X
دارالصابرین بم تاریخچه با قدمت ومهد دلیرمردان وعالمان مکتب تشیع وشهیدان همیشه شاهد" شهدا بر ما حمدی بخوانید همانا شما زنده اید ما مرده

دارالصابرین بم تاریخچه با قدمت ومهد دلیرمردان وعالمان مکتب تشیع وشهیدان همیشه شاهد" شهدا بر ما حمدی بخوانید همانا شما زنده اید ما مرده

محبوب ترین مطالب
Most visited Postss

ارشیو وبلاک
Archived blog

نظرسنجی
Poll

نظر عزیزان در مورد مطالب تاریخی چیست






کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 2
» بازديد ديروز : 18
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 320
» بازديد سال : 1358
» بازديد کل : 2287
» اعضا : 0
» مطالب : 70

معرفی مناطق عملیاتی جنوب کشور در دفاع مقدس +عکس‌های دانشجویی به یاد ماندنی

در سال‌های اخیر دانشجویان، گوی سبقت در سفرهای راهیان نور را از سایرین ربودند و همه ساله بیشترین میزان سفرها و اعزام‌ها به سرزمین‌های نور، از غرب و شمال غرب کشور گرفته تا جنوبی‌ترین مرزهای جنگی ما در سال‌های دفاع مقدس را زیارت می‌کنند.

خبرنامه دانشجویان ایران: 22 اسفند ماه سالروز تاسیس بنیاد شهید انقلاب اسلامی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) با مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۸۳ به نام روز بزرگداشت شهدا نام گرفت.

به گزارش خبرنگار«خبرنامه دانشجویان ایران»؛ بعد از تلاش‌های شهید سیدمرتضی آوینی برای ارائه تصاویر مناطق جنگی در قالب مستند روایت فتح اما این دل‌های مردم شهید پرور کشورمان بود که در قالب کاروان‌های راهیان نور، سال‌هاست که روزهای پایان سال و ابتدای سال نوی خود را در کنار شهدا و خاک‌های پر برکتی که آغشته به خون فرزندان همین ملت است می‌گذرانند.

در سال‌های اخیر نیز این دانشجویان بودند که گوی سبقت در سفرهای راهیان نور را از سایرین ربودند و همه ساله بیشترین میزان سفرها و اعزام‌ها به سرزمین‌های نور، از غرب و شمال غرب کشور گرفته تا جنوبی‌ترین مرزهای جنگی ما در سال‌های دفاع مقدس را زیارت می‌کنند.

بر همین اساس بر آن شدیم تا به بهانه فرا رسیدن 22 اسفندماه که منور به نام شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی است و همچنین همزمان با ایام برگزاری اردوهای راهیان نور، ضمن ارائه تصاویری ناب و به یادماندنی از حضور دانشجویان در مناطق عملیاتی جنوب کشور، این مناطق را به صورت کوتاهی معرفی کنیم.

 

دهلران

 

شهر دهلران،مرکز شهرستان دهلران است و در مسیر جاده مهران- اندیمشک واقع شده است.ارتش عراق پس از پیروزی انقلاب با سازماندهی افراد ضد انقلاب و نفوذ دادن برخی عناصر حاشیه نشین مرز به منطقه ایلام و با توسل به اقدامات رعب آور، کوشید حاکمیت نظام جمهوری اسلامی ایران را در این مناطق تضعیف کند.این تعرضات در شهریور 1359، افزایش یافت و در 31/6/1359 به هجوم سراسری سپاه سوم ارتش عراق به خاک دهلران انجامید،دهلران از آغاز تا پایان جنگ بارها هدف تجاوز ارتش عراق قرار گرفت و هر بار آسیب بسیاری دید.شهر دهلران 4 مرتبه مورد اشغال عراق قرار گرفت.در حملات هوایی ارتش عراق،45 تن از ساکنان دهلران شهید و 60 تن مجروح شدند.در مقابل،رزمندگان اسلام نیز با اجرای عملیات های متعدد، دشمن را سلب و مناطق تحت اشغال متجاوزین را آزاد کردند.دهلران شاهد دلاوری ها و فداکاری های مردان بزرگ بسیاری بود و هنوز بر تارک شهر دهلران هنوز نام و تصویر مردان آسمانی چون شهیدعبدالصالح امینیان،شهید هدایت صحرایی و... به چشم می خورد.در تاسوعای 1381، پنج شهید گمنام عملیات محرم در ورودی شرقی این شهر به خاک سپرده شدند.

شرهانی

در کیلومتر 45 جاده دهلران- اندیمشک،در منتهی الیه جاده عین خوش – چم سری (جاده شهید خرازی) و در نزدیکی پاسگاه چم سری، منطقه شرهانی و یادمان عملیات محرم قرار دارد.این یادمان در واقع مقر گروه تفحص لشگر 14 امام حسین (ع)اصفهان بود که در این منطقه و محدوده فکه شمالی و زبیدات عراق به تفحص شهدا می پرداختند و شهدای تفحص شده را در معراج شهدی آن نگهداری کرده و سپس به معراج شهدای اهواز منتقل می کردند.در سال 1388 پیکر مطهر یک شهید گمنام در این محل به خاک سپرده شد که امروز زیارتگاه زائران و کاروان های بازدید کننده از این منطقه است.عملیات محرم در تاریخ 8/10/1361 توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با رمز «یا زینب(س)» در این منطقه انجام گرفت،همچنین ارتش عراق در عملیات 21/4/67 در این منطقه تعدادی از عزیزان ارتش جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسیده و عده ای مفقود شدند. پل دویریج:در مسیر جاده عین خوش به پاسگاه چم سری پلی به روی رود خانه دویریج قرار دارد که در شب عملیات محرم بر اثر بارندگی شدید و جاری شدن سیلابی سهمگین، رودخانه دویرج به طور غیر منتظره ای طغیان کرد کرد و 30 تن از رزمندگان لشگر 14 امام حسین (ع) را که در کنار دویرج آماده عملیات شده بودند با خود برد.این پل اکنون به نام شهدای عملیات محرم نام گرفته است.

امام زاده عباس (ع)

دشت عباس در مسیر دهلران – اندیمشک و در غرب عین خوش قرار دارد.این دشت منطقه وسیعی از غرب رودخانه کرخه تا حوالی سه راهی ابوغریب را شامل می¬شود و به دلیل وجود مدفن امام زاده عباس از نوادگان حضرت عباس (ع) در آن ، بدین نام معروف شده است. ارتش عراق پس از اشغال عین خوش به سوی دشت عباس حرکت کرد و تیپ 42 لشگر 10 زرهی عراق در4/7/1359 در دشت عباس مستقر شد.دشت عباس حدود 18 ماه اشغال ماند،رزمندگان اسلام به ویژه گردان انصار لشگر 27 محمد رسول ا... (ص) به فرماندهی شهید اسماعیل قهرمانی در عملیات فتح المبین نبرد سختی در اطراف امام زاده عباس داشتند که موفق شدند بسیاری از تانک ها و نفر برهای دشمن بعثی را منهدم و اراضی اطراف مرقد امام زاده را آزاد کنند.در سال 1364 ، شش شهید گمنام عملیات فتح المبین توسط رزمندگان لشگر 58 ذوالفقار ارتش کشف و در قبرستان کنار امام زاده به خاک سپرده شدند که امروز زیارتگاه اهالی منطقه و زائران راهیان نور می باشد.

دو کوهه

دو کوهه نام منطقه و پادگانی است که در 4 کیلومتری شمال غربی شهر اندیمشک و در مجاورت جاده اندیمشک – خرم اباد قرار دارد.پادگان دو کوهه قبل از انقلاب یک پادگان پشتیبانی برای لشگر 92 زرهی اهواز و مقرهای نظامی جنوب غربی کشور در نظر گرفته شده بود،که در بهمن ماه 1360 در اختیار تیپ تازه تأسیس محمد رسول ا... (ص) به فر ماندهی جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان قرار گرفت.این پادگان عقبه یگان های عمل کننده در عملیات فتح المبین بود. لشگر 10 سید الشهدا (علیه السلام) نیز در همین پادگان تشکیل و راه اندازی گردید.امروز نام زیبای سردار بی نشان حاج احمد متوسلیان بر تارک دو کوهه می درخشد،حسینیه اش هنوز بوی عطر یاران آخر الزمانی امام حسین (علیه السلام) را دارد و صدای همت که تو را به اخلاص می خواند از آن به گوش می رسد. حسینیه گردان تخریب و قبرهای خالی محل مناجات و استغاثه ، یاد آور اخلاص تخریب چی هاست. در دو کوهه مردانی آسمانی همچون متوسلیان ، شهبازی ، همت ، چراغی ، کریمی ، دستواره ، وزوایی ، موحد دانش ، مهتدی ، سعید سلیمانی و بسیاری دیگر از یاران امام روح ا... زیسته اند. در طرفین حسینیه شهید همت دو کوهه 4 شهید گمنام آرمیده اند که زیارتگاه زائران و راهیان سرزمین نور شده اند.

اندیمشک

اندیمشک شمالی ترین شهر استان خوزستان است و به دلیل آن که گلوگاه خوزستان محسوب می شود، از نظر نظامی اهمیت خاصی دارد . طولانی ترین بمباران تاریخ ایران نیز در 4 آذر ماه 1365 در این منطقه صورت گرفت و شهر اندیمشک ، ایستگاه راه آهن و حومه آن توسط 54 فروند از هواپیماهای دشمن بمباران شد و بیش از 300 نفر شهید و حدود 700 نفر مجروح شدند. اندیمشک در دوران دفاع مقدس میزبان رزمندگان از نقاط مختلف ایران اسلامی بوده است و همچون مادری آن ها را در آغوش می گرفت . معراج شهدای عملیات فتح المبین در این شهر قرار داشت. در تاریخ 13/12/1381 ، پیکرهای مطهر 5 شهید گمنام در ورودی جنوبی شهر دفن شدند و بر نورانیت این شهر افزودند.

دزفول

دزفول در شمالی ترین استان خوزستان واقع شده است. این شهر در دوران دفاع مقدس 169 مرتبه مورد حمله موشکی قرار گرفت ؛ به طوری که در میان کشورهای حوزه خلیج فارس به « بلد الصواریخ» یعنی «شهر موشک ها » مشهور شد ، اما مردم دلیر و خون گرم دزفول شهر را ترک نکرده و در راه دفاع از میهن اسلامی و اهداف والای خود 2600 شهید تقدیم اسلام نمودند . این شهر پس از جنگ به پاس مقاومت هایشان ، به عنوان شهر نمونه انتخاب شد. پایگاه چهارم شکاری (پایگاه وحدتی) : این پایگاه با انجام 1515 سورتی پرواز برون مرزی در زمان دفاع مقدس و تقدیم 45 شهید ، جانباز و آزاده خلبان و بیش از 534 شهید ، جانباز و آزاده غیر خلبان در دوران پرافتخار دفاع مقدس درخشیده است پایگاه وحدتی شاهد حضور مردان بزرگی چون شهیدان عباس بابایی و حسین لشگری که از افتخارات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران محسوب می شوند بوده است. این پایگاه در سال 1389 به یاد مردان آسمانی خود مفتخر به خاکسپاری یک شهید گمنام گردید. امامزاده سبز قبا : بقعه سبز قبا در کنار پل دزفول قرار دارد. بنا به روایت سید نعمت ا... شوشتری این امامزاده فرزند امام موسی کاظم (ع) می باشد. این امامزاده در ایام مقدس یکی از میعادگاه ها و محل های برگزاری نماز و دعاهای رزمندگان بود.

فتح المبین

در شمال غربی شوش و در غرب رودخانه کرخه ؛ دشت فتح المبین قرار دارد که یادآور حماسه و عملیات پیروزمندانه فتح المبین و شهدای والا مقام این منطقه می باشد. این عملیات در تاریخ 2/1/1361 با رمز یا زهرا (س) و فرماندهی مشترک ارتش و سپاه در این منطقه انجام شد. در این یادمان که در 8 کیلومتری شهر شوش واقع شده است ، 8 شهید گمنام به خاک سپرده شده اند . دشمن بعثی در روزهای اولین جنگ تا پشت رودخانه کرخه پیشروی کرد و بر شهر شوش و جاده اندیمشک – اهواز مسلط شد. رزمندگان اسلام در این جبهه یک خط دفاعی شکل داده و عملیات امام مهدی (عج) را در روزهای پایانی سال 1360 طرح ریزی و با فرماندهی شهید مجید بقایی به اجرا در آورند. این رزمندگان که قصد رخنه به سنگرهای دشمن در منطقه را داشتند در این شیارها با سنگرهای کمین دشمن درگیر شده و تعداد زیادی از ایشان در این شیارها به شهادت رسیدند. سایت های 4 و 5 رادار : این منطقه در 18 کیلومتری غرب شهر شوش و در دامنه ارتفاعات ابو صلیبی خات قرار دارد . با اشغال غرب شوش این منطقه به تصرف بعث درآمد. صدامیان برای حملات موشکی و توپخانه به شهرهای شمال خوزستان از این سایت ها استفاده می نمود . رزمندگان اسلام برای آزاد سازی این سایت ها در عملیات فتح المبین نبرد جانانه ای انجام داده و مقاومت سرسختانه عراق را درهم شکستند بعد از عملیات تعدادی از فرماندهان ارشد عراق که در این شکستند. بعد از عملیات تعدادی از فرماندهان ارشد عراق که در این منطقه عقب نشینی کرده بودند به دستور صدام اعدام یا زندانی شدند.

شوش

شهر شوش یکی از شهرهای شمالی استان خوزستان است که بین دزفول و اهواز واقع است. با حمله رژیم بعث به میهن اسلامی مان در 31/6/1359 و پیشروی آن ها تا غرب کرخه شهر شوش خالی از سکنه شد و پیوسته مورد حملات هوایی و توپخانه ای قرار داشت. رزمندگان اسلام از این شهر به عنوان عقبه ی جبهه استفاده می کردند. شوش به دلیل بمباران و آتش دشمن در طول 18 ماه خسارات فراوانی دید و بیشتر منازل و اماکن این شهر و از جمله بخشی از مقبره دانیال نبی (ع) تخریب شد. بقعه دانیال نبی (ع) در مرکز شهر قرار دارد و به آن جلوه ای مذهبی داده است. این شهر، با عملیات فتح المبین از دید و تیر مستقیم متجاوزان خارج گردید . از امام علی (علیه السلام) روایت شده است :هرکس برادرم دانیال را زیارت کند گویی مرا زیارت کرده است. در دوران دفاع مقدس مزار حضرت دانیال (ع) محل برگزاری دعاها و زیارتگاه رزمندگان اسلام بوده است.

فکه

فکه منطقه ای است با تپه ماهورهای فراوان ، خوزستان که یکی از محورهای اصلی تجاوز و حمله ارتش بعث عراق به شمال خوزستان بوده است. دشمن پس از اشغال فکه میادین مین و موانع فراوانی در این منطقه ایجاد کرد. عملیات والفجر مقدماتی در تاریخ 18/11/1361 آغاز شد و به علت لو رفتن عملیات و تجهیزات فراوان دشمن و مسلح بودن زمین منجر به پیروزی و پیشروی نگردید. شهیدان حسن باقری و مجید بقایی که از فرماندهان بزرگ سپاه بودند قبل از عملیات والفجر مقدماتی در حین شناسایی منطقه فکه شمالی به شهادت رسیدند . محل فعلی زیارتگاه فکه ، در عملیات والفجر مقدماتی محل نگه داشتن شهدا و مجروحین لشگر 27 محمد رسول ال... (ص) و لشگر 31 عاشورا بوده که در سال 1371 پیکر مطهر 120 تن از ایشان توسط گروهی از همرزمان شهدا کشف گردید . در سال 72 هنگامی که شهید سید مرتضی آوینی به قصد روایت مظلومیت شهدای قتلگاه فکه عازم این محل بود ، بر اثر برخورد با مین به شهادت رسید. سردار شهید علی محمودوند فرمانده گروه تفحص لشگر 27 محمد رسول ال... (ص) نیز در روز عید قربان سال 79 در این منطقه هنگام جستجوی پیکرهای شهدا به شهادت رسید.

کانال کمیل و حنظله

در سال 1359 توسط دشمن و به دست مهندسان فرانسوی کانال به طول 90 کیلومتر و عرض 5 متر و ارتفاع 4 متر کاملا" حرفه ای و مهندسی شده حفر شد . این کانال در منطقه حمرین معروف به کانال حمرین و در منطقه شرهانی معروف به کانال شرهانی و کمیل و در خاک عراق معروف به کانال بجلیه است. این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی و چهار راهی می باشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که سیصد نفر از گردان حنظله در یکی از کانال ها محاصره شدند و اکثراً با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند .

چزابه

تنگه چزابه منطقه ای است در شمال غربی شهر بستان که به علت قرار گیری در بین هور و تپه های رملی یک گلوگاه محسوب شده و به دلیل قرار داشتن در مسیر دستیابی به شهرهای بستان و سوسنگرد از موقعیت ویژه ای برخوردار است. چزابه یکی از 5 محور اصلی هجوم ارتش بعثی به خوزستان بود. در هجوم 31/6/1359 به چزابه ، با وجود مقاومت مدافعان اندک آن، ارتش عراق نتوانست موقعیت خود را تا 2/7/1359 در چزابه تثبیت کند. دشمن سرانجام در روز 3/7/1359 با عبور ازچزابه به طرف تپه های ا...کبر و بستان پیشروی کرد.از آن زمان چزابه در اشغال بود تا اینکه در 8/9/1360 در جریان عملیات طریق القدس آزاد شد. این منطقه همچنین شاهد رشادت و شهادت رزمندگان تیپ 57 حضرت ابوالفضل (ع) در عملیات والفجر 6 در اسفند سال 62 نیز بوده است.

بستان

شهر بستان در 30 کیلومتری شمال غربی سوسنگرد و در جنوب رودخانه کرخه قرار دارد. با شروع جنگ نیروهای بعثی پس از تصرف پاسگاه سوبله و عبور از تنگه چزابه ، در 4/7/1359 این شهر را اشغال کردند. اما پس از عملیات « غیور اصل » و پیش روی نیروهای خودی به سوی مرز ، در 10/7/1359 بستان آزاد شد. یک هفته بعد هجوم مجدد دشمن برای تصرف بستان آغاز گردید و پس از چهار روز برای بار دوم اشغال شد تا اینکه در عملیات طریق القدس در دهم آذر ماه 1360 بستان برای همیشه به دست رزمندگان اسلام آزاد شد و به آغوش میهن اسلامی بازگشت.

دهلاویه

دهلاویه روستایی است در شمال غربی سوسنگرد که در روزهای اول جنگ مورد تهاجم رژیم بعث قرار گرفت. مدافعان دهلاویه ده روز سرسختانه در برابر دشمن مقاومت کردند تا اینکه در 24/8/1359 توان مقاومت بر ایشان نماند و دشمن با اشغال دهلاویه خود را به سوسنگرد رساند . در 26/3/1360 نیروهای شهید چمران طی عملیاتی دهلاویه را آزاد کردند لیکن دشمن مجددا این روستا را اشغال کرد. در این عملیات فرمانده نیروهای خودی (ایرج رستمی) به شهادت رسید . هنگامی که دکتر مصطفی چمران برای معرفی فرمانده جدید عازم دهلاویه شده بود ، در این منطقه بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شدت مجروح شد و هنگام انتقال به اهواز به شهادت رسید. دهلاویه در 27/6/1360 طی عملیات « شهید آیت ا... مدنی » آزاد شد . بنای یادمان شهید چمران در سال 74 به دست آزاده مجاهد شهید حجت الاسلام سید علی اکبر ابو ترابی ( یکی از یاران شهید چمران ) افتتاح گردید و در سال 1384 پیکر مطهر یک شهید گمنام در محوطه مرکزی آن به خاک سپرده شد. در فروردین 1385 رهبر معظم انقلاب اسلامی در این یادمان با مردم منطقه و زائران راهیان نور دیدار و برای ایشان سخنرانی کردند.

سوسنگرد

سوسنگرد در شمال غرب اهواز قرار دارد. با حمله عراق در 31 شهریور، عراقی ها با پیشروی در محور بستان – سوسنگرد این شهر را از سمت غرب مورد تهدید قرار دادند و در 6 مهر ماه ،بعد از شکستن مقاومت مردمی آن را اشغال کرده و اداره شهر را به گروه ضد انقلاب « جبهه التحریر » می سپارد. چند روز بعد رزمندگانی از سپاه اهواز به فرماندهی « علی غیور اصل » شهر را آزاد کردند. ارتش عراق مجددا از 17/7/1359 آغاز و در 24/8/1359 سوسنگرد را محاصره کرده و وارد آن شدند ، اما مقاومت تعدادی از مدافعان مانع از سقوط شهر شد تا آنکه 2 روز بعد رزمندگان ارتش ، سپاه و ... به کمک محاصره شدگان آمدند و شهر را حفظ کردند. یادمان مقاومت مردمی : در منطقه خزعلیه سوسنگرد مزار یکی از شهدای ژاندارمری، بنام سید محمد رضا سبحانی از اهالی بومی سوسنگرد قراردارد. شهید سبحانی در تاریخ 6/7/1359 هنگامی که نیروهای بعثی عراق قصد عبور از کرخه و محاصره سوسنگرد را در منطقه خزعلیه داشتند،با عده ای از اهالی سوسنگرد در مقابلشان مقاومت کرده و در نهایت زخمی شده و به دست بعثی ها اسیر می شود و پس از شکنجه، جسم کم جان او را آتش می زنند. پیکر مطهر این شهید در همان نقطه دفن شده و اکنون بعنوان نماد مقاومت مردمی سوسنگرد زیارتگاه عشاق گردیده است. تپه های ا... اکبر : این تپه ها در شمال سوسنگرد قرار داشته که بعد از ارتفاعات میشداغ ، بلند ترین برجستگی در منطقه هستند . دشمن بعثی پس از عبور از محور چزابه و اشغال بستان و سوسنگرد ، این ارتفاعات را هم به اشغال خود در آورد و پس از آزاد سازی سوسنگرد توسط رزمندگان اسلام ، مواضع و نیروهای خود را در این ارتفاعات افزایش داد. ارتفاعات ا... اکبر در عملیات امام علی (ع) در تاریخ 31/2/1360 توسط رزمندگان اسلام آزاد شد. شهید حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی – سیدآزادگان – در آذر ماه 59 در این منطقه به اسارت دشمن در آمده است.

گمبوعه

به دنبال لشکر کشی قوای روسیه و انگلستان به خاک ایران در جنگ جهانی اول در سال 1293 شمسی ، ایران صحنه ی یکی از مهمترین مناقشات بین المللی شد . به دلیل اینکه در جنوب ایران مقابله با نیروهای متجاوز انگلیسی در مناطق بوشهر ، تنگستان و دشتستان با هدایت علما سازماندهی شده بود ، اقتضا می کرد که در منطقه خوزستان هم دفاع مردمی شکل بگیرد . لذا با فتوای مرحوم سید محمد کاظم طباطبایی یزدی ، نهضت مقابله با نیروهای انگلیسی در خوزستان شکل دیگری یافت. در خوزستان برخی طوایف عرب به صورت پراکنده به مقابله با نیروهای متجاوز انگلیسی پرداختند و تعداد زیادی از آن ها در این محل به شهادت رسیدند.با شروع جنگ تحمیلی جنگل گمبوعه محل استقرار و مبارزه نیروهای نظامی و مردمی در مقابله با دشمن برای ممانعت از اشغال اهواز بود. در عملیات بیت المقدس نیز قرارگاه قدس و بخشی از نیروهای عمل کننده در این منطقه استقرار داشتند. به دلیل اهمیت حماسه-ی دفاع مقدس مردمی که پیوند عمیقی با مرجعیت دینی در سال 1293 ه.ش و نیز در طول هشت سال دفاع مقدس داشته است ، به دستور رهبر معظم انقلاب « یادمان شهدای گمبوعه » در جوار قبور شهدای این منطقه احداث گردید.

هویزه

هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد. هویزه شهر دشت آزادگان بود، که به اشغال ارتش عراق در آمد. از جمله حوادث مهم شهر هویزه ، شهادت « حامد جرقی » بخشدار هویزه است که در روزهای اول جنگ توسط دشمن بعثی اتفاق می افتد و همچنین خروش مردم شهر علیه بعثیون به خاطر به شهادت رساندن « سهام خیام » دختر نوجوانی است که در برابر نیروهای متجاوز با شهامت ایستادگی کرد و باعث مقاومت بیشتر مردم در برابر دشمن گردید. نیروهای عراقی پس از عملیات نصر و شهادت دانشجویان پیرو خط امام محاصره هویزه را تشدید و در 27/10/1359 آن را اشغال و شهر را کاملا تخریب نمودند. شهر هویزه در تاریخ 18/2/1361 در مرحله دوم عملیات بیت المقدس ، آزاد گردید.

