كرده است. . . يكي از نخستين و مهمترين پيروزي‌هاي سليماني بر امريكا در عراق، ايجاد برتري سياسي بود، نه نظامي.
وي در ژانويه سال ۲۰۰۵، زماني به عراق آمد كه عراقي‌ها براي نخستين بار پس از سقوط صدام حسين، به پاي صندوق‌هاي رأي مي‌رفتند. در حالي كه امريكا حمايت شديدي از نخست‌وزير شدن اياد علاوي مي‌كرد، سليماني فعاليت خود را در حمايت از شيعيان طرفدار ايران آغازكرد و به شدت به راهنمايي آنان براي پيروزي در انتخابات پرداخت. پس از انتخابات، بوش انگشت‌هاي رنگي مردم عراق را پيروزي بزرگي براي دمكراسي دانست، اما علاوي و متحدانش شكست خوردند
زلماي خليل‌زاد، سفير سابق امريكا در افغانستان نيز مي‌گويد: «همان‌قدر كه مقامات امريكايي سليماني را به جنگ افروزي متهم مي‌كنند، او در ايجاد صلح نيز براي رسيدن به اهدافش فعال بوده است. او در پايان دادن به درگيري‌هاي نيروهاي مقتدي صدر و نيروهاي عراقي در بصره، نقشي حياتي داشت، تهديدي كه مي‌رفت ناآرامي‌هاي آن گسترش يافته و پيامدهاي وخيمي به ويژه براي منابع نفتي عراق در پي داشته باشد.»
يكي از نمايندگان مجلس عراق كه از دستياران ارشد نوري المالكي هم هست، درباره سردار سليماني مي‌گويد: «او فقط يكبار در اين هشت ساله به عراق آمده است. او فردي است كه آرام سخن مي‌گويد و منطقي و بسيار مؤدب است. وقتي با او حرف مي‌زنيد، بسيار ساده برخورد مي‌كند. تا زماني كه پشتوانه او را نشناسيد، نمي‌دانيد چه قدرتي دارد، هيچ كسي نمي‌تواند با او بجنگد.»
سردار قاسم سلیمانی و سردار شهید کاظمی در دوران دفاع مقدس
قاسم سليماني آن گونه كه آنها در موردش نقل مي‌كنند، بي‌محافظ و فقط با دو همراه، به عراق رفته و در منطقه حفاظت شده توسط امريكايي‌ها، موسوم به منطقه سبز حضور يافته و ديدارهايش را در كمال آرامش سروسامان داده و بعد به ايران بازگشته است!
خيلي فرقي نمي‌كند كه اين ادعاها چقدر مستند است يا حتي چقدر مي‌تواند صحيح باشد؛ همين مؤلفه‌ها و قصه‌هاي راست و دروغ ديگري كه از او مي‌گويند، براي ذهن شهروندان غربي كه مقهور شانتاژهاي رسانه‌اي دولت هايشان هستند، كفايت مي‌كند تا به نمايندگان كنگره امريكا معترض نشوند كه چرا دور هم نشسته‌ايد و با صراحتي باور نكردني، پيشنهاد ترور مي‌دهيد!

 اين ادعاها براي پروپيمان كردن پروژه ايران‌هراسي و به طور اخص، سپاه هراسي كفايت مي‌كند؛ حتي اگر دليلي بر درستي‌شان اقامه نشود! ذهن شهروند غربي، براي فريب چنين تبليغاتي را خوردن، از مدت‌ها قبل آماده شده است. او به ديدن و شنيدن افسانه‌هاي هاليوودي عادت دارد!
ما اما به قصه‌هاي هاليوودي عادت نداريم، آرمان ما حقيقت اتفاقي است كه روز دهم محرم سال ۶۱ هجري در صحراي كربلا روي داده است. اين است كه مي‌گوييم كسي از آن جماعت امريكايي اگر توان ترور حاج قاسم سليماني را داشت، درنگ نمي‌كرد. اين است كه در برابر پيشنهاد ترور او مي‌گوييم: بسم الله اگر حريف مايي!
قاسم سليماني مرموز نيست اما فرمانده سپاه قدس ايران است و همين فرمانده سپاه قدس ايران بودنش، كافي است تا جماعت امريكايي از او بترسند و در توجيه اين ترس خويش، او را به نحوي اغراق‌آميز، ترسناك معرفي كنند. بر اين جماعت حرجي هم نيست البته؛ چه آنكه آدم ترسيده، اگر نخواهد كه ترسو لقب بگيرد، بايد علت ترس را ترسناك و ترسناك‌تر معرفي كند تا ترسش توجيه شود.
اينها، همه كه گفتيم، آن هم از قول آنهايي كه خارج مرزهاي جمهوري اسلامي ايران هستند، تنها يك روي سكه بود؛ روي اشداء علي الكفار سردار قاسم سليماني؛ اين روي سكه اما، در داخل مرزهاي عقيدتي انقلاب اسلامي، او تمام قد سرباز ولايت است. از آن جنس آدم‌هايي كه مكلف به تكليفند و همه حياتش را از جواني تاكنون، وقف نهضت حضرت روح الله كرده است. اين روي سكه، او، رحماء بينهم است.
جنگ كه شد، قاسم سليماني جوان بنايي بود در كرمان؛ متولد اسفند ۱۳۳۶. سرش هم گرم كار خودش. جنگ كه شد، بنايي را همان جا رها كرد و راهي جبهه شد. كمي بعدتر، اين جوان بسيجي فرمانده بسيجي‌هاي هم‌ولايتي‌اش شد و بعد‌تر لشكري از همين بسيجي‌هاي آفتاب سوخته كوير تشكيل داد كه شد لشكر ۴۱ ثارالله.
جنگ كه تمام شد، امنيت آن خطه كويري را كه مستعد جولان اشرار بود به او سپردند و هنوز هم، هر قدر او، ميان مردم كشورش ناشناخته باشد، مردم سيستان و بلوچستان و كرمان خوب مي‌دانند كه در آن سال‌هاي فرماندهي او، امن‌ترين دوران را گذرانده‌اند.
سال ۱۳۷۹، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، فرماندهي كل قوا، او را به تهران فراخواند و مسئوليت سپاه قدس را به او سپرد. مسئوليتي كه قاسم سليماني را به كابوسي در ذهن امريكايي‌ها بدل ساخت. كابوسي كه اگر دستشان برسد، خيلي زود، همچون عماد مغنيه ترورش خواهند كرد!
كابوسي كه همان قدر كه غربي‌ها را مي‌ترساند، به جان ما، غروري مقدس مي‌ريزد و اينها اين روي سكه اوست، روي رحماء بينهم قاسم سليماني، فرماندهي با صلابت، با موهايي جوگندمي و بدني لاغر و صورتي آفتاب سوخته و نگاهي محجوب و آرام. فرماندهي كه در ميان هم‌ولايتي هايش و در مراسمات و مجالس‌شان، خيلي خاكي و خودماني حضور دارد. فرماندهي كه اگر لباس نظامي تنش نباشد، كسي حدس هم نخواهد زد كه او يك فرمانده نظامي است. فرماندهي كه در خارج از مرزهاي جمهوري اسلامي، بسيار شناخته شده‌تر از داخل مرزهاست. 
دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم»+عکس
خبرگزاری فارس: دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم»+عکس
چهره او را که دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید...

گروه امنیتی دفاعی خبرگزاری فارس- «...جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیتم را به آنها نشان دهم.

دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل.

داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.

گفت: آقا بد که نمی گذره!

گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!

با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که بر می گردم خبری از این اوضاع نباشد.

با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدم هایی است...»

آنچه خواندید روایتی بود از یکی از فرمانده واحدهای لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی؛ شهیدی که اگرچه در کشور مهجور و ناشناخته است اما مردم کرمان او را بخوبی می‌شناسند.

او در سال 1346در شهر بافت (روستای قنات ملک) متولد شد و در دروان خدمتی خود سمتهای مختلفی ازجمله معاونت اطلاعات وعملیات و جانشینی ستاد لشکر 41 ثارالله درعملیاتهای مختلف را برعهده داشت.

حاج احمد سرانجام در مهر ماه 1363 در ارتفاعات میمک، ساعت 10 صبح به همراه جمع دیگری از یارانش ابدی شد و این شهادت، دیدنی ترین صحنه عمر فرمانده‌اش حاج قاسم سلیمانی را در طول دفاع مقدس رقم زد.

حاج قاسم می گوید: «دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.

   اقامه نماز حاج‌قاسم در میدان جنگ+عکس
منابع عراقی تصویری از حضور سردار قاسم سلیمانی در جبهه‎های نبرد علیه تروریست‎های تکفیری در عراق منتشر کرده‎اند.
به گزارش مشرق، منابع عراقی به تازگی تصویری از سردار "قاسم سلیمانی" در جبهه‎های نبرد علیه تروریست‎های تکفیری منتشر کرده اند که وی را در حال نماز گزاردن نشان می‎دهد.
نکته مهم در این تصویر این است که خود سردار قاسم سلیمانی در فرصت پیش آمده در حین نبرد علیه تروریست‎ها، پیش نماز شده است و دیگر رزمندگان اسلام به وی اقتدا کرده ‎اند.
اقتدای عراقی‌ها به سردارسلیمانی+عکس

رسانه‎های بین‎المللی طی روزهای اخیر در گزارش‎های متعددی به نقش تاثیرگذار و سرنوشت ساز این سردار ایرانی در جنگ علیه گروه تروریستی داعش در عراق اذعان کرده‎اند.
ما به سوریه رزمنده‌ای نبرده‌ایم/ داعش برای ایران تشکیل شده است نه سوریه
سردار سلیمانی

فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گفت: علت اصلی دفاع ما از سوریه این است که در زمان جنگ و در دوره‌ای که تمام کشورهای عربی در برابر ما قرار گرفته بودند سوریه از ما حمایت کرد.

به گزارش ایسنا، سردار قاسم سلیمانی، طی سخنانی در مراسم بزرگداشت اولین سالگرد شهادت سردار حسین همدانی که در مسجد پیامبر اعظم شهرک محلاتی برگزار شد، اظهار کرد: علت اصلی دفاع ما از سوریه این است که در زمان جنگ و در دوره‌ای که تمام کشورهای عربی در برابر ما قرار گرفته بودند سوریه از ما حمایت کرد. ما که امروز از سوریه دفاع می‌کنیم نه فقط از این کشور که از همه عالم اسلامی و خود جمهوری اسلامی دفاع می‌کنیم.

وی افزود: در زمان جنگ تمام کشورهای عربی برابر ما موضع گرفتند اما سوریه تنها کشوری بود که در حالی که با صدام حسین، قرابت حزبی و بعثی داشت در کنار ما ایستاد و از جمهوری اسلامی دفاع کرد.

فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران تأکید کرد: اگر جمهوری اسلامی در این صحنه ایستاده و شهدای گرانقدری را که تعداد زیادی از آن‌ها متعلق به همین شهرک شهید محلاتی هستند را تقدیم کرده به این دلیل است که اگر این ایستادگی صورت نمی‌گرفت و جمهوری اسلامی در سوریه مقاومت نمی‌کرد، داعش و جبهه‌النصره در سوریه حکومت ایجاد می‌کردند و لشگرهای خونخوار و گستاخ‌شان بر منطقه مسلط می‌شدند، خدا می‌داند چه فاجعه‌ای در عالم اسلامی رخ می‌داد.

سلیمانی در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به اینکه معنویات ایام محرم برای جامعه ما کمتر از ماه رمضان نیست، اظهار کرد: قطعاً این ایام اگرچه ایام پرحزنی است اما معنویتش برای جامعه ما اگر بیشتر از ایام ماه رمضان نباشد کمتر هم نیست و همان دگرگونی که در ایام لیالی قدر شکل می‌گیرد در شب‌های محرم هم اتفاق می‌افتد.

فرمانده نیروی قدس سپاه با بیان اینکه امام حسین با عروج خود اسلام و بقای آن را تضمین کرد ادامه داد: حادثه کربلا از ابتدا تا انتها با دقت چیده شده و همه جزئیاتش نوش‌دارویی برای بشریت است.

وی با بیان اینکه داعش امروز از خوارج زمان امام علی (ع) بدتر و خشن‌تر است اظهار کرد: داعش شمشیرهای برنده‌ی خود را روی گلوی اسرایشان می‌گذاشتند اما این اسرا به هیچ‌وقت از مذهبشان برنگشتند که این امر از تأثیرهای واقعه کربلا است.

سلیمانی با اشاره به اینکه حرکت امام حسین از ابتدا تا انتها در یک مسیر قرار داشت و هیچ‌گاه توقف یا تغییری در آن صورت نگرفت گفت: خوشبختانه جوانان ما امروز لباس عزای امام حسین را بر تن می‌کنند که درس بسیار خوبی است. فرهنگ امام حسین همواره ما را پیروز کرده است، این فرهنگ در گذشته تنها یک شعبه در ایران داشت اما امروز شعب دیگری هم دارد.

فرمانده سپاه قدس با اشاره به خاطراتش از آخرین لحظات حیات سردار همدانی اظهار کرد: من آخرین لحظه‌ای که شهید همدانی را دیدم، چند ساعت قبل از شهادتش بود که یک حالت جوانی در چهره‌اش دیده می‌شد در حالی که وی شخصیتی بسیار صبور و مکتوم بود و تا کسی به ایشان نزدیک نمی‌شد نمی‌توانست به شخصیتش پی ببرد و به همین دلیل نیز من در دوران دفاع مقدس چندان جزو نزدیکان ایشان به شمار نمی‌آمدم و تجربه همرزم شدن با ایشان را پیدا نکرده بودم اما در سوریه توفیقی شد که از نزدیک با ایشان آشنا شدم.

فرمانده سپاه قدس ادامه داد: در لحظه آخری که شهید همدانی را دیدم تکان خوردم چرا که احساس کردم او از شهادت خود مطلع است و این نکته پس از شهادتش نیز در زمانی که با خانواده‌اش به صحبت نشستم برایم روشن و هویدا شد که او واقعاً از شهادت خود مطلع بود و کارهایی را انجام داده بود که همگی حکایت از رفتنی بدون بازگشت می‌کرد.

سلیمانی با اشاره به بخش دیگری از خاطراتش از آخرین لحظات حیات شهید همدانی اظهار کرد: او در آخرین حضورش در جبهه نبرد در سوریه می‌خواست به جایی برود که من چندی پیش از آنجا بازگشته بودم و می‌خواستم به همین دلیل به او بگویم که به آنجا نرود چون احساس می‌کردم که آماده شهادت شده است اما ایشان با خنده به من گفت «بیا با هم عکسی بگیریم که شاید آخرین عکس ما باشد» و او وقتی این گفته را مطرح کرد من تکان خوردم.

فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران با تأکید بر اینکه وقتی امثال شهید همدانی‌ها، باقری‌ها، کاظمی‌ها و غیره را از دست می‌دهیم تازه خلاء آن‌ها را احساس می‌کنیم گفت: مالک اشتر نیز برای حضرت علی (ع) همین حالت را داشت و ایشان وقتی مالک را از دست دادند فرمودند هیچ‌ مصیبتی برای من پس از درگذشت پیامبر مانند از دست دادن مالک اشتر ناراحت‌کننده نبود.

سلیمانی با تأکید بر سه عمل مهم سردار همدانی در دفاع مقدس اظهار کرد: ایشان لشگر انصارالحسین را تأسیس کرد که هرجا نظام با تهدیدی امنیتی مواجه بود، این لشگر را اعزام می‌کرد.

وی افزود: اقدام دیگر شهید همدانی نقش ارزنده‌اش در ابتدای دفاع مقدس تا انتهای آن و در همه عملیات‌ها و پیروزی‌ها در سمت فرماندهی، طراحی و ایستادگی در برابر دشمنان بود.

فرمانده نیروی قدس سپاه با بیان اینکه کار سوم شهید همدانی از دو کار دیگر اهمیت بیشتری داشت، گفت: کار سوم ایشان همان چیزی بود که دفاع مقدس ما را در دل‌ها و مغزها و ذهن‌ها و وجدان‌ها جا انداخت و این همان تأسیس یک مدرسه فکری بود که به نام حسین همدانی شناخته می‌شود و ده‌ها هزار جوان را از همدان و سایر نقاط کشور به سوی خود کشید و سردار همدانی نیز مانند مادری که غذا در دهان فرزندانش می‌گذارد جوانان را در راه اهل بیت تربیت کرد.

سلیمانی با تأکید بر اینکه بخش پایانی زندگی شهید همدانی پس از جنگ برای ما بسیار عبرت‌آموز است گفت: جنگ که تمام شد او به همین جامعه بازگشت و در ظاهر نیز سردار و سرتیپ بود و خانواده و بستگان زیادی داشت که البته همه اینها قفل‌هایی است که انسان را بر زمین میخکوب می‌کنند هرچند که کسی نمی‌گوید انسان‌ها عاطفه نداشته باشند چرا که عاطفه را خداوند در انسان‌ها قرار داده است اما آنچه مهم است این است که عاطفه و محبت به بستگان، هدف انسان نشود.

سلیمانی ادامه داد: شهید همدانی اجازه نداد تعلقات دنیوی برایش تبدیل به هدف شود و در نتیجه مانند زمان دفاع مقدس که در سپاه درجه و رتبه‌بندی نظامی وجود نداشت و همه «برادر» بودند، باز هم به جای استفاده از نام «سردار» خود را «ابو وهب» نامید و به جای لشگر انصارالحسین نام شیرین و شیوای مدافعان حرم را انتخاب کرد.

فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران همچنین با تأکید بر اینکه شهید همدانی در طول عمرش زیباترین ثمره را دریافت کرد، گفت: سردار همدانی تأثیری اساسی در صحنه مقاومت سوریه گذاشت و امروز نیز باید به این سوال پاسخ داد که چرا اینقدر دنیا در مجاورت جغرافیای سوریه بسیج شده است و حال این موضوع مطرح می‌شود که آیا این توجه و بسیج برای سوریه به دلیل یک شخص و بحث دیکتاتور بودن است یا اینکه موضوع چیز دیگری است؟

سلیمانی ادامه داد: در جهان عرب کشورهای گوناگونی هستند که ثروت فراوانی دارند و البته تمامی این کشورها از دوران قرارداد ننگین کمپ‌دیوید که انورسادات، رئیس‌جمهور مصر با «مناخم بگین» نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی امضا کرد و درواقع شمشیر را از پشت به کمر مسلمانان وارد کرد.

وی ادامه داد: در برابر تمام کشورهایی که به صورت سری یا علنی با رژیم صهیونیستی ارتباط برقرار کرده‌اند تنها یک کشور «سوریه» حاضر شد امنیت و تمامیت ارضی‌اش را فدای مسلمانان کند و حتی در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون که قرار بود مسئله صلح سوریه و رژیم صهیونیستی در پاریس تمام شود، حافظ اسد به پاریس رفت اما صبح جلسه حاضر نشد در مذاکره حضور پیدا کند چرا که می‌دانست اثر سازش سوریه بر پایداری جبهه مقاومت علیه اسرائیل چیست در نتیجه آن را برهم زد.

فرمانده سپاه قدس افزود: در زمان بشار اسد، ملک‌ عبدالله به سوریه آمد، دست بشار اسد را گرفت، او را به لبنان که ارتش سوریه را از آن‌جا بیرون کرده و مجسمه حافظ اسد را از آن‌جا پایین کشیده بود برد و به او گفت، پسرم این لبنان برای تو اما از بشار اسد می‌خواست که از ایران دست بکشد و علیه ما موضع‌گیری کند اما وی نپذیرفت و این همان چیزی است که برخی آن را منافع ملی می‌نامند.

سلیمانی همچنین تأکید کرد: ولیعهد دوم عربستان که اتفاقاً بسیار عجول است و شاید بخواهد شاه خود را هم بکشد تا به مقام برسد به روسیه رفت تا درباره ماجرای جنگ در سوریه وساطت کند. جلسه‌ای را نیز با حضور روس‌ها و نماینده‌ای از سوریه برگزار کردند که در آن ولیعهد عربستان از بشار اسد سوال پرسید و آن فرد سوری جواب داد که مشکل، داعش است، ولیعهد عربستان گفت داعش که خطر ندارد و همه این‌ها روزی تمام می‌شود. مشکل، ارتباط شما با ایران است و اگر شما این ارتباط را نداشته باشید همه‌چیز در سوریه تمام خواهد شد.

وی با اشاره به اینکه مشکل دشمنان، محوریت سوریه در جبهه مقاومت و ارتباطش با جمهوری اسلامی است تأکید کرد: داعش و گروه‌های تکفیری برای سوریه تشکیل نشده‌اند بلکه این‌ها برای ایران تشکیل شده‌اند.

سلیمانی با اشاره به ایستادگی‌ها در جبهه سوریه گفت: اگر این ایستادگی‌ها صورت نمی‌گرفت برخی این توهم را داشتند که نماز عید فطرشان را در مسجد اموی می‌خوانند و امپراطوری خودشان را در آن‌جا ایجاد می‌کنند.