مزار شهدای هویزه

این مزار در 25 کیلومتری شهر هویزه واقع شده است. در این منطقه سید حسین علم الهدی و یارانش در حالی که نیروهای پیاده از عقب نشنی مطلع نبودند، عقب نشینی واحدهای زرهی ارتش آغاز شد و به همین دلیل 68 نفر از پاسداران و نیروهای داوطلب از جمله تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام در تاریخ 16/10/1359 در عملیات نصر در یک عملیات عاشورایی پس از درگیری با یک ستون تانک عراقی مظلومانه به شهادت رسیدند و پیکرهای مطهرشان ، 16 ماه بعد و پس از آزادسازی منطقه در عملیات بیت المقدس کشف و در همان محل دفن شد و بقعه ای توسط جهاد سازندگی برای ایشان بنا گردید. در عملیات نصر 142 نفر از رزمندگان لشگر 16 زرهی ارتش قزوین هم در این منطقه به شهادت رسیدند.

اهواز

اهواز، مرکز استان خوزستان و مهم ترین شهر آن است . ارتش عراق برای اشغال سه روزه استان خوزستان ، هدف اصلی و تلاش خود را تصرف اهواز قرار داده بود. دشمن طی دو روز خود را از جنوب به نزدیکی اهواز رساند. احساس نگرانی از سقوط اهواز و سخن تکان دهنده امام (ره) که « مگر جوانان اهواز مرده اند؟ » موجب شبیخون جوانان اهواز به قوای دشمن و انهدام آنها شد. در روزهای پایانی جنگ نیز نبرد بزرگی در این منطقه در گرفت و در حالی که دشمن با انبوهی از لشگرهای خود به منطقه اهواز و خرمشهر هجوم کرد این منطقه را در معرض سقوط قرار داد. پیام هشدار دهنده امام ، همت سپاه و نیروهای مردمی را برانگیخت و دشمن تا مرز تعقیب شد. پایگاه منتظران شهادت (پادگان گلف) : این پایگاه در دوران دفاع مقدس به عنوان ستاد عملیات جنوب بوده واز این مکان محورهای عملیاتی جنوب را مدیریت می شد. زیارتگاه علی بن مهزیار : علی بن مهزیار اهوازی یکی از یاران امام حسن عسگری (ع) بوده که پس از شهادت امام ، به شوق زیارت حضرت مهدی (عج) بیست بار به مکه مکرمه سفر کرد و در سفر آخر به زیارت حضرت مهدی (عج)نائل آمد . این زیارتگاه محل برگزاری نماز جماعت و مناجات رزمندگان در دوران دفاع مقدس بود. معراج شهدا : مقر اصلی کمیته جستجوی مفقودین در جنوب که به نام پادگان شهید علی محمودوند نام گرفته است که معراج شهدای تازه تفحص شده می باشد و زائران راهیان نور برای توسل به ارواح طیبه شهداء و تبرک جستن از پیکر مطهرشان در این معراج حضور پیدا می کنند.

شهدای هور

هورمنطقه ای آب گرفته ، شبیه به تالاب با نیزارهای بلند است. هور الهویزه یکی از بزرگترین هورهای جهان است که از چزابه تا طلائیه تا جاده العماره – بصره عراق امتداد دارد. در جریان جنگ تحمیلی هور الهویزه مانع بزرگی برای عبور نیروهای نظامی بود. بعثی ها هرگز به عنوان یک معبر نظامی به هور نگاه نکردند . فرماندهان سپاه اسلام بر پایه همین آسیب پذیری دشمن در جنوب این منطقه عملیاتی طراحی کردند که خیبر نام گرفت . پس از آن نیز عملیات بزرگ بدر در این منطقه به اجرا در آمد. عملیات بدر در روز 20/12/1363 با رمز یا فاطمه الزهرا (س) آغاز گردید و تا 26/12/1363 به طول انجامید که علاوه بر وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، بیش از 500 کیلومتر مربع از منطقه هور و روستاهای این منطقه به تصرف نیروهای خودی در آمد. در جریان عملیات بدر سرداران بزرگی چون شهید مهدی باکری ، عباس کریمی ، برونسی ، تجلایی ، رستگار و ... به شهادت رسیدند . شهید علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام صادق (ع) و قرارگاه سری نصرت در طی هجوم سراسری مجدد دشمن پس از پذیرش قطعنامه 598 ، به همراه 4 نفر از یارانش در عملیات شهادت طلبانه، با برخورد به بالگرد دشمن به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد. در سال 1389 پس از 21 سال پیکر مطهر شهید به آغوش امت بازگشت و در گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد. اکنون در این منطقه یادمان شهدای هور به صورت نمایی از قایق عاشورا که در دوران دفاع مقدس مورد استفاده قرار می گرفت در قالب خاکریزی ساخته شده است.

طلاییه


منطقه طلاییه در منتهی الیه جنوب غربی دشت آزادگان واقع شده است. مرز ایران در محدوده طلاییه به صورت یک زاویه قائمه است که به آن « دال طلاییه » گفته می شود . یکی از محورهای اصلی حمله عراق در روزهای اول جنگ (31/6/1359) محور نشوه ، طلاییه ، کوشک – اهواز بود ، ارتش عراق برای پیشروی به سوی حمیدیه و اهواز از این معبر نظامی وارد خاک ایران شد و پس از شکست مقاومت نیروهای مرزی ایران به سوی جاده اهواز – خرمشهر و جفیر و کرخه کور پیشروی کرد. طلاییه یکی از محورهای مهم عملیات های خیبر و بدر و کلید، حفظ جزایر مجنون در طول جنگ بود. چرا که تصرف طلاییه به معنی تثبیت پیشروی ایران در هور بود. عملیات خیبر در تاریخ 3/12/1362 با رمز یا رسول ا... (ص) در این منطقه انجام گردید و رزمندگان به جزایر مجنون شمالی و جنوبی یورش بردند و حماسه های به یاد ماندنی خلق کردند. این منطقه شاهد شهادت مردان بزرگی همچون شهیدان حمید باکری و حاج همت بوده است. یادمان شهدای طلاییه یکی از مقرهای اصلی نیروهای کمیته جستجوی مفقودین پس از جنگ تحمیلی بوده است که پس از کشف پیکرهای شهدای عملیات خیبر ، حسینیه ای به نام حضرت ابوالفضل (ع) بنا گردیده است . در مرکز آن یک ضریح زیبای چوبی وجود دارد و پنچ شهید گمنام در آن آرمیده اند.

زید

زید نام پاسگاهی است در شمال منطقه عمومی شلمچه در غرب جاده اهواز – خرمشهر که از محورهای هجوم اولیه عراق و از راه های دستیابی به جاده اهواز – خرمشهر همچنین یکی از محورهای عملیات بیت المقدس بوده است. یادمان پاسگاه زید به یاد شهدای عملیات رمضان بنا گردیده است. عملیات رمضان در 23 تیرماه 61 در منطقه عمومی شمال شلمچه تا منطقه کوشک انجام گردیده و پاسگاه زید یکی از محورهای عملیات بوده است. پس از جنگ تحمیلی تعداد زیادی از پیکرهای شهدای عملیات رمضان توسط کمیته جستجوی مفقودین در این منطقه کشف شد. 12 شهید گمنام خاکسپاری شده در این یادمان همه ساله میزبان زائران کاروان های راهیان نور می باشد.

بیمارستان صحرایی امام حسین (ع)

بیمارستان صحرای امام حسین (ع) در کیلومتر 7 جاده شهید شرکت (جاده انشعابی از شرق جاده اهواز – خرمشهر و بین ایستگاه حسینیه و دارخوین ) قرار دارد. این بیمارستان صحرایی در سال 1361 ابتدا به صورت سوله هایی با آهن و پلیت ساخته شد که بعدها و همزمان با عملیات کربلای 4 ، بیمارستانی بیمارستانی بتنی و با مساحت 3551 متر مربع در کنار آن احداث و به بهره برداری رسید. بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) به گونه ای مجهز شده بود که دارای رادیولوژی ، بانک خون، هشت اتاق عمل ، بیست و پنج تخت اورژانس برای مجروحین عادی و بیست تخت اورژانس برای مصدومین شیمیایی، داروخانه، بخش ICU، و آزمایشگاه، 1450 نفر پزشک و کادر مرتبط پزشکی و 120 نفر کادر اجرایی بود. از همان بدو شروع به کار و راه اندازی قسمت های مختلف این بیمارستان، امکانات لازم برای ارائه خدمات درمانی به مجروحین را مهیا گردید. تمامی بخش اورژانس از 2 سالن عمود برهم تشکیل می شد که در مواقع پدافند به عنوان نقاهتگاه ، در هنگام آفند به عنوان اورژانس، برای پذیرش مجروحین بد حال ، مورد استفاده قرار می گرفت.

شرق کارون

در 16 کیلومتری شمال شرقی شهر آبادان ، در کنار جاده آبادان –اهواز و بخش شرقی رودخانه کارون ، 11 شهید گمنام عملیات ثامن الائمه در سال 60 به خاک سپرده شده اند. پس از فرمان حضرت امام (ره) مبنی برشکست محاصره آبادان ، عملیات ثامن الائمه در روز 5/7/1360 انجام شد . این عملیات اولین عملیات مشترک نیروهای ارتش و سپاه پس از عزل بنی صدر بود که با موفقیت کامل پایان پذیرفت و با عنایت خداوند، محاصره آبادان پس از 349 روز شکسته شد . در این محل، شهداء به صورت گمنام مدفون هستند که مزارشان پس از سالها کشف و به عنوان یادمان شهدای عملیات ثامن الائمه در شرق کارون مورد بازدید زائرین قرار می گیرد.

جاده اهواز – خرمشهر

جاده اهواز خرمشهر مهم ترین جاده حمل و نقلی کشور قبل از جنگ و اصلی ترین جاده ارتباطی خرمشهر با اهواز مرکز خوزستان بود. این جاده و خاکریز شرق آن ، که بر دشتهای وسیع غرب رودخانه کارون مسلط است برای ارتش عراق بسیار با اهمیت بود. در پنج روز اول، از کیلومتر 60 این جاده تا پلیس راه خرمشهر به اشغال دشمن در آمد و در طول اشغال، انواع خاکریز موانع، استحکامات ، مواضع تانک و نفربر برای ممانعت از تسلط رزمندگان بر جابه جایی ادوات دشمن و هرگونه امکان نفوذ آن در شرق این جاده احداث شد که بعدها در میان فرماندهان به دژ بار لویی معروف شد . دشمن در طول جاده نیز برای هدایت آب از غرب جاده به سمت شرق با قطع جاده، سه بریدگی 20 متری ایجاد کرده بود . این جاده که مهم ترین بخش از مرحله اول و دوم عملیات بیت المقدس بود، در 10/2/1361 با رشادت رزمندگان قرارگاه فتح و نصر آزاد شد . پس از پذیرش قطعنامه 598 در 31/4/1367 دشمن با هجومی گسترده به اهواز و خرمشهر پیشروی نمود و دوباره بر این جاده مسلط شد که در نهایت در نبردی سنگین و دشوار طی سه روز به عقب رانده شد. دب حردان : جنگل و روستایی است واقع در 5 کیلومتری جنوب غربی اهواز که لشگر 5 مکانیزه ی عراق با عبور از مرز و رسیدن به جاده اهواز خرمشهر در روز هفتم جنگ با ده ها تانک و نفربر آنرا به اشغال موقت خود در آورد و با اجرای مستقیم آتش بر روی اهواز خسارت قابل توجهی به بار آورد، اما این لشگر به دلیل جاری شدن آب در منطقه مجبور به عقب نشینی تا امامزاده سید طاهر شد. شهدای خمسه سادات : قتلگاه و مقبره شهدای سادات خمسه کوثر کوشک، پنج تن از بسیجیان ( شهید سید داود طباطبایی، سید مهدی موسوی ، سید صاحب محمدی ، سید علیرضا جوزی ، سید حسین حسینی ) گردان الزهراء(س) لشگر 10 سید الشهداء (ع) بودند که در تاریخ 1/5/67 مقارن با سحرگاه عید قربان در آخرین روزهای دوران پر افتخار دفاع مقدس و پس از قبول قطعنامه توسط ایران، حمله مجدد دشمن بعثی و پیشروی آنها تا جاده اهواز خرمشهر به همراه دیگر رزمندگان در منطقه ای به نام سه راهی کوشک با دشمن در گیر می شوند . خودرو حامل 28 رزمنده این گردان مورد اصابت مستقیم توپ قرار می گیرد و فقط این بزرگواران شهید می شوند و پیکرهای مطهرشان از سر تا کمر هم چون اجداد طاهرینشان در کربلا ، قطعه قطعه می گردد . قتلگاه و زیارتگاه این عزیزان در کنار جاده اصلی اهواز به خرمشهر (حدودا چهل متری جاده) ما بین خط راه آهن قطار اهواز به خرمشهر و جاده واقع شده است که زیارتگاه زائران راهیان نور است.

شهدای شیمیایی

جاده 13 کیلومتری شهید صفوی در شمال غربی خرمشهر و در کیلومتر 13 جاده اهواز خرمشهر قرار دارد و این جاده را به دژ مرزی و جاده مرزی شهید کاظمی متصل می کند. این جاده محور اصلی عملیات کربلای 5 بود و قرارگاه خاتم الانبیاء در مجاورت این جاده قرار داشت. پس از عملیات کربلای 5 و تثبیت منطقه شلمچه ، قرارگاه مهندسی صراط المستقیم که مدتی پس از آغاز جنگ به منظور بهره گیری از توان وازرتخانه ها و دولت در جنگ توسط وزارت سپاه به فرماندهی محسن صفوی تشکیل شده بود در کنار این جاده مستقر شد. پس از شهادت محسن صفوی نام وی بر این جاده گذاشته شد . در جریان عملیات کربلای 5 در حالی که رزمندگان گردان فجر لشگر 7 ولی عصر (عج) که از سه گروهان ابوالفضل ، علی اکبر و قمر بنی هاشم شهرستان بهبهان تشکیل شده بود در این جاده استقرار داشتند ، این منطقه هدف اولین راکت شیمیایی آلوده به گاز خردل دشمن قرار می گیرد و تا ساعت 11 صبح دو راکت دیگر آلوده به سیانور به محل استقرار این گردان اصابت می کند که به شهادت نود نفر از رزمندگان گردان فجر شهرستان بهبهان و مصدوم شدن سایر افراد این گردان منجر می شود.

شلمچه

شلمچه منطقه ای مرزی در غرب خرمشهر و نزدیکترین نقطه مرزی به شهر بصره است. شلمچه یکی از مهمترین محورهای هجوم اولیه ارتش بعث عراق به ایران بود. ارتش عراق با گذر از این منطقه به سوی خرمشهر تاخت . پس از عملیات بیت المقدس که به باز پس گیری خرمشهر به دست ارتش ایران انجامید، این منطقه همچنان در دست ارتش عراق بود. دشمن در سال 1364 به دنبال مشاهده پیشروی های رزمندگان اسلام ، به فکر ایجاد مانعی غیر قابل عبور برای نیروهای اسلام افتاد ، و پیرو تدابیر پدافندی خود ، بر شمال جزیره بوارین ، آب زیادی را در زمینی به وسعت 75 کیلومتر مربع ، رها ساخت. در طول جنگ تحمیلی منطقه شلمچه صحنه عملیات های بیت المقدس، رمضان ، کربلای 4 ، کربلای 5 ، کربلای 8 و بیت المقدس 7 بوده که در این میان ، نبرد کربلای 5 از جایگاه ویژه ای برخوردار است . این عملیات را می توان سخت ترین عملیات دوران مقدس نام برد. در عملیات کربلای 5 مردان بزرگی از این منطقه آسمانی شدند. که در بین ایشان سرداران شهیدی چون حسین خرازی ، یدا... کلهر ، اسماعیل دقیقی ، عبدا... میثمی و ... به چشم می خورند. حضور مقام معظم رهبری در تاریخ هشتم فروردین ماه 1378 در مشهد شهیدان شلمچه ، نورانیت خاصی به این منطقه داد و بنا به دستور معظم له یادمان شهدای شلمچه توسط آستان مقدس رضوی بنا گردید. در این یادمان 8 شهید مدفون هستند که زیارتگاه زائران راهیان نور و مسافران کربلاست.

خرمشهر

خرمشهر شهری در جنوب غربی استان خوزستان است. خرمشهر در آغاز جنگ تحمیلی از اولین نقاطی بود که مورد حمله ارتش بعثی عراق قرار گرفت. بعثی ها خیال اشغال یک روزه خرمشهر را داشتند اما مدافعان شهر به فرماندهی شهید جهان آرا توانستند با حداقل امکانات ، 35 روز در مقابل ارتش عراق مقاومت کنند و همین مسئله شهر خرمشهر را نماد مقاومت مردمی نمود . دشمن پس از عدم موفقیت در اشغال خوزستان ، تجهیزات دفاعی فراوانی را در خرمشهر مستقر و اطراف آن را مین گذاری کرد و خرمشهر را به عنوان نماد پیروزی خود در جنگ مطرح نمود. اما با همت جوانان ایرانی ، خرمشهر پس از 578 روز اشغال ، در تاریخ 3/3/1361 در عملیات بیت المقدس با رمز یا « علی بن ابیطالب (ع)» آزاد شد. در روزهای پایانی جنگ و پس از پذیرش قطعنامه 598 ، ارتش عراق با انبوهی از لشگرهای خود با تهاجمی دیگر خود را به جاده اهواز – خرمشهر رساند. با پیام هشدار دهنده حضرت امام (ره ) و با حضور سپاه و نیروهای مردمی در این منطقه طی سه روز درگیری و مقاومت ، دشمن مجددا به عقب رانده شد. مسجد جامع خرمشهر : مسجد جامع در طول 35 روز مقاومت ، مرکز فرماندهی و ستاد نیروهای مردمی بود. با پیروزی عملیات بیت المقدس، رزمندگان پس از آزادی خرمشهر خود را به مسجد جامع رساندند و نماز شکر به جای آوردند. گلزار شهدای خرمشهر : این گلزار یاد آور شهدای گمنام و مظلوم خرمشهر است که عده ای از آن ها بدون مراسم و حتی بدون کفن دفن شدند و همچنین در این گلزار هنرمند شهید « بهروز مرادی » آرمیده است. موزه جنگ : این محل ساختمان سابق شرکت نفت خرمشهر بوده که پس از آزادسازی خرمشهر، به عنوان محل برپایی موزه جنگ برگزیده شد. 3 شهید گمنام آرمیده در محوطه بیرونی موزه ، زیارتگاه بازدیدکنندگان و زائران است.

نهرخین

خین نهری است در نزدیکی روستای خین در غرب خرمشهر و جنوب نهر عرایض که جزیره بوارین عراق را از شلمچه ایران جدا می کند. این نهر در مجاورت پاسگاه مرزی خین قرار دارد و دو و نیم متر عمق و بین هشت تا سی متر عرض آن متغیر است و در تنومه عراق به شط العرب می ریزد. در جریان آزادسازی خرمشهر ، خین یکی از محورهای قرار گاه نصر به فرماندهی شهید همت برای ورود به شهر بود و در عملیات والفجر 8 پشتیبانی قرارگاه خاتم النبیاء (ص) در محدوده آن صورت گرفت. رزمندگان در عملیات کربلای 4 در نبردی شجاعانه خسارات و تلفات فراوانی به دشمن وارد کردند و حتی عده از رزمندگان از نهرخین گذشتند . اما در نهایت به دلیل لو رفتن عملیات و حجم بسیار سنگین آتش دشمن ، فرماندهان دستور توقف عملیات را صادر نمودند. با اطلاعات و تجارب به دست آمده در این عملیات ، این منطقه در عملیات کربلای 5 آزاد شد .

علقمه

در غرب جاده خرمشهر – آبادان و منتهی الیه کوی آریا ، و در کناره رود اروند منطقه ای وجود دارد که هنوز آثار بمباران¬های دژخیمان بعثی بر روی ساختمان های اطراف مشهود است. این منطقه یاد آور عملیات کربلای 4 و شهدای مظلوم این عملیات است که در زمستان 1365در این منطقه حماسه آفریدند . عملیات کربلای 4 در مورخ 3/10/1365 با رمز « یا رسول الله (ص) » آغاز شد. غواص ها ساعاتی قبل از شروع عملیات به درون آب رفته و به سمت خط دشمن حرکت کردند. در این میان ، نیروهای دشمن که کاملا آماده و هوشیار بودند ضمن پرتاب منور ، با تیربار و خمپاره به طرف آن ها شلیک می کردند. یکی از مناطق حساس عملیات ، جزیره امل الرصاص و نوک بوارین بود، که به رغم تلاش بسیاری که برای تصرف آن انجام شد به خاطر هوشیاری دشمن امکان ادامه درگیری از میان رفت . لذا به منظور حفظ قوا و طراحی مجدد عملیات آتی ، از ادامه نبرد اجتناب شد. این نقطه یادآور حماسه رزمندگان تیپ 32 انصار الحسین (ع) همدان و 33 المهدی (ع) فارس در عملیات کربلای 4 بوده است.

آبادان

شهر آبادان داخل جزیره آبادان و بین خلیج فارس و سه رودخانه کارون ، بهمن شیر و اروند رود محصور است و به اروند رود تسلط کامل دارد. رژیم بعث عراق با آغاز جنگ، نیروهای خود را به سوی جزیره آبادان روانه کرد. مقابل دشمن شکل دادند. عراقی ها توانستند با عبور از بهمن شیر به این جزیره نفوذ کنند ، لیکن با مقابله مدافعان آبادان در کوی ذوالفقاری به خارج از جزیره عقب رانده شدند و رزمندگان جبهه ای را با کمک گروه فدائیان اسلام به فرماندهی شهید سید مجتبی هاشمی مقابل دشمن شکل دادند.نیروهای عراقی در شمال جزیره زمین گیر شده و به محاصره آن اکتفا کردند. بعد از محاصره آبادان ، امام خمینی (ره ) بارها بر ضرورت شکسته شدن این محاصره تأکید کردند تا اینکه در عملیات ثامن الائمه (ع) در تاریخ 5/7/1360 دشمن به غرب کارون رانده شد و آبادان از محاصره دشمن خارج شد. با انجام عملیات والفجر 8 (تصرف فاو)، آبادان به عقبه تدارکاتی فاو تبدیل شد و نخلستان های این شهرستان در اروند کنار و چوئبده نقش مهمی را در استتار رزمندگان در عملیات های والفجر 8 و کربلای 4 ایفا نمودند. گلزار شهدا : گلزار شهدای آبادان در بخش جنوب غربی شهر آبادان و در کنار جاده آبادان – ارون کنار قرار دارد. بسیاری از شهیدان خرمشهر و آبادان از جمله شهید شیخ شریف قنوتی ( اولین روحانی شهید دفاع مقدس ) و شهیده مریم فراهانیان، در این گلستان آرمیده اند . این گلزار 177 شهید گمنام را در خود جای داده است و یکی از زیبایی های آن حضور شهیدانی از اقصی نقاط کشور است که مردمی بودن دفاع را اثبات می کند. یادمان شهید تندگویان : این یادمان به یاد وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران شهید مهدس محمد جواد تندگویان ساخته شده است. شهید تندگویان ابتدای جنگ در این منطقه به دست عوامل ارتش بعث عراق به اسارت در آمد و پس از سال ها تحمل شکنجه به دست مزدوران بعثی به شهادت رسید.

اروند

اروند رود از بزرگترین رودهای جهان است که از به هم پیوستن دجله و فرات در القرنه عراق و اتصال کارون در خرمشهر به آن تشکیل می شود. اروند به معنی تیز و تند رو و در دوره باستان به تمام طول رود دجله و اروند، رود امروزی گفته می شد. به اروند ، رود وحشی نیز می گویند. در اروند دو نوع جریان وجود دارد : جریان آرام بر سطح آن و جریانی سریع متلاطم در عمق آن ، این رودخانه به علت جزر و مدها و نوع حرکتش این لقب را گرفته است. این رودخانه دائم مورد مناقشه ایران و عراق بوده و حاکمیت مطلق بر این رودخانه از آرزوهای دیرینه حاکمان بغداد بوده است. یکی از اهداف رژیم بعثی عراق در هجوم سراسری به ایران ، حاکمیت مطلق بر اروند و انتقال مرزهایش به ساحل شرقی این رودخانه بود. اروند در دوران دفاع مقدس ، شاهد عملیات والفجر 8 ، یکی از بزرگترین نبردهای دوران جنگ بود. عملیات والفجر 8 در روز 20/11/1364 با رمز « یا فاطمه الزهرا (س) » با عبور از اروند رود حد فاصل خسرو آباد تا رأس البیشه آغاز شد و پس از 78 روز جنگ تمام عیار شهر فاو به تصرف رزمندگان در آمد و عملیات دلیرانه ای که تمامی کارشناسان نظامی را متعجب کرد. در شمال شرق اروند کنار روبروی شهر فاو عراق ، بنای یادبود شهدای والفجر 8 قرار دارد که 8 شهید گمنام در نوروز سال 1380 همزمان با ایام محرم حسینی در این محل و در ساحل رود خانه اروند رود به خاک سپرده شده اند. پل بعثت : پس از تصرف شهر ساحلی فاو در عملیات والفجر 8 و قطع ارتباط عراق با آبهای خلیج فارس ، رژیم بعث عراق همه توان خود را برای به زانو در آوردن رزمندگان به کار بست و شهر فاو و نیروهای مستقر در آن را زیر آتش سنگین حملات هوایی و زمینی و ... خود گرفت . با آنکه عبور نیروی نظامی از اروند رود از نظر کارشناسان نظامی دنیا غیر ممکن بود و پشتیبانی از این حجم نیرو در فاو فقط از طریق رودخانه، پل مناسبی را می طلبید. لذا به همت نبوغ و درایت ایرانی احداث پل با مشخصات ویژه ای چون بهره مندی از استتار کامل و سایر تدابیر دفاعی در دستور کار فرماندهان جنگ و مسئولین قرارگاه کربلا قرار گرفت. پل بعثت که از آن بعنوان شاهکار مهندسی جنگ می توان نام برد پس از شش ماه تلاش و به کارگیری 3400 قطعه لوله ، توسط ستاد مهندسی رزمی کربلا و با پشتیبانی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) و ستادهای مرکزی پشتیبانی جهاد سازندگی استان های خراسانو خوزستان در مورخه 22/7/1365 در 10 کیلومتری جنوب شهر فاو و هم زمان با عید مبعث بهره برداری شد و به این علت پل بعثت نام

دسته :
برچست ها :


1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد. 

3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان‌های سپاه حق می‌دواند و آن را زنده نگه می‌دارد.

4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. 

5)شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.


 

6)شهادت مزد خوبان است.

روی شانه ی غیرت یاد جبهه ها مانده ستمرگمان اگر دیدید پرچمی رها مانده سترفته اند اما نه! کوله بارشان باقی ستبر زمین نمی ماند ،  شانه های ما مانده ست

 

آیا وقت آن نرسیده که پیله های مادی را بشکافیم و به سوی او پرواز کنیم ؟

ای شهدا برخیزید گویی این جا همه چیز تمام شده است و انگار نسل جهاد دیده دیروز،به خط پایان رسیده است.اگر سراغمان نیایید و کلامی و حرفی بر زبان نیاورید ما هم کم کم باورمان می شود که همه چیز تمام شده است.باورمان می شود که دیگر رد پایی از شما پیش رویمان نیست ،باورمان می شود که ما هم دیگر باید مد،پرستیژ،آنگارد محاسن ،تیپ اداری و خلاصه همه چیزمان مثل آدم شود !!! اگر شما حرفی نزنید باورمان خواهد شد که امام جلوی چشمانمان جرعه جرعه جام زهر را نوشید و رفت و همگی گفتیم ،الحمد لله جنگ خانمان سوز تمام شد!!! ای شهدا که جوانمردی فقط در ذائقه ی شما بود،لحظاتی از خلوت بهشت فارغ شوید،زخم ترکش ها را فراموش کنید و از ما دلجویی کنید.بعد از شما لباس خاکیمان را از تن درآوردند اجازه نداریم مثل آن روز ها بگوییم "التماس دعا" !!! به ما آموختند که چگونه بخوانیم و بنویسیم !!!

 

ای شهدا،دنیای بی شما و بی امام سخت است ! ای خوش انصاف ها ، اینجا دیگر با خاموشی بلدوزرهای جهادگران ،سنگر و خاکریزی که صداقت و درستی را بنا کند یافت نمی شود.اینجا فانوس ها خاموش است.خیانت به رفیق قاموس و جاویدان و رسیدن به جاه و مقام به بهای خاموشی عزت نفس است . ای شهدا اینجا دیگر از عروج خبری نیست و همه از برای "فنا"دست و پا می زنند . دست های ناپاک به هم گره خورده تا بر نسل جوان امروزی روح بی اعتقادی و دین زدگی را جریان دهد.

 

دنیای غرب بر دل ها طبل هوس می کوبد و روزگار مردم پر فتنه ای که با زبان دین جویای مراد دنیا و مسند و بقا بر قدرت خویش اند و از تکه تکه شدن پیکر ها نردبان صعود می سازند اگر در برابر مظالمشان کلام حق بگویی به "مسلخ گاه"هوی و هوسشان قربانی می شوی و خلاصه اینجا بازار هزار رنگ بی مهری هاست. اینجا ساکنینش به جرم بی وفایی محکومند .آری شهدا برای همین است دلمان تنگ شماست از قول ما به امام بگویید قرار ما این نبود .دیگر از شما گفتن از چند شب خاطره فراتر نمی رود گریه و حسرت در فراق شما به جهالت و حواس پرتی یاد می شود .ای شهدا، به داد ما برسید،اینجا ماندن سخت است. در قنوتمان دلتنگی شماست و در سجده هامان بی تابی فراقتان و در رکوع هایمان خمیدگی دوری از شهادت است .ای شهدا سکوت غربت مان ،درد ناک ترین دردیست که تاب تحمل را از وجودمان زدوده است. ما هرگز به چنین صلح سبزی !!!!! فکر نمی کردیم و تنها میدان های سرخ ،اندیشه مان بود و اینک در قبیله درداز همه کس ما بازمانده ترینیم . به جرم بی شهادتی ریاضت تدریجی مرگ را منتظریم و در تب و تاب وصل به شما لحظه شماریم ، واگر این نباشیم باید آنقدر بی تفاوت شویم که همه چیزمان را یک شبه فراموش کنیم  تا ما هم به نوایی برسیم و از راه کارهای تملق و چاپلوسی با فراموشی تفکر امام ، خادمین درگاه مصلحت اندیشان شویم . ای شهدا در روزگار فقر محبت ها نگاهمان لبریز از باده التماس به شماست اگر خوب گوش کنید خواهید دانست که دل شکسته ما بهترین تاری است که در فراقتان شب و روز را می نوازد . بعد از شما تحمل خیلی چیز ها سخت است به بهانه صبر ما را به "سکوت" مرگ آوری دعوت می کنند.

 

کام یابی های دنیا مقدمه فراموشی ذکر خداست و خاتمه اش با لبخند شیطان مأنوس است . ای شهدا ما برای شما صبر می کنیم ولو با فنا و فراموشی مان.

 

ای شهدا شما که در جلوت دوست خلوت انس یافته اید دستی بر دل های پیر رنج ما برآورید.

 

خداحافظ ای شهدا ، ای گلبرگ های خونین شلمچه ، ای لبهای سوخته فکه ، ای گلوهای تشنه ، ای تشنه های فرات شهادت ، خداحافظ ، شما رفتید و مائیم و راه نا تمام ! ...

 

شاخ شمیران که بودیم نان خشک به همدیگر تعارف می کردیم و اصلا وجود دوشکا ها برایمان اهمیت نداشت فقط به این فکر بودیم که نمازمان سر وقت ادا شود در فکه کسی به فکر خنثی کردن مین ها نبود در هور کسی به منور ها اعتنا نمی گرد شبی موج خروشان اروند بسیجیان را با خود برد و کسی هم دیگر آنان را پیدا نکرد اما نمی دانم چرا شب ها فرشته ها آن جا جمع می شوند و با پرنده ها در دل می کنند ،در کوچه های شهرمان هیچ کس غربت شهیدانمان را فریاد نکرد .بچه های گردان محلاتی و محرم در ماووت روی دوش مین ها،آغوش به شهادت گشودند و گردان بهشتی و ابوذر در شاخ شمیران با گلوله های دوشکا بهشتی شدند . درکشکولی ،قناسه ها رد فرید الله مرادی را گرفتند و عبدالله سرخی در قلاویزان با چشمانی بینا به خدا رسید .شهید آدینه مظلومانه به جمع آسمانیان پیوست و غلام باز دار در هجدهمین بهارش راهی بهشت شد سید اسد الله خیری تا زمانی که در کنارمان بود کسی او را باور نداشت اما در ماووت فرشته ها او را باور کردند و بر او نماز عشق خواندند نورمحمد باقری در میدان های مین قلاویزان به سمت آسمان ها بال گشود و محمد درگاهی را بمب های خوشه ای تکه تکه کردند .علی حیاتی در والفجر3 جاودانه شد و محمد کرمی در گامو جا پای فرشته ها گذاشت تا با آخرین بهار که از راه می رسد شکوفا شود کریم حیاتی با بدنی پاره پاره خدا را طلبید و الیاس ملکی و خان محمدی هر دو با دست های بسته سر بر شانه های همدیگر به ملاقات خدا رفتند . جعفر میرزایی سال هاست که در ام الرصاص تنها آرمیده است گویا هیچ وقت دل از خاک ریز های خونین نمی کندو غلام حسی محمدی در مهران غریبانه دست در دست فرشته ها گذاشت برادر سوم مهدی که شهید شد مادرش گفت:سر امام سلامت! و خودش هم وقتی عملیات تمتم شد با شادی گفت:خدایا شکر من هم عملیاتی شدم.حاج حسین می گفت:اگر شهید شدم جنازه ام را در کنار بسیجی ها دفن کنید آن یکی می گفت:روز شهادتم نقل بپاشید در مهران محمود آنقدر آر پی جی شلیک کرد تا از گوشهایش خون چکید ،در کربلای 5 وقتیکه کاکا علی را آوردند سر نداشت و اکبری هم در کنار نهر جاسم با تنی مجروح غسل کرد و صبح روز بعد بر دوش فرشته ها بود .جنازه قاسم را کسی نمی شناخت مگر بر نوشته ی پشت پیراهنش:یا زیارت یا شهادت

 

 

محبوب من! وقتی به تو فکر می کنم شور و شوق سراسر وجودم را فرا می گیرد، شعله ی وصل و حضور در وجودم زبانه می کشد و وقتی به خود می اندیشم و عمر بر باد رفته ام را که در غفلت و بندگی غیر تو بوده می نگرم، شرمسار و سرافکنده می شوم، اما با این همه تو دستم را گرفتی و هدایت کردی...

 

ای خالق رئوف! تو را سپاس بی حد که مرا به راه راست هدایت کردی و مرا در جمع بهترین مخلوقات خود، در بهترین زمان و مکان قرار دادی. شهادت را نه برای فرار از مسئولیت اجتماعی، و نه برای راحتی شخصی می خواهم؛ بلکه از آن جا که شهادت در رأس قله ی کمالات است و بدون کسب کمالات، شهادت میسر نمی شود، من با تقاضای شهادت در حقیقت از خدا می خواهم که وجودم، سراسر خدایی شود و با کشته شدنم در راه دین اسلام، خود او بر ایمان و صداقت و پایمردی ام، و در راه دین بودنم، و بر عشق پاکم بر او مهر قبولی زند.

 

بوی کبوتر

با خنده ای که عکس تو در بر گرفته است

دیوار خانه چهره ی دیگر گرفته است

بعد از تو برق شور و شعف را هجوم اشک

از چشم های خسته ی مادر گرفته است

بی شک شبیه کوچه ی ما، کوچه های عرش

از نام پر شکوه تو زیور گرفته است

حالا منم، کنار تو، اینجا که پر زدی

اینجا که خاک، بوی کبوتر گرفته است

ای انعکاس دست علی! برق ذوالفقار!

افلاک، پشت نام تو سنگر گرفته است

اینجا، نماز چلچله ها رو به دست توست

دستی که رنگ غیرت حیدر گرفته است

چشمان من همیشه همین جا کنار توست

اینجا که خاک، بوی کبوتر گرفته است

                                                   خانم طاهره رستمی

 

 

تمام حجم زمین، هیچ در برابر تو     

چقدر بوی اقاقی گرفته پیکر تو

خبر رسید که چشمان باغ غمگین است    

 که تکه تکه شده قامت تناور تو

از آن زمان که دلت را به آسمان دادی             

 گرفته عطر بهشت خدا سراسر تو

تو آن قناری سرخی که در تمام زمین          

به گوش می رسد آوازهای آخر تو

به آسمان که رسیدی فرشته ها خواندند          

سرود گرم رهایی، شب مقدر تو

میان کوچه ی هم نامت، آسمانی محض!          

هنوز چشم به راهت نشسته مادر تو

دوباره یاد تو در قلب دفترم پیچید                    

 دوباره بوی اقاقی گرفته سنگر تو

 

عاشق محبوب

آن مرد رفت و گفت:

«این راه رفتنی است؛

حتی بدون پا

حتی بدون سر

حتی بدون دست»

آن مرد رفت و گفت:

« در امتداد آن

پیمانِ در الست

باید ز جان رهید

باید ز دل گسست»

آن مرد رفت و گفت:

« مولایمان حسین(ع)

چشم انتظار ماست

برخیز همسفر

فردا از آن ماست.»

 

تقدیم به شهدای گمنام

دعا کنید که من ناپدید تر بشوم                 که در حضورخدا رو سفید تر بشوم

بریده های من آن سوی عشق گم شده اند       خدا کند که از این هم شهید تر بشوم

که ذره های مرا باد با خودش ببرد                که بی نهایت باشم، مدید تر بشوم

به جست و جوی من و پاره های من نروید             برای گم شده تن، پی کفن نروید

به مادرم بنویسید جای من خوب است           که بی نشانه شدن در همین وطن خوب است

در این حدود، من پاره پاره خوشبختم          در آستان خدا بی کفن شدن خوب است
همیشه مهدی موعود در کنار من است           و دست های ابالفضل سایه سار من است

خدا قبول کند این که تشنه جان دادم              و کربلای جدیدی نشان تان دادم

به جست و جوی من و پاره های من نروید               برای گم شده تن، پی کفن نروید

میان غربت تابوت ها نخواهیدم                          به زیر سنگ مزار- ای خدا!- نخواهیدم

منم و خار بیابان که سنگ قبر من است             دعای حضرت زهرا(س)مزید صبر من است.

خدا که خواست ز دنیا بعید تر بشوم                   که زیر بارش سرب و اسید، تر بشوم

خودش به فکر من و تکه های من است              دعا کنید از این هم شهید تر بشوم

 

به یاد شهیدان جاوید

استخـوانها به شهر برگردیـد ، دلمان عطـر خاک می خـواهد

آسمـان هم بـرای دیدن خـود ، تکـه ای از پـلاک می خـواهـد

استخوانها کمی هوا ابریست ، چه بگو یم شما که می دانید

گفتن از بالهای خون آلود ، سینه ای چاک چاک می خـواهد

ماه هـر شب از التهاب زمین، به خـودش از حریق می پیچد

اینطـرف هـا که نیستید از شرم ، ماه شاید مغاک می خواهد

من از روزهـا دلم خون است ، تو کجایی که عشق بنویسی؟

شاید اصلا سرودن از تو و عشق ، قلمی دردناک می خواهد

قـاب عکست به سینه دیوار ، چشمهایت هـوای رفتن داشت

تـو و انگشت های نا آرام ... دستهایی که سـاک می خواهد

روی دستـان شهر می پیچید ، عـطرتـان در مشام گنجشکان

بین این روزهای مصنوعی ، کوچه هـا عطر تاک می خواهد

 

 

ای شهید

ای روشنای خانه امید، ای شهید

ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است

ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

« زهره » به نام توست غزلخوان آسمان

با یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید

« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد

در گسترای ساحت تحمید ای شهید

تیغ سحر زجوهره خونت آبدار

گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید

آئینه‌دار خون تو اند آسمانیان

رنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهید

ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز

فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید

در فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماست

بانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهید

صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت

جام شهادتش به تو بخشید، ای شهید

نام تو گشت جوهر گفتار عارفان

« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید

 

متن زیبا در مورد شهید و شهادت (جدید و زیبا)

  

 

 

 

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است""" چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش """ عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

یاد و خاطره شهیدان گرامی باد

 

ای روشنای خانه امید، ای شهید """ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است"""ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

دسته :
برچست ها :
وقتى جانباز صبر مى‌كند، وقتى پاى خدا حساب مى‌كند، وقتى يك جوان نيرومند زيباى برخوردار از محسنات طبيعى، با كورى يا از دست دادن پا، دست، كبد، سلامتى و محروم از بسيارى از خيراتى كه انسان بر اثر سلامت جسمانى از آنها برخوردار مى‌شود، در ميان ساير مردم راه مى‌رود، اما شاكر است، اما احساس سرافرازى و سربلندى مى‌كند كه در راه خدا كارى كرده؛ اين قيمت و ارزشش از شهداى ما كمتر نيست و گاهى هم بيشتر است.

 

سَلامُ اللهِ وَسَلامُ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبينَ، وَاَنْبِيائِهِ الْمُرْسَلينَ، وَعِبادِهِ الصّالِحينَ، وَجَميعِ الشُّهَداءِ وَالصِّدّيقينَ، وَالزَّاكِياتُ الطَّيِّباتُ فيـما تَغْتَدي وَتَرُوحُ، عَلَيْكَ يَا بْنَ أميرِ الْمُؤْمِنينَ، أشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْليمِ، وَالتَّصْديقِ وَالْوَفاءِ وَالنَّصيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ، وَالسِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ، وَالدَّليلِ الْعالِمِ، وَالْوَصِيِّ الْمُبَلِّغِ، وَالْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ. فَجَزاكَ اللهُ عَنْ رَسُولِهِ وَعَنْ أميرِ الْمُؤْمِنينَ وَعَنِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ أفْضَلَ الْجَزاءِ، بِما صَبَرْتَ وَاحْتَسَبْتَ وَأعَنْتَ، فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ،
دسته :
برچست ها :

آن ها که سوی مرقد بانو پریده اند
از دیدگاه حضرت زینب پدیده اند
هرچند زندگی خود از دست داده اند
جایش شفاعت از خود زهرا خریده اند

این عاشقان که همچو پرستو زنند بال
این های فدای عمه ی قامت خمیده اند
این خیل عاشقان که شهید حرم شدند
شمعند و پای دختر حیدر چکیده اند
ال سعود و داعش و وهابیت که هیچ
کل جهان ز هیبت شیعه رمیده اند…
کفتار ها به دور حرم پرسه میزنند؟
شیران حیدری حرم را ندیده اند
در فکر این شدند که روزی شود خراب
این بارگاه عشق ولی خواب دیده اند
اصلا خدا برای همین خلقمان نمود
((مارا مدافعان حرم افریده اند))

دسته :
برچست ها :

به‏ این تفصیل مى‏نویسم، به‏ خاطر همین وجودهاى مقدس است که مردان حقیقت بوده‏ اند و به‏ مصداق قول شاعر:

مردان حقیقت ـ که به حق پیوستند                 از قید تعلقات دنیا رستند[۱]

چشمی به تماشای جهان بگشودند                   دیدند که دیدنی ندارد ـ بستند

***محقق ونویسنده:(حاج حسین علی ابادی- استاد تاریخ تشیع از دانشگاه پیام نور قم)

   من از دل تاریخ متولدشدم تا تاریخ استان بویزه بم ونرماشیررا که بیش از دوهزار سال قدمت دارد زنده نگه دارم باز هم میگویم عزیزانم من کیستم؟ آن‏طور که در شناسنامه من آمده، در سوم دى‏ماه ۱۳۰۴ ش/۲۴ دسامبر ۱۹۲۵م. متولد شده‏ ام ـ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ـ ولى چون پدرم مرد باسوادى بود و ایام تولد بچه‏ ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ـ باید همین تاریخ درست باشد.

    در کوهستان پاریز ـ متولد شده‏ ام ـ پاریز دهکده کوچکى است در ده فرسنگى شمال سیرجان، و ۱۳ فرسنگى جنوب رفسنجان.

    سال ۱۳۰۹ش/ ۱۹۳۰م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزى که در کسوت روحانى بود ـ به‏ جاى مرحوم آقا على پولادى ـ که اصلاً کرمانى بود و به‏ پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ـ به‏ مدیریت مدرسه انتخاب شد ـ و همان روزهاى اول دست مرا گرفت و همراه خود به‏ مدرسه برد و تحویل اکبر فرّاش داد.

    مدرسه پاریز آن روزها در خانه شیخ محمّدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‏اى قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنى مى‏گفتند که متعلق بوده است به‏ مرحوم شیخ محمّدحسن زیدآبادى معروف به‏ نبى‏ السارقین. او تابستانها را از زیدآباد به‏ پاریز مى‏آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو مى‏ گذراند. خانه چند اطاق شرقى غربى داشت که کلاسها بودند و یک ته‏گاه که محل بازى و ورزش بچه‏ ها بود.

    در ماه اسفند و چند روزى از فروردین که معمولاً در سالهاى آب سال، رودخانه پاریز جارى مى‏شد ـ نجارها یک پل چوبى روى رودخانه مى ‏زدند و بچه‏ هاى طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روى پل گذشته به‏ مدرسه مى‏ آمدند. من الفباى سال‏هاى اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسنى آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده ـ که نام فامیلش، در شناسنامه‏ اش بود ـ در همین مدرسه هم‏کلاس من بود.

    قضاى روزگار است مقدّر بود که مخلص هیچ مدان پاریزى، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در کرمان منتشر کنم ـ در حالى که دانش‏ آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم. چنان مى‏ نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمّدحسن نبى‏ السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزى، مجموعه نامه‏ هاى همان مرد را به‏ چاپ برسانم ـ کتابى که تا امروز ـ بعد از شصت سال ـ هفده بار چاپ شده ـ بدون آنکه جائى تبلیغى براى آن شده باشد. و من همیشه به‏ شوخى به‏ دوستان مى‏ گویم که: شما به‏من پیغمبرى را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد ـ کتابش هفده‏ بار چاپ شده باشد ـ آن‏وقت مرا از کاتب وحى بودن این پیغمبر ملامت کنید.

 هرکه منعم کند از عشق و ملامت گوید

 تا ندیده است ترا، بر من‏اش انکارى هست

اما چرا من به ‏مطبوعات علاقه پیدا کردم؟

    پیش از آن که سر و کار با روزنامه ‏ها و مطبوعات پیدا کنم، در همان پاریز، با دیدن بعضى جرائد و مجلات، مثل آینده و مهر و حبل‏ المتین، ذوق نویسندگى در من فراهم مى ‏آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمى ـ روضه‏ خوان و خطیب خوش‏ کلامى بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به‏ وعظ مى ‏گذراند.

    یک مرد فاضل نام‏دار در اوایل کودتاى ۱۲۹۹ش/ ۱۹۲۱م. حاکم سیرجان بوده ـ اصلاً نائینى و به ‏نام مرحوم محمودخان طباطبائى، معروف به‏ ثقه‏السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلى و خارجى در آن روزگار براى او در سیرجان مى‏رسیده است، و او بسیارى از آنها را در اختیار پدرم مى‏ نهاده و به‏ پاریز مى‏ فرستاده، از آنجمله یک سال حبل‏ المتین را به‏ طور کامل به ‏پاریز فرستاده بود که بعضى شماره‏ هاى آن هنوز در اختیار من هست.

    در باب ثقه‏السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصل ترى به‏ دلائلى بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‏ قلم بود و برخلاف ضرب‏ المثل رایج که بعضى به ‏طعنه مى‏ گویند: «نائینى بد خطِ خوش ‏جنس وجود ندارد»، این مرد در عین خوش‏ خطى یکى از نجیب‏ ترین و کارآمدترین اولیاى دولتى بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده، و من چند نمونه نامه‏ هاى او را خطاب به ‏مرحوم شیخ‏ الملک سیرجانى ـ که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‏اله فت ،ص ۲۵۵) دیده‏ ام و کاش کمک مى‏ کرد دهباشى و یکى از آن نامه‏ ها را محض نمونه درج مى‏ کرد ـ که حاوى عنوان حکومت پاریز هم هست.

    پسر او محمدعلى‏ خان نایب‏ الحکومه نیز بسیار خوش‏ خط، و یکى از نقاشان بى‏ نظیر ایران بود که تصویرى از سر حضرت حسین براساس نمونه قدیم ترسیم کرده که خود شاهکار بود، و من آن را در چاپ‏هاى اولیه خاتون هفت قلعه چاپ کرده‏ ام.

    کاش، استاد مکرم جناب آقاى دکتر جلالى ‏نائینى نویسنده نامدار ـ تا قلمش حرکتى مى‏ کند و حافظه‏ اش از کار نیفتاده است ـ شمه‏ اى از احوال خانواده بزرگ ثقه‏السلطنه که عنوان طباطبائى‏ نائینى دارد ـ و شنیده‏ ام که نوه‏ هاى او فامیل فاطمى گرفته بوده‏ اند ـ مى‏ نوشتند ـ کاش یاد خیرى ازین رجل گمنام نائینى مى‏ کرد.

    پس یک دلیل این بود که بعضى مجلات و روزنامه‏ ها توسط ثقه‏السلطنه به ‏پدرم داده شده بود ـ و اینها براى من که بعدها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ـ یک مشوّق مهم به ‏شمار مى ‏رفت.

    علاوه بر آن، یک قرائت خانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفارى به‏ یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تأسیس کرده بود، و بسیارى از کتب و مجلات ـ مثلاً کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به ‏این مرکز مى‏ رسید، و من با وجود حداثت سن بسیارى از آنها را مى‏ دیدم و استفاده مى‏ کردم. سال‏هاى بعد که مجله آینده و شرق و مهر به‏ پاریز مى‏ آمد ـ مخلص یکى از هواداران پر و پا قرص آن بود ـ و کتبى مثل بینوایان ویکتور هوگو و پاردایان‏ ها و امثال آن در همان سالهاى اولیه چاپ، در پاریز موجود بود.

    اینها همه وسائل و موادى بود که مرا به‏ نویسندگى تشجیع مى ‏کرد و به‏ همین دلائل بود که در سالهاى اواخر دبستان و دو سال ترک ‏تحصیل = ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/ ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰م. من یک روزنامه به‏ نام باستان و یک مجله به‏ نام نداى پاریز در پاریز منتشر مى‏ کردم ـ در واقع مى ‏نوشتم ـ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‏ حساب‏ترین آنها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سید احمد هدایت ‏زاده پاریزى بود ـ که ۵/۲ قران به‏من داده بود و من یک سال ـ ۱۲ شماره مجله خود را مى‏ نوشتم و به ‏او مى‏ دادم.