فرمانده نیروی قدس سپاه با تأکید بر اینکه جمهوری اسلامی با افتخار در برابر آن‌ها ایستادگی کرده است، ادامه داد: نظام سوریه با کمک ایران امروز توانسته است پس از 5 سال فشار و محاصره و تحمل آن به جایی برسد که دنیا اعتراف بکند گروه‌هایی چون داعش و جبهه‌النصره تروریست هستند و این در حالی است که ما به سوریه رزمنده‌ای نبرده‌ایم بلکه به آن‌ها کمک کرده‌ایم و اگر در سوریه در برابر این گروه‌ها ایستادگی نمی‌شد امروز همه منطقه درگیر جنگ با داعش بود.

وی ادامه داد: تکفیری‌ها امروز در همه جبهه‌ها شکست خورده‌ یا در حال شکست خوردن هستند و من معتقدم مردم سوریه با پشتیبانی از دولت خود، شکست‌ناپذیر هستند اما امروز اروپا هزینه سنگینی را در بعد امنیت دارد و در حال تحمل شدن این هزینه است که به علت حمایت از تروریست‌ها است و این در حالی است که آنها از این حمایت درس نگرفته‌اند.

سلیمانی با بیان اینکه شهید همدانی تأثیر ارزنده‌ای در پیروزی‌های سوریه داشته است، گفت: باید به درایت و حکمت و راه رهبرمان اطمینان داشته باشیم و قدر ایشان را بدانیم. امروز اگر انقلاب اسلامی دشمنان را متحیر کرده به دلیل درایت رهبری و توصیه‌های ایشان است و ایشان نیز در حالی که یک روحانی هستند یادگاری از دوران دفاع مقدس (چفیه) را بر دوش خود می‌اندازند و مسئولان نیز به تبعیت از ایشان این کار را انجام می‌دهند که این به علت فرهنگ خوب و ارزنده‌ای است که از دوران دفاع مقدس باقی مانده است در حالی که پیش از این چنین تناسبی میان لباس روحانیت و چفیه وجود نداشته است.



موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

کجایندمردان بی ادعا

دوشنبه 20 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

 کجایندشورآفرینان عشق /عكس/ شهید همت بعد از شهادت 
عكس دردناك زیر را مهدی همت فرزند شهید ابراهیم همت منتشر كرده و نوشته است "ازم شاكی نشید كه چرا گذاستم و ادعا هم نكنید كه میفهمید... هنوز خیلی هاتون نمیفهمید... نگفتم همتون چون احترام مصطفی و داوود و اسیه و احسان و لیلا و دیگر شاهدان برام واجبه... *قربون این همه زیباییت بشم بابایی كه خدا اون چشمات رو فقط واسه خودش میخواست انحصاری *هیچ كس مثل خودم مرد چنین جنگی نبود".مهر: "سردار خیبر" یکی از القاب شهید همت است. قربانی این بار ابراهیم بود، ابراهیمی که سر و دست افشان و لبیک گویان در قربانگاه سه راهی شهادت جزیره مجنون به دیدار معبود شتافت
عملیات خیبر، به عنوان نخستین عملیات آبی- خاکی ایران در طول دفاع مقدس در تاریخ سوم اسفند 62 در منطقه مرزی هور با هدف تصرف بصره و با رمز " یا رسول‌الله " به مدت 19 روز انجام گرفت. در این عملیات بسیار سخت و حماسه آمیز که از آن به عنوان غافلگیرکننده ترین عملیات علیه ارتش عراق یاد می شود منطقه‌ ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلائیه آزاد شد.

موفقیت ایران در این عملیات موجب افزایش عزم بین‌المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید به گونه‌ای که از زمان آغاز عملیات خیبر تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارائه شد.

همچنین در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تأثیر تجهیزات دریایی و آبی- خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و سپاه نیز به یک ضرورت ایجاد تقویت و توسعه یگانهای دریایی برای انجام عملیاتهای آبی - خاکی پی برد. این رهیافت قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه‌های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیاتهای بدر، والفجر 8، کربلا 3، 4 و 5 و نیز زمینه‌ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران شد.

هرچند که در این عملیات سپاه نتوانست به هدف اصلی خود که تصرف بصره بود دست یابد اما نیروهای رزمنده با جانفشانی خویش توانستند جزایر مجنون را تصرف کنند که از نظر نظامی یکی از شگفت انگیزترین طراحیهای جنگ محسوب می‌شود.

در این عملیات که صدام برای نخستین بار گسترده ترین حملات شیمیایی را برای در هم شکستن پیشروی رزمندگان اسلام به کار گرفت بسیاری از فرماندهان برجسته سپاه پاسداران همچون شهید همت سردار خیبر، شهید حمید باکری جانشین فرمانده لشگر 31عاشورا، شهید کارور، اکبر زجاجی جانشین لشگر 27 محمد رسول الله و... به شهادت رسیدند و یاد و نام خویش را در تاریخ پر افتخار ملت ایران جاودادن نمودند.

سردار جعفر جهروتی زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان" نبرد درالوک" چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در 17 اسفند 62 در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می کند:

"... قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و کار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساکن بودند و به ماهی گیری و کارهای دیگری می پرداختند. همین موضوع باعث می شد که نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان که قطعا عراقیها کسانی را در میان آنها داشتند که هرگونه تحرکی را گزارش کنند. در این زمان لشکر 27 در چند جا عقبه داشت. پادگان دوکوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر که بعد از والفجر 4 نیروهای لشکر در آنجا باقیمانده بودند...

شناساییهای عملیات خیبر ادامه پیدا کرد و دست آخر قرار شد که تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگانها برای راه اندازی مقرها و بنه های تدارکاتی وارد منطقه شوند. تعدادی از نیروهای واحد ادوات هم آمدند تا منطقه را برای عملیات آماده کتند.

شکستن خط طلائیه با عبور از معبر 20 سانتی

بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشکر 27 منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشک عاشورا و لشکر کربلا نیز محل مأموریت شان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می شکستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای که می خورد به شهر" نشوه" عراق و منطقه بصره. مأموریت لشکر 27 در حقیقت این بود که از این قسمت راه را باز کند. در مقابل مان هم کانالی به عمق 50 متر وجود داشت.

شب اول عملیات باید از روی دژی می رفتیم که تا یک نقطه ای ادامه داشت و پس از آن نقطه کاملا بسته می شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقیها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت 20 سانتیمتر بیشتر عرض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه 20 سانتیمتری عبور می کردند تا به میدان مین می رسیدند و پس از خنثی کردن مینها و باز شدن معبر به خط دشمن می زدند.

دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بوددند و چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه 120 گلوله کاتیوشا رو این معبری که 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می ریخت.

با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر کنار دژ نتوانستند عبور کنند. آتش عراقیها چنان سنگین بود که بیشتر بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد. من که می خواستم برگردم عقب دیدم راه نیست مگر اینکه پا بگذارم رو جنازه بچه ها. بعضی جاها دژ می پیچید و در تیررس مستقیم نبود اما کاتیوشا بیداد می کرد. لحظه ای نبود که گلوله ای بر زمین نخورد. آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده کرد و بیشتر آتش کاتیوشا سر بچه ها ریخت. ناچار پا رو جنازه بچه ها گذاشتم و آمدم...

فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله کنیم!

آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز کشید به روز دیگر. شب بعد یک گردان عملیات را آغاز کرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشکنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می گرفت که پرنده نمی توانست پر بزند. از قرارگاه تأکید داشتند که هر طور شده خط شکسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود که آن شب کاری انجام شود.

من و حاج عباس کریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم که به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه هایی که جلو رفته اند همه به شهادت رسیده اند. تأکید برای شکستن خط به خاطر این بود که با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشکل برخورده بود.

آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می گفت:" آقا از قرارگاه می گویند باید امشب خط شکسته شود"... نیمه های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می شنیدیم که می گفت: هرطور هست باید خط شکسته شود. من پشت بیسیم یک طوری مطلب را رساندم که: آقاجان فقط ما سه نفر مانده ایم اگر می گویید سه نفری حمله کنیم! وقتی فهمیدند که وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب.

شبهای بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کانال محورهای دیگر را انتخاب کنیم. برای عبور از کانال هر شب یکی از گردانها مأمور انداختن پل روی کانال و عبور از آن می شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه های تخریب شناکنان از کانال عبور کنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه کنند و پس از باز کردن معبر در میدان مین، نیروهای دیگر، این سوی کانال پل بزنند و رد بشوند. بچه های تخریب پریدند تو آب که بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این کار نشدند.

آخرین شب عبور از کانال را به عهده من گذاشتند. یک مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه های تخریب تعدادی شناگر انتخاب کردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس کریمی از یک طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می گفتند: امشب نباید این کار انجام شود و حاج همت هم می گفت: دستور از بالاست و امشب باید از کانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی که پیش آمد بنابر این شد که کار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این کار را انجام بده.

آتش عراقیها امان از همه بریده بود. بعد از اینکه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشکر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیروها بیایند. در جزیره نیروها برای تردد باید از پلهایی که به پل خیبری معروف شدند استفاده می کردند یا از هاورکرافت. بعد از شناسایی برگشتیم و به همراه تعدادی از بچه های تخریب به داخل جزیره رفتیم. البته زمانی که ما در طلائیه عمل می کردیم گردان مالک به فرماندهی" کارور" در جزیره عمل می کرد و کارور نیز همان جا به شهادت رسید.

جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می کردند. شاید در یکروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می کردند. در جزیره نیروها فقط رو دژها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یکهو می دیدی ده فروند هواپیما به ستون یک دژ را بمباران می کنند و می روند. حاج همت می گفت:" بی پدر و مادرها انگار برای مرغ و خروس دانه می پاشند.

نزدیک خط یک آلونک گلی بود که ظاهرا از قبل بومیها آن را ساخته بودند. حاج همت بیسیم و تشکیلات مخابراتی را در آنجا مستقر کرده بود و با فرماندهان در ارتباط بود. بعد از اینکه نیروها در جزیره مستقر شدندف من و حاج همت سوار موتور شدیم تا برویم عقب ببینیم وضعیت چه طور است.

شهید همت: "مثل اینکه خدا ما را طلبیده"

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هرکس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام سه راهی مرگ بود که هرکس می رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله ای گفت که هیچوقت یادم نمی رود:" مثل اینکه خدا ما را طلبیده".

بعد از رفتن حاجی من با یکنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقیها هنوز به شدت بمباران می کردند. رفتیم جایی که نیروها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می گفتند و صدای ناله شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب.

جنازه عراقیها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل آلود شده بود. بچه ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه ها را از همین آب گل آولد پی می کردند و می خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آنها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می کرد. ما نمی توانستیم از این خط جلوتر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب.

دیدار محبوب در جزیره مجنون؛ سه راهی شهادت

وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فکری به حال خط مقدم بکند در همان سه راهی مرگ به شهادت می رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد. همان خطی که حدود یک ماه لحظه ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.

صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.

در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب می آمدم خود را دلداری می دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.

شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.

چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تدارکات لشکر یک دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی کنیم و پیکر مطر ایشان را به تهران بفرستیم. پس از فروکش کردن درگیریها به دو کوهه و از آنجا هم برای تشییع جنازه شهید همت به تهران رفتیم. پس از تشییع در تهران جنازه شهید همت را بردند به زادگاهش"قمشه"- شهر رضای سابق- و در آنجا به خاک سپردند. البته در بهشت زهرا نیز قبری به یادبود او بنا کردند".
   آلبوم عكسهاي شهيد همت پس از شهادت


موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

پرچم این حرف دل پاینده باد یاد آوینی دمادم زنده باد

دوشنبه 20 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


 
پرچــمٍ ایـن حرف دل پاینده باد              یـــاد آویـنی دمـــادم زنده بـاد

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام  ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

  حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــودحـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است   دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده استبزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـردحـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــقعــاشــقان مبهوت خالش می شوند مست و شـیدای "وصالش" می شـوندحـــرف دل با گوش دل بشنیده است  او كـه حـــــق را در درونش دیده است!روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"  حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصالیــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان عاشقان گردان بم همرزممان، یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام  بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده امروزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم  بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیماین صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود  جـز كـنــــــــارِ سنگرو خاکریز نبودحــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست یاد سبزعلی  حسینم كیمیـــــا"ستروح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد اوحـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین  سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین"بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند  حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــننداز خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار  او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذاراز "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد  این صــــــدا حتماً به جایی می رســد"ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند  صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــندمی شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم  پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلممی كند چشم انتظاری ، "سوته دل"  در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دلهمرهی درعشق ومستی" گم شدست"  او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدستدرد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد  دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــردآتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما  حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــادر دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست  تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســتبا حضــــــــورش بزمِ داغی می شود  حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــودرو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز  لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او  هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه اوهم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت  روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت"حاج حسین  آخر رهانداز جانِ خویش عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!نكته هایش نكته هایی دلكش است  گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!

همـرهی دارم كـــه از من دور نیست

  نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند  شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز  سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوزپـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون  یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش  یك حسین" و قـــلب چـون آییـنه اش

او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند

   ازکه جا ماندن تو فاو ازماشـكــــــــایت میکندای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید  ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنیداو از آمریـــــكا به ما دل بســته است  طفلكی شاید كه خیلی خسته استمن نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست  نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت  چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناستروح من دنــــــــبال حسین جان"که رفت  از که فاو و كــــــــــــــربلا بـا آه رفتماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست  كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت  با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاستای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است  حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه استاین دلـم امشــب كــــــبابم می كــند  یاد حاج حسین که آبــــم می كـــندهیچ تفسیری براین احساس نیست!! جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیستای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم  شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم!ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا  تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلاپرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد  یــــــادسبزعلی دمـــــادم زنده بـادامشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنیدمســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنیدگوشه ای افـتاده مست و باده نوش

در"همین دور و بر" امشب "خـروش"

نویسنده:حاج حسین علی آبادی
(تقدیم به روح ملکوتی سردارحاج حسین مرادی)


ادامه مطلب...
موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

لحظات ناب شهادت مردان خدا که تا آخرین لحظات برای مکتب اسلام ایستادند

دوشنبه 20 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
   عکس/ لحظه شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت


ادامه مطلب...
موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

مردان آسمانی مردان جبهه و جنگ

یکشنبه 19 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی

عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی
عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی
عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی
عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی

عکس های ناب از حضور هاشمی‌ با لباس نظامی در جنگ تحمیلی شلمچه ، طلاییه ، شرهانی ، فکه (مقتل شهید آوینی) ، اروند ، نهر خین ، کانال کمیل و حنظله ، فتح المبین ، یادمان شهدای هور ، هویزه ، دهلاویه ، چزابه و پادگان دوکوهه.

-          معراج شهدای اهواز (پادگان شهید محمودوند)، گلزار شهدای آبادان و خرمشهر

-          مسجد جامع خرمشهر و جزیره مینو 

-          یادمان شهدای بهبهان ، یادمان شهدای عملیات رمضان

-          منطقه چم هندی ، چم سری و ربوط در عمق خاک عراق

-          قدمگاه امام رضا (ع)، امامزاده سبزه قبا ، حضرت دانیال نبی ، امامزاده عباس

-          رودخانه بهمن شیر ، رودخانه و پل قدیم و جدید کرخه ، رودخانه و پل سابله ، پل قدیم دزفول

-          بیمارستان های صحرایی امام حسین(ع) ، امام حسن(ع) و امام رضا(ع)

-          دژ آبی آبادان ، یادمان شهید تندگویان ، دال مرزی شلمچه ، دشت عباس


 نقشه راهیان نور..

روایتگری راهیان نور

بازدید هاشمی و روحانی از مناطق جنگی +عکس

در زیر این عکس آمده است: بازدید از مناطق کردستان عراق در جبهه غرب، اسفند ١٣٦٦، قبل از آغاز عملیات والفجر ١٠.
صفحه اینستاگرام رییس جمهور به مناسبت هفته دفاع مقدس عکسی از حضور دکتر حسن روحانی و آیت الله هاشمی رفسنجانی در مناطق جنگی منتشر کرد.

در زیر این عکس آمده است: بازدید از مناطق کردستان عراق در جبهه غرب، اسفند ١٣٦٦، قبل از آغاز عملیات والفجر ١٠.

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی فرمانده جنگ و حسن روحانی معاون وی و فرمانده پدافند کل کشور.

rahian_help.jpg



موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

زندگینامه: اکبر هاشمی رفسنجانی (۱۳۱۳- ۱۳۹۵

یکشنبه 19 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
یکشنبه 1 مهر 1386 - 21:31:47 
زندگینامه: اکبر هاشمی رفسنجانی (۱۳۱۳- ۱۳۹۵)
ایران > سیاست داخلی - همشهری آنلاین:
آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۱۳ در روستای نوق در توابع رفسنجان به دنیا آمد. آیت الله هاشمی رفسنجانی یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵ دعوت حق را لبیک گفت.

زندگینامه وی به نقل از وب‌سایت شخصی اکبر هاشمی رفسنجانی به شرح زیر است: (گفتنی‌است بخش اول زندگینامه، خودنوشت ‌است)

پدرم: حاج میرزا علی هاشمی بهرمانی
مادرم: ماه بی‌بی (صفریان).

نام خانوادگی هاشمی برای خانواده ما، با آن که سید نیستم، به این دلیل انتخاب شده است که نام جد پدری ما حاج هاشم بوده است؛ او در سر تا سر منطقه املاک و امکانات زیادی داشته است.

پدرم کمی از تحصیلات علوم حوزوی بهره‌مند بود، تا آنجا که به یاد دارم، در روستا زندگی می‌کرد، که دلیل آن تا حدودی فشارهایی بود که در دوره پهلوی متوجه متدینین بود. ایشان عمیقاً مورد اعتماد مردم بودند و نوعی مرجعیت در امور اجتماعی و مذهبی داشتند.

از اخلاقیات جالب ایشان این بود که معمولاً در زمان رسیدن هر محصولی، وقتی که به باغ و یا مزرعه می‌رفتند، تعداد زیادی از نیازمندان روستا را می‌پذیرفتند و به هر یک از آنها چیزی می‌دادند و این وضع در همه فصول سال ادامه داشت .

اسم روستای ما بهرمان است، یکی از دهات قدیمی نوق – از جلگه‌های رفسنجان. بهرمان به معنی یاقوت سرخ است.

مادرم علاوه بر خانه‌داری در امور زندگانی با پدرم همکاری داشتند. او هر چند بی‌سواد بود، اما اطلاعات خوبی از خواص گیاهان دارویی داشت. اطلاعات و تجربیات او برای اعضای خانواده و حتی اهالی روستا سودمند بود؛ چنان‌که هنوز هم گاهی از همان تجربه‌ها استفاده می‌کنیم .

خانواده ما ترکیبی از پنج برادر و چهار خواهر است، سطح زندگی‌مان با توجه به وضع آن روستا بد نبود. تاریخ تولد شناسنامه‌ای من 1313 است. من در سن پنج سالگی به همراه برادرم حاج قاسم که دو سال از من بزرگ‌تر بود، تحصیل را شروع کردم.

آنچه در مکتب‌خانه به ما می‌آموختند، همان کتاب‌های مدرسه رسمی بود به اضافه قرآن و چیزهایی مثل گلستان، نصاب و ... . از هفت سالگی علاوه بر مکتب از معلومات پدر نیز استفاده کردم. رفته رفته مکتب‌خانه نمی‌توانست جوابگوی نیاز ما باشد. چهارده ساله بودم که به پیشنهاد پسر عمویم، محمد، تصمیم گرفتیم که همراه کاروان جهت تحصیل علوم دینی به قم سفر کنیم.

در حوزه علمیه قم دروس مختلف را در محضر استادانی بزرگوار چون آیات عظام بروجردی، امام خمینی (ره )، داماد، گلپایگانی، شریعتمداری، حایری یزدی، نجفی مرعشی، علامه طباطبائی، زاهدی و منتظری آموختم.

 در سال 1337 در رفسنجان برایم خواستگاری کردند؛ دختر حجت‌الاسلام آسید محمد صادق مرعشی که اسناد رسمی داشتند و از تحصیلات حوزوی بهره‌مند بودند.

همسرم از خانواده‌ای است روحانی، از فامیل بزرگ مرعشی و نوه حضرت آیت ا... سید کاظم طباطبائی یزدی صاحب کتاب عروة الوثقی که جایگاه معتبری در همه حوزه‌ها دارد.

ثمره این ازدواج پنج فرزند به ترتیب: (فاطمه، محسن، فائزه، مهدی، یاسر) هستند. دخترانم با پسران آقای لاهوتی که یکی پزشک و دیگری دندانپزشک است، ازدواج کردند که قرار این ازدواج در آخرین زندان – زندان اوین که در آنجا هم زندان بودیم – گذاشته شد.