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

    براى اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگى فرهنگ در دنیا چه کسانى و چه نیروهایى هستند ـ خدمتتان عرض مى‏ کنم که این آقاى هدایت‏ زاده، روزها، ساعتهاى تفریح مدرسه م ى‏آمد روى یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالى ایوان مدرسه ـ که پدرم ساخته بود ـ مى‏ نشست و صفحاتى از بینوایان ویکتور هوگو را براى پدرم مى‏ خواند ـ و پدرم ـ هم‏چنانکه گوئى یک کتاب مذهبى را تفسیر مى‏ کند ـ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب بینوایان مى‏ دانست و ازین و آن ـ خصوصا شیخ ‏الملک ـ شنیده یا خوانده بود ـ به‏ زبان مى‏ آورد ـ و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‏ها مى‏ پلکیدم و اغلب گوش مى‏ کردم.

    حقیقت آن است که سى چهل سال قبل که به‏ پاریس رفتم، بسیارى از نامهاى شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن‏بلو و امثال آن کاملاً برایم شناخته شده بود.

    به‏ خاطر دارم که آن روزها که در سیته‏ یونیورسیتر Cité Universitaire در آن شهرک دانشگاهى، (کوى دانشگاه پاریس) منزل داشتم. (۱۳۴۹ش/۱۹۷۰م.) یک روز متوجه شدم که نامه‏ اى از پاریز از همین هدایت‏ زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا که در پاریس هستى، خواهش دارم یک روز بروى سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانى.»

    تکلیف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به ‏سراغ قبر مردى که این همه در روحیه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‏ ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه میراژهاى دوهزار، هیچکدام آن توانائى را نداشته ‏اند ـ که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به‏ زوایاى روستاهاى ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

    این شوق به ‏نوشتن طبعا به‏ جرائد منتهى مى‏شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/ ۱۹۴۲م. سالهاى بحبوحه جنگ ـ که ترک تحصیل هم کرده بودم. روزنامه بیدارى کرمان ـ که از قدیم‏ ترین جرائد ایران است ـ و توسط سید محمّد هاشمى و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمى چاپ می شد، و به‏پاریز هم براى پدرم مى‏ آمد ـ مقاله‏ اى داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوى برازجانى که آن وقت معلم فارسى در دبیرستانها و دانشسراى کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان، و این‏گونه چیزها.

    من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به‏ بیدارى فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند ـ تحت عنوان «تقصیر با مردان است ـ نه زنها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودى از زن نداشتند ـ زنان غیر از آن‏گونه رفتار مى‏ کردند ـ که مى‏ کنند. و شاهد مثال، از حضرت زهرا آورده بودم. در واقع این نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده، و از شما چه پنهان، کمى بوى فمینیستى هم مى‏ دهد.

    دومین مقاله ‏ام در سال ۱۳۲۳ش/ ۱۹۴۴م. به‏ یاد معلم جوانمرگ دانشسرا ـ مرحوم ادیب نوشته شده بود که باز در همان بیدارى بر چاپ رسیده، و من آن‏وقت دیگر دانش ‏آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم.

    در همان وقت مرحوم سید ابوالقاسم پورحسینى مدیر شبانه‏ روزى دانشسرا نیز روزنامه‏ اى داشت به‏ نام روح‏ القدس، که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

    همکارى با مطبوعات تهران از آن‏جا شروع شد که من، در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدائى، بعض جملات عربى را برایم ترجمه مى‏ کرد ـ کم‏ کم قواعد و صرف و نحو عربى را هم یادم داد، و یک‏وقت متوجه شدم که بسیارى از نوشته‏ هاى عربى را مى‏ توانم بخوانم و ترجمه کنم. وقتى به ‏تهران آمدم و یکى دو تا شعرهایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزى چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزى پسر عبداللّه‏ فرامرزى ـ برادر عبدالرحمن و احمد ـ متوجه شد که بعضى جرائد عربى را که در دفتر آنها بود مى‏ خوانم. مرا تشویق به ‏ترجمه کردند، و روزى نبود که یک مقاله از عربى براى روزنامه خاور ترجمه نکنم ـ با تیترهایى ـ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما. یا کودتاى سوریه، یا هلال خصیب یا اینکه زن حسنى‏ الزعیم، پسر زائیده است!

    مرحوم عبدالرحمن در سالهاى ۲۸ و ۲۹ و سى از من خواست که براى کیهان از مجلات و جرائد عربى ـ مصرى و لبنانى ـ اخبار را ترجمه کنم، اتفاقا سالهاى ملى شدن نفت بود و جرائد عربى خبر و مطالب مفصل راجع به ‏ایران داشتند، و من هم مفصل ترجمه مى‏ کردم ـ به‏ طورى که گاهى یک صفحه خبر ترجمه مى‏ شد ـ البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ مى ‏شد و حق ‏الترجمه مرا مى‏ دادند.

    سال ۱۳۲۹ش/ ۱۹۵۰م. مرحوم حسن فرامرزى مجله ثقافه‏الهند را به‏من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم ـ و کردم و با مقدمه مرحوم سعید نفیسى، براى ورود ابوالکلام آزاد به ‏ایران ـ به‏ دعوت مصدق ـ به‏ چاپ رسیده، و نسخه‏ هائى از آن را تقدیم لغت‏نامه نیز کردم ـ که بیشتر آن در آنجا نقل شده ـ البته بدون نام مترجم.

    کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعدها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانى» نوشته بودم بارها و بارها به‏ چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

    ایامى که در دانشگاه تحصیل مى‏ کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانى سه چهار سال تحصیل من، ماهى دویست تومان حقوق به‏من مى‏ داد که از حقوق یک معلم زیادتر بود.

    بعد از معلمى کرمان و انتقال به ‏تهران، بیشتر با مجلاتى مثل یغما، و راهنماى کتاب و وحید و گوهر و… همکارى داشتم و مقالاتم در آن‏جا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقى بزرگ به‏ گردن من دارد. او به‏ سرحروف‏چین چاپخانه تابان و بعد به ‏تقى‏ زاده سرحروفچین بهمن گفته بود: باستانى هرچه نوشت حروفچینى کنید و خودش غلط‏گیرى کند و چاپ کند ـ اگر اشکالى پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود ـ و همینطور هم شد: دوبار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود، و مدتها بعد از آن به‏ من گفت.

    بیشتر مقالات من، پس از چاپ در مجلات، در خواندنیها هم نقل مى‏ شد.

    چند سالى پیش از انقلاب، مرحوم مسعودى مرا خواست. هفته‏ اى یک مقاله به‏ عنوان انتقاد در اطلاعات مى‏ نوشتم. او هم هر مقاله را ـ که معمولاً یک ستون بود ـ یک‏هزار تومان ـ ماهى چهارهزار تومان به ‏من مى‏ داد ـ که باز هم از حقوق دبیرى دانشگاهى من زیادتر بود. او هم گفته بود ـ هرچه خواهى بنویس، من دست در آن نمى‏ برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان مى‏ دانند ـ من سالهاى سال است که با عصاى مرده ریگ پدرم آمد و رفت مى‏ کنم، و به‏ همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ـ همیشه هم «دست به‏ عصا» هستم.

    تعدادى از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت‏ آسمان» چاپ کرده‏ ام.

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه 1380

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه ۱۳۸۰

    بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیارى از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر مى‏کرد ـ و کلک که دهباشى مدیرش بود ـ منتشر مى‏شد، و بدم نمى‏آید که گاهى مقالاتى در بخارا هم داشته باشم ـ ولى بخارا اعتنایى به‏مقالات مخلص ندارد و ناچار آنها را در اطلاعات منتشر مى‏کنم. به‏قول ابوالعباس لوکرى:

 بخارا، خوشتر از لوکر بود شاها، تو مى‏دانى

 ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانى

    رساله دکترى من درباره الکامل ابن اثیر بود، و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن، شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن اثیر» به‏ چاپ رسیده است. یک روز مرحوم عباس خلیلى که استاد و روزنامه‏ نویس و مترجمى زبردست بود آمد پیش من در دانشکده، و گفت:

    ــ فلانى، من نمى‏ دانستم که تو این کتاب را ترجمه کرده‏ اى، پس قراردادى با یک ناشر بسته‏ ام که آن را ترجمه کنم، اما وقتى ترجمه تو منتشر شد، ناشر از ادامه کار پشیمان شد. بیا تا مشترکا با هم آنرا پایان بریم. که این مختصر وجهى که از ناشر گرفته‏ ام حلال باشد.

    من در جواب گفتم: اولاً من همه کتاب را ترجمه نکرده‏ ام و فقط پیش از اسلام را آنهم ناقص ترجمه کرده‏ ام. ثانیا، به‏ احترام شما استاد، بقیه مانده را هم کنار مى‏ گذارم، شما خودتان کار را ادامه دهید، و چنین کردم. (کتاب من به‏ عنوان «ترجمه‏ اى ناقص از الکامل» به‏ چاپ رسیده.

    مرحوم خلیلى گفت:

    ــ حالا که شما این احترام را در حق من روا داشته‏ اید. من هم به‏ خاطر شما، پیش از اسلام را ترجمه نم ى‏کنم، و بعد از اسلام شروع خواهم کرد ـ و چنین کرد ـ و متأسفانه به‏ علت نابینائى، آن کتاب مفصل را نتوانست تمام کند ـ و بقیه آن را چند مترجم دیگر ـ از جمله ابوالقاسم حالت و دکتر سادات ناصرى و… ترجمه کردند.

    این توفیق در ترجمه عربى، مخلص را گستاخ کرد که با همان فرانسه شکسته بسته‏ اى که در ۱۳۱۸ش/ ۱۹۳۹م. در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ـ ارسطو را ـ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به ‏دستور استاد فقید دکتر عزیزى استاد دانشمند دانشکده حقوق ـ که در دوره دکترى درس تاریخ عقاید سیاسى به‏ ما مى ‏داد ـ ترجمه کنم.

    این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقى قرار گرفت و مقدمه‏ اى مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آنها به ‏فارسى و عربى نگاشت ـ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به‏ لطف دکتر احسان نراقى توسط مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعى به ‏چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن مؤسسه به ‏چاپ رسیده است ـ و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‏ها، به‏ خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به‏ خاطر آبروى معلم اول ارسطو، و به‏ اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقى ـ صورت مى‏ پذیرد.

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

    علاوه بر آن که بعضى مقالات من به‏ زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است ـ کتاب یعقوب لیث صفارى را که به‏ سفارش مؤسسه فرانکلین براى جوانان نوشتم ـ و تاکنون بیش از هشت بار به‏ چاپ رسیده است ـ توسط استاد محترم آقاى دکترمحمّد فتحى‏الرئیس، استاد دانشگاه قاهره، به ‏عربى نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/ ۱۳۵۰ش. در قاهره به ‏چاپ رسیده است.

    با اینکه من آلمانى نمى ‏دانم، اما آلمانى‏ها به ‏من خیلى محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن، یک استاد بزرگ آلمانى، دکتر ارهارد کروگر ـ استاد دانشگاه ماکسى میلان Maximilan مونیخ، دو ساعت درس، در بخش شرق‏ شناسى این دانشگاه، تنها براى بررسى کتابها و آثار من گذاشته است ـ که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۹۵ سالنماى آن دانشگاه به ‏چاپ رسیده است. (سایه‏هاى کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا براى خودنمائى عرض شد ـ و از خوانندگان بخارا پوزش مى‏طلبم.

    جغرافیاى کرمان تألیف وزیرى را که من تصحیح و تحشیه کرده‏ ام، توسط استاد بزرگ ایران‏شناسى آقاى پروفسور بوسه Bosse به ‏آلمانى ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام Der Islam به‏ چاپ رسیده است.

    نخستین کتاب من ـ چنانکه گفتم ـ مجموعه نامه‏ هاى پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‏ اى و توضیحاتى در اوایل سال ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در چاپخانه گل بهار کرمان به‏ خرج مرحوم سعیدى مدیر گلبهار چاپ شد ـ و درست شصت سال از آن روزگار مى‏ گذرد.

    مجموع کتابها، تاکنون به۶۱ نسخه رسیده، که گفتگو در باب هر کدام از آنها خود فرصت دیگرى مى‏ خواهد ـ به‏ طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافى کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهى و صحیفه‏ الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آنها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بوده. چند سال پیش به‏ دعوت آقاى اتابکى رئیس وقت بخش ایرانشناسى دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربى‏ دانان یا به‏ قول فرنگى‏ها عربى‏ذان Arabisans شرکت کردم، یک سخنرانى در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به‏ دلیل این که این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندى در صد و بیست سال پیش به‏ چاپ رسانده، و این قدیم‏ترین تاریخ کرمان است ـ از افضل‏ الدین کرمانى، یک روز با جمع متشرقین به‏ قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوتسما دسته‏ گلى نهادیم و یک غزل حافظ را من در آن‏جا خواندم.

    متن فرانسه این سخنرانى در مجله Studia Iranica 1987 به‏ چاپ رسیده است ـ تحت عنوان «شاخه‏ اى گل بیابانى از کویرهاى دوردست ـ بر مزار هوتسما». هم‏چنین در مقدمه سلجوقیان و غز چاپ دوم.

    سرى دوم از کتابهاى من مجموعه هفتى است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آنها هست: خاتون هفت قلعه، آسیاى هفت‏ سنگ، ناى هفت‏بند، اژدهاى هف ت‏سر، کوچه هفت‏ پیچ، زیر این هفت آسمان و سنگ هفت‏ قلم. وقتى این هفت‏ ها تمام شد، دیدم ته‏ مانده بعضى مقاله‏ ها مى‏ تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینى‏ ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمى‏ دانم اسم این کتاب را چه بگذارم.

    افشار گفت: اى، یک هشلهفى اسم روى آن بگذار.

    من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشتم:

    ــ هشت‏الهفت

    هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد ـ هم یک هشلهفى هست که به‏ هر حال چار تا خواننده دارد.

    بقیه کتابها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولى به‏ هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیارى در باب کرمان در آنها آمده است. علاقه من به‏ کرمان البته بر مبناى آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان است ـ و اول ارض مسّ بها جلدى.

    چنانکه گفتم کتابها به۶۱ جلد رسیده، و امیدوارى دارم که احتمالا به۷۷ جلد برسد.

 نومید نیستیم ز احسان نوبهار

 هرچند، تخم سوخته در خاک کرده‏ایم

***

دکتر باستانی پاریزی و حمید فرزندش ـ 17/10/88 عکس از امید طاری فر

دکتر باستانی پاریزی و حمید فرزندش ـ ۱۷/۱۰/۸۸

    یک بند از سؤالات جناب دهباشى این است: «جنابعالى با ایرانشناسى نیز کار کرده‏ اید و از ایران‏شناسان به‏نام هستید. عضو چند انجمن بودید و سخنرانیهاى ارزشمندى را در مجامع جهانى ایران‏شناسى عرضه کرده‏ اید. اصولاً نظرتان درباره آنچه ایران‏شناسان در زمینه تاریخ و فرهنگ ارائه کردند چیست؟

    بهتر است اول اغراق شاعرانه دهباشى را در باب «از ایرانشناسى به‏نام بودن» از زبان شاعرى عرض کنم که فرموده است:

 نگویم نسبتى دارم به‏ نزدیکان درگاهت

 که خود را بر تو مى‏بندم، به‏ سالوسى و زرّاقى

    بستگى به‏ ایران‏شناسان، بهانه براى سفرهاى غرب آن هم اختصاصا پاریس بوده است وگرنه با چهار کلمه زبان پاریسى که شصت و پنج سال پیش در گوشه پاریز آموخته‏ ام و به‏ لهجه پاریزى و نه پاریزین تکلم مى‏ کنم ـ شرق‏ شناس به‏ نام شدن یا کار محمدخان قزوینى است ـ یا حضرت فیل. اما به‏ هر حال گمان کنم، با همین «تته پته» کردن در مجامع فرهنگى، در بیش از پنجاه کنگره خارجى و همین قدرها هم داخلى شرکت کرده‏ ام که تا آنجا که به‏ خاطر مى‏ آورم، سفر پاکستان بود و شرکت در مجامع فرهنگى لاهور و کراچى و پیشاور ـ و حاصل آن سفرنامه «در خاک پاک» است که در مجله وحید چاپ شد.

    شهریور ۱۳۴۹ ش/ سپتامبر ۱۹۷۰م. در کنگره باستان‏شناسى کنستانتزا ـ رومانى شرکت کردم و سخنرانى در باب راه ابریشم همان‏جا انجام شد ـ و متن فرانسه آن در مجله Acta Orientalia بخارست چاپ شده است، و سفرنامه آن نیز به‏ عنوان «پرده‏ هایى از میان پرده» در مجله یغما به‏ چاپ رسید. همین سخنرانى راه ابریشم را در خانه ایران در پاریس، در اسفندماه همان سال براى دانشجویان و ایرانیان مقیم پاریس نیز تکرار کردم ـ که گزارش مختصر آن در اژدهاى هفت‏ سر، ص ۴۵۷ به‏ چاپ رسیده است. خیلى از مستمعین آن شب آن سخنرانى بعد از انقلاب به‏ وکالت مجلس و وزارت و حتى ریاست‏ جمهور رسیدند، و البته بعضى از آنها هم اگر در ایران مانده بودند، امروز تکه بزرگ بدن آنان، گوششان بود. (سنگ هفت‏ قلم ص ۴۸۱)

    تا آن‏جا که به‏ خاطر مى‏ آورم، یک سخنرانى در کنگره آثار تاریخى ایران در لندن داشتم در باب آثار گنجعلى‏ خان در کرمان. باز در کنگره ایرانشناسى اکسفورد شرکت کردم و گزارش آن تحت عنوان کنگره‏ اى در اکسفورد به‏ چاپ رسیده. (از پاریز تا پاریس)

    هم‏چنین در کنگره ایرانشناسى کمبریج شرکت کردم و یک سخنرانى هم در آنجا داشتم ـ منزل در کلیساى پیمبروک داشتیم که یک کالج مهم است، و من در همان ساختمانى اطاق گرفتم که بر دیواره آن فهرست پنج شش تن از اشخاص معروفى که طى سالیان متمادى در آنجا بیتوته کرده‏ اند ـ نوشته شده بود و یکى از آنها ادوارد براون بود، و یکى اسم مرحوم تقى‏ زاده، و یکى هم گمان کنم اسم محمّدخان قزوینى (؟) بود.

    یک سخنرانى در لندن داشتم به‏ دعوت بنیاد فرهنگى محوى که در ژنو مرکز آن بود، سخنرانى لندن درباره طبرى و تاریخ‏ نگارى معاصر بود، (۳۱ اوت ۱۹۹۰م ـ جمعه نهم شهریور ۱۳۶۹ش) و جمعى کثیر از ایرانیان مقیم لندن (= لنادنه) در سالن شهردارى کینز ینگتون ـ حضور داشتند. این سخنرانى بعدا مقدارى آب توى آن کردم و تبدیل شد به‏ کتاب حصیرستان ـ و دوبار چاپ شده است.

    سخنرانى دیگر من در لندن به‏ دعوت آقاى دکتر مجتهدزاده از طرف دانشگاه لندن در کنگره‏ اى تحت عنوان هویت ایرانى انجام شد، وقتى قنسول انگلیس براى ویزاى پاسپورت از من سؤال کرد که براى چه کار به‏ لندن خواهى رفت؟ عرض کردم: براى این مى‏ روم که آنجا شاید بتوانم ثابت کنم که چرا شما به ‏انگلیسى از من این سؤال را مى‏ کنید ـ و چرا مخلص جواب شما را به‏ فارسى مى‏ دهم. هویت یعنى همین.

    این سخنرانى در ۱۵ آوریل ۱۹۹۸م/ ۲۶ فروردین ۱۳۷۷ش. در تالار «مدرسه مطالعات خاورمیانه و افریقاشناسى» دانشگاه لندن S.O.A.S. ایراد شد و بعدها در کتاب «شمعى در طوفان» به‏چاپ رسید.

    عضو بدحساب انجمن ایران‏شناسى اروپائى ISMEO نیز هستم، و در اولین کنگره آن که در شهر تورینو، ایتالیا، تشکیل شد شرکت کردم، و شبى را مهمان شرکت بزرگ اتومبیل‏ سازى فیات که مرکز آن در آن شهر است ـ به‏ همراه بقیه ایران‏شناسان بودیم ـ و یک پیتزاى فیاتى صرف کردیم.

    سخنرانى دیگرم به ‏دعوت ایران‏شناسان اروپا در جلسه پاریس، که در سیته یونیورسیتر از ششم تا دهم سپتامبر ۱۹۹۹ ـ/ ۱۶ شهریور ۱۳۷۸ش. تشکیل شد، تحت عنوان نخستین دانشجویى کرمانى در پاریس (حاج محمدخان وکیل‏الملکى) ایراد شد.

    این سخنرانى نیز در کتاب شمعى در طوفان، تحت عنوان «بینوایان در وطن غریب» چاپ شده است. گمان کنم در مجله شما ـ بخارا ـ یاد شده بود که این مقاله جزء مقالات برتر کنگره شمرده شده بوده است ـ ولى از نظر خود من اگر بخواهید ـ مقاله ملکیان درباره کلکسیون جام شراب، و مقاله فرخ غفارى درباره خانواده نقاشان کاشانى ـ کمال‏ الملک و صنیع‏ الملک و غیره ـ درّه‏العقد این کنگره بوده است.

    کنگره شرق‏ شناسى بیش از صد سال سابقه دارد. بعدها این کنگره یکى دوبار تغییر نام داد و بالاخره به‏ صورت «مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» پایدار شد و سى و سومین کنگره آن در تورنتو ـ کانادا تشکیل گردید که مخلص نیز در آن شرکت داشت و یک سخنرانى تحت عنوان «مبادى تولرانس در تاریخ کرمان» ایراد کرد.[۲]

    این کنگره در ۲۸ مرداد ۱۳۷۰ش/ ۱۹ اوت ۱۹۹۰م. تشکیل شده بود ـ و تا سوم شهریور ادامه داشت ـ روزهایى که هر دو در تاریخ ایران مؤثر است: بیست و هشت مرداد ـ سقوط دکتر محمّد مصدق، و سوم شهریور ـ استعفاى رضاشاه.

    کنگره شرق‏ شناسى، در یک تابستان قبل از انقلاب هم در پاریس تشکیل جلسه داده بود، که مخلص در باب قبیله بارز = پاریز در آن‏جا صحبت کردم. ترجمه فرانسه این سخنرانى در مجموعه مقالات کنگره زیر نظر استاد شرق‏ شناس پروفسور لازار در همان ایام به‏ چاپ رسیده است. (تابستان ۱۹۷۳م./۱۳۵۲ش ـ سایه‏ هاى کنگره، ص ۲۳۴).

    یک کنگره در بوستون در دانشگاه هاروارد تشکیل شد، که من در آنجا در باب «برزکوه» در کلام فردوسى صحبت کردم و اظهار نظر کردم که این برزکوه را باید با فتح خواند و احتمالا مقصود جبال بارز کرمان بوده است ـ که البته همه راهها به‏رم ختم مى‏شود ـ یعنى پاریز کوه. خانم داویدسون مستشرق امریکایى پایه‏ گذار و مهماندار این کنگره بود. یک کنگره هم به‏ همت زرتشتیان در گوت‏برگ سوئد، چند سال پیش تشکیل. شد، و به‏ دعوت آقاى منوچهر فرهنگى، من نیز شرکت داشتم و در باب زرتشتیان کرمان صحبت کردم.

    در لیدن، در کنگره شاه نعمت اللّه‏ ولى شرکت کردم و در آنجا در باب کیفیت اداره آستانه شاه ولى، طى ششصد سال، مطلبى به‏ زبان آوردم ـ که در کتاب «بارگاه خانقاه» چاپ شده است.

    در سیدنى استرالیا کنگره‏ اى بود براى پرده‏ بردارى از مجسمه کوروش که ایرانیان مقیم سیدنى به‏ خرج خود ساخته در بهترین پارک سیدنى – که پارک المپیک دوهزار بود ـ و مخلص به‏ عنوان پیرترین عضو کنگره به‏ همراه «وزیر فرهنگهاى استرالیا» یک سر نخ را گرفتم و پرده را کشیدم. آن روز وزیر فرهنگها حرف عجیبى زد که قایل نقل است. او گفت: براى من موجب افتخار است که از مجسمه‏ اى پرده برمى‏ دارم که صاحب آن ۲۵۰۰ سال پیش روش اداره یک مملکت را با فرهنگهاى مختلف عمل مى‏کرد، تجربه‏ اى که در قرن بیستم ما استرالیائی ها داریم روى آن کار مى‏ کنیم».