خانواده من وارد سیاست نشدند. دخترانم یکی وارد کار ورزش و دیگری وارد بنیاد بیماران خاص شدند.

پسرانم: محسن که در اروپا جزو انجمن اسلامی بود که زمینه سیاسی داشت. به ایران آمد، مشغول کار در موشک‌سازی شد. رشته‌اش مربوط به بدنه موشک‌سازی بود و به همین خاطر تحصیلش را نیمه‌کاره رها کرد و آمد. چون به او نیاز داشتیم. کارش مخفی بود و بعد به بازرسی رئیس جمهوری آمد که آنهم کاری مخفی بود. کسی را می‌خواستیم که از اطلاعات سوء استفاده نکند. بعد به مترو رفت که الان هم هست.

مهدی به صنعت علاقه داشت و فهمید که وضع ما در دریا ضعیف است. صنایع دریایی ما خیلی ضعیف بود. او دنبال سکوسازی و لوله‌های کف آب و حفاری در دریا رفت که وابسته بودیم. آخرش به پارس جنوبی و عسلویه رسید و الان به CNG رفت که برای صرفه‌جویی و محیط‌زیست خوب است.

یاسر هم با آقای فروزش وزیر سابق جهاد سازندگی درباره خود کفایی پنیر کار می‌کرد. آن موقع مشکل ما در کشور این بود که کسی دنبال صنایع تبدیلی نمی‌رفت. دامداران مشکل داشتند و پنیر هم وارداتی بود. مشاور وزیر بود، ولی این سمت برای راه‌اندازی کارش بود. الان هم در دفتر من در مرکز تحقیقات است.

پس بچه‌های ما در کار سیاست نیامدند. اما حُسن یا اشکالی وجود دارد که خیلی بی‌رودربایستی برخورد می‌کنند. مخفی‌کاری و ریاکاری نمی‌کنند و هر چه هستند، نشان می‌دهند. در کارهایی که به آنها مربوط نیست دخالت می‌کنند.

این روش در جامعه ما باب نیست. به معنای مصطلح وارد سیاست نشدند، ولی وارد میدان شدند. البته یک بحث اساسی دارم که می‌توانستم جلویشان را بگیرم که معلم شوید و یا درس بخوانید و اینکه پسر رئیس‌جمهور هستید، برایتان بس است.

اگر این تفکر عام شود، بچه‌های شخصیت‌ها نمی‌توانند کار کنند که نوعاً دلسوز هستند. فرهنگ درستی نیست. البته شاید بعضی‌ها سوء استفاده کنند. شاید بعضی‌ها راضی باشند که بچه‌هایشان هیچ کاری نکنند و نانی بخورند و بگردند. چرا باید این گونه باشند؟

حداقل باید مثل مردم عادی کار کنند. جرمشان این است که پدرشان مسئولیت بالایی دارد. هر مدیری در سطح خود می‌تواند این مشکل را داشته باشد. آن طرفش هم سخت است. دستشان به خاطر قدرت باز باشد و سوء استفاده کنند، که نقطه فسادانگیزی است.

خودم مواظبت می‌کردم که آلوده نشوند. ضمن اینکه نمی‌خواستم جلویشان را بگیرم که برای مملکت کار نکنند. دلم برای مملکت می‌سوزد و هر کسی که کار می‌کند، خوشم می‌آید. مثلاً در ورزش بانوان شاید کسی جز فائزه من نمی‌توانست این طلسم را بشکند.

همین بنیاد بیماری‌های خاص ده پانزده سال است دارد کار می‌کند، ولی هنوز در کشور فاجعه است. بیماری‌های بد هموفیلی، تالاسمی، سرطان و کلیوی متولی مشخص نداشتند.

در خانواده ما هیچ چیز تحمیلی نیست. در مورد خود من هم نبود. همیشه با انتخاب و آزادی کار کردیم. گاهی پدرم سخت‌گیری‌هایی می‌کرد. ما سخت‌گیری نمی‌کنیم که بچه‌ها چه شغلی انتخاب می‌کنند.

البته تا حدی که کار بدی نکنند و مباح و عادی باشد. از دور مواظبم که مسایل دینی و عقاید و اعمال عبادی را رها نکنند. مثلاً به گونه‌ای ترتیب می‌دهم که صبح‌ها برای نماز بیدار شوند. اما سعی می‌کنم خودشان انتخاب کنند. احتیاجی به اوقات‌تلخی نداریم که فضای عاطفی خانواده را بهم بزنیم. می‌دانند که اگر خلافی از آنها ببینم، نمی‌گذرم.

اینکه چگونه جبران کنند، بستگی به شرایط من دارد. لذا مجموعه‌ای داریم که هم مواظبت مرئی و غیرمرئی در آن هست و هم آزاد می‌شوند و هر کاری که می‌خواهند – ولو با سلیقه من نسازد – دنبال می‌کنند. مثلاً دلم می‌خواست یکی از بچه‌هایم طلبه شود.

اما آنها انتخاب نکردند و من هم نگفتم حتماً بروید طلبه شوید‌. معمولاً روحانیون معروف یکی از بچه‌هایشان را طلبه می‌کنند تا وارث آنها در آن بخش باشند. من به خودشان واگذار کردم.

ابعاد علمی و سیاسی

آیت ا... هاشمی رفسنجانی از عنفوان جوانی در حوزه علمیه به تحصیل علوم دینی پرداخت، و به درجه اجتهاد نائل گردید.

ایشان از سال 1337 تا دوران پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران در تمامی صحنه‌های مبارزاتی حضوری چشم‌گیر داشت، چنانکه دستگیری‌های مکرر در 7 دوره متناوب از سالهای 1337 تا 1357 در مجموع چهارسال و پنج ماه نتوانست در عزم ایشان بر تداوم نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) خللی ایجاد نماید.

[60 سال خاطره در 100دقیقه]

در اینجا به برخی از زمینه‌های متنوع فعالیت‌های ایشان در قبل از انقلاب اشاره می‌شود:

ایراد سخنرانی‌های متعدد در مجامع مختلف بر ضد نظام ستم شاهی تاسیس مکتب تشیع ترجمه سرگذشت فلسطین تألیف امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار تالیف تفسیر راهنما نشر مقالات گوناگون

آیت ا... هاشمی رفسنجانی در دوران پیروزی انقلاب اسلامی از اعضای مؤثر و برجسته شورای انقلاب بوده و سپس فعالیت‌های خود را در عرصه‌های گوناگون پی‌گیری کرده‌اند، از جمله:

از اعضای حزب جمهوری سرپرست وزارت کشور ریاست مجلس شورای اسلامی امام جمعه موقت تهران جانشین فرماندهی کل قوا نیابت ریاست مجلس خبرگان ریاست جمهوری ریاست شورای عالی انقلاب فرهنگی ریاست شورای عالی امنیت ملی

ایشان هم اکنون ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارند.

آیت ا... هاشمی رفسنجانی پس از انقالب اسلامی عناوین افتخاری متعددی از مجامع علمی مختلف دنیاکسب کردند و دانشگاه تهران نیز عنوان دکترای افتخاری علوم سیاسی را به ایشان اهدا کرده است. و هنوز نقطه امید و اتکای مردم و مسئولان جامعه در بحران‌های داخلی و خارجی است.

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی همچنین در شهریورماه 1386 به دنبال رحلت آیت‌الله مشکینی رئیس فقید مجلس خبرگان رهبری در دومین اجلاس سالانه دوره چهارم مجلس خبرگان، به ریاست این مجلس مهم و تأثیرگذار برگزیده شد.

وی اسفند سال 1389 ریاست مجلس خبرگان رهبری را به آیت‌الله مهدوی کنی سپرد.

آیت الله هاشمی رفسنجانی دعوت حق را لبیک گفت


موضوعات مرتبط با این مطلب : <-ArchiveEntryCategory->
____________________________________________________
برچسب ها:

زندگینامه سرداران فرماندهان هشت سال دفاع مقدس

جمعه 17 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
زندگینامه شهید ناصر کاظمی

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=img&id=2740
 در سخت ترین شرایط تبسم بر لبهای او بود
ناصر کاظمی در 12 خردادماه 1335 در خانواده‌ای معتقد و اهل تقوا در تهران دیده به جهان گشود و از همان ابتدای زندگی، با قشر محروم جامعه ،‌آشنا و همراه شد.
ناصر دوره ابتدایی را با نمره‌های خوب پشت سر گذاشت تا وارد دبیرستان شد او در این سنین ، با شور و علاقه به مطالعه کتابهای دینی پرداخت تا بنیادهای اعتقادی و اخلاقی خود را با معارف اسلامی استوار سازد.
وی پس از پایان دوره متوسطه، با شرکت در کنکور، در رشته ها « پیراپزشکی و تربیت بدنی» پذیرفته شد و بنا به علاقه‌ای که داشت تحصیلاتش را در تربیت بدنی ادامه داد ناصر همزمان با تحصیل ، به کار معلمی و تدریس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمی از حقوق معلمی خود را صرف خریدن کتابهای دینی برای شاگردانش کرد. کاظمی در این کلاسها با طرح مباحث دینی، اجتماعی و سیاسی دانش آموزانش را نسبت به مشکلات روز و نیازهای قشر جوان آْگاه کرد.
او در روند همین مطالعات و فعالیتهای اجتماعی خود، به ماهیت وابسته و فاسد رژیم شاه پی برد و از سال 1365 به مبارزات سیاسی خود شدت و وسعت بخشید. در همین سال شکنجه در ژاندارمری ، به دادگستری منتقل و از آن پس ،‌در « زندان قصر»‌محبوس شد.
شهید ناصر کاظمی با اوج گیری مبارزات مردم مسلمان ایران علیه رژیم ستمشاهی ، همراه جمعی از زندانیان سیاسی،‌از زندان آزد گردید و جدی تر از گذشته به مبارزه پرداخت و تا پیروزی انقلاب اسلامی،لحظه ای آرام نگرفت. ناصر کاظمی ، در خردادماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد تا تجربیات خود را در این نهاد مقدس به کار بندد.
پس از گذرانیدن دوره کوتاه آموزش نظامی ، برای خدمت در استان« سیستان و بلوچستان» راهی آن منطقه شد و حدود چهار ماه در شهرستان « زابل » به مردم محروم و مستضعف ناحیه خدمت کرد.
به دنبال غائله« خلق عرب در خوزستان» به این استان رفته و به مقابله با توطئه گران برخاست و تا آخر غائله در خرمشهر ماند.
کاظمی هنوز از این توطئه نیاسوده بود که برای مبارزه با گروهکهای ضد انقلاب کردستان، راهی این خطه از میهن اسلامی شد و به پیشنهاد شهید« محمد بروجردی» ، فرمانده وقت سپاه کردستان، همراه چند نفر، در 10 دی ماه 1358 به  «پاوه » رفت. ناصر فعالیت خود را در پاوه، با سمت « فرماندار» آغاز کرد. وی که در این مسوولیت شایستگی لیاقت و کاردانی خود را نشان داده بود بزودی علاوه بر مسوولیت فرمانداری، به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب گردید. او بیشتر جلسات خود را با مسوولان شهر، پس از فعالیت طاقت فرسای روزانه و در نیمه های شب می‌گذاشت و در تمام مدت مسوولیت خود برای حل مشکلات مردم شهر، از هیچ کوششن دریغ نمی‌کرد.
ناصر کاظمی از راه ایجاد وحدت بین سپاه و ارتش و به کارگیری نیروهای مردمی و طراحی چند عملیات ، موفق می‌شود تمام مناطق تحت اشغال ضد انقلاب را از چنگ آنها خارج کند و آْرامش را به منطقه برگرداند. او معتقد بود که مناطق کردنشین ،‌ های پاکسازی ، از مردم بومی استفاده می کرد که این اعتقاد او سبب برقراری ارتباط عاطفی میان او و مردم شد و موجبات آزادی و پاکسازی منطقه « نوربان» و قشلاق»‌در راه پاوه را فراهم کرد. خبر این پیروزیها در منطقه می‌پیچید و رعب و وحشت زیادی در دل ضدانقلاب می‌افکند.
آزاد سازی و پاکسازی « باینگان» ،‌« نودشه»، « نیسانه» ،‌« نروی »‌،‌«‌نوسود» ،‌کله چناره»‌،‌«‌و شمشی »‌،‌از دیگر فعالیتهای این شهید بزرگوار است. وی همچنین برای مقابله با گروههای مسلح ضد انقلاب در کردستان« تیپ ویژه شهدا» را تشکیل داد و فرماندهی آن را به عهده گرفت.
ناصر پس از یک سال و نیم خدمات ارزشمند در پاوه ، به سنندج رفت و به عنوان « مسوول سپاه پاسداران کردستان» منصوب گردید. پاکسازی مناطق حساسی همچون جاده«‌بانه- سردشت» ، « کامیاران»،«‌مریوان»،« تکاب»،‌« صائین دژ»،‌«‌بوکان»،« سد بوکان»، از جمله اقدامات متهورانه او به شمار می‌رود.
شهید کاظمی با تمام عشق ، در خدمت مردم محروم بود. در کردستان، درخشید و چنان شخصیت والایی از خود بروز داد که مردم ، دل در گرو محبت او سپردند و حتی نام« ناصر» را بر کودکانشان برگزیدند و بر این نام مباهات کردند.
هوشمندی ، بصیرت، شجاعت و قاطعیت ، از ویژگیهای بارز شهید ناصر کاظمی بود. کردستان به وجود او مباهات می‌کرد و در کنار او ،‌احساس تنهایی و غربت نداشت .
این میداندار بزرگ جهاد سر انجام در تاریخ 6 شهریور1361،‌در حین پاکسازی محور« پیرانشهر- سردشت»‌، در یکی از روستاها ، بر براق شهادت نشست و کردستان را در سوگ خود نشاند.




زندگینامه شهید محمد بروجردی

 

کودکی و رشد دینی

به سال 1333 شمسی در روستای کوچک «دره گرگ» از توابع شهرستان «بروجرد» در خانواده مومن و مستضعف فرزندی دیده بر جهان گشود که او را «محمد» نام نهادند.

شش ساله بود که پدر را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر رنجدیده ، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به «تهران» آورد و محله مستضعف نشین «مولوی» مقر خانواده بروجردی شد.

مادرش میگوید:

«محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»

چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد:

«وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».

در بند اسارت طاغوت

پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیات های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی- عقیدتی، که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می شد سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.

در سال 1350 ازدواج کرد و یکسال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش میگوید:

«به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده اند میخواهی چکار کنی؟ گفت : مادر من مسلمانم مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم.می فهمی مادر، بیزار!»

«محمد»که علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی«ره» از خدمت فرارکرد اما حین عبور از مرز زمینی ایران - عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد. مادر محمد از این دوران می گوید :

«خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه میکردم... از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود.وقتی وارد اتاق بازجویی شدم دیدم او را از پاهایش به سقف آویزان کرده اند و کتکش میزنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باطوم بود که روی سر صورت بچه ام می بارد ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم.»

سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت» درباره روحیه بالا، عشق به ولایت وتعهد عمیق «محمد» به آرمانش در آن ایام سخت اسارت درسیاهچال های آریامهری می گفت :

«در زندان عوامل رجوی و سایر همپالگی های منافقین به برادرانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام بودند از روی طعنه میگفتند فتوایی !

این هم یکی از مظلومیت های مضاعف بچه های حزب اللهی در آن سالها بود. بعضی ها در برابر این انگ زدنهای رذیلانه منافقین دست و پایشان را گم کردند. ولی محمد خیلی منطقی و زیبا آنها را توجیه کرد. او بدون هیچ ابایی گفته بود:آری ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم تا حکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هر چه دلشان میخواهد، بگویند».

مجاهد فتوایی

محمد نهایتا پس از شش ماه اسارت از زندان آزاد شد. همزمان با آزادی از محبس بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و بدین ترتیب محمد جهت خدمت اجباری سربازی به تهران آمد. پس از خاتمه دوران سربازی با تجاربی که از دوران زندان و خدمت در ارتش کسب کرده بود، این بار به طور حرفه ای قدم به میدان مبارزات سیاسی- مکتبی گذاشت. درقدم نخست در صدد برآمد تا با روحانیت متعهد پیرو خط امام تماس و ارتباط بر قرار نماید. چندی بعد در رابطه با تشکل های فرهنگی- تبلیغاتی دست بکار چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام شد. مادر«محمد» از فعالیت های او در این مقطع خاطرات جالبی دارد:

     «خانه ما در «مولوی» تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضد رژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش در طبقه همکف یکی از اتاقها سه چهار دستگاه خیاطی گذاشتند و عده ای بی وقفه پشت این چرخ ها کار میکردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیر زمین همین اتاق آنها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه روز کار میکرد. سرو صدایش تمام محله را برداشته بود. البته باعث سوء ظن کسی نمی شد. هر کس به خانه می آمد فکر می کرد این همه سرو صدا مال آن چهار تا چرخ خیاطی است».

با درسهایی که فعالیتهای سیاسی- تبلیغاتی گرفته بود نهایتا به این نتیجه رسید که در راه سرنگونی دیکتاتوری آمریکایی شاه صرفا به مبارزه سیاسی نباید بسنده کرد. به روایت سردار«حاج سعید قاسمی»:

«در سال 1355 در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ های پارتیزانی راهی سوریه شد. در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند. بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می گیرند تا جهت گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به«نجف» رفته و با حضرت امام ملاقات نمایند...اما بنابه برخی مسایل و معضلات خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند».                                                                  

«محمد»، خود از جمله دلایل اصلی بازگشت از سوریه را، واهمه از غلتیدن به ورطه سیاست بازیها و تزهای شبه مارکسیستی که در صفوف برخی گروههای مقاومت لبنانی – فلسطینی حاکم بود، ذکر می کرد.

پس از چاپ مقاله موهن ساواک در روزنامه «اطلاعات» و قیام خونین 19 دی ماه سال 1356، و سرکوبی خیزش روحانیت و مردم شهر «قم»، «محمد» یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تاسیسات سیاسی – امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجراء کرد. از جمله این رشته فعالیت های مسلحانه، میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:

1)انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مامورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C.I.A در تهران.

2)انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی، در لویزان.

3)خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران.

4)عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک، در 15 خرداد 1357.

5)انفجار تاسیسات برق مراکز رژیم، موسوم به «کاخ جوانان»، در منطقه شوش تهران و...

در رابطه با کلیه این سلسله عملیات، مسئولیت شناسایی سوژه ها، گردآوری اطلاعت لازمه، طرح و برنامه ریزی دقیق هر یورش، بر عهده «محمد» بود.

ضمن آنکه پس از طی مراحل مقدماتی مربوط به هر عملیات، محمد با رابطین خود در صفوف روحانیت مبارز پیرو خط امام تماس می گرفت و تنها پس از کسب مجوز شرعی، دست به کار اجرای عملیات می شد.

حفاظت از امام

با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357، همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357 ، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.

مدیریت زندان اوین

پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. سلوک اسلامی – انسانی محمد در برخورد با زندانیانی چنین منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. یکی از دوستان محمد در این رابطه می گوید:

«وقتی زمزمه های نارضایتی به گوش بروجردی رسید، سخت متغیر شد و گفت: ما اگر مسلمان هم نبودیم، باز مسئولیت انسانی و وجدانی به ما حکم می کرد با زندانی برخورد صحیح داشته باشیم. به علاوه، ما در دستگاه عدالت انقلاب، ضابطیم، نه قاضی. اگر بخواهیم به عنوان ضابطین محکمه انقلاب همان برخوردی را با این زندانیان داشته باشیم که قبل از پیروزی، آنها با ما داشتند، پس دیگر چه فرقی میان یک انقلابی مسلمان با یک ساواکی وجود دارد؟اگر در بین برادران ما، کسی هست که به برخورد بنده با اینها (زندانیان) اعتراض دارد، برود احکام مربوط به اسیر و زندانی را در متون شرعی پیدا کند و بخواند».

تشکیل نیروی مسلح

انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:

   «محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».

تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. او شدیداً به ضرورت تداوم تربیت عقیدتی-سیاسی در کنار آموزش نظامی عناصر سپاه و نظارت روحانیت انقلابی پیرو خط امام بر عملکرد کلی این نهاد انقلابی تأکید داشت. فلسفه  تأکیدی این همه شدید را خودش این گونه بیان می کرد:

«امام می فرمایند همه هدف ما، مکتب ماست. آنها که مکتب را قبول ندارند، می گویند نتیجه چنین اعتقادی، می شود انحصار طلبی!... ما اگر که شمشیر به دست گرفته ایم، باید «لتکون کلمة الله هِی العُلیا» شمشیر بزنیم، برای اینکه حکم خدا، دین خدا، روی کار بیاید. اگر هدف ما اجرای حکم خدا و حاکمیت دین او نباشد، دیگر مبارزه چه فایده ای دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه کس دیگری، آن وقت چه فرقی خواهد داشت که ما برای چه کسی می جنگیم؟ بحث ما و هدف ما این است که حکم خدا پیاده بشود. اگر عمل به این وظیفه باعث می شود ما را «انحصار طلب» معرفی کنند، البته به این معنا، ما انحصار طلبیم!»