    در سیدنى یک سخنرانى هم در باب نهاد خانقاه در ایران داشتم که توسط آقاى امید هنرى ترجمه شد. گویا دکتر نصر درباره آن ترجه گفته بود: مقالات باستانى پاریزى خودش ترجمه‏ پذیر نیست، ولى هنرى این هنر را به‏ خرج داده که در این ترجمه ـ گوئى خود باستانى دارد با شما انگلیسى حرف مى‏زند.» (بارگاه خانقاه، ص ۶۰۱) نمى‏ دانم این حرف دکتر نصر تعریف است یا تنقید؟

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ فروردین 1391

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ فروردین ۱۳۹۱

    یک مقاله هم براى کنگره «میراث اسکندر» که در اسکندریه تشکیل شده بود ـ نوشتم، اولیاء کنگره اطاق در هتل قاهره و اسکندریه رزرو کرده بودند و چند بار هم تلفن زدند که حتما سفر کنم، اما کار ویزا درست نشد ـ و این آرزو به‏ دل من ماند که بعد از سالها تدریس تاریخ فاطمیان مصر، یک سفرى به‏ قاهره داشته باشم ـ اما گوئى:

 فرشته‏ اى است بر این بام لاجورد اندود

 که پیش آرزوى عاشقان کشد دیوار

    گمان نرود که هرچه باستانى پاریزى بنویسد، فورا مى‏ قاپند و چاپ مى‏ کنند ـ نه، چنین نیست، مثلاً بعد از هزاره بیهقى که تقریبا به‏ پیشنهاد من در مشهد تشکیل شد ـ و من در آنجا صحبتى داشتم، طبعا لازم بود که هزاره طبرى نیز در آمل تشکیل شود ـ و البته شد، و من هم شرکت کردم ولى مقاله‏ام فرصت ایراد نیافت ـ و ناچار آن را در کتاب حصیرستان آوردم:

 ما نقد عمر بر سر پیمانه سوختیم

 قندیل کعبه بر در بتخانه سوختیم

    در همان کنگره بود که نوشتم، طبرى در بغداد مدفون است، پس، تا مورخان عراقى در این کنگره نباشند ـ یک پاى کنگره لنگ است ـ و آن روزها هنوز گرماگرم جنگ عراق و ایران بود. (حصیرستان، ص ۳۳۶).

    یک کتاب تاریخ هم یونسکو خواسته است براى آسیاى مرکزى بنویسد. آقاى دکتر داورى یزدى که یک وقت رئیس یونسکو در ایران بود ـ مرا معرفى کرد به‏ عنوان یکى از دو عضو ایرانى تألیف این کتاب. ده سال، هر سال ده‏روز در فصل بهار، من به‏پاریس مى‏رفتم و در هیئت تحریریه این کتاب شرکت مى‏کردم. رئیس هیئت مرحوم دکتر محمّد عاصمى (عاصم اوف) تاجیکستانى بود، و اعضاء دو تن استاد هندى و دو تن پاکستانى و چند تن ازبک و تاجیک و قزاق و قفقازى و یک تن استاد ترک ـ آیدین صاییلى ـ و یک تن انگلیسى و یک تن فرانسوى و یک تن امریکائى و دو تن افغانى و چند تن روس بودند ـ و کتاب در شش جلد قرار بود تدوین شود که چهار جلد آن پایان یافت ـ ولى ناگهان دکتر عاصموف در تاجیکستان، دم خانه‏ اش، به‏ تیر غیب کشته شد. و تتمیم تألیف کتاب تا حدى به‏ تأخیر افتاد.

    آن چهار جلد که چاپ شده است توسط آقاى دکتر صادق ملک شهمیرزادى به‏فارسى ترجمه شده و یکى از مهمترین منابع شناخت تاریخ آسیاى مرکزى است. گزارش این کار را من درکتاب «سایه‏ هاى کنگره»، و هم‏چنین در مقاله‏ اى تحت عنوان «بهاران خجند» در روزنامه اطلاعات نوشته‏ ام.

    یکى از جلسات تألیف این کتاب، در آلماآتاپاى تخت قزاقستان تشکیل شد ـ که دولت صاحب شوکت جمهورى اسلامى، مبلغ یکصد دلار رایج امریکا براى مخلص خرج سفر داد ـ و من با این صد دلار خود را به‏ مسکو رساندم و چند شب در هتل آکادمى مسکو بیتوته کردم و سپس با هواپیماى ایلوشین هفت هشت ساعت راه پرواز کردم تا به‏آلماآتا (پاپاسیب) رسیدم، تا در آن ولایت، در فضائل آب‏ انبار «حوض ملک» کرمان ـ که گویا از مستحدثات ملک دینار غز ـ نزدیک هزار سال پیش است ـ صحبت کنم ـ و شاید تنها کسى باشم که برخلاف انورى‏ابیوردى ـ از یک غز، به‏ عنوان یک عنصر سازنده دفاع کرده‏ام. طى آن سخنرانى گفتم که غزها «بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صدهزار آدمى در پنجه شکنجه و چنگال نکال ایشان افتادند، و در زیر طشت آتش گرفتار شدند ـ و خاکستر در گلو مى‏ کردند ـ و این را قاوود غزى نام نهاده بودند» ـ پس گفتم: به‏ همین دلائل من نمى‏ توانم دفاعى از ملک دینار غز بکنم ـ ولى یک آمار یا یک شیفر Chiffreبه‏رسم فرنگى‏ها مى‏ دهم ـ خود دانید و انصاف خود ـ و ملک دینار و روز قیامت. این آمار خودش گویاست: این آب‏ انبار، یعنى حوض ملک، در وسط پرجمعیت‏ ترین و قدیمى‏ترین محلات کرمان ـ یعنى محله شهر ـ که لهجه اصیل کرمانى در آن هنوز رایج است ـ ساخته شده ـ ۲۲ پله مى‏خورد… آخرین شیرآبى که بدان وصل شده ـ تاریخ ۱۳۴۱ه/ ۱۹۲۲م. (هفتاد هشتاد سال پیش) مهر سازنده آن حسن کرمانى نقر شده… دو مخزن کنار هم و به‏هم مربوط ۴۰/۱۲×۴۰/۱۲ متر طول و عرض و شامل ۹ کله کار است و چهار ستون دارد با صاروج محکم به‏ارتفاع ۵/۴ متر ـ مخزن دیگرى ۵/۶×۵/۶ متر طول و عرض… ظرفیت آن مجموعا حدود ۹۳۹ متر مکعب است که مى‏شود حدود یک میلیون لیتر آب (یادداشت مرحوم مهندس نظریان مدیر حفظ آثار ملى کرمان)، خوب، اگر هر کوزه متوسط پنج لیتر آب‏گیر داشته باشد ـ دویست‏ هزار کوزه در روز ازین آب‏ انبار پر مى‏ شود و اگر هر کوزه پنج نفر را سیرآب کرده باشد یک میلیون نفر مى‏ توانند ازین مخزن سیرآب شوند و اگر در هر سال تنها دو بار این آب انبار پُر شده باشد ـ سالى دو میلیون تن از آن آب خورده‏ اند و حدود هشتصد سال از بناى آب‏ انبار مى‏ گذرد ـ پس قریب یک‏ میلیارد و هفتصد هزار نفر آدم تاکنون از این آب‏ انبار آب خورده‏ اند. (کاسه کوزه تمدن، ص ۳۴۰). ـ ملک دینار در نهم ذى‏قعده ۵۹۱ه/ ۱۶ اکتبر ۱۱۹۵م. فوت کرده. او «به‏ علت سرسام مبتلا شد، مداواى او به‏ طلاء شیر زنان مى‏ کردند، و دایم، چند زن ـ شیر بر سر او مى‏ دوشیدند.» (سلجوقیان و غز در کرمان، ص ۶۰۲).

    پس حلال باد آن شیرى که زنان کرمان بر سر ملک دینار مى‏ دوشیدند ـ که جمعیتى به‏ اندازه کل جمعیت چین امروز را لااقل یک بار آب داده است. من رفیق حاکم معزول و، دزد دستگیرم…

    در ازاء این حرفها که زدم، در حالى که من سخنرانى مى‏ کردم ـ یک هنرمند صاحب کمال قزاق ـ مشغول نقاشى کردن چهره من بوده است ـ که در پایان سخنرانى آن را امضاء کرد و به‏من داد، و کاش مى‏شد دهباشى آن را چاپ مى‏کرد ـ من خط سیریلیک نمى‏ توانم بخوانم، ولى احتمال دارد امضاء نقاش شاید، جهانگیر پیرویوف؟ بوده باشد. پیرى و هزار عیب شرعى. این مجلس در شهریور ۱۳۶۴ش/ سپتامبر ۱۹۸۵م. بوده است.

    شرکت در کنگره‏ هاى داخلى که دیگر لاتعد و لا تحصى است، مثل کنگره خواجه رشیدالدین فضل‏اللّه‏ که یکبار پیش از انقلاب در تبریز تشکیل شد و یک بار بعد از انقلاب، و در هر دو شرکت کردم، پیش از انقلاب در خریدارى وقف نامه خواجه رشید که بعضى‏ ها ایراد داشتند که ۵۰هزار تومان گران است ـ و این جزء اسناد ملى است و دارنده آن باید هدیه کند ـ من یک حساب ساده پیش پایشان گذاشتم و گفتم: براى هر روز نگهدارى این سند ده دوازده کیلوئى، هرروز یک تومان به‏او بدهند. اول بعضى‏ ها از کمى رقم تعجب کرده و خندیدند ـ و بعد وقتى کسى محاسبه کرد ـ مثل مضاعف کردن دانه گندم در خانه شطرنج، یک وقت متوجه شدند که از روز قتل خواجه رشید در تبریز تا آن روز ـ یعنى از ۷۱۸ه/ ۱۳۱۸م. که او را در تبریز به‏ دو نیم کردند ـ تا آنروز که کنگره تشکیل شده بود ـ قریب ۶۵۰ سال ـ یعنى حدود ۲۵۰ هزار روز مى‏ گذشت، اگر مى‏ خواستند آنرا به‏ نرخ پیشنهادى مخلص بخرند مى‏ بایست نزدیک به‏ دویست و پنجاه‏ هزار تومان بدهند ـ و البته ندادند و گویا بر اثر ناخن گردى‏ ها بالاخره به‏ حدود شصت‏ هزار تومان (؟) خریدند.

    اما در کنگره دوم خواجه رشید که در بهار امسال ۱۳۸۴ش/ ۲۰۰۵م. تشکیل شد، باز خداوند توفیق داد و به‏ دعوت دکتر رحمانى رئیس گروه تاریخ دانشگاه تبریز و دوستان دیگر، در کنگره خواجه رشید شرکت کردم، و ضمن اشاره به‏ توجهات خواجه رشید و فرزندش، به‏ کرمان، سخن‏رانى خود را ـ که متأسفانه هنوز جائى چاپ نشده ـ این‏طور به‏ پایان بردم: «… صوفى معروف، مشتاقعلى شاه در ۱۲۰۶ه/۱۷۹۲م. به‏فتواى ملاعبداللّه‏ بمى سنگسار شد، و قتل او مردم کرمان را سالها شرمسار و منفعل مى‏ داشت، تا بر مزار او گنبد و بارگاه ساختند و اغلب به‏ زیارت مى‏ روند و دعا مى‏ خوانند ـ چنانکه از مزار یک قدیس دیدار کنند. چه، جرم مشتاق این بود که قرآن ـ و خصوصا سوره یس را ـ با آهنگ سه‏ تار مى‏ نواخت.

    مرحوم کیوان قزوینى که خطیبى نامدار بود، سالها بعد، در کرمان در مزار شاه ولى اعتکاف کرد، و ایام رمضان را در مسجد جامع کرمان ـ در محلى که مشتاق سنگسار شده بود ـ موعظه مى‏ کرد، و کل مردم شهر شرکت مى‏ کردند. مرحوم کیوان آنقدر خطیب زبردستى بوده که از دهات دوردست مردم براى استماع سخن او به‏ شهر مى‏ آمدند ـ ۲۱ رمضان روز سنگسار مشتاق بوده است.

چهاردهم فروردین 1392 ـ با دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی ( عکس از دکتر عبدالسمیع)

چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ـ با دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی 

    یک‏سال، کیوان چنان مؤثر صحبت کرد ـ که گوئى حوادث عاشورا را بیان مى‏ کند ـ و همه حاضران را در تشریح واقعه قتل مشتاق به‏ گریه انداخت، و در آخر مجلس، خطاب به‏ حاضران کرد و گفت:

    ــ اى مردم کرمان، این، پدران شما بودند، که در همین‏جا دست به‏ این کار زدند، پس وجوبا لازم است که همه شما، لعنتى به‏ روح آنها بفرستید ـ و عجیب آن که مردم کرمان، حاضران در جلسه، همه فریاد بیش باد و لعنت باد بلند کردند ـ چنانکه گوئى صلوات مى‏ فرستند. (بارگاه خانقاه، ص ۴۱۲)

    من، پس از بیان این حکایت، خطاب به‏ دوستان حاضر در جلسه، گفتم: اجداد بزرگوار شما، «در سابع عشر شهر جمادى‏ الاول سنه ثمان عشرو سبعمائه [ ۱۷ جمادى‏الاول ۷۱۸ه/۱۷ ژویه ۱۳۱۸م.] مزاج پادشاه ابوسعید با او متغیر گردید، او را و پسرش عزالدین ابراهیم را، در موضع ابهر، به‏ قریه خشکدر، به‏ قتل رسانیدند، و اعضاى او را از یکدیگر جدا کرده، هر عضوى را به‏ شهرى فرستادند» (آثارالوزراء عقیلى، ص ۲۸۶).

    پس از خواندن این شرح، عرض کردم: بنابراین، هم‏چنانکه کرمانیها در واقعه مشتاق، ارواح پدران خود را بى‏ نصیب گذاشتند، مخلص، از کرمان آمده‏ ام اینجا تا به‏ اولاد آنهائى که سر خواجه رشید را در بازار مى‏ گرداندند و فریاد مى‏ زدند که: این سر آن یهودى است که خیال تغییر قرآن داشت، آرى مى‏ خواهم تا با بیان واقعه خواجه رشیدالدین عرض کنم که براى اعتذار از روح پاک خواجه، که کتاب جامع‏ التواریخ را معمولاً بعد از نماز صبح مى‏نوشته است ـ شما اهل ولایت تبریز نیز، وجوبا لازم است ـ همان حرکتى را انجام دهید ـ که مردم کرمان در پاى منبر کیوان قزوینى ـ انجام دادند…

    خوب، این هم مزد دست تبریزى‏ها و اولیاى دانشگاه تبریز ـ که چند روزى ما را در بهترین هتل شاگلى تبریز پذیرائى کردند ـ هرچند اثر کلام مخلص، در پایان جلسه، به‏ اندازه یک هزارم کلام شیخ عباسعلى کیوان قزوینى هم نبود.

    مى‏دانم خیلى من و من کردم و خیلى از من حرف زدم و از این منیت ـ که مى‏ شود آن را تمنمن هم خواند ـ معذرت مى‏طلبم ـ اما حرف هنوز ناقص است.

    دو کار دیگر هم من در امر نویسندگى توفیق یافته‏ ام که به‏ انجام برسانم.

    ــ نخست این که بعض دوستان مؤلف، لطف کرده، اظهار تمایل کرده‏ اند که بر کتاب ایشان، مخلص مقدمه بنویسم و درین مورد با کمال افتخار، این امر را پذیرفته‏ ام، و براى خود دلایلى هم داشته‏ام، که یکى از آنها این است که «مى‏شود، آدم، حرف خود را در کتاب دیگرى بزند ـ خصوصا اگر حرفى باشد که در کتابهاى خودش زدن آن ممکن نباشد، و به‏ قول چینى‏ ها «آتش‏بازى بکند ولى در خانه همسایه». علاوه بر آن، گاهى اوقات، کتابهاى دیگران از کتاب خود آدم پر تیراژتر است ـ و این را من با کمال صراحت اقرار مى‏کنم ـ بنابراین حرف آدم درین‏جا برد بیشترى خواهد داشت… و این بدان مى‏ماند که یک صاحب رستوران، بعد از آن که به‏ مشتریان خودش غذا داد، خودش برود در رستوران دیگرى غذا بخورد…» (جامع‏ المقدمات، ص ۱۳)

    در طى این سالهاى متمادى، شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتابهاى این و آن نوشته‏ ام ـ به‏ طورى که وقتى به‏ فکر افتادم بعضى از آنها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ـ خودش شد یک کتاب «به‏ قاعده» ـ در دو جلد ـ که اسم آن را هم گذاشتم جامع‏ المقدمات. و تازه خیلى از آنها را هم هنوز به‏ دست نیاورده‏ ام.

    یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، براى خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:

    ــ یا تیراژ کتاب قابل‏ توجه خواهد بود، که خیلى زود به‏ مؤلف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتى تیراژ به‏ خاطر مقدمه مخلص است.

    ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلى طبیعى است که گناه را به‏ گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودى مقدمه ما را حرام کردى! و به‏ هر حال، این هم یک پرده از نویسندگى بنده بود.

    باز هم عرض کنم که مواردى هم بود که ما مقدمه مى‏ نوشتیم ـ به‏ خواهش خود آنها، ولى بعد خودشان منصرف مى‏ شدند از چاپ آن. ـ مثل مقدمه‏ اى که برکتاب لوریمر نوشتم ـ بنیاد فرهنگ کوتاه آمد و آن را توى رف گذاشت.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشگاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی

دکتر باستانی پاریزی ـ

    مورد دیگر، شرکت در نگارش مقالاتى به ‏تناسب در یادواره هاست، که از آن جمله بود: مقاله‏ اى که در یادواره مرحوم على محمّد عامرى نوشتم، و مقاله نون‏ جو در یادواره محیط طباطبائى، و مقاله مار در بتکده در یادواره استاد دکتر غلامحسین صدیقى، و مقاله درخت جواهر در یادواره دکتر یحیى مهدوى، و مقاله پوست پلنگ در یادواره دکتر احسان اشراقى، و مقاله عشره منتشره در یادواره دکتر ذبیح‏ اللّه‏ صفا و مقاله در یادواره پرویز شهریارى و مقاله افشارها در کرمان در یادواره مرحوم دکتر محمود افشار.

    بعضى ازین مقالات را بعدا تفصیل داده به‏ صورت کتاب درآورده‏ ام. البته این تصور هم نشود که همه مقالات من بلافاصله در یادواره‏ ها چاپ مى‏شود ـ معمولاً بعضى دچار قیچى ایرج افشار مى‏ شوند، بعضى قبول نمى‏ شوند ـ مثل «شهیدى در بروجرد» که براى یادواره استاد دکترسید جعفر شهیدى نوشته بودم ـ و مورد قبول ادیتورها قرار نگرفت، پس آن را در کتاب «نوح هزار طوفان» به‏ چاپ رساندم، و مقاله «گوهر شب چراغ» که براى یادواره مرحوم دکتر امیرحسین آریان‏پور نوشته بودم و به‏ قول آن خواجه‏ کرمانى، «تاجر سمرقندى نپسندید» (گذار زن از گدار تاریخ ص ۱۲۷).

    وقتى خواستند یادواره‏اى براى ایرج افشار چاپ کنند ـ مخلص مقاله خود را تحت عنوان «سنگ قبر» نوشتم ـ که البته نماد خوشى نشان نمى‏ داد، ـ ولى صددرصد با کار افشار که بررسى و عکس‏بردارى از سنگ قبرهاى تاریخى است، و بیشتر از همه مزاربان‏ها خاک قبرستان را به‏ قدم ارادت سپرده است ـ تناسب داشت. اما به‏ هر حال آن مقاله سنگ قبر، بیخ ریش مخلص ماند ـ و لابد یک روزى یک کسى آن را در یادواره بعد از مرگ خودم به‏ چاپ خواهد رساند ـ همانطور که مرحوم سنگلاخ ترک، سنگ بسم‏ اللّه‏ را براى قبر حضرت رسول در مصر تهیه کرد و اولیاى حجاز نپذیرفتند، و او آن سنگ را از مصر به‏ اسلامبول، و از اسلامبول به‏ باطوم و تفلیس، و از تفلیس به‏ تبریز منتقل کرد تا فرصت یابد و آنرا ببرد در مزار حضرت رضا کار بگذارد ـ که در آن وقت اجل آسمانى رسید و خود میرزا سنگلاخ به‏ گور رفت، و آن سنگ قبر دومترى سنگین را، با آن خط خوش، بر مزار خود سنگلاخ نهادند ـ و مخلص آن را زیارت کرده است. (آسیاى هفت‏ سنگ، چاپ هفتم، ص ۱۱)

    در یادواره مرحوم فرخ خراسانى ـ مقاله «استاد شدن» را نوشته‏ ام ـ البته در روزهایى که هنوز استاد نبودم ـ و این یادواره را مرحوم مینوى راه انداخته بود. یک مقاله هم در یادواره ساغر یغمائى دارم.

    مقاله‏ اى هم تحت عنوان «مرثیه مُرسیه» در یادواره دکتر محمّدامین ریاحى دارم ـ که غلط‏ گیرى آن را آقاى نادر مطلبى کاشانى تمام کرده‏اند ـ و نمى‏دانم منتظر چه هستند؟

    فاما تجربه در سرودن شعر… آرى، من با شعر شروع کردم، و ظاهرا علاقه به‏ طبیعت موجب اصلى این امر بوده ـ به‏ دلیل اینکه خشکسالى کوهستان پاریز و کم‏ آب شدن چشمه‏ ها و خشک شدن پونه‏ ها و گلپرها و مهاجرت پرندگان مثل کبک و تیهو و فاخته، در کوهستان با صفاى خودمان ـ به‏ علت کمبود باران، و پناه بردن کودکان ـ خصوصا دختران ـ به‏ سر قبرها ـ خصوصا خاک سید، و آب بر گور مردگان ریختن به‏ امید نزول باران.

    مرا هم که بچه‏ اى ده دوازده ساله بودم وادار به‏ گفتن شعر کرد که اولین شعرم بود:

 بیا اى برف و باران خداوند

 که تا خلق جهان باشند خرسند…

 بیا تا کشت‏ ورزان شاد باشند

 ز هربند غمى آزاد باشند…

یک غلط املائى هم در آن داشته‏ ام:

 بیا تا آب‏ها از کوه آید

 ولو طوفان قوم نوح آید…

    یعنى کوه و نوح را با هم قافیه کرده بودم ـ نه اینکه املاى نوح را نمى‏ دانستم. ظاهرا مثل بعضى از نوگویان امروز تصور مى‏ کرده‏ ام که املاء حروف عربى و فارسى قید نیست ـ بعدها فهمیدم که ایرج میرزا هم در قطعه دلپذیر.

 حب نبات است پدرسوخته

 آب حیات است پدرسوخته

 بسکه سیه چرده و شیرین بود

 چون شکلات است پدرسوخته

 قافیه هرچند غلط مى‏شود

 . . . . . . . . . . . . . . . . .

    در یک بیت آن، همین گاف را کرده است.

  در آخر آن استقاء باران هم، نام خود را آورده و گفته بودم:

 بیا تا باستانى شاد باشد

 نه اینکه صورتش پُر باد باشد

    و اصطلاح پُر باد بودن صورت در کوهستان ما براى کسانى گفته مى‏ شود که منت بر این و آن دارند، یا قهر مى‏ کنند ـ قهر بچه‏ ها، وقتى که سهم آن‏ها کم داده مى‏ شود.

    این شعر را دو سه سال بعد (۱۳۱۸/۱۹۳۹م) در نداى پاریز که در همان ده مى‏ نوشتم ـ نقل کرده‏ ام.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشکاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از مجتبی سالک

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشکاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی ـ

    به‏هر حال هم‏چنان کم و بیش شعر مى‏گفتم و بدکى هم نبود. مثلاً این غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ یا ۲۵/۱۹۴۶م. در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درختهاى بادام باغچه ـ که در فصل بهار گلریزان آن، سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود ـ گفته‏ام.

 یاد آن شب که صبا بر سرِ ما گل مى‏ریخت

 بر سرِ ما ز در و بام و هوا گل مى‏ریخت

 سر به‏دامان من‏ات بود و، ز شاخ بادام

 بر رخ چون گل‏ات، آرام، صبا گل مى‏ریخت

 خاطرات هست، که آن شب، هم شب تا دم صبح

 گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل مى‏ریخت

 نسترن خم شده، لعل لب تو مى‏بوسید

 خضر گوئى، به‏لب آب بقا گل مى‏ریخت

 تو به‏مه خیره، چو خوبان بهشتى و صبا

 چون عروس چمن‏ات، بر سر و پا گل مى‏ریخت

 زلف تو غرقه به‏گل بود و هر آن‏گاه که من

 مى‏زدم دست بدان زلفِ دو تا، گل مى‏ریخت

 گیتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود

 راستى تا سحر از شاخه چرا گل مى‏ریخت؟

 شادى عشرت ما، باغ، گل‏افشان شده بود

 که به‏پاى تو و من، از همه‏جا، گل مى‏ریخت

    این شعر بارها و بارها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال ۱۳۲۷ش/ ۱۹۴۸م. مجموعه‏اى از اشعار خودم به‏عنوان «یادبود من» چاپ کردم ـ و دومین کتاب من است ـ و آن روزها دانشجوى دانشکده ادبیات بودم ـ و مرحوم سعید نفیسى نیز مقدمه‏اى بر آن کتاب نوشته ـ آن را در آن کتاب چاپ کرده‏ام.

    ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم ـ و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار، یک روز صبح، بچه‏ها پى‏درپى به‏دفتر من مى‏آمدند و مى‏گفتند: آقا، دیشب شعر شما را رادیو مى‏خواند. شنیدید؟

    اتفاقا آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد، بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقى‏دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان، خواننده بزرگ، در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است ـ و راستى چه به‏جا این شعر به‏کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل مى‏ریخت… درواقع، شعر، سنگ مزار شد.