جهاد مسیحایی

با گسترش غائله آفرینی تجزیه طلبان تحت الحمایه آمریکا و بعث عراق در کردستان، «محمّد» در رأس گروهی از سپاهیان کم ساز و برگ انقلاب، ابتدا به «کرمانشاه» و از آنجا به «سنندج» رفت. از همان بدو ورود به منطقه، فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای تا بن دندان مسلح ضدّ انقلاب در کردستان را بر عهده گرفت. در شرایطی که سنندج و پادگان لشگر 28 ارتش در این شهر، به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدّ انقلاب، از «دموکرات» و «کوموله» گرفته تا «چریک های فدایی» و «پیکار» درآمده بود، محمّد و تنی چند از همرزمانش، توسط یک هلیکوپتر S.T.214  هوانیروز در پادگان سنندج پیاده در چنین شرایط وخیمی، «محمّد» مصمم و قاطع با تنگناها و معضلات موجود، برخوردی حساب شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیر (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم آوران مدافع پادگان را، تهییج و به ادامه ی پایداری و ایثار، تحریص می کرد. همرزم «محمّد»، تیمسار شهید «علی صیاد شیرازی»، از آن روزها می گوید:

«موقعی که ضدّ انقلابیون محل باشگاه افسران لشگر 28 را در سنندج محاصره کردند، بچه های ما در آنجا، مدت 40 شبانه روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند. با این حال استقامت می کردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری می زد... او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست. نمونه چنین صحنه هایی را در آن زمان، زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت، به مصاف ضد انقلابیون می رفتند».

در کنار نبرد قاطع و قهر آمیز با تجزیه طلبان، «محمد» به راستی عامل به رافت و برخورد برادرانه با مردم مستضعف کردستان بود. سردار سرتیپ «حاج سعید قاسمی» از خصایص مردمی محمد، خاطرات شیرینی به یاد دارد:

«در همان شبهای اول آزادسازی سنندج، که ضد انقلابیون شکست خورده با سلاح های سبک و نیمه سنگین از هر طرف به سوی مردم و نیروهای انقلاب شلیک می کردند و رفت و آمد در سطح معابر شهر تقریبا غیر ممکن بنظر می رسید، به حاج آقا خبر دادن که در یکی از خانه های نزدیک پادگان، خانم بارداری هست که زمان وضع حمل او فرا رسیده. منتهی با توجه به عدم امنیت در سطح شهر، بردن او به بیمارستان غیر ممکن است. شهید بروجردی، بلافاصله نشانی آن خانه را گرفت، تنها و بدون محافظ، سوار بر ماشین فرسوده به آنجا رفت و با کمک شوهر آن خانم، او را به بیمارستان سنندج منتقل کرد. تنها بعد از اطمینان خاطر از وضعیت این خانواده کرد بود که از بیمارستان به پادگان برگشت.»

همرزمان فرمانده کبیر  

اصولا دلسوزی محمد نسبت به مردم کردستان حد و مرز نداشت. به آنها از صمیم قلب احترام می گذاشت. جالب اینکه مردم کردستان نیز، به او علاقمند شده و بردارانه دوستش داشتند. جاذبه محبت آمیز بروجردی آن همه نیرومند بود که اطفال معصوم کرد، به محض دیدن او، به سویش می دویدند، با او بازی میکردند و «محمد» شاد و خندان، دست نوازش بر سرشان می کشید. همزمان، به کار گسترش سازمان رزم قوای سپاه که جوهره فرماندهی را به همراه صلابت و اخلاص، در ایشان سراغ می کرد، مسئولیت می داد. بسیاری از همین عناصر، بعدها جزو نخبه ترین فرماندهان یگانهای رزمی سپاه، چه در کردستان، و چه در سایر جبهه های دفاع مقدس 8 سال ملت ایران شدند. از جمله شاگردان و برگزیدگان نامی این معلم کبیر در بین سرداران سپاه اسلام می توان به:

- سردار شهید «حاج احمد متوسلیان»، فرمانده سپاه مریوان، بنیانگذار لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده عملیات قرارگاه نصر.

- سردار شهید «ناصر کاظمی»، فرمانده سپاه کردستان، نخستین فرمانده تیپ ویژه شهدا و فرمانده شهر پاوه.

- سردار شهید «علی گنجی زاده»، دومین فرمانده تیپ شهدا.

- سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت»، فرمانده سپاه پاوه، دومین فرمانده لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده سپاه 11 قدر.

- سردار شهید «سعید گلاب»، مسئول آموزش عقیدتی سپاه منطقه 7.

- سردار شهید «صادق نوبخت»، فرمانده سپاه غرب کرخه.

- سردار شهید «حاج علی اصغر اکبری»، فرمانده سپاه سردشت.

- سردار شهید «ناصر صالحی»، فرمانده سپاه پاوه

- سردار شهید«غلامعلی پیچک»، و «محسن حاج بابا».

- سردار شهید «مختار تولی خانلو»، فرمانده سپاه باینگان.

- سردار شهید «علی فضل خانی»، مسئول یگان پدافند قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) اشاره کرد.

به دنبال جنایات فجیعی که نسبت به عناصر انقلاب و جهادگران بی دفاع در سطح کردستان به وقوع پیوست، به ویژه پس از سر بریدن پاسداران مجروح در بیمارستان شهر «پاوه» توسط عوامل بعث، با صدور فرمان حضرت امام در مرداد 1358، محمد و رزم آوران تحت امر او جهت سرکوبی ضد انقلاب، عازم پاوه شدند.

 طولی نکشید که باند خائن دولت موقت، اقدام به اعزام هیات به اصطلاح «حسن نیت» به مناطق کردنشین غرب کشور نمود.

تاسیس پیشمرگان کرد مسلمان

علی ای حال، با اقدامات خائنانه دولت موقت و بویژه به دستور هیات حسن نیت لیبرال ها، کلیه مواضعی که وجب به وجب آنها با نثار خون رشید ترین جوانان این مرزو بوم از چنگال پلید ضد انقلاب آزاد گشته بود، توسط «لیبرال دوله های موقت»، دو دستی تقدیم ضد انقلاب گردید .

در این دوران سخت و مشقت بار، محمد نه تنها مایوس نشد طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. با وجود کارشکنی و مخالفت شدید لیبرالها خائن، این طرح با همفکر و همیاری پیگیر عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید بزرگوار «آیت الله دکتر بهشتی» تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان نیز مستقیما به خود «محمد» محول گردید.

«محمد» خود در یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور، با بیانی گرم و گیرا، در این مورد گفته بود :

«صف مردم کرد، از صف ضد انقلاب جداست. این مردم مسلمانند. فطرتا خواهان حکومت اسلامی اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آنها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرتشان، به مصداق کریمه « اشداء علی الکفار»، با تجزیه طلبان ملحد خواهند جنگید».

استقبال مردم مومن و محروم کردستان از امر تسلیح و شرکت در مدافعین انقلاب آن همه چشمگیر بود که موازنه قدرت را در منطقه به زیان گروهک های تجزیه طلب بر هم زد.

مقابله با بعثیون

با شروع تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی در مهر ماه 1359، «محمد» به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی «سر پل ذهاب» شد. در جریان محاصره این شهر، که می رفت تا منجر به اشغال آن توسط ارتش بعث شود، «محمد» و یارانش طی یک رشته نبردهای سخت و سهمگین، پوزه لشگرهای تانک و کماندویی دشمن را به خاک مالیده و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر ، «محمد» چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم، از ناحیه دست، جراحت سختی برداشت. آنچه در این دوران بر صعوبت کار «محمد» و همرزمانش در جبهه های غرب، صد چندان می افزود، تسلط بلا منازع لیبرالیزم منحط و در راس آن، «بنی صدر» خائن، بر مقدارات جبهه و جنگ بود. سردار شهید حاج همت از تلخ کامی های فرزندان انقلاب بر اثر سیاست های مخرب لیبرال ها در ماههای آغازین جنگ، فراوان گفته ها داشت. از جمله اینکه :

«در یک جلسه نظامی، به اتفاق شهید بروجردی و سایر برادران سپاه غرب کشور، به بنی صدر گفتیم عراق چندان هم که وانمود می کنید، آسیب ناپذیر نیست. شما کافیست به استعداد یک تیپ نیرو به ما بدهید تا ضربات خوبی به دشمن در جبهه غرب، در عمق شهر هایش وارد کنیم. پاسخ بنی صدر را هیچ وقت از یاد نمی برم که گفته بود مانیرو هایمان را برای دفاع از جنوب لازم داریم. من حتی یک نفر هم در اختیار شما قرار نمی دهم!».

این توجیه ریا کارانه سمبل لیبرالیزم در حالی بود که خط سازش، در جنوب نیز کارنامه سیاهی از خود بر جای گذاشت.

آری، در عرف لیبرالیزم منحط رزم آوران مظلوم سپاه، مردانی همچون «محمد بروجردی»، «عناصری فاقد مسئولیت» و «مخل مدیریت جنگ معرفی» می شدند! پس از حذف لیبرالها و باند خائن «بنی صدر» از مقدرات دستگاه اجرایی کشور، به دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی نوین، سردار رشید کردستان، در راس گروهی از فرماندهان جنگ آزموده و زبده نبردهای غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان و کادربندی یگانهای رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه های جنوب، راهی خوزستان شد. از زمره این فرماندهان می توان به سرداران رشید «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»، «اکبر حاجی پور» و ... اشاره کرد. علی رغم مسئولیت سنگین رهبری نبردهای غرب کشور، «محمد» لحظه ای از جبهه های جنوب غافل نبود. به ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» - نبرد طریق القدس – با اجرای دو رشته عملیات انحرافی حماسه شگرف «فتح المبین» - دوم فروردین 1361 – نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.

مرد خستگی ناپذیر

یکی از همرزمانش در باب استقامت و پایمردی «محمد» در بحبوحه نبرد، از عملیات «مطلع الفجر» روایت می کند:

«در این عملیات، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه، به اتفاق ایشان روی یکی از ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر شده بودیم. در شرایطی که حتی آب برای وضو گرفتن هم در دسترس نبود... ایشان در آن شرایط دشوار گرمای نفس بر، یازده شبانه روز پلک بر هم نزد، کنار ما ماند و نبرد را رهبری کرد.

روزهای آخر ما و فرماندهان ارتش، حتی با التماس، مصرانه از او خواستیم برود کمی استراحت کند، اما قبول نکرد».

«سردار سرتیپ «قاسمی»،  نیز این گونه گواهی می دهد:

 معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی  به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت. از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود».

پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشور، شامل استان های «همدان»، «کرمانشاه»، «کردستان» و «ایلام» به کف با کفایت «محمد» سپرده شد .چندی بعد، طی جلسه ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، «محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ های غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهادی بدیع، که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد. «محمد» بلا فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه گردید. قرار گاهی که نام پرچمدار رشید اسلام  حضرت خاتم الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند. همسر محمد، از عکس العمل او نسبت به این پیشنهاد می گوید:

    «فرماندهی قرارگاه حمزه (ع) به ایشان پیشنهاد شد. اما آن را قبول نکرند... تازه پس از درخواستهای زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند.

منش محمد

 در وصف خصایل اخلاقی «محمد»، همین بس که عموم مردم کردستان لقب «مسیح کردستان» را به او پیشکش کرده اند. محمد، علی رغم موقعیت درخشان و برجسته ای که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح انقلاب اعم از ارتش و سپاه داشت، چنان کف نفس و تواضعی از خود بروز میداد که در بین تمامی رزم آوران جبهه های غرب و جنوب، اخلاص او زبانزد خاص و عام شده بود. با توجه به اینکه فرماندهی عالی جنگ در جبهه های شمال غرب و غرب کشور را بر عهده داشت، بارها مخبرین جراید و اکیپهای گزارشی رادیو و برای مصاحبه به سراغش می رفتند اما هر بار دست خالی بر گشتند. چرا که «مسیح کردستان»، همواره از دوربینهای تلویزیونی و میکروفونها گریزان بود. یکی از دوستانش در این باره میگوید:

   «سعی داشت گمنام باشد. سعی میکرد وجودش در جامعه مطرح نشود. معتقد بود که تمام اجر یک کار، در گمنامی عامل آن است. سخت اصرار داشت بر این گمنامی. یک بار که اکیپ فیلمبرداری تلویزیون غافلگیرانه از او فیلمبرداری کرد، مصرانه مانع از ادامه کارشان شد. می گفت: از من فیلمبرداری می کنید؟. بروید استغفار کنید... شما باید بروید از این بچه رزمنده ها که دارند می جنگند فیلم بگیرید...»

سردار سرتیپ «قاسمی نیز از عشق و ارادت عمیق محمد به فرزندان معنوی حضرت امام ، اینگونه یاد می کند:

   «حاج آقا همیشه رسم داشتند که با بچه بسیجی ها حشرو نشر داشته باشند. با تمامی تنگی وقت و مسئولیت های سنگین که به عنوان فرمانده منطقه 7 سپاه کشور داشتند، از کمترین فرصت ها، برای رسیدگی به معضلات بسیجی ها استفاده می کردند. در برخورد با نیروها، مصداق عینی «رحماء بینهم» بودند.درهر عملیات هم، مثل یک نیروی ساده، دوش به دو ش بسیجی ها می جنگید و پیشروی میکرد. برای همین هم، بچه ها عاشق او بودند، اما خدا شاهد است که این مرد، از این همه عشق و ارادت، سر سوزنی دچار عجب و غرور نشد».

از دیگر مسایلی که «محمد» به شدت نسبت به آن پای بندی نشان می داد، رسیدگی و ملاقات با خانواده های شهدا و جانبازان بود. محبت و علاقه اش به یتیمان شهدا و حد حصری نداشت. بارها با لحنی مو کد گفته بود:

    «خدا ما را به واسطه همین شهید داده ها امتحان می کند. مبادا با غفلت از آنها، سختی و عذاب خدا را برای خودمان بخریم!».

با گسترش دامنه فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، «محمد» ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، جهت جنگ های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز، او سازمان دهی، آموزش و کادر بندی «تیپ ویژه شهدا» را در دستور کار خود قرار داد. مسئولیت فرماندهی این تیپ را نیز به سردار شهید «ناصر کاظمی» محول کرد.

حضور مستقیم او در تمامی مراحل نبرد تا به آن حد ملموس بود که به گفته سردار شهید «حاج همت»:

   «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد. اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.»

سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود:

   «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.

همسر شهید، از یکی از آخرین دیدارهایش با «محمد» میگوید:

   « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی گردیم یا نه؟!. در جوابم گفتند: بخاطر نیاز شدید این منطقه ، تصمیم گرفته ام در کردستان بمانم کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم : پس لابد باخبر شهادت شما به تهران بر می گردیم؟ خندید و چیزی نگفت».

نقطه پرواز شهید بروجردی

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:

   «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم».

با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود»

سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:

   «...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

 

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.



زندگینامه شهید ناصر کاظمی

ناصر کاظمی 12 خرداد 1335 در تهران متولد شد. وی پس از پایان دوره متوسطه و دریافت مدرک دیپلم در کنکور شرکت کرد و در دو رشته‌ پیراپزشکی و تربیت بدنی، همزمان پذیرفته شد. 

در سال 1356 فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد که منجر به دستگیری و زندان شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه درآمد و مدتی به زابل و سپس خرمشهر رفت. 

ناصر کاظمی دی ماه 1358 به پیشنهاد محمد بروجردی، فرمانده وقت سپاه کردستان به پاوه رفت و "فرماندار" و "فرمانده سپاه" پاوه شد. در بهار 1359 با همکاری مردم، مناطق اطراف پاوه را از وجود ضدانقلاب پاکسازی کرد. 

وی پس از یک سال و نیم فعالیت در پاوه به سنندج رفت و "مسوول سپاه پاسداران کردستان" شد. 

ناصر کاظمی ششم شهریور 1361 در حین پاکسازی محور "پیرانشهر ـ سردشت"‌ به شهادت رسید.




زندگینامه سردار شهید عباس کریمی
شهید عباس کریمی

"عباس کریمی" در سال 1336در قهرود کاشان دیده به جهان گشود.

دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانیدو وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاکم بر مراکز نظامی، اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش می‌کرد.

 

پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود.

در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم کردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همکاری کرد.

پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "کریمی " در منطقه خونرنگ کردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

وی   بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت کرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله(ص) به فعالیت خود ادامه داد.

"عباس کریمی" در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب  قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می کرد (و  لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود    .

"روحش شاد و یادش همیشه سبز"

شهید عباس کریمی

معرفی کتاب با موضوع زندگی شهید "عباس کریمی"

"مردی با چفیه سفید" بر اساس زندگی و خاطرات شهید "عباس کریمی " عنوان هفتمین جلد از سری کتب قصه فرماندهان به قلم عباس فکور، از تولیدات انتشارت سوره مهر است  که چندی پیش به همت نشر شاهد به چاپ ششم رسید.

"مقدمه"،"ماجرای یک دوست"،"سرباز انقلاب"،"فتح،بدون جنگ"،"کمین در کمین"،"مردی با چفیه سفید"،

"خلبانی که می خواست اسیر باشد"،بسیجی تازه وارد" و "طلوع در شرق دجله" از عناوین به چاپ رسیده در این کتاب هستند.

در قسمت "مقدمه " این کتاب  چنین آمده است:"مرد کنار ضریح زانو زدواشک از چشمانش سرازیر شد.

اول سفارش دیگران را به حضرت گفت؛ آن وقت آرزوی خودش وهمسرش.

«یا حضرت عباس علیه السلام ! نگذار این یکی هم مثل بچه های قبلی بمیرد».

دوباره بغض راه گلویش را بست ودر همان حال سرش را به ضریح گذاشت و............"

"مردی با چفیه سفید"، با شمارگان 6000 نسخه، در 78 صفحه، قطع پالتویی، با قیمت 500 تومان، توسط نشر شاهد به چاپ ششم رسیده است.




زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام

 


..گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! ...اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر.
کتاب «شاهرخ حر انقلاب اسلامی» به تازگی توسط گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در بهار 89 منتشر شده است. این کتاب با قلمی روان و ساده به بیان خاطرات مربوط به سردار شهید مفقود الاثر، شاهرخ ضرغام از شهدای فدائیان اسلام می پردازد. گردآورندگان در مقدمه این کتاب اشاره می نمایند؛ «قصد ما بر این بود که زندگی این ره یافته وصال و این سردار بی مزار و این پهلوان شجاع را که نزدیک به سه دهه از پروازش به آسمان می گذرد، بی کم و کاست بیان کنیم.»
شاهرخ
شهید ضرغام در یکم دیماه سال27 دیده به جهان گشود و پس از سی و یک سال زندگی پر فراز و نشیب در روزهای اولیه جنگ،در جبهه دشتهای شمالی آبادان و در هفدهم آذر سال 59 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
روایت زندگینامه شهید، از تحولی روحی و معنویِ شهید ضرغام در جریان حوادث قبل از انقلاب تا انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی حکایت می کند. تحولی که ریشه در مفاهیم و معارف عمیق اسلام دارد و بازگشت به خویشتن و توبه نصوح را برای هر انسانِ طالبِ حقیقت بازگو می کند. در این رابطه در مقدمه کتاب با اشاره به آیات آخر سوره فرقان آمده است: «شاهرخ را به راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن(کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، اینها کسانی هستند که خدا بدیهایشان را به خوبی تبدیل می کند) معرفی کرد. چرا که او مدتی را در جهالت سپری کرد. اما خدا خواست که او برگردد. داستان زندگی او، ماجرای حُر در کربلا را تداعی می کند.»
در زیر به خاطره مفقود شدن پیکر مطهر شهید اشاره می شود:
***
شاهرخ
شهید ضرغام قبل از دوران انقلاب
***
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
***
شاهرخ
دستگیری سران منافقین در سال 58
***
دیگر نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه کار کنم. بچه های گروه پیشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هیچکس نمی توانست جای خالی او را پر کند. شاهرخ خیلی خوب بچه های گروه را مدیریت می کرد و حالا!
دوستم پرسید: چرا پیکرش را نیاوردید؟ گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.
مدتی بعد نیرو های عراقی از دشتهای اطراف آبادان عقب نشینی کردند. به همراه یکی از نیرو ها به سمت جاده خاکی رفتیم. من دقیق میدانستم که شاهرخ کجا شهید شده. سریع به آنجا رفتیم.
خاکریز نعل اسبی را پیدا کردم. نفربر سوخته هم سر جایش بود با خوشحالی شروع به جستجو کردیم. اما خبری از پیکر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتیم. تنها چیزی که پیدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتیم. حتی آن اطراف را کندیم ولی!
***
شاهرخ
مادر بزرگوار شهید ضرغام، که در مرداد ماه سال 88 دعوت حق را لبیک گفتند
***
دوستم گفت: شاید اشتباه می کنی، گفتم نه، من مطمئنم. دقیقاً همینجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم. آنطرف هم سنگر بعدی بود که یک نفر در آنجا شهید شد. به سراغ آن سنگر رفتیم. پیکر آرپی جی زن شهید، داخل سنگر بود .
پس از کلی جستجو خسته شدیم و در گوشه ای نشستیم . یادش از ذهنم خارج نمی شد.
فراموش نمی کنم یکبار خیلی جدی برای ما صحبت کرد. می گفت: اگر فکر آدم درست بشه ،رفتارش هم درست می شه. بعد هم از گذشته خودش گفت ،از اینکه امام چگونه با قدرت ایمان ،فکر امثال او را درست کرده و در نتیجه رفتارشان تغییر کرده .
***
شاهرخ
***
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.
او مرد میدان عمل بود .او سرباز اسلام بود . او مرید مام بود .شاهرخ مطیع بی چون و چرای ولایت بود و اینان تا ابد زنده اند.