    خیلى از دوستان بعدها تصور میکردند که این شعر را من اختصاصا براى مرگ صبا گفته بودم ـ در حالى که چنین نبود، و حتى در یکى از برنامه‏هاى گلها در حیات صبا هم، چند بیت از همین غزل را یکى از گویندگان خوش‏کلام ـ آذر پژوهش، دکلامه کرده بود و من، وقتى دکلامه او را شنیدم، در همان کرمان، یک رباعى گفتم و به‏آدرس گوینده فرستادم:

 گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد

 گلهاى تو دید و باز دیگرگون شد

 طبع من اگر تلخى دنیا را داشت

 شیرین شد، از آن، کز دهن‏ات بیرون شد

    مجموعه شعرهاى من، دوبار دیگر، یکى در ۱۳۴۲ش/۱۹۶۳م. و یکى نیز در ۱۳۶۴ش/ ۱۹۸۵م به‏خط خطاط خوش‏ذوق، مرحوم غلامعلى عطارچیان، تحریر، و توسط مؤسسه علمى چاپ شده است. شعر:

 باز، شب آمد و شد اول بیدارى‏ها

 من و سوداى دل و فکر گرفتاریها

 شب خیالات و، همه روز، تکاپوى حیات

 خسته شد جان و تنم زین همه تکرارى‏ها…

    تمام غزل را مرحوم محمودى خوانسارى در آهنگى دلپذیر، در یک مجلس خصوصى خوانده است که یکى از دوستان نوار آن را به‏من داد.

    شاید جالبترین مورد چاپ یکى از اشعار من آن‏جا باشد که یک جزوه به‏نام مشاعره در سال ۱۳۴۶ش/ ۱۹۶۷م ـ جزء «نشریات پروگرس روسیه» در مسکو به‏چاپ رسیده، و در آن کتاب، شعراى معاصر ملیت‏هاى مختلف فارسى‏گوى تقسیم شده‏اند: اول شعراى افغانستان (ص ۱۱ تا ۶۸)، دوم شعراى ایران (ص ۷۱ تا ۱۶۶) سوم شعراى تاجیکستان (ص ۱۶۹ تا ۲۳۶)، و بالاخره شعراى پاکستان و هند (ص ۲۳۹ تا ۲۷۱)

    تا اینجا مهم نیست، از نظر مخلص این نکته جالب بود که نام مرا جزء شعراى پاکستان و هند؛ آورده بود ـ با شعر آلبوم:

 به‏آلبوم شبى تا سحر نظر کردم

 به‏یاد عمر گذشته شبى سحر کردم

 به‏یادبود عزیزان شبى به‏سر بردم

 شبى، دو مرتبه، با عمرِ رفته سر کردم…

    من به‏شوخى، در مقاله‏اى که در کیهان همان‏وقت چاپ شد، نوشتم: «روزى که کتاب مشاعره چاپ مسکو را زیارت کردم و خودم را جزء شعراى پاکستانى و به‏دنبال نام مرحوم اقبال لاهورى دیدم… از شوق در پوست نمى‏گنجیدم… اما، پاکستانى بودن من، سر و صداى دوستان ـ از جمله کیهان را بلند کرد… واقعا فکر کنید اگر دویست سال دیگر، اگر کسى خواست تاریخ‏ادبیات بنویسد و میلش کشید که بداند باستانى پاریزى اهل کجاست؟ دچار چه دردسرى خواهد شد…

    بنده آن‏وقت، در گور، هى مى‏بایست پهلو به‏پهلو شوم و سرم را به‏سنگ قبر بکوبم ولى نتوانم به‏آنها بگویم که بابا، این پاریز مال پاکستان نیست، مال کرمان است، مال سیرجان است، دهى است و بیچاره دهى است، و چون این تخم دو زرده را تقدیم دنیا کرده ـ یک بیضه مرغ دارد و صد نعره مى‏زند… مملکتى که اقبال دارد… باستانى پاریزى مى‏خواهد چه کند؟

 یکى مرغ بر کوه بنشست و خاست

 بر آن کُه چه افزود و زان کُه چه کاست

 من آن مرغم و این جهان کوه من

 چو رفتم، جهان را چه اندوه من؟[۳]

    در سال ۱۳۲۵ش/ ۱۹۴۶م. من در دانشسراى مقدماتى کرمان شاگرد دوم شدم و در شهریور آن سال به‏تهران آمدم و ضمن تحصیل در تهران ـ در مدرسه شیخ عبدالحسین طهرانى (کنار مسجد ترک‏ها) در حجره آقاى شمسى، یکى از دوستان با چند تن دیگر بیتوته مى‏کردم. ضمن تحصیل با بعض جرائد و مجلات سر و کار داشتم.

    حالا که کار به‏شعر رسید، مخلص، این نامه دهباشى را در حکم یک «کیوسک اعترافات» کاتولیک‏ها حساب مى‏کنم که کشیش ساکت و صامت مى‏نشیند و به‏گناهان گناهکار گوش مى‏کند و براى او طلب بخشش مى‏کند. مگرنه آن است که به‏قول یک نویسنده فرنگى: «شعر گفتن، گناه ایام طفولیت است»، یعنى درواقع قابل بخشش است، و عرب هم گوید: یجوز للشاعر مالایجوز لغیره، ـ و اعتراف هم، گناه را سبک مى‏کند ـ پس در مقام اعتراف باید بگویم که اولین شعر من پس از ورود به‏تهران، در روزنامه رهبر ـ از روزنامه‏هاى حزب توده به‏چاپ رسید:

 برمراد ما اگر این چرخ کج‏بنیاد نیست

 لیک ازین بیدادگر ما را هم استمداد نیست

 چند باید داشتن امّید بهبودى ز چرخ

 نیک دیدیم این که او را پایه جز برباد نیست…

    قصیده مفصل است، سه روز بعد که به‏دفتر روزنامه در کوچه برابر ثبت ـ محل بعدى روزنامه ترقى ـ براى گرفتن یک شماره روزنامه و تشکر از احسان طبرى مراجعه کردم، دیدم دفتر روزنامه را آتش زده‏اند ـ و روزنامه توقیف شده است. چون باید همه چیز را اعتراف کرد، تا گناهان عفو شود ـ مى‏گویم که: چند ماه بعد، وقتى شاه، بعد از مسأله آذربایجان و بازدید از آن ولایت به‏تهران بازگشت، از میدان مجسمه تا چهارراه پهلوى سابق ـ ولى‏عصر امروز، ماشین سرباز او را، مردم تقریبا روى دست آوردند، و چون در این چارراه، راه‏بند آمد، به‏اشاره قوام‏السلطنه، به‏داخل حزب دموکرات ـ محل کافه شهردارى سابق و تآتر امروز رفت.

    این مخلص پاریزى، همان روزها شعرى در مدح شاه گفته بودم ـ و به‏تقلید سعدى در مدح انکیانو، با مقدارى نصیحت، و تماشائى است که یک بچه محصل جلمبر ساکن مدرسه شیخ عبدالحسین، که سفره‏اش روزنامه مرد امروز بود ـ بیاید و به‏تقلید سعدى آخرالزمان در مدح انکیانو، به‏شاهى که چند سال بعد، آریامهر خواهد شد، اینطور در همان قصیده نصیحت کند:

 شها، کنون که فلک قرعه جهاندارى

 به‏نام نامى آن شاه نامور بنهاد

 به‏عدل کوش ـ که شاهى، به‏عدل پاینده است

 به‏داد باش، که کشور شود به‏داد آباد

 بدان که دیده کوروش و داریوش کبیر

 همى ترا نگرد از فراز پازرگاد…

    شعر در روزنامه خاور ۱۳۲۶ش/۱۹۴۷م. چاپ شده است.

    مثل بسیارى از بچه‏هایى که تازه به‏تهران مى‏آیند ـ و تجربه سیاسى و اجتماعى ندارند ـ در بسیارى از انجمن‏ها شرکت مى‏کردم. و به‏هردرى مى‏زدم که چیزى بنویسم یا شعرى چاپ کنم، پس مایه تعجب نخواهد بود اگر پس از قتل محمد مسعود، شعرى در مرگ او بگویم:

 بعد ازین تا باد فروردین ره گلشن بگیرد

 تربت مسعود را در لاله و سوسن بگیرد

 اى شهید راه آزادى سزد کشتن تو

 مام گیتى، پرده ماتم به‏پیرامن بگیرد…

    و در بیتى آرزو کنم:

 خرمن عمر تو را آن کس که آتش زد، الهى

 آتش بدبختى‏اش یک‏باره در دامن بگیرد…

    خوب تا اینجا را داشته باشید.

    در همان روزها مرحوم خسرو روزبه را به‏دلائل سیاسى در دادگاه نظامى محکوم کرده بودند. و من در شعرى گفته بودم:

 آنان که در حمایت ظلم آرمیده‏اند

 برلوح حق عجب خط بطلان کشیده‏اند

 ظلم آیتى است در حق اینان و حق کشى

 پیراهنى که برتن ایشان بریده‏اند…

    و در یک بیت گفته بودم:

 با حبس روزبه به‏جهان عرضه داشتند

 کاینان عدوى مردم فحل و گزیده‏اند…

    درست چهل سال لازم بود تا بگذرد، و من، دکتر فریدون کشاورز عضو قدیم کمیته مرکزى حزب توده ایران را شبى در سویس ملاقات کنم، و او بگوید: «شب در کمیته حزب تصمیم گرفته شد که یکى از مخالفین معروف شاه را بکشیم و گناه را به‏گردن در بار بیندازیم ـ و قرار شد خسرو روزبه به‏همراه یک تیم، محمد مسعود را به‏قتل برساند ـ که همانروزها درباره پالتو پوست والاحضرت اشرف، مطلب تندى نوشته بود».

    سال بعد از مرگ مسعود، تیراندازى به‏شاه شد که مخلص هم دانشجو بود ـ و این دوبیت را گفتم که ماده تاریخ هم هست:

 تیر دشمن، به‏لب شاه رسید ارچه، ولیک

 حافظ شاه جوان لطفِ خدادادى شد

 باستانى، پى تاریخ، به‏دانشگه گفت:

 «هدف تیر، در این‏جا، لب آزادى شد»

    شعر کاملاً دوپهلوست ـ که حزب توده را غیرقانونى اعلام کردند و مخالفین را ـ مثل مرحوم آیت‏الله کاشانى ـ دستگیر کردند و مجلس مؤسسان براى تغییر قانون اساسى تشکیل دادند ـ و البته هیچ روزنامه‏اى حاضر نشد آن را چاپ کند ـ تا شعر را پیش مرحوم حسن معاصر کرمانى مدیر روزنامه ملت ایران بردم. دید و لبخندى زد و گفت:

    ـ به‏خاطر اینکه هم‏شهرى هستى آن را چاپ مى‏کنم. امیدوارم کسى ایراد نگیرد، و البته کسى هم ایرادى نگرفت.

دکتر باستانی پاریزی در شب فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر باستانی پاریزی در شب فخرالدین فخرالدینی ـ

    اما همه این حرف‏ها، مانع آن نبود ـ که این محصل یک لاقبا ـ که با یک کوت کهنه خریدارى شده از لباس‏هاى سربازان کشته شده جنگ‏هاى آلمان و روس و انگلیس و امریکا ـ که به‏تهران مى‏آوردند ـ و مى‏فروختند، آرى، این محصل یک لاقبا، در همان زمستان سرد ۱۳۲۷ش/۱۹۴۹م. که برفى سنگین آمد و تهران یخ بست و حوض‏هاى تهران بیشتر شکست ـ آخر آن روزها هنوز تهران لوله‏کشى نشده بود ـ آرى، همین محصل یک لاقبا، این دوبیتى را هم بگوید و نه تنها آن را در انجمن ادبى مرحوم

مورخ‏الدوله سپهر بخواند ـ بلکه آن را در توفیق هم چاپ کند:

 بتا، برف آمد و، سرماى دى ماه

 جهان را ناگهانى درهم افسرد

 بلورین ساق را، نیکو نگهدار

 که بس مرمر ـ درین سرما ـ تَرَک بُرد

    فکر مى‏کنم دیگر، اعترافات ادبى ـ کافى باشد ـ بپردازیم به‏بقیه بحث‏ها:

    ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا مى‏کند ـ یعنى از ۱۳۲۶ش/ ۱۹۴۷م. که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم ـ این رشته گسسته نشده است. در آذر ۱۳۳۰ش/ نوامبر ۱۹۵۱م. که فارغ‏التحصیل شدم براى انجام تعهد خدمت دبیرى به‏کرمان رفتم ـ و در ۱۳۳۳ش/ ۱۹۵۴م. با همسرم مرحومه حبیبه حایرى مدیر آن دبیرستان شدم تا ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۸م. که در کنکور دکترى تاریخ قبول شدم و دوباره به‏تهران آمدم و در اداره باستانشناسى زیر نظر مرحوم مصطفوى به‏کار پرداختم و مجله باستانشناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به‏دانشگاه انتقال یافتم، و مدیریت داخلى مجله دانشکده ادبیات به‏عهده من بود تا ۱۳۴۹ش/ ۱۹۷۰م. که به‏عنوان فرصت مطالعاتى یک‏سال و نیم به‏پاریس رفتم ـ مجله دانشکده را اداره مى‏کردم.

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی و شهرام ناظری و علی دهباشی به دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی و شهرام ناظری و علی دهباشی به دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

    ضمن اداره مجله به‏تدریس ساعاتى چند از دروس استاد نصراللّه‏ فلسفى ـ که معمولاً بیشتر در خارج از ایران بود ـ نیز اشتغال داشتم، و به‏تدریج رتبه دبیرى مخلص تبدیل به‏استاد یارى و سپس دانشیارى شد ـ و اینک سالهاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم، و جز در دانشگاه تهران، در جاى دیگرى کارى ندارم. سالهاست که هر صبح که بر مى‏خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظى را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:

 بخشندگى و سابقه لطف و رحمتش

 ما را به‏حسن عاقبت، امیدوار کرد

    البته با رؤساى دانشکده میانه بدى نداشته ام ـ ولى از زبان‏درازى هم کوتاه نیامده‏ام، هر چند آنها هم همیشه به‏من لطف داشته‏اند ـ به‏دلیل اینکه هم امروز بعد از ۵۴ سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسما شاغل هستم.

    رؤساى دانشکده، بعد از دکتر سیاسى، عموما محبت و لطف داشته‏اند ـ دکتر سید حسین نصر ـ که من در باب کلام او در فقر مولانا ـ و در هتل چندستاره رم شوخى کرده‏ام، و دکتر محمدحسن گنجى ـ که او را از احفاد گنجعلى‏خان حاکم کرمان دانسته‏ام و شوخى هواشناسى او را با همسرش ـ جائى یاد کرده‏ام، و دکتر ذبیح‏اللّه‏ صفا ـ که اصلاً وقتى من مدیر داخلى مجله دانشکده بودم ـ او سردبیر مجله بود ـ و با همه اینها، یک سر مو در اظهار بى‏موئى سر او غفلت نداشته‏ام، و داستان هم‏سفره‏اى او با بدیع‏الزمان فروزانفر را به‏زبان آورده‏ام.

    ابلاغ تبدیل رتبه دانشیارى من به‏استادى، به‏امضاى همین دکتر محمدحسن گنجى است که این روزها ایام دو سه سال مانده به‏صد سالگى را مى‏گذراند. همان روزها یک شوخى با او هم کرده‏ام که تکرار آن براى تفریح خوانندگان، بخارا بى‏جا نیست.

    ـ مى‏گویند ـ و العهده على‏الراوى ـ که آن روزها که هنوز حضرت استادى دکتر گنجى (آخر، او استاد هواشناسى ما بود) از اتومبیل اختصاصى معاونت وزارت راه استفاده نمى‏کرده ـ و تنها ریاست اداره هواشناسى را داشته ـ روزى با همسر خود در تاکسى نشسته بود. از قضا آن‏روز از روزهایى بود که وضع هوا هواشناسى را به‏اقرار متصدیان مربوط «کلافه» کرده بود ـ یعنى در همان ساعت که راننده پیچ رادیو را باز کرده برنامه اخبار و وضع هوا پخش مى‏شده ـ در حالى که هوا سخت ابرى بوده و باران به‏شدت مى‏باریده، رادیو به‏عادت معهود مى‏گردید: هواى تهران در بیست و چهار ساعت آینده آفتابى و در بعضى ساعات همراه با ابرهاى پراکنده خواهد بود.

    راننده تاکسى که ازین حرف خنده‏اش گرفته و به‏علت کار نکردن برف پاک‏کن کمى عصبانى هم شده بود ـ با عصبانیت پیچ رادیو را بسته و به‏صداى بلند مى‏گوید:

    ــ هیچ‏کس نیست به‏این رئیس هواشناسى بگوید: بابا، مگر مجبورى این دروغ‏ها را رودرور براى مردم بگوئى؟ مرد، دستت را از پنجره اطاقت بیرون کن و ببین باران آن راتر مى‏کند یا نه؟ آن وقت پیش‏بینى هوا را بگو.

    بین خانم و آقاى دکتر گنجى نگاه خنده‏دارى ردّ و بدل شد، و راننده توى آئینه متوجه تغییر چهره و رفتار مسافران خود شده با تعجب گفت:

    ــ نکند شما با رئیس هواشناسى قوم و خویش باشید؟

    خانم دکتر گنجى به‏راننده تاکسى گفت:

    ــ حق با شماست آقاى راننده. ولى اگر بدانید که این دروغ آقاى رئیس هواشناسى ـ در برابر دروغهاى بزرگى که در خانه میگوید ـ چه‏قدر کوچک است ـ به‏این دروغ او راضى مى‏شوید.(گنجعلى‏خان، ص ۳۹۵، از سیر تا پیاز، ص ۴۴۶).

    خانم دکتر گنجى از زنان متعیّن بیرجند است.

    این را هم عرض کنم که من در ایامى که دکتر نصر کیا بیا داشت ـ آخر او با کیاهاى نورى قوم و خویش است ـ آرى، در آن وقت، گاهگاهى با او ـ در افتادگى که نه ـ ولى شوخى‏هایى تند داشته‏ام. از آن جمله مثلاً وقتى او در کنگره مولوى در رُم شرکت کرده بود ـ نوشتم: … اکنون که سفره دلار مرتضى على نفت پهن است ـ با دریافت ماهى دویست‏هزار تومان حقوق و مزایا، و به‏پشتوانه بلیط‏هاى دو سره هواپیمائى ملى ـ درویش‏هاى قرن، به‏قول مولانا:

 در زمستان سوى هندستان شوند

 در بهاران سوى ترکستان شوند

    تا با اقامت در هتل‏هاى «سه‏ستاره»، در باب فقر مولانا و سنّت تصوف او سخنرانى ایراد فرمایند ـ در حالى که شبها در هتل هیلتون، جوجه‏کباب میل کرده بوده‏اند.» (کوچه هفت‏پیچ، ص ۱۳۶، حماسه کویر، ص ۵۴۳).

    البته در آنجا از کسى نامى نبرده بودم ـ ولى همه مى‏دانستند که سخنرانى دکتر نصر در باب فقر مولانا بوده است.

    خود دکتر نصر، وقتى این مطلب را خوانده بود ـ یک روز مرا به‏اطاق خود خواست ـ و آن روزها او رئیس دانشکده ادبیات بود ـ او به‏من گفت: من مقاله‏تان را خواندم، و خیلى هم لذت بردم. اما یک اشتباه داشت. من اول کمى نگران شدم که رئیس، لابد مى‏خواهد بهانه‏جوئى کند و حساب مرا برسد. خواستم عذرخواهى کنم که اگر جسارتى شده ببخشید. اما او گفت:

    ــ آرى، آن هتل که نوشته بودى ـ سه‏ستاره نبود ـ پنج ستاره بود.

    عرض کردم: ممنونم، در چاپ‏هاى بعدى تصحیح مى‏کنم ـ و کردم».

    اما به‏هر حال، بعد از انقلاب ـ که دیگر دکتر نصر، آنجا رفت «که عرب رفت و نى انداخت» ـ یا به‏قول فردوسى، به‏بیگانه کشور فراوان بماند ـ من در جائى در فضائل دکتر نصر و مراتب دین‏دارى و تحقیقات مذهبى او نوشتم و به‏شوخى گفته بودم:

    ــ تا وقتى که دکتر نصر ـ در خدمت انقلاب اسلامى نباشد، و تا وقتى که کار استادى شیخ عبداللّه‏ نورانى نیشابورى درست نشود ـ من انقلابش را قبول دارم ـ جمهورى هم هست، ولى اسلامى…؟ چه عرض کنم.» (کلاه گوشه نوشین روان، ص ۲۰۱).

    دکتر محمدحسن جلیلى رئیس بعدى دانشکده، سید جلیل نجیب‏یزدى فرزند مرشدیزد ـ که دهها دانشجوى بندى را از بند آزاد کرد، همه اینها در ایام پیش از انقلاب سپرنیش مقالات مخلص بوده‏اند. و لام از کام نگشوده‏اند.

    بعد از انقلاب نیز دکتر امشه‏اى که از آل امشه مازندران بود ـ هرچند تا آخرین روز ریاست او، تانک انقلابیون اسلامى برابر دانشکده پارک کرده بود ـ هم‏چنان مدافع دانشجویان بود ـ و او روزى از دانشکده کنار رفت، که دیگر باطرى تانک انقلابیون خالى شده بود ـ و ناچار شدند آن تانک را با یدک‏کش از دانشکده خارج کنند.

    دکتر مجتبوى رئیس بعدى که براى رفع چشم‏زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره‏اى را در برابر در دانشکده ادبیات قربانى کرد ـ نیز ما را از آن گوشت بى‏نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ‏الاسلامى پسر برادر روحانى نامدار مجد اصطهباناتى که خانوادگى خواننده نوشته‏هاى من بودند ـ و خود مجد اصطهباناتى قبل از نابینائى خود ـ چند تا از نامه‏هاى پیغمبر دزدان را به‏من داد نیز ـ هم‏خوان و هم پیغمبر بودیم، و اینک نیز دکتر على افخمى‏یزدى عقدائى آخرین رئیس دانشکده، طبعا با ما بد نیست ـ که خیلى هم خوب است، چه، قوم و خویش‏هاى او در عقدا جزء مرتزقین «وقف پابرهنه» ـ بوده‏اند ـ که موقوفه‏اى از خواجه کریم‏الدین پاریزى بوده است ـ و اینها همه مى‏دانند، که باستانى پاریزى، به‏قول نیک‏بخت صاحب حروفچینى گنجینه: همین است که هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنى است و نه سوختنى، و نه دورانداختنى و نه فروختنى».

 آن نیست که حافظ را، رندى بشد از خاطر

 کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد

    البته با رؤساى دانشگاه ـ غیر از دکتر سیاسى ـ معمولاً کمتر برخورد حضورى داشتم.

    رؤساى دانشگاه تهران در ابتدا معمولاً وزراى فرهنگ وقت بودند، مثل على‏اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفى عدل و دکتر على‏اکبر سیاسى ـ که این مرد، حق بزرگ به‏گردن دانشگاه دارد، و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به‏تصویب رساند. انتقال من به‏دانشگاه هم به‏مرحمت او صورت گرفت.

    بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق، دکتر سیاسى نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد، ولى هم‏چنان رئیس دانشکده ماند، تا خود بازنشسته شد.

    من، علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را براى کتاب تلاش آزادى به‏من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم ـ که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسى ـ که سالها رئیس دانشگاه بود، و بیش از آن رئیس دانشکده ادبیات بود ـ مستقیما سر و کار داشتم، و به‏خاطر چاپ مجله ـ که وسواس عجیبى در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت ـ تقریبا هر روز یک بار او را مى‏دیدم.

    بعد از آن نیز رؤساى دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد ـ لطفى داشتند، و دکتر جهان شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداریها… به‏خط خوش نوشته بالاى سر خود گذاشته بود. و گاهى بعضى شوخیها هم من با او داشتم.

    از جمله آن که یک وقت تصویبنامه‏اى گذراندند که کسانى که بیش از ۳۵ سال داشتند از تبدیل رتبه دبیرى به‏استادى محروم مى‏ماندند، و چندین نفر از معملمین باسواد دانشکده شامل این حکم مى‏شدند که تا آنجا که به‏یاد مى‏آورم، مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع‏الزمانى‏کردستانى، و مرحوم دکتر نجات، و آقاى دکتر شهیدى و آقاى دکتر محمّد خوانسارى، و بنده لرزنده به‏هیچ نیرزنده باستانى پاریزى ـ در جزء این جمع بودیم که اینها به‏صد در زدند و هیچ‏جا جواب نشنیدند.

    به‏خاطر دارم که مرحوم دکتر نجات رفته بود پیش مرحوم جعفرى وزیر فرهنگ وقت، که این دکتر صالح با تبدیل رتبه ما مخالفت مى‏کند ـ و جعفرى که خودش قانون استقلال دانشگاه را نقض کرده بود ـ به‏دکتر نجات گفته بود: دانشگاه خودش مستقل است و این امر ربطى به‏ما ندارد.

    من یک روز به‏دکتر نجات گفتم: این رتبه فسقلى دانشیارى آیا آنقدر اهمیت دارد که پیرمردى مثل تو برود اطاق جعفرى و گردن کج کند؟ دکتر نجات گفت: این حق من است، علاوه بر آن، من آرزو دارم که بر سنگ قبرم نوشته شود: دکتر نجات استاد دانشگاه تهران.

    از قضاى اتفاق، دکتر نجات همانروزها دچار سرطان شد و خیلى زود درگذشت ـ و خدا مى‏داند که شاید از غصه استادى دچار سرطان شده بود. فرداى مرگ او، دکتر صالح براى جلب‏نظر معلمان و استادان دانشگاه، یک آگهى چاپ کرده بود: به‏مناسبت فوت استاد محترم آقاى دکتر نجات…

    مجلس ختم… الخامضاء، رئیس دانشگاه تهران، دکتر صالح»

    من همانروز یک شعر گفتم که تضمین گونه است، و خدمت رئیس دانشگاه فرستادم و چندجا هم چاپ شد:

 در مرگ نجات، اى جناب صالح

 الحق، که دهان دوستدارش بستى

 زیرا، لقب جلیلِ استادى را

 در مرگ، به‏ناف اعتبارش بستى

 آبى که به‏زندگى ندادى به‏حسین

 چون گشت شهید، بر مزارش بستى…

    سابقه این بود که عده‏اى از وزارت فرهنگ سابق و آموزش و پرورش امروز، روى سوابق کار و شهرت عام و مراتب علمى و تجربه‏کلاس‏دارى که در طى سالیان خدمت کسب کرده بودند، طى امتحانات و مقدماتى وارد دانشگاه مى‏شدند (و به‏عقیده من، این یکى از بهترین امکانات و در حکم خزانه زیرساز جامعه دانشگاهى بود ـ و همه استادان قدیم و ندیم دانشگاه مثل جلال همائى و بهمنیار کرمانى و بدیع‏الزمان فروزانفر و فاضل تونى و دکتر هشترودى، نصر، نصراللّه‏ فلسفى و عباس اقبال و دکتر مجتهدى از دارالفنون و شرف و البرز و غیر آن پاى به‏دانشگاه گذاشته بودند ـ و امروز هم دانشگاه‏هاى ما از این نیروى بالقوه و بالفعل بى‏نیاز نیستند.

    قرار بر این بود که این دبیران انتقالى پس از آن که درجه دکترى دریافت مى‏کردند ـ رتبه دبیرى آنان تبدیل مى‏شد به‏رتبه استادیارى و پس از چند سال طى شرایطى به‏رتبه دانشیارى و سپس استادى. و مخلص نیز یکى از آن کسانى بود که درجه دکترى دریافت کرده بودند، اما ناگهان یک تصویبنامه وزیر پسند شاه‏فریب صادر شد که براى اینکه جوانان به‏دانشگاه جذب شوند و پیران، جلوى ترقى جوانان را نگیرند؛ این پیر دبیران قربانى اول این تصویبنامه شدند ـ چه بیش از سى و پنج سال داشتند.

    بگذریم ازین که چه مقدماتى پیش آمد، و کار به‏کجا رسید که مرحوم هویدا به‏عنوان رئیس هیئت امناء دانشگاه، این گره را باز کرد (در شهر نى‏سواران، ص ۱۳۶) و ابلاغ این بنده و آن چند تن پیر دبیر استاد کار نامدار، به‏امضاى رئیس وقت دانشگاه آقاى پروفسور رضا صادر شد. درین مورد مخلص با پروفسور رضا هم ـ که همیشه مرا مورد تشویق قرار داده است ـ یک شوخى کرده بودم که محض انبساط خاطر خوانندگان نقل مى‏کنم او ابلاغ داده بود: آقاى محمّدابراهیم باستانى پاریزى ـ استادیار دانشکده ادبیات و علوم انسانى.

    چون صلاحیت ارتقاء شما به‏مقام دانشیارى براى رشته تاریخ… به‏تصویب رسیده است… به‏استناد ماده چهار، لایحه قانونى استخدام هیئت آموزشى دانشگاه، از تاریخ ۷/۱۲/۴۷ به‏سمت دانشیار رشته تاریخ دانشکده مذکور منصوب مى‏شوید، و به‏استناد تبصره ماده یازده قانون استخدام آموزگاران پیمانى، پایه هشت دبیرى شما به‏پایه هشت دانشیارى، و ماهى ۱۸۸۰۰ ریال حقوق تبدیل مى‏گردد… الخ

رئیس دانشگاه ـ پروفسور فضل‏اللّه‏ رضا»

    با پروفسور رضا شوخى کرده نوشتم: عنوان این ابلاغ از نوع بستن مهار شتر حاجى مختضر به‏دُم چارپا در کاروان بود. (در شهر نى‏سواران، ص ۱۴۸، سنگ هفت قلم، ص ۱۱۱)

    و لابد داستان براى خوانندگان معروف است که یک وقت یک حاجى پولدار دم مرگ بود ـ همه را خواست و از همه خواست و از همه بحل بودى طلبید ـ زن و فرزند و غلام و کنیز و حتى طوطى و سگ و گربه و شتر و غیره.

    وقتى شتر را حاضر کرده با او گفتگو مى‏کرد، گفت: شتر عزیز، تو از همه بیشتر به‏گردن من حق دارى ـ که مرا به‏حج رساندى، و بیابانها طى کردى، و خارخوردى و بار بردى. اگر غفلتى کرده‏ام از من در گذر و مرا ببخش. من، حاجىِ همتِ تو هستم.

    شتر، طبق معمول گفت: نه، از هیچ‏چیز گله ندارم، نه از سرما و نه از گرما. نه از کمى نواله و نه از سنگینى بار. ولى تنها از یک چیز در روز قیامت نخواهم گذشت، و آن اینکه در کاروان، مهار مرا به‏دُم چارپایى بستى ـ که وقتى که من زانو هم زده باشم ـ باز از قد آن چارپا که ایستاده ـ بلندتر هستم. (اشاره به‏رسمى است که معمولاً ساربانان در بیابانها، براى سرعت بخشیدن بیشتر به‏قدم‏هاى شتر، مهار اولین شتر را به‏دم یک خر تندرو مى‏بندند و راه مى‏افتند.)

    گله هم ازین بود که ابلاغ دانشیارى و استادى مخلص نیز نه براساس استعداد و شایستگى و قوانین معمولى دانشگاه ـ بل به‏مرحمت «قانون استخدام اموزگاران پیمانى» صادر شده بود.

    دکتر اقبال را هم یک بار، آن نیز اتفاقا در رومانى دیدم.

    توضیح آنکه من یک‏ماه در رومانى بودم (اکتبر ۱۹۶۰، مهر و آبان ۱۳۴۹ش) و در آن روزها اتفاقا دکتر اقبال براى عقد قراردادهاى نفتى به‏رومانى آمده بود، و دانشگاه رومانى یک دکتراى افتخارى Doctor Honoris Causa به‏صورت طومارى گرانبها به‏سنت قدیم در لوله‏اى چرمین به‏او داد ـ که بسیارى از عبارات آن نیز به‏لاتین خوانده شد. من، در سفرنامه رومانى که داشتم ـ و در یغما چاپ مى‏شد «پرده‏هائى از میان پرده.» ـ نوشتم: «نمى‏دانم چرا هروقت نام دکتر اقبال را مى‏شنوم به‏یاد برادر ایشان عبدالوهاب اقبال مى‏افتم که وقتى استاندار کرمان شده بود ـ مرحوم صدر میرحسینى شهردار کرمان که از اسپیارهاى قدیم بود ـ ضمن معرفى استاندار جدید ـ گفت: ایشان، علاوه بر همه صفات، برادر دکتر اقبال هم هستند… عبدالوهاب اقبال که در ردیف اول نشسته بود ـ فرصت نداد که سخنران جمله را تمام کند، و از همان‏جا با صداى بلند فریاد زد.

    ــ خیر آقا، دکتر اقبال ـ برادر من است.

    من نوشتم: سخن یکى است، ولى از تعبیر تا تعبیر فرق است.

    در همان‏جا من نوشته بودم. یکى پرسید دکتر اقبال در مراسم دریافت دکترى افتخارى به‏چه مى‏اندیشد؟ من گفتم لابد به‏فکر آن است که سالها پیش (۱۳۱۱ش/ ۱۹۳۲م) وقتى دکتر اقبال در پاریس درس مى‏خواند، چگونه براى به‏دست آوردن یک عنوان دکترى، شب و روز رنج مى‏برد، کتاب مى‏خواند، یا مُرده‏ها سر و کله مى‏زد، ادرار تجزیه و مزمزه مى‏کرد ـ تا توانست یک عنوان دکترى به‏چنگ آورد و با آن عنوان با یکى از دخترخانم‏هاى خارجى ازدواج کند ـ اما امروز، هنوز از گرد راه نرسید، ببخشید، از بال هماپاى پائین نگذاشته ـ با آب و تاب تمام، یک دکترى شسته و رفته، یک طومار بالا و پیچیده در جلد چرمین میناکارى، با احترام تمام به‏او تقدیم مى‏کنند…

    حتما درین لحظه، به‏این شعر حافظ مترنم است:

 دولت آن است که بى‏خون دل آید به‏کنار

 ور نه با سعى و عمل، باغ جنان این همه نیست…

(از پاریز تا پاریس، ص ۲۹۴)

    رئیس روابط عمومى شرکت نفت، طى نامه‏اى به‏یغما اعتراض کرد و نوشت «…

جناب آقاى دکتر اقبال، گذشته از تصدى مقاماتى چون وزارت فرهنگ و ریاست شوراى عالى فرهنگ و ریاست دانشگاه، عمرى به‏خدمات فرهنگى و دانشگاهى اشتغال داشته‏اند… موجب و معناى اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست به‏جناب آقاى دکتر اقبال… فقط از نظر خدمات برجسته علمى و دانشگاهى ایشان بوده… لیکن «مسائل نفتى و مبادلات تجارى در کشور» را نمى‏توان سبب اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست… به‏شمار آورد.»

    پیرمرد یغمائى، پس از چاپ این یادداشت، در آخر افزوده بود: «مجله یغما ـ اشتباه آقاى دکتر باستانى را با شرمسارى تصحیح مى‏کند.

(یغما، بهمن ۱۳۴۹ش/ فوریه ۱۹۶۱م. ص ۶۴۲)

    ریاست دکتر اقبال بر دانشگاه، و سوختن ماشین او را توسط دانشجویان در محوطه دانشگاه را هم به‏چشم دیدم. در ریاست دکتر احمد فرهاد پدرزن پسر دکتر امینى نیز که واقعه اول بهمن پیش آمد و کماندوها به‏دانشگاه ریختند و استاد و معلم و محصل را یک‏جا به‏یک چوب راندند ـ یعنى همه را به‏چوب بستند ـ نیز دیدم و هم شعرى در باب آن روز سرودم: گرفت، دامن تاریخ را کتابِ حساب/ که اى دروغ زنِ ماجرائىِ کذّاب… الخ

    (مجله یغما، بهمن ۱۳۴۰ش/فوریه ۱۹۶۲م.) و هم مقاله کوبنده‏اى در مجله خواندنیها شماره ۴۷ سال ۲۲ تحت عنوان «دانشگاه و جامعه» که مستقیما تعریض به‏وزیر فرهنگ وقت داشت.

    با دکتر هوشنگ نهاوندى نیز بیگانه نبودم و او یادداشتى در باب کتاب سیاست و اقتصاد صفوى مخلص نگاشته است. دکتر احمد هوشنگ شریفى، دکتر عالیخانى، دکتر قاسم معتمدى آخرین رئیس دانشگاه قبل از انقلاب هم به‏مخلص مرحمتکى داشته‏اند.

    اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکى، هم دکتر عارفى (که یک شوخى نیز با او در نون جو دارم)، و دکتر گرجى، و دکتر افروز، و دکتر صمدى‏یزدى ـ همه از تقصیرات مخلص گذشته‏اند و دکتر عارف‏یزدى که منتهاى لطف را داشت، تا دکتر خلیلى عراقى، و دکتر فرجى دانا ـ که هر دو یادداشت محبت‏آمیز نیز به‏مخلص داده، جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگى زودرس مخلص! (البته بعد از ۵۴ سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به‏دست تواناى آیت‏اللّه‏ شیخ عباسعلى عمید زنجانى سپرده‏اند، و من اطمینان دارم که ایشان نیز همان محبت را ـ به‏گفته سعدى ـ ادامه خواهند داد.

 آن کو به‏ غیر سابقه، چندین نواخت کرد

 ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم

   بعد از انقلاب، چند صباحى، دکتر عارفى رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد، ظهرها در آن‏جا ناهار مى‏ خوردند ـ تعطیل کرد.

    و رسما در جواب خبرنگارى که علت را پرسیده بود ـ گفت:

    ــ آخر در آنجا، بعضى ‏ها نجسى مى‏ خوردند.

    من نوشتم: لابد مى‏خواهید بدانید مقصود از نجسى چیست؟ این همان الکل علیه ما علیه است… که البته در شرع حرام است، و البته نجس است، و البته نباید خورد. ولى این حرف، حرف یک مسأله‏ گو نیست، حرف یک بازارى نیست، حرف یک طبیب ایرانى است که کلمه الکل را که گویا رازى به کار برده، (= الکحل) به‏ کار نمى ‏برد ـ که خلاف شرع است، و کلمه نجسى را به‏جاى آن استعمال مى‏ کند. آرى یک طبیب، یک طبیب ـ که جزء عادى‏ترین و نخستین وسیله طبى او باید الکل باشد ـ یعنى لااقل، در همان اول وهله که انگشت خود را در یکى از سوراخهاى بیمار فرو مى‏ کند و بیرون مى‏آورد ـ ناچار حتما باید با همان الکل، دست خود را پاک کند ـ یعنى قدرى الکل در دستها بریزد، و آن را به‏ هم بمالد ـ یعنى نخستین وسیله بهداشتى عالم امروز الکل است… و منِ بى‏ اختیاط را ببین که در چه روزگارى و به‏ چه کسى طعنه مى‏ زنم:

 به‏ بر قرابه و، مصحف به ‏دست و، محتسب از پى

 نعوذ باللّه‏ اگر پاى من به‏ سنگ بر آید

(نون جو، ص ۵۲۴)

    باید عرض کنم که این دکتر عارفى در تأسیس بیمارستان قلب دوم، تأثیر مالاکلام دارد.

    دکتر احمد هوشنگ شریفى نیز هرچند من حضورا خدمت او نرسیده‏ام، اما پس از آنکه مرحوم جمال‏زاده مرا به‏عنوان یکى از اعضاء هیئت امناى چاپ آثارش معرفى کرد ـ ابلاغ این عضویت به‏امضاى همین رئیس فرهنگ دانشگاه است.

    دکتر شریفى ـ گمان کنم در خارج از ایران است و عضو یونسکو شده است.

    وقتى مرحوم جمال‏زاده کتابها و سهام کارخانه سیمان خود را به‏دانشگاه تهران بخشید، که عایدات آن به‏دانشجویان نویسنده بهترین رساله ادبى، و خرید کتاب براى کتابخانه مرکزى و کمک به‏مؤسسات خیریه اصفهان داده شود، او سه تن را به‏عنوان هیئت امناء برگزید ـ که دکتر على‏اکبر سیاسى باشد، و ایرج افشار باشد و مخلص لرزنده به‏هیچ نیرزنده. طولى نکشید دکتر سیاسى درگذشت، دکتر جواد شیخ‏الاسلامى جانشین شد و پس از مرگ او مهندس شکرچى‏زاده رئیس انتشارات دانشگاه به‏این سمت معرفى شد. این هیئت که کتابهاى جمال‏زاده را به‏کمک آقاى على دهباشى به‏چاپ مى‏رساند، تاکنون یک ساختمان چهار طبقه در کوى دانشگاه نیز ساخته است که بیش از دویست دانشجو را در خود جاى مى‏دهد. تفصیل این مطلب را من در روزنامه اطلاعات و کتاب «هواخورى باغ» نوشته‏ام.

    من، در روزهاى اول، براى ورود به‏دانشگاه، در واقع به‏عنوان غلط‏گیر مجله وارد دانشگاه شدم، توضیح آن اینکه مرحوم دکتر سیاسى به‏مجله دانشکده خیلى علاقه داشت. استاد دکتر محمّد خوانسارى خیال داشت براى فرصت مطالعاتى یک سالى به‏اروپا برود، و طبعا کار مجله لنگ مى‏ماند. دکتر سیاسى به‏خود دکتر خوانسارى گفته بود به‏شرطى با مرخصى تو موافقت مى‏کنم که خیال مرا از مجله راحت کنى، و دکتر دو سه نفر را پیشنهاد کرده بود که مورد قبول دکتر سیاسى قرار نگرفته بودند. از قضا همان روزها من از کرمان به‏تهران منتقل شده و در باستان‏شناسى و موزه، مجله باستان‏شناسى را راه انداخته بودم.

    آقاى پرآور، هم‏شهرى مخلص که رئیس کتابخانه دانشکده بود، به‏دکتر خوانسارى گفته بود: این باستانى پاریزى ممکن است بتواند کار شما را تا حدودى به‏طور دلخواه انجام دهد. دکتر سیاسى با پیشنهاد آنها موافقت کرد ـ به‏شراط اینکه ورود من به‏عنوان غلط‏گیر مجله باشد ـ و چنین شد. استدلال دکتر سیاسى هم اصولاً این بود که این‏هایى که تازه وارد دانشگاه مى‏شوند هنوز وارد نشده مى‏خواهند استاد صاحب کرسى شوند و به‏معاونت برسند و در جشن ۴ آبان شرکت کنند و خلاصه:

 دست و رو از گرد ره ناشسته خصم و مدعى

 با وزیر و حاکم ملک خراسان است این

    به‏همین دلیل تکلیف مخلص، غلط‏گیرى مجله بود و لاغیر. البته استدلال دکتر سیاسى درست بود ـ ولى حق این است که کار دانشگاهى، آسان هم نیست، یک وقت، پیش از انقلاب من نوشته بودم: بیخود پول بدى آب و هوا را به کارمندان شوشتر و بوشهر و عباسى و زاهدان ندهید. بد آب و هواتر از همه‏جا دانشگاه تهران است که سالى دوبار، شاگرد و معلمش کتک مى‏خورند، و بیشتر زمستانها کلاسها شیشه ندارد ـ (آخر روزها بچه‏ها یک‏باره پنجره‏ها را به هم مى‏زدند و مى‏شکستند و فرار مى‏کردند و گارد پشت سر آنها وارد مى‏شد و هر که دم دستش بود را مى‏زد) آرى، من نوشتم: فوق‏العاده بدى آب و هوا را باید به دانشگاه داد ـ نه زابل.

    به هر حال، مخلص، از ۱۳۳۸ش/ ۱۹۵۹م تا امروز (۴۶ سال) در دانشکده ادبیات مشغول کار هستم، و همانطور که هفتاد و هفت پله ـ پلکان دانشکده را براى رسیدن به‏گروه تاریخ ـ که در طبقه سوم است ـ بیشتر اوقات دو پله یکى طى مى‏کنم ـ و هرگز از آسانسور دانشکده استفاده نمى‏کنم، همانطور مراتب آموزشى دانشکده را نیز دو پله یکى پیموده‏ام و از استادیارى به‏دانشیارى و از دانشیارى به‏استادى تمام‏وقت رسیده‏ام. این را هم عرض کنم که در این ره، هرچه هست از محبت دکتر خوانسارى هست.

 مور بیچاره هوس کرد که در کعبه رسد

 دست بر بال کبوتر زد و، ناگاه رسید

    و اینک ۵۴ سال است که معلمى مى‏کنم، و هشتاد سال عمر دارم. بعد از آن که همسرم پنج سال پیش درگذشت، دیگر یک سال را ییلاق و قشلاق مى‏کنم ـ یعنى زمستان‏ها را در خدمت پسرم حمید و عروس و نوه‏هایم در تهران هستم و تابستان‏ها را در تورنتو، پیش دخترم حمیده و نوه‏ام ـ آن طرف اوقیانوس اطلس مى‏گذرانم. جائى که گاهى باید شعر خواجو هم‏شهرى خود را به‏زبان آورم که فرموده:

 افکنده سپهرم ـ به‏دیارى ـ که وجودم

 گر خاک شود، باد، به‏کرمان نرسانَد

    حالا هم، وقتى که دوستان مى‏پرسند که:

    ــ نمى‏خواهى بازنشسته شوى؟

    در جواب عرض مى‏کنم: دشمنتان بازنشسته شود…

    من، در همین مدت عمر ـ البته کوتاه خود ـ در مقایسه با عمر نوح، باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ش/۱۹۳۳م. را در حالى که محصل سال دوم ابتدائى بودم ـ در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ش/سپتامبر ۱۹۴۱م. در جاده ورودى سیرجان ـ در حالى که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ـ دیدم، که شاه، به‏طرف سرنوشت نامعلوم به‏بندرعباس مى‏رفت، ملى شدن نفت را مرور کردم ـ در حالى که دانشجوى رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم. عبور تانک سپهبد زاهدى را در بیست و هشت مرداد دیدم ـ در حالى که در میدان فردوسى قدم مى‏زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ـ در حالى که براى فرصت مطالعاتى در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به‏گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولى نکشید که انقلاب اسلامى را دیدم در حالى که مجسمه شاه را بچه‏ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به‏خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به‏زیر انداختند، سقوط برج‏هاى تجارت جهانى را از تلویزیون کانادا تورنتو ـ مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد، و بالاخره از همه مهمتر ـ همین که سال دو هزار ۲۰۰۰ میلادى را درک کردم ـ که صد تا مورخ دیگر آرزوى آن را به‏گور برده‏اند.

    همه اینها حوادثى است که اگر بیهقى مى‏خواست تنها یکى از این‏ها را در مدت عمر خود مشاهده کند ـ براى دیدن هریک، هزار سال مى‏بایست انتظار بکشد.

    اکنون هم دیگر هیچ آرزوئى ندارم ـ جز اینکه، یک روز از در شرقى دانشگاه تهران ـ از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم. و از در غربى آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

    اینک براى دانشجویان و اهل کمالى که مایل به‏خدمات فرهنگى و آموزشى در دانشگاهها هستند، یک شوخى را که بارها در کتاب‏ها و نوشته‏هاى خود کرده‏ام، باز تکرار مى‏کنم.

    این شوخى خود را تکرار مى‏کنم براى دوستانى که با آخرین مدارک علمى روز و با تخصص‏هاى کم‏نظیر، به‏دانشگاه روى مى‏آورند ـ و درست مورد استقبال قرار نمى‏گیرند ـ و تصور مى‏کنند که امثال ماها، جا را براى آنها تنگ کرده‏ایم. مى‏گویم: مأیوس نباشید، خدمت در دانشگاه تهران مثل سوار شدن بر اتوبوس‏هاى دوطبقه است (و آن روزها یک سرى اتوبوس دوطبقه قرمزرنگ از انگلستان خریده و آورده بودند که در خیابانهاى پر وسعت شهر حرکت مى‏کرد ـ مثلاً خیابانهاى شاهرضاى سابق (انقلاب). بعدها به‏خاطر عدم امکان مانور درست، آن اتوبوسها ـ کم‏کم برخلاف مخلص، بازنشسته شده، به‏گورستان ماشین‏ها سپرده شدند). من گفتم: شروع خدمت در دانشگاه مثل سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه است. در ابتداى مقصد ـ براى هیچ‏کس جا نیست. جمعیت زیاد است. کافى است که شما، با هزار زحمت، خود را به‏دستگیره اتوبوس، یا حتى به‏میله دم پلکان ورودى، مثل لاشه گوشت ـ آویزان کنید، و خود را به‏دستگیره در بچسبانید ـ که در هنگام چپ روى (پیچیدن به‏چپ) یا تمایل ناگهانى به‏راست ـ به‏داخل خیابان پرت نشوید. خواهید دید که کم‏کم، در ایستگاههاى بعد، یکى‏یکى مسافرین پیاده مى‏شوند، و کم‏کم جا براى نشستن شما هم باز مى‏شود، و در اواخر کار که به‏نزدیکى‏هاى میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) مى‏رسید ـ متوجه مى‏شوید که جز شما کسى توى اتوبوس باقى نمانده است ـ و آخر خط حتى یک تن هم باقى نمانده که دست شما پیرمرد را بگیرد و از پله‏هاى طبقه دوم پیاده‏تان کند. شما تنهاى تنها به‏عالم بازنشستگى قدم گذاشته‏اید.»(کاسه کوزه تمدن، ص ۲۶۲)

    تصورم هم این است که هیچکدام ازین وزیران و رئیسانى که آمده‏اند و رفته‏اند، مى‏آیند و مى‏روند و به‏قول فروغى به‏کسى کارى ندارند ـ یعنى حریف بازنشسته کردن امثال مخلص نبوده‏اند. رئیس دانشگاه ماقبل آخر ـ دکتر فرجى‏دانا و وزیر علوم دکتر جعفر توفیقى ـ که هر دو یک پارچه حسن‏نیت بودند هم ـ دست به‏این اظهار لطف نزدند.