زندگینامه شهید سید مجتبی علمدار

alamdar01.jpg

زندگی نامه شهید سید مجتبی علمدار


سید مجتبی در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود.
دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و برای اولین بار در حالی که تنها 17 سال داشت به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت
سید برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند.
او در عملیات کربلای 4و5 حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.

سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهید علمدار در سه راهی خرمال،سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد.
او که مردانه در مقابل دشمن می جنگید. چندین باردیگر هم مجروح شد و از همه مهمتر اینکه او در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.

سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر ۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ با خانم سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام زهرا بود.

سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم ایفای وظیفه می کرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می کرد و در حالیکه به امام حسین (ع) ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را صدا می زد.
بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند.
او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت.
حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.

خاطراتی از همسر شهید سید مجتبی علمدار

انگشتر گمشده

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.

جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .

عنایت امام زمان (عج)

سیّد همیشه « یا زهرا(س) » می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.

ایام عجیب

همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.

لحظات آخر

… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد . می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …



زنگدینامه شهید حاج یونس زنگی آبادی

نام : یونس

نام خانوادگی : زنگی آبادی
سال تولد :1340
وضعیت تاهل : متاهل
محل تولد : کرمان (روستای زنگی آباد)
آخرین مسئولیت:  فرمانده تیپ امام حسین (ع)
تاریخ شهادت: دیماه 1365 عملیات کربلای 5

 

زندگینامه
پدر حاج یونس زنگی آبادی ملاحسین مردی مومن و عاشق اهل بیت (ع) بود . وقتی در سن 75 سالکی از دنیا رفت یونس دوازده سال بیشتر نداشت ،پس از آن  مادرش به سختی و مشقت برای تامین معاش خانواده همت گمارد
ازاین پس یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن به کار روی آورد، با شروع زمزمه های انقلاب در حالیکه دانش آموز دبیرستان بود در تظاهرات وحرکتهای انقلابی نقش جدی داشت. 
با پیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و در سال 1360 لباس سبز پاسداری را رسما" به تن کرد.
تدبیر و شجاعت وجسارت او در عملیاتهای مختلف باعث شد تا وی را فرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش درجبهه های جنگ خلاصه میشد
خاک شلمچه و عملیات کربلای 5 با شکوه ترین  فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود . حماسه شورانگیز حاج یونس دراین عملیات نام زیبای او را برای همیشه در کنار مردان بزرک این سرزمین جاودانه کرد.
وصیتنامه
شهادت افتخاری است برای من، آن رامانند عسل شیرین می یابم و دشمنان این رابدانندکه اگر ما در راه اسلام شهید می شویم پایه واستقامت مسلمانان قویتر می شود. 
من از خدای تبارک وتعالی می خواهم که این هدیه کوچک که جسم وجانم است از من بپذیرد ومرا از بندگان صالح خود قرار دهد.
زندگینامه شهید محمد جهان آرا

تولد و کودکی
به سال 1333 در خانواده‌ای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (بویژه پدرش) به اسلام عزیز باعث گردید که از همان کودکی عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دواند. از همین ایام وی تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگیری قرآن مجید پرداخت.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
فعالیتهای سیاسی – مذهبی شهید جهان‌آرا از شرکت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدی او علیه طاغوت آغاز شد. در سال 1348در سن 15 سالگی – تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) همراه عده‌ای از دوستان فعال مسجدی‌اش وارد مبارزات سیاسی شد. ابتدا به برپایی جلسات تدریس و تفسیر قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنکه در مبارزات انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان نیز شرکتی فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد.

افراد این گروه با هم میثاقی را نوشته و امضاء کردند و در آن متعهد شدند که تحت رهبری حضرت امام خمینی(ره) تا براندازی رژیم منفور پهلوی از هیچ کوششی دریغ نکرده و از جان و مال خویش برای تحقق این امر مضایقه نکنند.

بعد از آن، برای عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازی، روزه می‌گرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند.

این گروه برای انجام نبردهای چریکی، یکسری از ورزشها و آمادگیهای جسمانی را در برنامه‌های روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسمانی و روحانی افرادی خود ساخته شوند.

در سال 1351 این تشکل به وسیله عوامل نفوذی از سوی رژیم منحوس پهلوی شناسایی شد و شهید جهان‌آرا، به همراه سایر اعضای آن دستگیر گردیدند. پس از مدتی شکنجه و بازجویی در ساواک خرمشهر، سید محمد به علت سن کم به یکسال زندان محکوم و به زندان اهواز منتقل گردید. مدتی که در زندان بود در مقابل شدیدترین شکنجه‌ها مقاومت می‌کرد، به همین جهت دوستانش همیشه از طرف او خاطر جمع بودند که هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد کرد. ایشان با اخلاق و رفتار پسندیده و حسن برخوردش، عده‌ای از زندانیان غیرسیاسی را نیز به مسیر مبارزه و سیاست کشانده بود.

پس از آزادی از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعالیت خود ادامه داد و ساواک او را احضار و تهدید کرد تا از فعالیتهای سیاسی و اسلامی کناره‌گیری کند. تهدیدی بی‌نتیجه، که منتهی به نیمه مخفی شدن فعالیتهای او و دوستانش گردید.پس از اخذ دیپلم (در سال 1354) برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد و برای شکل‌گیری انجمن اسلامی این مرکز دانشگاهی تلاش نمود. در این زمان در تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام امت(ره) و نیز انتشار جزوه‌ها و بیانیه‌های افشاگرانه علیه سیاستهای سرکوبگرانه رژیم فعالیت می‌کرد.

در سال 1355 به دلیل ضرورتی که در تداوم جهاد مسلحانه احساس می‌کرد به گروه منصورون پیوست. از همین دوران بود که به دلیل ضرورتهای کار مسلحانه مکتبی، ناچار به زندگی کاملاً مخفی روی آورد.

سال 1356 مامور جابجایی مقادیری سلاح از تهران به اهواز شد. در حالی که گروه توسط عوامل نفوذی ساواک شناسایی شده و گلوگاههای جاده تهران – قم توسط مامورین کمیته مشترک ضدخرابکاری کنترل می‌شد، وی ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواک عبور داد و به اهواز رساند با همین سلاحها محمد و دوستانش دست به اجرای تعدادی عملیات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب کارگران شرکت نفت در اهواز) زدند.

در کنار فعالیتهای مسلحانه، امور سیاسی – تبلیغی را نیز از یاد نمی‌برد و دامنه فعالیتهایش را به شهرهای تهران، قم، یزد، اصفهان و کاشان گسترش داد.

در تاریخ 2/2/1357 سیدعلی جهان‌آرا، برادر سیدمحمد نیز توسط ساواک به شهادت می‌رسد.

فعالیتهای دوران انقلاب 
در بهار و تابستان سال 1357 محمد تصمیم می‌گیرد تا به منظور گذراندن آموزش و کسب تجارب نظامی بیشتر همراه با عده‌ای از دوستان خود به سوریه و اردوگاههای مقاومت فلسطین برود. شهید حجت‌الاسلام سیدعلی اندرزگو مسئولیت اعزام سید محمد و دوستانش را عهده‌دار می‌شود. پس از اعزام گروهی از یاران محمد و همزمان با راهی شدن خود او، کشتار مردم تهران در میدان ژاله سابق توسط رژیم صورت می‌گیرد که محمد را از رفتن به خارج منصرف می‌نماید. او تصمیم می‌گیرد در ایران بماند و به مبارزه در شرایط حاد آن دوران ادامه دهد.

در پاییز سال 1357 در پی اعزام تانکهای ارتش رژیم شاه به خیابانهای اهواز و کشتار مردم، سید محمد و دوستانش تصمیم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر کننده می‌گیرند. در یک درگیری سنگین با نیروهای زرهی رژیم، حدود 30 نفر از مزدوران و چماقداران شاهنشاهی را مجروح می‌کنند و سالم به مخفی‌گاه خویش باز می‌گردند.با پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و دوم بهمن 1357 سید محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر باز می‌گردد.

تشکیل کانون فرهنگی نظامی خرمشهر
به منظور حراست از دست‌آوردهای فرهنگی، سیاسی انقلاب اسلامی و تلاش در جهت تعمیق و گسترش آنها و جلوگیری از تحقق توطئه‌های عوامل بیگانه، که با طرح مساله قومیت و ملیت سعی در ایجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسیر انقلاب داشتند، شهید جهان‌آرا همراه عده‌ای از یاران خویش کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر را تشکیل داد تا با بسیج مردم و نیروهای جوان و تشکل حرکت سیاسی‌شان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئه‌های دشمنان آماده نماید.شهید جهان‌آرا خود مسئولیت شاخه نظامی کانون را عهده‌دار گردید و با توجه به تجربیات و آگاهیهای نظامی، به آموزش برادران و سازماندهی آنان پرداخت و با عنایت به اطلاعاتی که از جنگ چریکی و شهری داشت، شهر را به چندین منطقه تقسیم کرد و مسئولیت حفاظت از هر منطقه را به عهده تیمهای مشخص نظامی گذارد که شاخه نظامی کانون به عنوان واحد اجرایی دادگاه انقلاب عمل می‌کرد. کانون توانست به یاری دادگاه انقلاب، عده‌ای از عمال حکومت نظامی و برخی از سرمایه‌داران بزرگ را، که عوامل مزدور بیگانه توسط آنان کمک مالی می‌شدند، دستگیر و به مجازات برساند.

تشکیل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئه‌ها 
شهید جهان‌آرا در شکل‌گیری سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده گرفت.در آن زمان با توجه به ضعف عملکرد دولت موقت در تامین خواسته‌های طبیعی و اولیه مردم محروم منطقه،‌ گروهکهای چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهای ناشی از حکومت ستمشاهی، نظام و کل حاکمیت آنرا زیر سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبری آن بدبین و به مقابله با آن بکشانند. جریان منحرف و وابسته «خلق عرب» نیز به عنوان یکی از ابزارهای استکبار جهانی، در منطقه قد علم کرده بود تا برای اشاعه اهداف استکبار، با پشتیبانی حزب بعث عراق، اعلام موجودیت نماید و عملاً با طرح اختلاف شیعه و سنی،‌ برای تجزیه خوزستان و رویارویی همه جانبه با نظام جمهوری اسلامی ایران برخیزد. شهید جهان‌آرا در این شرایط به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب شد.

شهید جهان‌آرا با بکارگیری پاسدارن انقلاب و همکاری مردم، این آشوب را سرکوب و با عناصر فرصت‌طلب قاطعانه برخورد کرد و به لطف خدای تبارک و تعالی بساط این گروهک ضدانقلابی برچیده شد.از اقدامات مهم و حیاتی شهید در این زمان، تشکیل یک واحد عمرانی در سپاه بود؛ زیرا جهادسازندگی در این شهر هنوز راه‌اندازی نشده بود.ایشان برادران سپاه را برای حفاظت از دست‌آوردهای انقلاب و ایستادگی در مقابل عوامل بیگانه تشویق و ترغیب می‌کرد تا به خدمت و امداد برادران روستایی و عرب ساکن در نقاط مرزی که در معرض تهاجم فرهنگی عوامل بیگانه قرار داشتند، بشتابد و با کار عمرانی و فرهنگی زمینه‌های عدم پذیرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقویت کنند. در واقع وی دو عامل فقر و جهل را زمینه اساسی فعالیت ضدانقلاب در منطقه می‌دانست و با درک این مساله ضمن تکیه بر مبارزه پیگیر علیه عوامل بیگانه، به ضرورت کار فرهنگی و تامین نیازهای مردم منطقه اصرار فراوان داشت.

نقش شهید در خنثی‌سازی کودتای نوژه
شهید جهان‌آرا در جریان کودتاه نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به کمک نیروهای مومن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و کشف بخشی از شبکه کودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهده‌دار بود.ایشان ضمن اینکه با زیرکی و درایت در خنثی کردن این توطئه عمل می‌کرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.
حماسه خونین‌شهر  
در غروب روز 31 شهریور 1359 شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند و مطمئن بودند که با دو گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا کنند و در فاصله کوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان عزیز را از کشور جمهوری اسلامی جدا نمایند. اما پیش بینی متجاوزین بعثی به هم ریخت و آنها در مقابل مقاوت دلیرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از توان نظامی خود را (بیش از دو لشکر) در این نقطه، زمین گیر کرده و 45 روز معطل شوند و در نهایت پس از عبور از دو پل کارون و بهمنشیر، آبادان را به محاصره در آورند. شهید جهان آرا در مورد یکی از صحنه های این حماسه عاشورایی می گوید:«امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می دیدیم. بچه ها توسط بی سیم شهادتنامه خود را می گفتند و یک نفر پش بی سیم یادداشت می کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه ها می خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانکها همه طرف را می زدند و پیش می آمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی جی داشتیم، با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه ها زدند. دومی در حال عقب نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر، ... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...»

جانباز عزیز جنگ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید:«وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد

آنها بادست خالی در حالی که اسلحه و مهمات نداشتند و سیاست بازانی چون بنی صدر ملعون و مشاورین جنگی او معتقد بودند که خرمشهر و آبادان ارزش سیاسی – نظامی ندارد، باید زمین داد تا از دشمن، زمان گرفت و ... با چنگ و دندان شجاعانه قدم به قدم و کوچه به کوچه با مزدوران بعثی جنگیدند و به فرمان رهبر و مقتدای خود، مردانه ایستادگی کردند و با توجه به اینکه پاسداران سپاه خرمشهر کم بودند با عده ای از مردم مسلمان و مؤمن، مانع اشغال شهر شدند. تا اینکه رزمندگان، خودشان را در گروه های کوچک (در حد دسته و گردان) به آنها رسانده و تحت فرماندهی این سردار دلاور اسلام علیه دشمن وارد عمل شدند.در این مرحله شهید جهان آرا با سازماندهی مناسب نیروهای سپاه و مردمی و به کارگیری به موقع رزمندگان اسلام، عرصه را بر نیروهای عراقی تنگ کرده بود. اما فشار دشمن هر روز بیشتر می شد و ادوات و تجهیزات جنگ زیادی را وارد عمل می کرد.

برادری تعریف می کند:«روزهای آخر این مقاومت بود که بچه‌ها با بی سیم به شهید جهان‌آرا اطلاع دادند که شهر دارد سقوط می‌کند. او با صلابت به آنها پیام داد که باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند

شهید جهان‌آرا می‌گفت:«آرزو می‌کنم در راه آزاد کردن خونین‌شهر و پاک کردن این لکه از دامان جوانان شهید شوم

او و همرزمانش با توکل به خدا، خالصانه جانفشانی کردند. در برابر دشمن ایستادند و با فرهنگ شهادت‌طلبی در برابر دشمن تا دندان مسلح، مقاومت کردند و زیر بار ذلت نرفتند و یکبار دیگر حماسه حسینی را در کربلای ایران اسلامی تکرار نمودند.

سردار غلامعلی رشید در ارتباط با این حماسه به لحاظ نامی می‌گوید:«مقاومت در خرمشهر نه تنها در وضعیت مناطق مجاورش مثل آبادان اثر مستقیم داشت، بلکه در سرنوشت کلی جنگ نیز تاثیر گذاشت و باعث تاخیر حمله عراقیها به اهواز گردید و آنها نتوانستند در ادامه جنگ، به اهداف خود برسند. برادر عزیز شهید جهان‌آرا با الهام از سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش به ما آموخت که چگونه باید در برابر دشمن مردانه جنگید

ویژگیهای اخلاقی

 شهید جهان‌آرا در کنار فعالیتهای گسترده نظامی، به مسئله خودسازی و جهاد با نفس و کوششهای عرفانی در جهت تقرب هرچه بیشتر به خداوند با تلاوت پیوسته قرآن، دعا و تلاش برای افزایش میزان آگاهیهای سیاسی و اجتماعی توجه ویژه‌ای داشت.
از قدرت تجزیه و تحلیل بالایی برخوردار بود و نفوذ کلام عجیبی داشت.خوش خلقی، قاطعیت، خلوص، تقوی، توکل، فداکاری، اعتماد عمیق به ولایت فقیه و حضرت امام(ره) و خستگی‌ناپذیری از خصوصیات بارز وی بود.

به برادران می‌گفت:«انقلاب بیش از هرچیز برای ما یک امتحان الهی و یک آزمایش تاریخی و اجتماعی است و در جریان آن امتحان باید رنج، محرومیت، مصایب و ناملایمات را با آغوش باز بپذیریم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت، محکم بایستیم و از طولانی شدن دوران امتحان و افزایش سختیها و ناملایمات نهراسیم، زیرا علاوه بر اینکه خود را از قید افکار شرک‌آلود و وابستگیها، پاک و خالص می‌کنیم، ریشه و نهال انقلابمان عمیق و استوارتر می‌شود و از انحراف و شکست مصون می‌ماند.»در مبارزات، هیچ‌گاه به مسیر انحرافی گام ننهاد و همیشه از محضر علما و روحانیون کسب فیض می‌کرد. عشق و علاقه زیادی به حضرت امام خمینی(ره) داشت و تکه کلامش این بود: من مخلص و چاکر امام هستم. از جمله سخنانش این بود که: مادامی که به خدا اتکا داریم و رهبریت بزرگی چون امام داریم، هیچ غمی نداریم.سید محمد دارای روحیه‌ای عرفانی بود و بسیاری از اوقات دیده می‌شد که در حال راز و نیاز با خدای خود است. زمانی که در زندان به سر می‌برد، از نماز شب غفلت نمی‌کرد.

تواضع و فروتنی در سید موج می‌زد. با وجود اینکه فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده داشت خود را یک بسیجی می‌دانست و در حالی که فرماندهی قاطع بود اما رابطه عاطفی و برادرانه خود را با نیروهای تحت امر حفظ کرده بود.او به تربیت کادرهای کارآمد توجه خاصی داشت و در رشد دادن نیروهای مردمی، تلاش چشمگیری نمود. صبر و استقامت، فداکاری و شهادت‌طلبی از خصایص بارزی بود که وجود سید را بسان شمعی در انقلاب ذوب نمود و جان شیرینش را فدای جانان کرد.
 

نحوه شهادت 
در ساعت 30/19 دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عملیات ثامن‌الائمه) یک فروند هواپیمای سی-130 از اهواز به مقصد تهران در حرکت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانواده‌هایشان و مجروحین عزیز جنگ را به بیمارستانها برساند، که در منطقه کهریزک تهران دچار سانحه شد و سقوط کرد. از جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشکر شهید ولی الله فلاحی (جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر دفاع)، سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری (مشاور جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سردار سرلشکر پاسدار شهید یوسف کلاهدوز (قائم مقام فرماندهی کل سپاه) و سردار سرلشکر پاسدار شهید سید محمد علی جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.شهید سید محمد علی جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداکاری خالصانه در سخت‌ترین شرایط، به آرزوی دیرین خود رسید و به شرف شهادت نایل آمد.

تجلیل مقام معظم رهبری از شهید محمد جهان آرا
من مایلم اینجا یادی بکنم از محمد جهان آرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلح نداشت. نه که صد و بیست هزار (مانند بغداد) نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید اقارب پرست – که افسر ارتشی بسیار متعهدی بوداز خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر کرد. (البته این مال بعد است، در خود آن قسمت اصلی خرمشهر نیرویی نبود) محمد جهان آرا و دیگر جوانهای ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی – یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید – سی و پنج روز مقاومت کردند. همانطور که روی بغداد موشک می زدند، خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتب می بارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند. بغداد سه روزه تسلیم شد ملت ایران، به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائه مسائل افتخار آمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند.   مقام معظم فرماندهی کل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران



تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سید عبدالمجید کریمی | نظرات (0)
حاج حسین خرازی

امام خمینی(ره):

خداوند تبارک و تعالی که ما هر چه داریم،او داده است و ما هرچه از اوست و باید تقدیم او کنیم.سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب‌مانده آنها هستیم.

 مقام معظم رهبری10/12/65

«سردارشهیداسلام‌ و پرچمدار جهاد و شهادت برادر شهید حاج حسین خرازی به لقاءالله شتافت و با ذخیره‌هایی از ایمان و تقوی و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان خدا،در آسمان شهادت پرواز کرد و برآسمان رحمت الهی فرودآمد.

 آن خبر تلخ

خبر تلخ و تکان دهنده‌ای بود:بران همه کسانی که او را می‌شناختندو دردناک بود برای‌همه کسانی که حتی برای لحظه‌ای چهره خندانش رادیده بودند. خبرشهادت«حاج حسین»رامی‌گویم؛«حاج حسین خرازی» فرمانده دلاور و خط شکن لشکر مقدس 14امام حسین(ع).

او که هرگاه خبرانجام عملیاتی می‌رسید بی‌اختیار دست‌ها به سویش پر می‌کشیدندو ذهن همه کنجکاو ان می‌شد که «خرازی کجاست و چه می‌کند؟»بعد به شگفت می‌ماندند،که چگونه این عصاره اخلاص و درد،آگاهی و ایثار هفت سال و نیم از میان آن همه آتش  خون،آهن و انفجار خندان و شجاع و پرشور گذشته است!

گویا تقدیر زیبای زندگی این نادره دوران را باشور و جهاد آمیخته بودید که تمامی حلاوت زندگی را در سایه مبارزه و ایمان به کام ریخته و بهشت را در سایه شمشیرها دیده بود.

«حسین خرازی»نیاسود؛حتی برای لحظه‌ای او از آن ماه‌های نخسین پیروزی انقلاب که دل به جبهه کردستان سپرد تا لحظه شهادت حتی برای لحظه‌ای هم آرام نگرفت و دل جز به جبهه‌های حماسه و شرف نسپرد. گفته‌اند از سال 58تا لحظه عروج فقط و فقط یکبار،آن هم برای زیارت خانه خدا و انجام عمل واجب،قصد سفر نمود،در غیر این صورت حتی ده روز هم در شهر اصفهان نماند.

او در طول هفت سال و نیم حضور مستمر در مناطق جنگی غرب و جنوب از هیچ عملیاتی غافل نماند و در عملیات خیبر دست راستش راتقدیم آستان دوست نمود و سرانجام در حالی که بوسه بر گونه پدر شهیدی سپرده بود،در ادامه عملیات کربلای پنج بااصابت خمپاره در کنارش به دیدار معشوق شتافت.

 بچه اصفهان...

«حسین خرازی»در سال 1336ه.ش در خانواده‌ای مذهبی،متدین و اصیل در یکی از محله‌های قدیمی شهراصفهان؛محله خیابان«مسجد سید» دیده به جهان گشودو از همان کودکی آثار هوش و ذکاوت در وجود او هویدا بود.وی همزمان با شروع تحصیلات ابتدایی در جلسات مذهبی و قرائت قرآن شرکت و به عنوان مکبر نماز جماعت،در مسجد حاضر می شد.

پس از اخذ دیپلم در آستانه سال 1355به سربازی رفت. لیکن بااوج‌گیری انقلاب اسلامی در سال 1357به فرمان امام خمینی(ره)از پادگان گریخت و به سیل خروشان مردم پیوست تا در کلیه فعالیت‌های انقلابی و مردمی شرکت کند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با عضویت در کمیته دفاع شهری اصفهان،در درگیری باضد انقلاب منطقه،دستگیری عناصر ساواک و عمال حکومت نظامی شاه در حراست از جایگاه‌های حساس شهر،نقش فعال و تعیین کننده‌ای راایفانمود. از این رو در جریان تاسیس‌اسلحه مهنه‌ای در کمیته دفاع شهری که بعدها سپاه پاسداران اصفهان نام گرفت. حسین فرد مورد اعتمادی بود و به همین خاطر مسوولیت اداره این کمیته نیز به وی واگذار شد و بدین‌سان او کار نظامی را از پایین‌ترین رده شروع کرده و از همان آغاز کار،یک سرو گردن از دیگران فاصله داشت.

 حماسه‌های جاوید

در اواسط بهمن ماه سال 1358که توطئه‌های نیرو‌های چپ ضد انقلاب در گنبد و ترکمن صحرا اقدام قاطع و انقلابی نیرو‌های خط امام در خنثی‌سازی این توطئه را طلب می‌کرد،از استان‌اصفهان حدود یک صد نفر از پاسداران جان برکف،از جمله حسین به منطقه اعزام شدند و حسین به واسطه تسلط بر استفاده از ادوات مختلف و خصلت‌های ذاتی،خود فرماندهی درگیری باضد انقلای در شمال شهر در محدوده دانشسرا را پذیرفت. «حسین»باردیگر برای خواباندن توطئه‌ای دیگر اما این بار در کردستان در روزهای پایانی سال 1358و اوایل سال 1359دل به آن منطقه ناامن سپرد و باگردان مقتدر و عملیلتی‌اش تحت عنوان «گردان ضربت»ضربه‌های سنگینی را بر پیکره ضد انقلاب فرودآورد.

  خوزستان،میعادگاه حسین

خوزستان میعادگاه حسین بود. سرزمینی که از برایش به انتظار نشسته بود. پس از گذشت 40روز از شروع جنگ ،«حسین خرازی»به اتفاق 50نفر از نیروهایش وارد خط شهر شد و در نیمه دوم بهمن ماه سال 59فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده گرفت.

در یکساله اول جنگ،جبهه دارخوین،به بزرگ‌ترین کلاس در س مجاهدت و خودسازی تبدیل گردیدو عملیات فرماندهی کل قوا باهمت و رشادت استادان و شاگردان این کلاس به پیروزی رسید. با انجام عملیات فرمانده کل قوا در جبهه دارخوین که همزمان باعزل بنی صدر صورت گرفت،هسته اصلی تیپ 14 امام حسین(ع)شکل گرفت،گام مهمی که توسط 120نفر از زبده‌ترین رزمندگان برداشته شدبرادرانی که هرکدام دارای توان رزم عالی و بعضی مستعد فرماندهی در حد گردان و تیپ بودند.

 عملیات‌های سرنوشت‌ساز

زمینه‌سازی عملیات ثامن‌الائمه،برای حسین و یارانش تکمیل آزموده‌ها بود. عراقی‌ها در بیست و هشتم مرداد1360عملیات گسترده‌ای را به خط رضایی‌ها که پس از عملیات بیست و یکم خرداد همان سال در منطقه دارخوین شکل گرفته بود انجام دادند. هرچندفرماندهان این خط یعنی رضا بالای و محمود شالباف به شهادت رسیدند،اما منطقه براثر مقاومت و فرماندهی حسین حفظ گردید. او با حضور خود در خط و در حساس‌ترین نقاط،آن قسمت از خاکریز که در حاشیه جاده بود را از دشمن باز پس گرفت و این پیروزی باعث شد با تلاش بیشتری عملیات حصرآبادان طرح‌ریزی،اجرا و به سرانجام برسد. به برکت تلاش‌های بی‌وقفه«در جریان سازماندهی تیپ امام حسین(ع)برای اجرای عملیات طریق‌القدس(فتح بستان)استعداد این تیپ به 15 گردان رسیدو لشکر 14امام حسین(ع)رسما با نام و عنوان لشکر وارد عملیات شد و آزمون موفق لشکر 14در محوردارخوین و قدرت و یکپارچکی آن،به فرماندهان عالی جنگ دیکته نمود که حساس‌ترین منطقه نبرد را به «حسین» واگذارنمایند.

پس از پیروزی بزرگ در عملیات طریق‌القدس،عملیات فتح‌المبین با رمز یازهرا(س)صحنه امتحان دیگری بود که «حسین» در آن،کامل‌ترین الگوی یک فرمانده نظامی مسلمان را در عمل نشان داد.

در عملیات بیت‌المقدس،لشکر امام حسین(ع)با سازماندهی 23 گردان پیاده و احراز توان بسیار عالی،فراتر از یک لشکر ظاهر شد و این باز منطقه‌ای به«حسین»واگذار گردید که به آن عشق می‌ورزید.

مقاومت دو ساله رزمندگان دارخوین در تصرف،تامین و نگهداری بیش از 40کیلومتر سر پل مناسب در جبهه میانی منطقه عملیات بیت‌المقدس در غرب کارون باعث گردید تا لشکر امام حسین(ع)بتواند همراه با لشکرهای هم‌جوار خود در اولین مرحله عملیات،قسمت قابل توجهی از جاده اهواز-خرمشهر را تصرف کندو مراحل بعدی عملیات را نیز با فرماندهی بی‌نظیر«حسین خرازی» به سرانجام برساند.

«خیبر»نبردی بود در طلائیه که «حسین»دست راستش را در جریان آن تقدیم نمود،او خودش می‌گوید:«خواستند ملائکه‌الله مرا به عالم بالا ببرند. هنوز دل از دنیا نکنده بودم،ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم».

عبور از اروندرود و تصرف شهر فاو در بهمن ماه سال64نتیجه نبرد پیروزمندانه والفجر هشت است که در آن،حسین خرازی تا تعدادی از غواصان لشکر که در عملیات آبی،خاکی،خیبروبدر مهارت‌های بی‌نظیری کسب کرده بودند در شب اول عملیات به خط دشمن زدو بعد از آن با 12 گردان،خود را بران ماموریت اصلی‌اش که رسیدن به هدف مهم و استراتژیک«ام‌القصر»در عمق خاک عراق بود آماده کندو از این حمله سخت و طاقت‌فرسا سربلند بیرون آمد.

 تولدی دوباره

جنگ در سال 1365در حالی ادامه داشت که فشارهای بین‌المللی با هدایت و کنترل آمریکا به ایران اسلامی بیش از هر زمان دیگری تقویت شده بود. در چنین اوضاع و احوال سخت و بحرانی عملیات کربلای4 در تاریخ4/10/65در منطقه خرمشهر و شلمچه و با هدف رسیدن به بصره آغاز گردید. حسین در کربلایی‌ترین حضور خود توانست گردان‌های مانوری لشکر امام حسین(ع)را از آبراه استراتژیک حد‌فاصل جزایر بوارین وام‌الرصاص عبور داده و قسمت‌هایی از پتروشیمی عراق در آن سوی اروندرود را تصرف نماید.

پس از وقف عملیات کربلای 4 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عملیات کربلای5را در ساعت2 بامداد19/5/65در منطقه شرق بصره آغاز کردو علی رغم بمباران گسترده شیمیایی عراق‌در اولین روز،بیش از هزار نفر از رزمندگان لشکر امام حسین(ع)از جمله شماری از مسوولین به شهادیت رسیده و با مجروح شه بودند،«حاج حسین» باحضوری کاملا متفاوت با عملیات‌های گذشته،توانست بار سنگینی از عملیات گسترده شرق بصره را تحمل کند،چنانچه در طول عملیات شاهد مجروحیت،یا شهادت بیش از پنج هزار نفر از یاران خود بود.

کربلایی شدن زمین‌های سوخته حال و هوای خوش شهادت حسین را دگرگون کرده بود. حسین با روزهای قبل از عملیات تفاوت زیادی داشت. لحظه‌ای از گردان‌های خط‌شکن جدا نمی‌شدو بوی شهادت می‌دادو سرانجام در عملیات تکمیلی کربلای پنج مورخه7 اسفند1365با کوله‌باری از اخلاص و عشق به خداوندو دوستی اهل بیت(ع)به فیض عظمای شهادت نائل آمدو تولدی دیگر یافت.

 تواضع فرمانده لشگر

حدود16سال داشت. رزمنده بسیجی بود که باز‌ به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودی موقعیت عقبه لشکر،تعیین کرده بودند و بازرسی عبور و مرور خودروها را بر عهده داشت.

حاج حسین؛فرمانده لشکر به اتفاق دو نفر از مسؤولان ،در حالی که سوار تویوتا بودند. قصد داشتند واردموقعیت شوند. دژبان که همان بسیجی تازه وارد بود و آنها رانمی‌شناخت،گفت:

-کارت شناسایی؟

حاجی گفت:همراهمان نیست.

دژبان :پس حق ورود ندارید.

یکی از همراهان خواست حاج حسین رامعرفی کنداما حاجی با اشاره او را به سکوت فراخواند. اصرار کردند. سودی نداشت. دژبان کارت شناسایی می‌خواست.

همراه دیگر حاج حسین که دیگر طاقتش طاق شده بود،گفت:

طناب و بنداز بریم ،حوصله نداریم.

دژبان در حالی که اسلحه را به طرف آنها نشانه می‌رفت،با لحنی خشن گفت:«بلبل زبونی می‌کنید؟!زود بیایید پایین دراز بکشید رو زمین کمی سینه‌خیز برید تا با مقررات آشنا شوید. حاج حسین با فروتنی خاصی که داشتند به همراهان خود آهسته گفت:«هرکار می‌گوید انجام بدهید».و از خودرو پیاده شدند. همراهان نیز به پیروی از ایشان همین کار را کردند. وقتی که پیاده شدند،دژبان متوجه شد یکی از آنها یعنی حاج حسین یک دست بیشتر ندارد،برای همین گفت:«خیلی خوب،تو سینه‌خیز نرو،اما ده مرتبه بشین و پاشو».

در همین حین مسؤول دژبانی که در حال عبور از آن حوالی بود،منظره را دید؛سراسیمه و پرخاش کنان به طرف دژبان دویدوگفت:«برو کنار؛بگذار وارد شوند؛مگر نمی‌دانی ایشان فرمانده لشکر هستند».

با شنیدن این سخن،حالت بیم و شرمساری شدیدی در چهره دژبان هویداشد.

حاج حسین،بدون آنکه ذره‌ای ناراحتی در چهره روحانی‌اش مشاهد شود،با تبسمی حق شناسانه،دژبان را در آغوش گرفته،بوسه‌ای ازروی مهر بر چهره او زده وگفت:

-«اتفاقاوظیفه‌اش را خیلی خوب انجام داد». و پس از سپاسگزاری از دژبان به خاطر حسن انجام وظیفه،او را بدرود گفتند.

 خاطراتی از شهید

اخلاص و صداقت

اول «اخلاص»و دوم«صداقت»دو عنصری بودند که «حاج حسین » در دفاع مقدس به نیروهای تحت امر خود آموخته بود.

«...وقتی می‌روید قرارگاه تدارکات بگیرید،مهمات بگیرید،دروغ نگویید،آمار اشتباه ندهید. هرچه توی انبار دارید بگویید. من نمی‌خواهم این بچه‌های مردم غذای شبهه ناک بخورند.

اگر آمار اشتباه دادید در جنگیدن آنها اثر می‌گذارد. وقتی تیربار دشمن معبر را به رگبار می‌بندد فقط خداست که می‌تواند بچه‌ها را به سنگرهای دشمن برساند. اگر مهمات آرپی‌جی را بیش از سهم خودتان گرفتید،بسیجی به جای این که آن را به تانک بزند توی هوا شلیک می‌کند. آتش منطقه را می‌بیندو بر سدر دل او حاکم می‌شود. شماوظیفه شرعی خود را انجام دهید. خدا بقیه کارها را درست می‌کند.»

آن خواب راحت

نیمه‌شب مرحله پنجم عملیات رمضان بود. تماس با گردان‌ها یک لحظه قطع نمی‌شد و در نفر بر فرماندهی جای سوزن انداختن نبود. همه پیام‌هاوصحبت‌ها به حاج حسین ختم می‌شد.

صدای امرالله گرامی،مهدی زیدی و موحددوست مدام از بی‌سیم شنیده می‌شد. گردان‌های خط شکن کار خود را به نحو احسن انجام داده بودند.

بچه‌های تخریب از سد معبر،دو معبر را باز کردند. گردان‌های پیاده بدون تلفات،میدان مین وسیع دشمن را پشت سر گذاشتند.

صبح شد. هوانیمه روشن بود که پشت خاکریزنماز خواندیم،مهر ما خاک زمین کوشک بودو بعد راه افتادیم.

از خط اول عراقی‌ها گذشتیم. روی یک بلندی،اطراف ما انفجار خمپاره‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حسین دستور داد ایستادیم.

-«دوربین رابیار،باید از اینجا کار بچه‌ها را ببینیم،بعد میریم جلو».

از روی خاکریز که سکوی تانک دشمن بود به سرعت به طرف نفربر دویدم و دوربین به دست برگشتم و رفتم بالای خاکریز.

عجیب بود. «حاج حسین»به خواب عمیقی فرو رفته بود. پس از چهل و هشت ساعت بی‌خوابی و دویدن‌های بی‌وقفه،حالا از اینکه رزمندگان لشکر را مسلط بر اهداف تصرف شده دیده بود،آرامش یافته و به خواب عمیقی فرو رفته بود. نیم ساعتی گذشت.

با انفجاری که در نزدیکی ما اتفاق افتاد،حاجی بیدار شد و به خط اول رفتیم.

یک خراش کوچک

در طلائیه هر لحظه حملات دشمن شدیدترمی‌شد. آتش توپ و خمپاره‌های عراقی‌هاوجب به وجب زمین را سوزانده بود. ما همه جمع شده بودیم داخل یک سنگر تا از آسیب‌ترکش‌ها در امان باشیم. آتش که سبک شد،آمدیم بیرون پنج ،شش نفر از برادران شهید شده بودند. حاج حسین هم دستش قطع شده و خون تمام بدن او را گرفته بود.

به او گفتیم،حاجی چطور شده؟!

گفت:چیزی نیست،یک خراش کوچک برداشته.

همه بچه‌های گردان هاج‌وواج مانده بودند. باور نمی‌کردیم دست حاج حسین قطع شده باشد.

همه ناراحت بودند،حسین زیر آتش سنگین ،توی خط چکار داشت؟!

خودم را که با او مقایسه کردم احساس کوچکی نمودم.

عراقی‌ها همچنان‌آبش می‌ریختند و آمبولانس از میان دود و آتش به طرف اورژانس حرکت کرد.

 شهر شهیدان

حاج حسین وارد سنگر شهرک شد.

-سلام خسته نباشی.

در نیمه راه عملیان کربلای5 بودیم .حاج حسین باز‌دیدی از عقبه لشکر داشت تا از اوضاع آنجا هم مطلع باشد و توان رزمی نیروهای خود را برای ادامه عملیات بداند.

-سنگر ما شلوغ بود.آمدم اینجا،نیم ساعت بخوابم و بعد بروم منطقه...کنار سنگر دراز کشید. پتویی زیر سر ،مژه‌هاش به هم رسید.

سنگر ستاد همیشه شلوغ بود،تلفن‌ها یک لحظه امان نمی‌داد،زنگ پشت زنگ.

-خیر،اینجا هم نمی‌شود خوابید،ظاهراوظیفه رفتن است.

حسین آقا بلند شد. پوتین‌ها را به پاکرد. مثل همیشه آرام آرام،بند پوتین‌ها را بست.

نگاهی و خداحافظی...

این آخرین لحظه حضور سردار بزرگ درمحلی بود که بسیار آن را دوست می‌داشت،شهرک دارخوین،شهر شهیدان حاشیه کارون.

دو روز بعد در شهرک ماتم بود. عکس حسین در میان شهیدان لشکر...

راننده ی قایق

بسم رب المخلصین

یک روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یکی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان که او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممکن است خواهش کنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی که خیلی کار داریم.» حاج حسین بدون اینکه چیزی بگوید پشت سکان نشست، موتور را حرکت داد. کمی‌ جلوتر بدون اینکه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز کرد و گفت: «الان که من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فکر نمی‌کنید فرمانده لشگر کجاست و چه کار می‌کند؟» با آنکه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یک زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی کولر نشسته و مشغول نوشیدن یک نوشابه تگری است! فکر می‌کنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر کرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تکرار کرد تا اینکه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم که حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه که بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نکنی اگر یک کلمه دیگر غیبت کنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌کنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

راوی:حسن شریعتی

آخرین دیدار

بسم رب المجاهدین

در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تدارکاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی که با همان یک دست رانندگی می‌کرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت کرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم کردی.» من که سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، کار من در مقابل این خدمت و فداکاری که تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست که مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

راوی:پدر شهید

دعوت پر فیض

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن کاملاً آماده کرده‌ام.» او که روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تدارکات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی که دشمن منطقه را گلوله باران می‌کرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد که ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای که آنجا در کنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند کردم. ترکشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت کرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پرکشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

 عشق عاقل

در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید که دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت که ناگهان خمپاره‌ای در کنارش به فریاد نشست و او را از جا کند و با ورود جراحتی عمیق بر پیکر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیکر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو کرد که هرگز به کس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینکه یک شب، بین خواب و بیداری، یکی از ملائک مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید- کتاب ره یافتگان وصال




زندگینامه شهید موحد دانش

معرفی شهید علیرضا موحد دانش

علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت.]پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
 خاطرات
مجروحیت اول
 عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار کردن بچه‌ها، به سمت یکی از چادرها رفت، غافل از اینکه شب قبل عراقیها پاتک زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیکه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یکی از صخره‌ها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگ‌ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یکی از عراقیها نارنجکی را به سمت او پرتاب کرد. حاجی که قصد داشت نارنجک را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجک منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع کرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فکر می‌کنم همه بچه‌ها با دیدن آن صحنه به یاد کربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه‌ها شد، آخر هیچ چیز نمی‌توانست حضور او را در صحنه جهاد کمرنگ کند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
 شهید موحد دانش یکی از خاطراتش را برای یکی از همرزمانش اینگونه تعریف کرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شکسته رو به خدا کردم و گفتم: «پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی کعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مکه می‌روی؟!» یکدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یک سفر جور شده است اما من به دلیل تدارک عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مکه بروید!» سر به آسمان بلند کردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بکشم: «خدایا شکرت...» 
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی می‌خواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که می‌رسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد می‌شوند می‌بینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را می‌کند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن می‌زند.
مامورین سعودی که این قضیه را می‌بینند علیرضا را برای بازجویی می‌برند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار می‌زنند و می‌روند. بر می‌گردند و می‌بینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی می‌شوند که علیرضا این پوسترها را از کجا می‌آورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش می‌کنند. همین کار را مکرر ادامه می‌دهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس می‌کردم. احساس می‌کردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه می‌آمد، در جلوی آمبولانس حرکت می‌کند و راه را برای عبور ما باز می‌نماید. می‌دانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجب‌آور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند می‌زد و برایم دعا می‌خواند.»
راوی: پدر شهید 
فوتبال
 علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه می‌آمد، با بچه‌های محل فوتبال بازی می‌کرد . یکسال عید پدر علیرضا کت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به کوچه رفت و شلوارش را پاره کرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنکه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی می‌خواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمت‌های دوخته شده توجه مرا به خود جلب کرد. آنقدر ماهرانه کوک خورده بود که اول فکر کردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیکه خود علیرضا جریان را برایم تعریف کرد، به اصل قضیه پی بردم.
 راوی: مادر شهید 
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم که تمام کوچه‌مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.
راوی: مادر شهید 
وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیکم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر کاغذ مى لغزانم که هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌کنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم که تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر که غیر از تو کسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را که در آن گام نهاده‌ایم که همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى که به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتى که پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌کند.
شما خوب می‌دانید که شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى کنید که فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل‌72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم که امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم که در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌کردم اکنون به شما توصیه میکنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید که على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید که على‌اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.   والسلام



زندگینامه شهید محمود کاوه

ولادت

به سال 1340 هـ .ش در مشهد در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) متولد شد. پدرش که از کسبة متعهد به شمار می‌رود، در دوران ستمشاهی و اختناق، با علما و روحانیون مبارز، از جمله حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) و شهیدان هاشمی‌نژاد و کامیاب ارتباط داشت؛ وی که برای تربیت فرزندش اهمیت زیادی قایل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی و نماز جماعت می‌برد و از این راه، او را با مکتب اهل بیت و تعالیم انسان‌ساز اسلام آشنا کرد.

محمود کاوه، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در چنین شرایطی سپری کرد. از آنجا که آرزوی قلبی پدرش به هنگام تولد محمود این بود که وی را در سلک صالحان و پیروان واقعی مکتب اسلام قرار دهد، محمود با علاقة قلبی و تشویق پدر، وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.

با اوج‌گیری انقلاب، او که جوانی با نشاط، فعال و مذهبی بود، با شرکت در محافل درس مساجد جوادالائمه و امام حسن مجتبی (علیهماالسلام) که در آن زمان از مراکز تجمع نیروهای مبارز مشهد بود از هدایتها و تعالیم حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) بهره‌های فراوانی برد. وی ره توشه‌های همین تعالیم را با خود به محیط دبیرستان و میان دانش‌آموزان منتقل می‌نمود، تا آنجا که در دبیرستان، به عنوان محور مبارزه شناخته گردید. محمود با علاقه وافر، به پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (قدس سره) همت گماشت و فعالانه در راه‌پیمایی‌ها و درگیریهای زمان انقلاب، شرکت می‌نمود.

 

• فعالیت‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی

با پیروزی انقلاب اسلامی، کاوه جزو اولین عناصر مؤمن و متعهدی بود که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست. پس از گذراندن یک دوره آموزش شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن، به منظور حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی، طی مأموریتی شش ماهه به تهران عزیمت کرد. با شروع جنگ تحمیلی، به همراه تعدادی از نیروهای خراسان به جبهه‌های جنوب اعزام شد و لیکن مدتی بعد به علت نیاز شدیدی که پادگان به مربی داشت، او را برای آماده‌سازی و آموزش نیروها به مشهد فراخواندند.

 

• کاوه در کردستان

با وجود این که برای آموزش نیروها اهمیت زیادی قایل بود و مسؤول مستقیم او، تمایل نداشت وی را، که از مربیان دلسوز و قوی محسوب می‌شد، به جبهه اعزام نماید، اما روح پرتلاطم محمود به دنبال فرصتی بود تا رودرروی دشمن قرار گیرد و در صحنه‌های کارزار، از انقلاب و ارزشهای آن به صورت عملی دفاع نماید. بنابراین در اولین فرصت رضایت فرماندة پادگان را جلب نمود و با شور و شوقی وافر، به دیار کردستان که در آن زمان، با توطئه گروهکها و عناصر ضد انقلاب، دستخوش درگیری و آشوب شده بود عزیمت کرد.

محمود که به همراه تعدادی از برادران پاسدار جهت آزادسازی شهر بوکان وارد کردستان شده بود، به دلیل لیاقتها و مهارتهایی که داشت، در همان ابتدا به عنوان فرمانده گروهی دوازده نفره انتخاب شد.

کاوه در منطقه کردستان برای مبارزه با ضد انقلاب که از حمایت‌های خارجی برخوردار بود و با انجام جنایاتی هولناک، توطئه شوم جدایی این منطقه از میهن اسلامی را در ذهن می‌پروراند، شب و روز نداشت و به دلیل تلاش بسیار زیاد، جدیت و پشتکار، شجاعت و همچنین روحیه شجاعت‌طلبی‌یی که داشت، پس از مدت کوتاهی، به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد. در این زمان در عین ناباوری همگان، همراه تعداد کمی نیرو و با شهامتی وصف‌ناپذیر، عملیات آزادسازی منطقه مرزی بسطام را طرح‌ریزی و45 کیلومتر جاده مرزی را طی یک مرحله و در عرض بیست وچهار ساعت آن هم در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب، آزاد نمود.

ضد انقلاب که با برخورداری از سلاح، امکانات و نیروهای رزمی فراوان، عرصه را بر نیروهای نظامی و انتظامی تنگ کرده بود و جنایات فجیعی را در کردستان مرتکب می‌شد، با ورود جوانان دلیر و متعهدی چون محمود کاوه به صحنة نبرد، به این نتیجه رسید که ماندن در کردستان و مقاومت، برایش سنگین تمام خواهد شد. کاوه و همرزمانش با عملیات‌های پی‌درپی، آنچنان مزدوران استکبار را در منطقه منفعل و مستأصل نمودند که ضد انقلاب در اوج استیصال و درماندگی، برای زنده یا مردة کاوه، جایزه تعیین کرد.

 

• نقش کاوه در تیپ ویژه شهدا

به دنبال عملیات سرنوشت ساز نیروهای سپاه در محورهای مختلف کردستان و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا که فرماندهی آن برعهده شهید ناصر کاظمی بود، کاوه به عنوان فرمانده عملیات تیپ انتخاب شد. هنوز مدت کوتاهی از فعالیت محمود در این مسؤولیت که با آزادسازی بسیاری از مناطق کردستان همراه بود، نگذشته بود که آوازة تیپ ویژه شهدا آنچنان ضد انقلاب را متحیر ساخت که بکلی روحیة خود را از دست داد تا آنجا که در مقابل هر یورش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجیح می‌داد و می‌دانست که مقاومت در مقابل این یگان، جز خسارت و نابودی، ثمری نخواهد داشت.

آزادسازی سد بوکان و جاده47 کیلومتری آن، آزادسازی جاده صائین دژ به تکاب، پاکسازی منطقه کیله و آشنوزنگ، آزادسازی محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت، که به عنوان مرکزیت و نقطه ثقل ضد انقلاب به شمار می‌آمد و منجر به انهدام مرکز رادیویی آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان و آزادسازی زندان دوله‌تو و هلاکت بیش از750 نفر از ضد انقلاب گردید، از جمله نبردهای تهاجمی بود که توسط محمود کاوه و همرزمانش در تیپ ویژه شهدا طرح‌ریزی و اجرا گردید. تعداد عملیاتی که کاوه علیه ضد انقلاب فرماندهی کرده، آنقدر زیاد است که ذکر نام تمامی آنها در این مختصر میسر نیست.

پس از شهادت سرداران رشید اسلام ناصر کاظمی، محمد گنجی‌زاده و محمد بروجردی، در خرداد1362 کاوه رسماً به فرماندهی تیپ منصوب گردید. محمود در سمت فرماندهی نیز با تلاشی همه جانبه، برای آموزش، سازماندهی و آماده‌سازی نیروها از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزید.

بنا به صلاحدید فرماندهی محترم سپاه در تاریخ29/4/1362 تیپ ویژه شهدا مأموریت یافت تا در عملیات برون مرزی والفجر2 که در منطقه حاج عمران انجام پذیرفت، شرکت نماید. در این عملیات، کاوه با فرماندهی صحیح، اهداف از پیش از جمله ارتفاعات2519 را با موفقیت به تصرف درآورد.

همزمان با عملیات والفجر4 مأموریت پاکسازی محور سردشت از لوث وجود ضد انقلاب (دموکراتها و منافقین) به تیپ ویژه شهدا واگذار شد. رزمندگان غیور و سلحشور تیپ، ضمن تسلط بر ارتفاعات مرزی کوه سیر، قوری، تالشور روستای اسلام آباد، مرکز رادیویی منافقین و مقر دموکراتها را تصرف کردند.

تیپ ویژه شهدا به فرماندهی محمود کاوه در سال63 در عملیات بدر همراه با سایر یگانهای سپاه با دشمن تا دندان مسلح جنگید و در تاریخ23/4/64 در عملیات قادر (همراه با یگانهایی از ارتش جمهوری اسلامی) در جبهه شمالی سیدکان عراق، باعث برهم زدن آرایش نظامی دشمن گردید. همچنین در منطقه عملیاتی والفجر9 که در منطقه چوراته عراق انجام گرفت در انهدام قوای دشمن و آزادسازی بخشی از خاک آنان، نقش مؤثری داشت.

 

• ویژگیهای اخلاقی

صفات ارزنده و ویژگیهای ایمانی، باعث شد که محمود، تمام وجود خود را وقف انقلاب کند. با اهمیتی که کردستان برای نظام نوپای اسلامی داشت، خود را فرزند کردستان معرفی کرد.

روحیه والا و انساندوستی او به قدری در اطرافیان اثر گذاشته بود که با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ایجاد جو مسموم علیه او و یگان تحت امرش، هنگامی که به درجة رفیع شهادت نائل آمد، مردم مهاباد با پای برهنه در تشیع پیکر پاک و مطهرش بر سر و سینه می‌زدند، اشک می‌ریختند و ضد انقلاب را نفرین می‌کردند.

او با الهام از سخن خداوند در قرآن که در وصف مؤمنان می‌فرماید :«اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» در قلب مردم و نیروها جای گرفته بود، چراکه هیچ انگیزه‌ای جز خدمت به انقلاب و احیای ارزشهای الهی نداشت.

کاوه در عین حال که تمام اوقات شبانه روزش را برای مبارزه به کار می‌بست، از پرداختن به تکالیف دینی و انجام مستحبات نیز غافل نبود. او از مروجین قرآن کریم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مکتب، آیات جهاد را تلاوت می‌کرد و در صحنة جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسیر می‌نمود.

روحیة اطاعت‌پذیری و ولایت‌مداری، هوش سرشار، چابکی در عملیات‌ها، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بی‌باکی، ساده زیستی و صمیمیت با نیروها از جمله ویژگیهای شخصیتی آن شهید والامقام است.

با این که در مقابله با ضد انقلاب، سازش ناپذیر، جسور و با شهامت بود، اما با نیروهای تحت امر خود، برخوردی بسیار متواضعانه و توأم با صفا و صمیمیت داشت؛ تواضع او سبب شده بود که محبوبیت خاصی در بین نیروها کسب نماید. تا آنجا که بر قلب نیروهای بسیجی و سپاهی فرماندهی می‌کرد. او مصداق بارز تلفیق «محبت» و «قاطعیت» در امر فرماندهی نظامی بود.

روزی یکی از نزدیکان وی به منطقه آمده بود، یکی از برادران تقاضا کرد که کار مناسبی به او محول کند؛ شهید کاوه پاسخ داد :«همه بسیجی‌ها فامیل من هستند».

در بعد جسمانی، هیچ گاه از ورزش غافل نمی‌شد. با تشویق نیروها و حضور در مسابقات ورزشی، آمادگی رزمی آنها را بالا می‌برد. همواره برای تشویق بچه‌ها می‌گفت :«موفقیت‌های من در کوههای کردستان، مدیون ورزش است» او چریکی زبده بود که در عمل و جنگ، چریک شده بود نه با آموزش دیدن درسهای تئوری.

کاوه همیشه راهگشای عملیات بود؛ هرجا که کار گره می‌خورد، حضور او کارگشا بود و هرکجا که از عزم و اراده رزمندگان کاسته می‌شد، اراده پولادین او به همگان، روحیه‌ای تازه می‌بخشید.

همیشه برای این که بتواند عملیات را بهتر هدایت کند، پیشاپیش رزمندگان حرکت می‌کرد.

با این که بارها در صحنه‌های عملیاتی مجروح شده بود، ولی همیشه قبل از بهبودی، به منطقه بازمی‌گشت. حتی در برخی مواقع، نیروها او را با سر و بدن باندپیچی شده می‌دیدند که در میانشان حاضر می‌شد و آمادة پذیرش مأموریت و اجرای عملیات بود.

سرتیپ شهید حسن آبشناسان فرمانده لشگر23 نوهد، می‌گفت :«اگر در دنیا یک چریک پاکباخته و دلباخته به اسلام و حضرت امام «قدس سره» وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده‌ای که بخواهد خوب پخته و آبدیده شود، باید به تیپ ویژه شهدا، پیش او برود».

محمود دارای فضایل اخلاقی ویژه‌ای بود. وی انجام کار خالصانه و بی ریا را سرلوحة زندگی خود قرار داده بود. عموماً کم سخن می‌گفت و بیشتر عمل می‌کرد.

نظر امام خامنه ای:

همواره سعی می‌کرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود، نیروهای ارتش نیز این را خوب می‌دانستند. این خصال و روحیات فرماندهی محمود، تیپ ویژه شهدا را به آنجایی رساند که مقام معظم رهبری درباره این یگان و شهید کاوه می‌فرمایند :

«تیپ ویژه شهدا که فرماندهی‌اش را ایشان برعهده داشتند، یکی از واحدهای کارآمد ما محسوب می‌شد؛ او در عملیات گوناگون شرکت داشت و کارآزموده‌ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشگر، از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت، توجه و ذکر، یک انسان جوان اما برجسته بود.

این جوان (شهید کاوه) جزو عناصر کم نظیری بود که او را درصدد خودسازی یافتم، حقیقتاً اهل خودسازی بود، هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی و هم خودسازی رزمی».

 

• شهادت

یازدهم شهریورماه1365 روح این سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقیه الله الاعظم (عج) در عملیات کربلای2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد و دل صخره و کوه، یاد و خاطره شجاعت‌های بی‌نظیر او را در خود ثبت کرد. آن روز، کاوه مزد جهاد را دریافت کرد و به بارگاه عز الهی فرا خوانده شد.

خصال و ویژگیهای درخشنده کاوه در تمام مدت خدمتش و در تصدی مسؤولیتهای مختلف، درسی است بس بزرگ. امید است با بکارگیری آنها و آراسته شدن به آن سجایای اخلاقی، خود را برای دفاع از حریم اسلام و ارزشهای متعالی آن همواره مهیا و آماده سازیم.

ان شاءالله




زندگینامه شهید مهدی زین الدین

در سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد. 
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (که با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش کشد.
در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری می‌نمود. شهید زین‌الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی‌تر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
پس از مدتی پدر شهید زین‌الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد. این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایراعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهده‌دار شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهای خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست. ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات (که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضدانقلاب در شهر خونین و قیام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضدانقلابی گروهکهای آمریکایی نقش به سزایی داشت.

شهید و دفاع مقدس
با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای میهن اسلامی، شهید زین‌الدین بی‌درنگ پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامی، به همراه یک گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بی‌امان علیه کفار بعثی پرداخت.
پس از مدتی مسئول شناسایی یگانهای رزمی شد. و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد گردید. در این مسئولیتها با شجاعت، ایمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ می‌کرد و با شناسایی دقیق و هدایت رزمندگان اسلام، ضربات کوبنده‌ای بر پیکر لشکریان صدام وارد می‌آورد. بخشی از موفقیتهای بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات ایشان و همکارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین در عملیات بیت‌المقدس مسئولیت اطلاعات – عملیات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لیاقت، ایمان، خلوص، استعداد رزمی و شجاعت فراوان، در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) - که بعدها به لشکر تبدیل شد – انتخاب گردید.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) جزو یگانهای مانوری و خط‌شکن بود و به حول و قوه الهی و با قدرت فرماندهی و هدایت ایشان – در بکارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات – بعدها این تیپ، به لشکر تبدیل شد.
لشکر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام (عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4) خط شکن و به عنوان یکی از یگانهای همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده‌ای را برعهده داشت.
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به یادماندنی این یگان، همگام با سایر یگانها در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار مشهور است. هنگامی که دشمن از هوا و زمین و با انواع جنگ‌افزارها و هواپیماهای توپولوف و میگ و بمبهای شیمیایی و پرتاب یک میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزایر مجنون را آماج حملات خویش قرار داده بود، او و یگان تحت امرش مردانه و تا آخرین نفس جنگیدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزایر و حفظ کردند.

ویژگیهای اخلاقی
از خصوصیات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شکنی شبهای عملیات و جنگیدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترین پاتکها به خاطر این روحیه بود. روحیه‌ای که اساس و بنیان آن بر ایمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
مجاهدت دائمی او برای خدا بود و هیچگاه اثر خستگی روحی در وجودش دیده نمی‌شد.
شهید زین‌الدین در کنار تلاش بی‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت که جبهه‌های نبرد، مکانی مقدس است و انسان دراین مکان، به خدا تقرب پیدا می‌کند. همیشه به رزمندگان سفارش می‌کرد که به تزکیه نفس و جهاد اکبر بپردازند.
او همواره سعی می‌کرد که با وضو باشد. به دیگران نیز تاکید می‌نمود که همیشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسیار داشت و با قرآن مجید مانوس بود و به حفظ آیات آن می‌پرداخت.
به دلیل اهمیتی که برای مسائل معنوی قایل بود نماز را به تانی و خلوص مخصوصی به پا می‌داشت. فردی سراپا تسلیم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبی از همان دوران کودکی در زندگی مهدی متجلی بود.
با علاقه خاصی به بسیجی‌ها توجه می‌کرد. محبت این عناصر مخلص در دل او جایگاه ویژه‌ای داشت. برای رسیدگی به وضعیت نیروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، یگانها و مقرهای لشکر سرکشی می‌نمود و مشکلات آنان را رسیدگی و پیگیری می‌کرد. همواره به برادران سفارش می‌کرد که نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و همیشه خودشان را نسبت به آنها بدهکار بدانند و یقین داشته باشند که آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند.
شیفتگی و محبت ویژه‌ای به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختی که از ولایت فقیه داشت از صمیم قلب به امام خمینی(ره) عشق می‌ورزید. با قبلی مملو از اخلاص، ایمان و علاقه از دستورات و فرامین آن حضرت تبعیت می‌نمود. به دقت پیامها و سخنرانیهای ایشان را گوش می‌داد و سعی می‌کرد که همان را ملاک عمل خود قرار دهد و از حدود تعیین شده به هیچ وجه تجاوز نکند. می‌گفت:
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببینیم از آن کانون و مرکز فرماندهی چه دستوری می‌رسد، یک جان که سهل است، ای کال صدها جان می‌داشتیم و در راه امام فدا می‌کردیم.
او در سخت‌ترین مراحل جنگ با عمل به گفته‌های حضرت امام خمینی(ره) خدمات بزرگی به جبهه‌ها کرد.
حفظ اموال بیت‌المال برای شهید زین‌الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می‌برد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها می‌گفت:
در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم.
در استفاده از نعمتهای الهی و حتی غذای روزمره میانه‌روی می‌کرد.
او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می‌کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه‌ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود.
برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می‌توان یافت.
او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی‌اندیشید. در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می‌کرد:
ای خدا! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پیروز کن.
از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می‌کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلی‌ها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق می‌دانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود.
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی‌اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می‌شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.
شهید مهدی زین‌الدین در زمینه تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. می‌گفت:
من خیالم از لشک راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئله‌ای به وجود نخواهد آمد.
در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا رفتار و صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده می‌نشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش می‌کشیدند و بر بالای دستهایشان بلند می‌کردند.
او یکی از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار می‌آمد. فرماندهی که نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود. چنانچه گفته می‌شود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، نماز شب می‌خواندند.
سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او می‌گوید:
شهید مهدی زین‌الدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌های جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.

نحوه شهادت
در آبان سال 1363 شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!
موقعی که عازم منطقه می‌شوند، راننده‌شان را پیاده کرده و می‌گویند: خودمان می‌رویم. حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می‌گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.
فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش را از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.
همان طور که برادران را توصیه می‌کرد:
ما باید حسین‌وار بجنگیم؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز کشیدن در زندگی؛
ای کاش جانها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌کردیم؛
از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل کرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.




زندگینامه شهید مهدی زین الدین

در سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد. 
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (که با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش کشد.
در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری می‌نمود. شهید زین‌الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی‌تر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
پس از مدتی پدر شهید زین‌الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد. این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایراعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهده‌دار شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهای خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست. ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات (که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضدانقلاب در شهر خونین و قیام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضدانقلابی گروهکهای آمریکایی نقش به سزایی داشت.

شهید و دفاع مقدس
با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای میهن اسلامی، شهید زین‌الدین بی‌درنگ پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامی، به همراه یک گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بی‌امان علیه کفار بعثی پرداخت.
پس از مدتی مسئول شناسایی یگانهای رزمی شد. و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد گردید. در این مسئولیتها با شجاعت، ایمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ می‌کرد و با شناسایی دقیق و هدایت رزمندگان اسلام، ضربات کوبنده‌ای بر پیکر لشکریان صدام وارد می‌آورد. بخشی از موفقیتهای بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات ایشان و همکارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین در عملیات بیت‌المقدس مسئولیت اطلاعات – عملیات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لیاقت، ایمان، خلوص، استعداد رزمی و شجاعت فراوان، در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) - که بعدها به لشکر تبدیل شد – انتخاب گردید.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) جزو یگانهای مانوری و خط‌شکن بود و به حول و قوه الهی و با قدرت فرماندهی و هدایت ایشان – در بکارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات – بعدها این تیپ، به لشکر تبدیل شد.
لشکر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام (عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4) خط شکن و به عنوان یکی از یگانهای همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده‌ای را برعهده داشت.
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به یادماندنی این یگان، همگام با سایر یگانها در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار مشهور است. هنگامی که دشمن از هوا و زمین و با انواع جنگ‌افزارها و هواپیماهای توپولوف و میگ و بمبهای شیمیایی و پرتاب یک میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزایر مجنون را آماج حملات خویش قرار داده بود، او و یگان تحت امرش مردانه و تا آخرین نفس جنگیدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزایر و حفظ کردند.

ویژگیهای اخلاقی
از خصوصیات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شکنی شبهای عملیات و جنگیدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترین پاتکها به خاطر این روحیه بود. روحیه‌ای که اساس و بنیان آن بر ایمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
مجاهدت دائمی او برای خدا بود و هیچگاه اثر خستگی روحی در وجودش دیده نمی‌شد.
شهید زین‌الدین در کنار تلاش بی‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت که جبهه‌های نبرد، مکانی مقدس است و انسان دراین مکان، به خدا تقرب پیدا می‌کند. همیشه به رزمندگان سفارش می‌کرد که به تزکیه نفس و جهاد اکبر بپردازند.
او همواره سعی می‌کرد که با وضو باشد. به دیگران نیز تاکید می‌نمود که همیشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسیار داشت و با قرآن مجید مانوس بود و به حفظ آیات آن می‌پرداخت.
به دلیل اهمیتی که برای مسائل معنوی قایل بود نماز را به تانی و خلوص مخصوصی به پا می‌داشت. فردی سراپا تسلیم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبی از همان دوران کودکی در زندگی مهدی متجلی بود.
با علاقه خاصی به بسیجی‌ها توجه می‌کرد. محبت این عناصر مخلص در دل او جایگاه ویژه‌ای داشت. برای رسیدگی به وضعیت نیروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، یگانها و مقرهای لشکر سرکشی می‌نمود و مشکلات آنان را رسیدگی و پیگیری می‌کرد. همواره به برادران سفارش می‌کرد که نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و همیشه خودشان را نسبت به آنها بدهکار بدانند و یقین داشته باشند که آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند.
شیفتگی و محبت ویژه‌ای به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختی که از ولایت فقیه داشت از صمیم قلب به امام خمینی(ره) عشق می‌ورزید. با قبلی مملو از اخلاص، ایمان و علاقه از دستورات و فرامین آن حضرت تبعیت می‌نمود. به دقت پیامها و سخنرانیهای ایشان را گوش می‌داد و سعی می‌کرد که همان را ملاک عمل خود قرار دهد و از حدود تعیین شده به هیچ وجه تجاوز نکند. می‌گفت:
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببینیم از آن کانون و مرکز فرماندهی چه دستوری می‌رسد، یک جان که سهل است، ای کال صدها جان می‌داشتیم و در راه امام فدا می‌کردیم.
او در سخت‌ترین مراحل جنگ با عمل به گفته‌های حضرت امام خمینی(ره) خدمات بزرگی به جبهه‌ها کرد.
حفظ اموال بیت‌المال برای شهید زین‌الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می‌برد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها می‌گفت:
در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم.
در استفاده از نعمتهای الهی و حتی غذای روزمره میانه‌روی می‌کرد.
او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می‌کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه‌ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود.
برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می‌توان یافت.
او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی‌اندیشید. در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می‌کرد:
ای خدا! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پیروز کن.
از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می‌کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلی‌ها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق می‌دانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود.
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی‌اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می‌شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.
شهید مهدی زین‌الدین در زمینه تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. می‌گفت:
من خیالم از لشک راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئله‌ای به وجود نخواهد آمد.
در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا رفتار و صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده می‌نشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش می‌کشیدند و بر بالای دستهایشان بلند می‌کردند.
او یکی از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار می‌آمد. فرماندهی که نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود. چنانچه گفته می‌شود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، نماز شب می‌خواندند.
سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او می‌گوید:
شهید مهدی زین‌الدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌های جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.

نحوه شهادت
در آبان سال 1363 شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!
موقعی که عازم منطقه می‌شوند، راننده‌شان را پیاده کرده و می‌گویند: خودمان می‌رویم. حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می‌گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.
فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش را از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.
همان طور که برادران را توصیه می‌کرد:
ما باید حسین‌وار بجنگیم؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز کشیدن در زندگی؛
ای کاش جانها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌کردیم؛
از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل کرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.




زندگینامه شهید عباس دوران

http://www.taknaz.ir/upload/21/0.188059001293535160_taknaz_ir.jpg
زندگی‌نامه  
جنگ

شهادت
زندگینامه شهید عباس دوران

    سرهنگ شهیدخلبان عباس دوران ، فرزند محمد ابراهیم، در روز سی ‌ام مهر ماه 1329 در شیراز به دنیا آمد . پس از طی دوران طفولیت به مدرسه رفت و پس از اخذ دیپلم متوسطه در آزمون ورودی دانشکده خلبانی شرکت نمود و پس از قبولی در رشته خلبانی به تحصیل اشتغال یافت. پس از پایان دانشکده جهت گذراندن دوره تخصصی پرواز به آمریکا اعزام شد و پس از بازگشت در پایگاه هوایی شیراز مشغول بکار شد.

جنگ

با آغاز جنگ تحمیلی ، همانند سایر خلبانان شایسته و نیروی هوایی وارد عرصه نبرد در آسمان علیه دشمن متجاوز شد.

پس از شکست نیروهای عراقی درعملیات ثامن الائمه جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد. عملیات رمضان درحال شکل‌گیری و انجام بود، در همین زمان نیز(تیر ماه 61) قرار بود کنفرانس سران غیر متعهدها در بغداد برگزار شود و

 صدام حسین رئیس اجلاس باشد.

در حالی که در همان روزها هنوز نیروهای عراقی بخشهایی از خاک کشورمان را در اشغال خود داشتند، سیاست جمهوری اسلامی،همانا بر هم زدن وبی اثرنمودن آن اجلاس بود.

  ایران در اولین گام اجلاس را تحریم نمود و سعی در بر هم زدن امنیت کلی بغداد داشت. نا امنی نمودن آسمان بغداد با بمباران مناطق حساس همچون پالایشگاه «الدوره» به نحوی که خبرگزاری های جهانی را به خود جلب کند و ناتوانی دولت عراق در تأمین آسمان بغداد را نشان دهد.

با توجه به اهمیت فوق العاده موضوع، 6 تن از برجسته‌ترین خلبانان رشید نیروی هوایی انتخاب شدند و سه فروند هواپیمای فانتو م برای ماموریت در نظر گرفته شد که دو فروند از آنها نقش اصلی اجرای ماموریت را بر عهده داشتند و هواپیمای سوم برای ادامه عملیات در صورت بروز هرگونه اشکال پیش بینی شد.

شهادت

در ساعت5:30 دقیقه صبح  روز دوم تیر ماه مأموریت بزرگ با حفظ کلیه تاکتیک‌های حفاظتی آغاز شد. فانتوم شماره 1 (جنگنده سرهنگ دوران) و منصور کاظمیان رهبری گروه پرواز را بر عهده داشت و مطابق با طرح کلی حرکت از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر پیش بینی شده بود و سپس «پالایشگاه الدوره».

 عبور از دیوار پرچم آتش اطراف بغداد با تدبیر خلبانان رشید ایرانی به سهولت انجام شد و کلیه مواضع مطابق با برنامه بمباران شد، اما فانتوم رهبر گروه مورد اصابت موشک قرار گرفت و به شدت در حال حریق بود.

شهید دوران به سرعت دستگیره صندلی پران هم رزم خود- امیر آزاده سر تیپ کاظمیان- را کشید تا از آتش نجات یابد و خود متهورانه،به عملیاتی استشهادی مبادرت نمود. او فانتوم در حال انفجار خود را به ساختمان خبرگزارن در بغداد کوبید و تمام نقشه‌های شیطانی صدام حسین تکریتی را بر آب نمود و خود به فیض شهادت رسید.

 وای نچنین هرگز کنفرانسی که تهدید کننده ایران باشد و تقویت کننده حزب بعث عراق برگزار و در تاریخ ثبت شد.



زنگینامه شهید حسن باقری

 

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین(ع) در تهران بدنیا آمد. وی پس از گذراندن دوران دبستان در دبیرستان «مروی» ادامه تحصیل داد و با اخذ دیپلم در سال 54 در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری پذیرفته شد اما پس از چندی به دلیل فعالیت های مذهبی و مبارزاتی از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازی اعزام می شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازی را ترک می کند.
وی که با پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیت های مختلف فرهنگی و اجتماعی از جمله خبرنگاری می شود در سال 59 با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شده و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عملیات رزمی» را برای دستیابی دقیق از موقعیت دشمن  راه اندازی می کند که این آغازی برای راه اندازی این واحد در ستاد عملیات جنوب می شود.

تولد و کودکی:
به روز سوم شعبان 1375 ه.ق مطابق با 25 اسفند سال 1334 ه.ش در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در حوالی میدان خراسان تهران چشم به جهان گشود. والدینش به عشق و محبت اباعبدالله‌الحسین(ع) و از باب تیمن و تبرک، نام "غلامحسین" را بر او نهادند و به دنبال آن در سن دوسالگی در سفر کربلا او راه همراه خود بردند. پدرش که در تربیت وی، جدیت زیادی داشت از همان طفولیت او را با خودبه مسجد و هیأت و مراسم عزاداری سرور شهیدان می‌برد. این حضور معنوی باعث شد که او در آن ایام عضو فعال و مؤثر هیأت نوباوگان محبان‌الحسین(ع) گردد. غلامحسین دوره دبستان را در مدرسه مترجم‌الدوله و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی تهران به پایان رساند.

فعالیتهای قبل از انقلاب:
در سال 1354 پس از اخذ دیپلم ریاضی، در رشته دامپروری دانشکده کشاورزی شهر ارومیه تحصیلات عالی خود را آغاز کرد. در این ایام علاوه بر مطالعه منظم وانسجام یافته در زمینه مسائل اسلامی، با سخنرانی در جمع دانشجویان و برقراری کلاسهایی در زمینه اصول عقاید برای دانش‌آموزان مدارس، فعالیت مذهبی خود را دنبال می کرد و بارها با بعضی از اساتید غرب زده که فرهنگ اسلامی را انکار و مظاهر منحط غربی را ترویج می‌نمودند، به بحث می‌نشست و ماهیت آن فرهنگ و عوامل غرب زده را افشا می‌کرد. از این رو، وی به عنوان یک عنصر مذهبی و فعال حساسیت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگیخته بود، که در نهایت به دلیل این فعالیتها پس از یک سال و نیم تحصیل، از دانشگاه اخراج گردید.

در این ایام در جواب یکی از نزدیکانش که به او گفته بود: تو یک سال و نیم از عمرت را بی‌خود تلف کردی. پاسخ می‌دهد: من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشکده رفتم برای کسب مدرک نبود، بلکه برای رشد خودم بود و می‌خواستم که دیگران را هم به صحنه بیاروم. شهید باقری در اسفندماه سال 1356 به خدمت سربازی اعزام شد و پس از طی دوره آموزشی در پادگان جلدیان نقده به ایلام منتقل گردید.

در دوره کوتاه خدمت سربازی با توجه به آشنایی که با مسائل اسلامی داشت به ارشاد و هدایت فکری سربازان پرداخت و همزمان با علمای شهر ایلام از جمله آیت‌الله صدری (امام جمعه قبلی ایلام) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ایشان اطلاع می‌داد. به دنبال این فعالیتها، تحت کنترل قرار گرفت و ضمن جدا کردن وی از جمع سربازان پادگان، او را به عنوان راننده یک افسر جزء به کار گماردند.
نقش شهید در پیروزی انقلاب:
همزمان با گسترش انقلاب اسلامی و فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، خدمت سربازی را رها کرد و به موج خروشان و توفنده امت حزب‌الله پیوست و به صورت تمام وقت در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی به فعالیت پرداخت. به هنگام تشریف فرمایی حضرت امام خمینی(ره) به میهن اسلامی، در فعالیتهای کمیته استقبال شرکت چشمگیری داشت و به دلیل برخورداری از آموزش نظامی، به همراه سایر اعضای خانواده و دوستانش در تصرف کلانتری 14 و پادگان ولی‌عصر(عج) "عشرت آباد سابق" در تهران نقش بارزی داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی:
تا خرداد 1358 در کمیته انقلاب اسلامی و برخی نهادهای دیگر فعالیت داشت و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی، همکاری فعال خود را با این روزنامه در زمینه‌های مختلف آغاز کرد. در این مدت بنا به دعوت جنبش امل لبنان، از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار، سفر 15 روزه‌ای به لبنان و اردن انجام داد که طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابسامان مسلمین در آن منطقه تهیه کرد. در خردادماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سپس در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کرد و با رتبه صد و چهارم در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول گردید. او در مدت حضور در محیط دانشگاه، نقش فعال و مؤثری در مقابله با توطئه‌های ضدانقلاب و گروهکها داشت. شهید باقری اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در آمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهکهای منحرف و وابسته، فعالیت خود را استمرار بخشید و در این واحد بود که نام مستعار "حسن باقری" برای ایشان در نظر گرفته شد.
حضور در جبهه‌های دفاع مقدس:
تهاجم دشمن بعثی به مرزهای کشور اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی در زندگی شهید باقری بود. با احساس تکلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی بلافاصله پس از شروع جنگ - در روز اول مهرماه سال 1359 - به همراه عده‌ای از برادران پاسدار راهی جبهه‌های جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی مانده و در بسیاری از صحنه‌های پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین کننده داشت. عمده عناوین فعالیتهای وی در صحنه رزم با دشمن عبارتند از: تاسیس و راه‌اندازی واحد اطلاعات و عملیات رزمی شهید باقری از ابتدای ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پایگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع‌آوری نقشه‌ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آنها، اقدام کرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به شناسایی محورها و نقاط مورد نظر می‌پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیروهای دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آنها، با چالاکی و شجاعت بی‌نظیری پیش می‌رفت. فعالیتهای مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آنها، منجر به راه‌اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب (گلف) گردید. واحدهای اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ، در تمامی محورهای جنوب (از آبادان تا دزفول) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش، اطلاعات چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعفهای بزرگ ( نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن ) برطرف گردید. شهید باقری علاوه بر ارائه اطلاعات،توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده راپیش بینی می نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می کرد. از آن جمله پیش بینی وی در دی ماه سال 1359 مبنی بر حرکت دشمن جهت الحاق محور شمال - جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود.که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پل های نظامی متعدد و تلاش گسترده این کار را انجام داد.(البته این منطقه بعدها با عنایت الهی در عملیات طریق القدس آزاد گردید.) از اقدامات بسیار مؤثر شهید باقری که در این دوره پایه‌ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی‌سیم های دشمن بود.از دیگر فعالیتهای وی طراحی گردانهای رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحدهای پشتیبانی از رزم بود.
مسئولیت های شهید در طول دفاع مقدس

فرماندهی محور جنوب:
شهید باقری به دلیل لیاقت، شجاعت و شهامتی که داشت در دی ماه سال 1359 به عنوان یکی از معاونین ستاد عملیات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی(عج)، فتح، ارتفاعات الله‌اکبر و دهلاویه نقش به‌سزایی داشت و همه این نبردها در شرایطی اجرا می‌شد که عملیات منظم نیروهای خودی با مشکل مواجه شده بود و اغلب بدون نتیجه می‌ماند، همه تلاش شهید باقری و برادران سپاه این بود که ثابت کنند می‌توان دشمن را شکست داد.

با برکناری بنی‌صدر و با توجه به شرایط سیاسی آن زمان، در اجرای عملیات فرماندهی کل قوا شرکت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحیم صفوی هدایت عملیات را به عهده گرفت و دراین عملیات به عنوان فرماندهی لایق و کاردان شناخته شد.
فرماندهی محور دارخوین درعملیات ثامن‌الائمه(ع):
شهید باقری که فرماندهی محور دارخوین را به عهده داشت، در عملیات شکست حصر آبادان در طرح‌ریزی، سازماندهی و کسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش مؤثری داشت.
معاونت فرماندهی عملیات طریق‌القدس:
در عملیات طریق‌القدس که برای اولین بار قرارگاه مشترک بین سپاه و ارتش تشکیل گردید، شهید باقری به عنوان معاونت فرماندهی کل سپاه در قرارگاه فرماندهی عملیات مشترک حضور یافت و در شناسایی محورها و تحلیل و پیش‌بینی حرکتهای دشمن و پی‌گیری مسائل رزمی نقش مهمی را ایفا نمود.

شهید باقری دراجرای مرحله اول این عملیات سه شبانه روز بیدار بود و در آماده‌سازی مرحله دوم عملیات، به دلیل خستگی مفرط، شب هنگام طی تصادفی بشدت مصدوم شد و به بیمارستان منتقل گردید. برادر شهید در این مورد می‌گوید: در بیمارستان در لحظاتی که معلوم نبود زنده می‌ماند یا خیر و با اینکه به سختی سخن می‌گفت می‌پرسید: پل سابله کارش به کجا کشید؟ بشدت به فکر عملیات و نگران آن بود. با اینکه یک ماه دستور استراحت مطلق پزشکی به او داده بودند، پس از یک هفته، بیمارستان را ترک کرد و به ستاد عملیات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شدید، به فعالیت خود ادامه می‌داد. پس از عملیات موفق طریق القدس ، دشمن بعثی دست به یک حمله در تنگه چزابه زد ، شهید باقری با وجود ضعف جسمی،تلاش زیادی برای تثبیت این نقطه استراتیژیک و مهم به عمل آورد و با اسقامت عجیبی چندین شب متوالی و بدون لحظه ای استراحت،به هدایت عملیات پرداخت و حتی در یک مرحله، به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شدو تپه ای را که 400 نفر از نیروهای دشمن روی آن مستقر بود و بر نیروهای خودی تسلط داشت به تصرف در آورد.
فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان

1 - فتح‌المبین:
قبل از شروع عملیات، شهید باقری با تجزیه و تحلیل اطلاعات واصله، تمام واحدهای اطلاعاتی را در راستای اهداف این عملیات توجیه و وظایف هر یک را مشخص کرد. با توجه به وسعت منطقه عملیات، چهار قرارگاه برای کنترل و هدایت عملیات