    عقیده‏ام اینست که بازنشستگى من به‏دست کسى خواهد بود که از یک روستاى دورافتاده کرمان برخیزد، یک روز، در رکاب امام غایب راه بیفتد، و از راه جمکران  به‏تهران بیاید، و وزیر علوم یا رئیس دانشگاه شود، و آن وقت، به‏دلیل اینکه مرحوم امیرنظام گروسى در مجلس روضه کرمانیان، در حضور جمع گفته بود: کرمانى‏ها، «خود بدِ غریب‏نواز»اند ـ و باز به‏دلیل اینکه من همه‏جا نوشته‏ام که «نباشد سمینارى یا انجمنى که من در آن شرکت کنم، و در آن‏جا به‏تقریبى، یا به‏تحقیقى یاد کرمان به‏میان نیاید» آرى، در چنین حال و احوالى، او در سایه شمشیر امام، حکم بازنشستگى زودرس را کف دست مخلص بگذارد. البته نداى دل خودم را نیز خطاب به‏خودم هرروز مى‏شنوم که مى‏گوید: تو اى باستانى پاریزى، اى «هاون سنگى دانشگاهى»، تو خود هم اگر زیرک و عاقل باشى، به‏این مشت استخوان پوسیده هشتاد ساله:

گو، میخ مزن ـ که خیمه می‎باید کَند               گو رخت منه ـ که بار می‎باید بست




 

[۱] روایت دیگر: از دست و زبان عیبجویان رستند…

[۲] – ترجمه فرانسه این مقاله در کتاب کنگره که توسط دانشگاه تورنتو منتشر شد به‏چاپ رسیده است.

    Contacts Between Culturs, Vol. 1, P. 374

 [۳]  ناى هفت‏بند، ص ۱۴۷


  1. جای بسی اندوه و دریغ است. مردی دوست داشتنی را ایرانیان از دست دادند، بزرگ مردی که جایگزینی نخواهد داشت، قلمش خواننده را شادمانه مسافر گوشه های ناشناخته تاریخ پر راز و رمز این آب و خاک می کرد آنچنانکه توان به زمین گذاشتن نوشته هایش نا ممکن می نمود،از پاریز تا پاریس راهی را به قلعه هفت خاتون می برد و پس از آشنا کردنش با نبی السارقین از جهان خاتون شاهزاده شاعره میگفت . روانش شاد و خاک گورش سرسبز و خرم و شاداب از اشک دوستدارانش در سوکش باشد.

دسته : ارگ تاریخی دارالصابرین بم ,
برچست ها :

واژه: شهرهای اسلامی، قم، القاب قم، حضرت معصومه سلام الله علیها، تاریخ قم، اماکن متبرکه قم

تاريخ قم به قرن‌ها پيش از اسلام می‌‌رسد. با ورود اسلام و تشيع به ايران، قم مهد تشيع شد و چنان كه امام هفتم علیه السلام فرمود: "قم، آشيانه خاندان پيامبر و پناهگاه شيعيان ايشان است." در اين شهر بسياري از فرزندان ائمه اطهار علیهم السلام مدفونند كه در رأس آنها حضرت معصومه سلام الله علیها قرار  دارد.

وجه تسمیه قم:

اقوال مختلفي در اين مورد وجود دارد كه به بعضي از آن ها اشاره می‌‌شود:

  • قم را قمسارة بن لهراسب بنا كرد و نام قم از قمساره گرفته شده است.
  • پيامبر صلی الله علیه و آله در شب معراج، ابليس را ديد كه در آن جا (قم) نشسته و سر به زانو نهاده است، پس فرمود: "قم، يا ملعون؛ اي ملعون، برخيز".  از آن به بعد سرزمين قم را ـ كه به "ارض جبل" مشهور بود ـ‌ قم ناميدند.
  • حمزة اصفهاني می‌‌گويد: چون اعراب اشعري به قم آمدند در اطراف قم در خيمه‌هايي از مو، ساكن شدند. آنان در صحرا، هفت دِه ساختند به نام‌هاي:  ممجان، قزدان، مالون، جمر، سكن، جلنبادان و كُميدان. چون اين هفت ده وسعت يافت و به يكديگر نزديك شد از نام‌هاي هفت ده، نام قريه كميدان را برگزيدند و به مجموع اين هفت ده، كميدان گفتند. پس از مدتي آن را به اختصار "كُم" ناميدند. مؤلف تاريخ قم، وجه تسميه حمزه را نمی‌‌پذيرد و دليل می‌‌آورد كه هم نام قم به تنهايي و هم نام كميدان به تنهايي ـ هر دو با هم ـ در قديم شنيده شده است.
  • وجود آب رودخانه اناربار، باعث شد كه مردم در اين ناحيه، تمركز يابند به طوري كه نوشته‌اند: قم مجمع آب‌هاي اناربار بود و به سبب گياه و علف،  صحرانشينان و چوپانان احشام خود را در آن جا رها كردند و خيمه‌ها و خانه‌ها ساختند، خانه‌هايي از چوب و گياه. آن خانه‌ها را "كومه" ناميدند بعد تخفيف دادند و گفتند: كم و بعد آن را معرب گردانيدند و گفتند: قم، چرا كه در لغت عرب گودال‌هاي پر آب را "قمقمه" می‌‌گويند و چنين گودال‌هايي در اين ناحيه، فراوان بود. لذا نام قم بر اين شهر تثبيت شد.
  • بعضي گفته‌اند: در مقابل تيمره (ديمره) و برق رود، چشمه‌اي قرار داشت بسيار پر آب، كه به آن "كُب" می‌‌گفتند و آبي كه در زمين قم جمع می‌‌شد از اين  چشمه بود. رودخانه‌اي كه در آن چشمه می‌‌آمد "كُب رود" نام داشت. سپس كب رود معرب گشت و "قمرود" ناميده شد و آن محل را به مناسبت نام آن رودخانه، قم گفتند.[۱]

القاب قم[۲]:

(مقصود لقب‌هائي است كه در عصر اسلامی ‌‌بر آن اطلاق شده است)، قم از شهرهايي است كه لقب‌هاي متعدد به آن داده شده است و اين لقب‌ها مانند لقب‌هايي كه به ديگر شهرهاي اسلامی ‌‌داده‌اند مفهوم ديني و مذهبي دارد. آن چهار القاب قم در آثار نويسندگان از دوره مغول به بعد به نظر نويسنده رسيده عبارت است از:

دارالمؤمنين، دارالعباده، دارالموحدين، خيرالمدقدمين (از يك سند جغرافيايي)، دارالعلم، خاك فرج، مدينه المؤمنين‌، بلده المؤمنين، دارمدينه المؤمنين. (لقب اخير در نوشته‌اي به مهر و امضاي شاه سلمان صفوي ديده شده و داراي معني صحيحي نيست) پاره از القاب مزبور، به شهرهاي ديگر غير از قم نيز اطلاق شده است.[۳]

موقعیت جغرافیایی قم:

استان قم با وسعتى در حدود 11238 كيلومتر مربع در بخش مركزى ايران واقع شده است. اين استان از طرف شمال به استان تهران، از شرق به استان سمنان، و از جنوب به استان اصفهان و از طرف جنوب غربى تا شمال غربى به استان مركزى محدود مى‌گردد.

اين استان كمتر از يك درصد كل مساحت كشور، بيست و هشتمين و در واقع كوچكترين استان كشور محسوب مى شود. ارتفاع مركز شهرستان از سطح دريا 928 متر و ارتفاع بلندترين نقطه استان در مناطق كوهستانى، (كوه وليجا) با 3330 متر ارتفاع و پست‌ترين نقطه آن در حاشيه درياچه نمك قم حدود 700 متر است.

استان قم از نظر تقسيمات كشورى در سال 1379 داراى يك شهرستان، 4 بخش، 5 شهر و 9 دهستان و 936 آبادى بوده كه از اين تعداد 356 آبادى داراى سكنه و 580 آبادى بدون سكنه بوده است.

قم در احادیث:

  • سلام بر مردم قم: قال الصادق علیه السلام: سلام الله على قم يستسقى الله بلادهم الغيث و ينزل الله عليهم البركات و يبدل الله سيأتهم حسنات، هم  اهل ركوع و سجود و قيام و قعود، هم الفقهاء العلماء، اهل الدرايه والروايه و حسن العباده.

امام صادق علیه السلام فرمودند: سلام بر مردم قم، خداوند شهرهاى آنان را با باران سيراب مى‌كند، بركت‌ها را بر آنان نازل مى‌كند، و بدي‌هاى آنان را به خوبى تبديل مى‌كند، آن‌ها اهل ركوع و سجود و قيام و قعود هستند. آنان فقيه و دانشمند هستند. آنان اهل درك حقايق و روايت و عبادت نيكو هستند.[۴]

  • قم پناهگاه فاطميان: قال الصادق علیه السلام: اذا اصابتكم بليه و اناء فعليكم بقم فانه مأوى الفاطمين؛ امام صادق علیه السلام فرمودند: زمانى كه رنج و زحمت و گرفتارى به شما روآورد، به قم روى آوريد، زيرا قم پناهگاه فاطميان و محل آسايش مؤمنان است.[۵]
  • دعوت و حركت از قم: عن ابى الحسن الاول علیه السلام قال: رجل من اهل قم يدعوا الناس الى الحق يجتمع معه قوم كزبر الحديد لاتزلهم الرياح العواصف  ولايجبنون و على الله يتوكلون والعاقبه للمتقين.

امام على علیه السلام فرمودند: مردى از قم، مردم را به سوى حق دعوت مى‌كند، گروهى با او همراه مى شوند كه همانند پاره‌هاى آهن هستند، كه بادهاى تند آنان را نمى‌لغزاند و از جنگ خسته نمى‌شوند. به خدا توكل مى‌كنند و عاقبت خبر براى پرهيزكاران است.

  • مردم قم همراه مهدى علیه السلام: عن عفان البصرى عن ابى عبدالله علیه السلام قال لى: اتدرى لم سمى قم؟ قلت: الله و رسوله و انت اعلم قال: انما  سمى قم لان اهله يجمعمون مع قائم آل محمد صلوات الله عليه و يقومون معه و يستقيمون عليه و ينصرونه.

عفان بصرى مى گويد: امام صادق علیه السلام به من فرمود: مى‌دانى چرا قم ناميده شد؟ گفتم: خدا و پيامبرش و شما آگاه‌تريد. فرمودند: قم ناميده شد چون اهل آن با قائم آل محمد صلی الله علیه و آله همراه مى‌شوند و با او قيام مى‌كنند و او را يارى مى‌كنند و استوار خواهند بود.[۶]

  • برترى مردم قم: قال ابوالحسن علیه السلام: ان للجنه ثمانيه ابواب و واحد منها لااهل قم و هم خيار شيعتنا من بين ساير البلاد خمرالله تعالى ولايتنا فى  طينتهم.

امام هفتم علیه السلام فرمودند: بهشت داراى هشت در است و يكى از آن‌ها براى مردم قم است، و آنان در ميان مردم ساير شهرها بهترين شيعيان ما هستند، خداوند ولايت ما را در طينت آنان قرار داد.[۷]

  • ستمگر در قم: قال الصادق علیه السلام: ان لعلى قم ملكا زفرف عليها بجناحيه لايريدها جبار بسوء الا اذابه الله كذوب الملخ فى الماء.

امام صادق علیه السلام فرمودند: براى قم فرشته‌اى است كه بال‌هايش را بر آن گسترده است، هيچ ستمگرى قصد آزار قم نمى‌كند مگر اين كه خداوند او را ذوب مى‌كند همانند ذوب شدن نمك در آب.[۸]

  • قال الصادق علیه السلام: «انّ المَلائِكَة لتَدْفَعُ البَلايا عَنْ قُمْ وَ اَهْلِهِ وَ ما قَصَدَهُ جَبّارٌ سوءالا اِلّا قَصَمَهُ قاصِمْ الجّبارين»؛ فرشتگان خدا، همواره بلاها و خطرات را از قم و اهل آن برطرف مى‌سازند و هيچ ستمگرى، قصد نابودى قم را نمى‌كند مگر اين كه خداوند نابودش مى‌سازد.[۹]
  • قال على علیه السلام: «سلامُ اللّه عَلى اهلِ قُمْ وَ رَحْمَةَ اللّه على اهل قُمْ... هُمْ اهلُ رُكوُع وَ خُشوُع وَ سُجوُد وَ قيام وَ صيام هُمُ الفُقَها العُلَما الفهماء هُمْ  اهلُ الديّنِ والولايَةِ وَ حُسْنِ العبادَةِ، صَلواتُ اللّه عَلَيْهم وَ رَحْمَةُ اللّهِ و بَركاتُه».

سلام خدا بر مردم قم باد و رحمت خدا بر آنان باد، آنان اهل ركوع و سجود و خشوع و نماز و روزه‌اند، آنان فقيهان و عالمان و هوشمندان هستند، آنان ديندار و دوستدار خاندان پيامبر و اهل عبادت‌هاى شايسته هستند درود خدا و رحمت و بركات او بر مردم قم باد.[۱۰]

  • قال الصادق علیه السلام: «الا انَّ قُمْ حَرَمى وَ حَرَمَ ولْدى مِنْ بَعْدى»؛ بدانيد كه قم، حرم من و حرم فرزندان پس از من است.[۱۱]
  • قال الصادق علیه السلام: «اذا اصابَتْكُمْ بَلِيَّةٌ وَ عِنا فَعَلَيكمْ بِقُم فَاِنَّهُ مَأْوى الفاطميّين»؛ آن گاه كه بلاها و مشكلات به شما روى كرد، به شهر قم روى آوريد كه قم جايگاه امن فرزندان فاطمه سلام الله علیها است.[۱۲]
  • قال على ابن موسى الرضا علیه السلام: «اِنّ لِلجَنَّةِ نَمانَيِة ِ اَبوْاب ولِأهْل ِ قُم واحِدٌ مِنْها فَطوبى لَهُمْ ثُمَّ طُوبى لَهُمْ ثُمَّ طوُبى لَهُمْ»؛ بهشت هشت در دارد كه يك در از آن ها ويژه مردم قم است. خوشا به حال آنان - خوشا به حال آنان - خوشا به حال آنان.[۱۳]
  • قال الصادق علیه السلام: «تُرْبَة قُم مُقَدَّسَةٌ وَ اَهْلُها مِنّا وَ نَحْنُ مِنْهُمْ لايُريدُهُمْ جَبّارَ الّا عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ... اما اِنَّهُمْ اَنْصارُ قائِمِنا وَ دُعاةُ حَقِّنا»؛ خاك قم مقدس  است و مردم آن از ما خاندان پيامبر هستند و ما نيز آنان هستيم، هيچ ستمگرى قصد آزار مردم قم را نو كند جز آن كه بزودى عقوبت مى‌شود. بدانيد كه مردم قم ياران قائم ما و مبلغان حق ما هستند.[۱۴]
  • قال موسى بن جعفر علیه السلام: «قُمْ عُشِّ آل محمّد وَ مأوَى شيعَتِهِمْ و... يَدْفَعُ اللّهُ عنهم شر الأعادى وَ كُلُّ شُو»؛ قم خانه آل محمد و جايگاه پيروان آنان است. خداوند شر دشمنان را از شهر قم كوتاه و دفع مى‌كند و هر بدى را از آن دور مى‌سازد.[۱۵]
  • قال على ابن موسى الرضا علیه السلام: «لُولا القُميّونَ لَضاعَ الدّينُ وَلولا القُميُّونَ لَانْدَرَسَ الِدّينُ»؛ اگر اهل قم نباشند دين اسلام از بين مى‌رود و يا كهنه شده و فراموش مى‌شود.[۱۶]
  • قال الصادق علیه السلام: «انَّما سُمّىَ قُمْ لِاَنَّ اَهْلَهُ يَجْتَمِعونَ مَعَ قائم آل مُحَمّد وَ تَقيمُونَ مَعَهُ و يَسْتقيمونِ عَلَيه وَ يَنْصُرُونَهُ»؛ قم را به اين جهت قم ناميدند كه مردم آن در كنار قائم آل محمد صلی الله علیه و آله گرد مى‌آيند و در راه او استقامت مى‌ورزند و او را يارى مى‌كنند.[۱۷]
  • قال الصادق علیه السلام: «وَ ما أَرادَ احدٌ بِقُمْ وَ اَهْلِهُ سُوا الّا اَذَلَّهُ اللّهُ وَاَبْعَدَهُ مِنْ رَحَْمتِه»؛ و كسى اراده بد به شهر قم و اهل قم نمى‌كند مگر آن كه خداوند او را ذليل مى‌كند و از رحمت خويش دور می‌‌سازد.[۱۸]
  • قال موسى بن جعفر علیه السلام: «رَجُل مِن اَهْل قُمْ يَدعُو النّاسَ الىَ الحَّق يَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوُمٌ كَزُبُرِ الحَديد لايعلمون عَن الحَرْب ولايَجْنُبُونَ وَلايُحَرِّكُهُمُ الرِّياحُ  العَواصِفُ و عَلىَ اللّه يَتَوكَّلوُنَ وَالعاقِبَةُ للمُتَّقين»؛ شخصى از اهل قم مردم را به حق فراخواهد خواند و در اطراف او كسانى جمع مى‌شوند كه چونان قطعه‌هاى آهن مقاومند از جنگ خسته نمى‌شوند و نمى‌ترسند و هيچ باد سركش تندى آن ها را تكان نمى‌دهد و به خدا توكل دارند و عاقبت از آن متقين است.[۱۹]
  • قال الصادق علیه السلام: «تَكُونُ بَلْدَةُ قُمْ وَأهْلُها حُجَّة علىَ الخلايِق...»؛ قم و مردم قم الگو و حجت بر جهانيان مى‌شوند.[۲۰]

تاريخ شهر قم:

در مورد قدمت شهر قم دو نظريه وجود دارد:

  • بعضي آن را شهري اسلامی ‌‌می‌‌دانند كه در دوره اسلامي؛ يعني، در سال 83 هجري (زماني كه اعراب اشعري به قم آمدند) بنا شد.
  • بعضي می‌‌گويند: قم قبل از اسلام بوده، منتها اعراب اشعري در عمران و آباداني آن كوشيدند. بعضي بناي آن را به بهرام گور نسبت می‌‌دهند و برخي  می‌‌گويند: هنگامی ‌‌كه قباد ساساني به نزد هياطله می‌‌رفت، چون به قم رسيد آن را در نهايت خرابي ديد، علت را پرسيد گفتند: در اثر حمله اسكندر خراب شده است. چون قباد برگشت دستور آباداني آن را داد و آن را "ويران آبادان كردكُواد"؛ يعني، خراب و ويران بود قباد آن را آباد گردانيد، نام نهاد. اين نام تا زمان يزدگرد سوم نيز بود.

برخي گويند: تهمورث، سومين پادشاه سلسله پيشدادي ـ‌ نخستين سلسله داستاني ايران به گفته فردوسي ـ‌ آن را ساخته است. برخي سازنده آن را طليحه بن احوص اشعري می‌‌دانند. به هر حال، قرايني در دست است كه از قدمت و سوابق تاريخي قم حكايت می‌‌كند. از آن جمله اين كه، از زعفران قمی‌‌ و نزهتگاه قم در عهد ساساني ياد شده است و فردوسي ـ‌ كه مأخذ شاهنامه او به افسانه‌هاي پيش از اسلامی ‌‌می‌‌رسد ـ سه بار نام قم را در شاهنامه آورده است. دهكده‌ها، آسياب‌ها، رودخانه‌ها، پل‌ها، آتشكده معروف آن در تاريخ قديم قم، همه دلالت بر اين سابقه تاريخي می‌‌كنند.

قرار داشتن شهر قم بر سر راه محورهاي اصلي ارتباطي كشور و عبور روزمره هزاران مسافر از اين شهر و مهاجرت‌هاي ديگر، رشد جمعيت، گسترش كشاورزي، محدود بودن برخي كالاها، مكانيزه شدن كشاورزي، صنايع، وجود حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و بخصوص حوزه‌هاي علمی‌‌ و نيز گسترش صنايع مختلف در اطراف قم از عوامل مهاجرت و اهميت اين شهر در سطح كشور است.

قم در ادوار مختلف، گاه توسعه يافته و گاه به عللي، چون قحطي، بيماريهاي مْسري و جنگ از جمعيت خالي شده است. در تواريخ نوشته‌اند كه، قم پيش از اسلام شهري زيبا و بزرگ بوده است. به هنگام حمله مسلمانان به ايران، هزاران سپاهي از قم در جنگ قادسيه و نيز در جنگ نهاوند به سرداري شرزاد شركت داشته‌اند.

قم چنان آباد بوده است كه از يك ده، چهار هزار مرد بيرون آمد كه هر يك خدمتكار، مهتر، نان‌پز و آشپز به همراه داشت. قم در سال 23 هجري به دست ابوموسي اشعري فتح شد. از آن تاريخ به بعد مردم قم به تشيع معروف شدند. در طول زمان، اقوام مختلفي به قم مهاجرت كردند كه از آن جمله اعراب اشعري ـ كه اصالتاً يمني بودند ـ هستند.

در قرون دوم و سوم هجري (در زمان خلفاي عباسي) به ويژه در دوران هارون، مأمون، معتصم، واثق، متوكل، مستنصر، مستين و معتز به علت نافرماني مردم قم از پرداخت خراج و علاقه‌شان به اهل بيت علیهم السلام جنگ‌هاي خونين ر‎‎ ُخ داد. در اين نبردها، سرداران خليفه خانه‌ها و باغ‌ها را خراب كردند و به كشتار مردم پرداختند.

در قرن سوم و چهارم هجري، قم چنان وسعت يافت كه 52 آسياب در آن گردش می‌‌كرده است. در قرن پنجم و ششم، دو سوي قم، بيش از سه ميل (يك فرسخ) فاصله داشت و در دو جاي آن نماز جمعه برگزار می‌‌شد. در سال 616 چنگيز، 6511 هلاكو و يك قرن و نيم بعد تيمور به اين شهر حمله كردند كه البته  برخي حمله تيمور به قم را رد كرده‌اند. در دوره شاهرخ و تركمانان آق قويونلو و قرقويونلو، قم رونق يافت به طوري كه بيست هزار خانه در قم وجود داشت. در دوره صفوي جمعيت قم را، پنجاه هزار تن ذكر كرده‌اند.[۲۱]

اماکن متبرکه قم

  1. امامزاده علي بن جعفر (برادر امام هفتم علیه السلام و عموي حضرت معصومه سلام الله علیها، انتهاي خيابان انقلاب (چهارمردان))؛
  2. موسي مبرقع (فرزند بلافصل امام جواد علیه السلام)، خيابان طالقاني، كوچه‌ شماره 59؛
  3. امامزاده شاه جمال، ابتداي جاده اراك؛
  4. شاهزاده احمد، خيابان امام موسي صدر (ميدان الهادي)؛
  5. امامزاده ابراهيم و شاه محمد، ميدان سعيدي، خيابان امامزاده ابراهيم؛
  6. امامزاده شاه جعفر غريب،‌ نزديك مسجد جمكران؛
  7. شاهزاده ابراهيم و گنبد سبز، انتهاي خيابان انقلاب؛
  8. امامزاده هادي و مهدي،‌ نزديك مسجد جمكران؛
  9. شاهزاده زيد و چهل اختران، خيابان طالقاني، كوچه شماره 59؛
  10. امامزاده احمد بن محمد حنيفه،‌ ميدان جهاد، بلوار 15 خرداد؛
  11. امامزاده شاه جعفر، ميدان سعيدي، خيابان امامزاده ابراهيم؛
  12. شاهزاده احمد قاسم، خيابان سميه، ميدان امامزاده احمد قاسم؛
  13. امامزاده سيد علي، ميدان جهاد، بلوار 15 خرداد؛
  14. شاهزاده جمال الدين، ورودي قم از جاده اراك (مقابل كمربندي)؛
  15. امامزاده حمزه و امامزاده احمد، 45 متري عمارياسر، كوچه لب چال؛
  16. چهارتن از فرزندان ائمه اطهار علیهم السلام، حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها؛
  17. چهار امامزاده، فلكه جهاد، بلوار 15 خرداد؛
  18. شاهزاده اسماعيل، خيابان طالقاني، كوچه شماره 82؛
  19. شاهزاده طيب و طاهر، بلوار 15 خرداد، جاده سراجه؛
  20. امامزاده سلطان محمد شريف، خيابان انقلاب، كوچه شماره 17.

طبق تحقيقات به عمل آمده امامزادگان مدفون در قم چهارصد و چهل نفر می‌‌باشند. در ضمن قبور بسياري از علما، شهدا و بزرگان در "مقبره شيخان" ـ خيابان آستانه ـ قرار دارد.

  • مساجد مهم:
  1. مسجد مقدس صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه شریف جمكران،‌ (كيلومتر 6 جاده قم ـ كاشان)؛
  2. مسجد امام حسن عسکری علیه السلام، چهارراه بازار؛
  3. مسجد جامع، خيابان طالقاني (آذر)، كوچه شماره 73، كوچه مسجد جامع؛
  4. مسجد اعظم، خيابان موزه.

پانویس

  1.  قم در گذرگاه تاريخ، علي‌اصغر پيله وريان.
  2.  سابقاً به همان گونه كه لقب دادن به افراد، به فراخور حالشان معمول بود، لقب دادن به شهرها نيز معمول بود، و اين رسم ضاهراً از دوره مغول  معمول گرديده است. نويسندگان دوره قاجاريه گاهي به شهرهايي از قبيل پاريس و لندن هم، لقب می‌‌داده‌اند.
  3.  تاريخ مذهبي قم، علي‌اصغر فقيهي.
  4.  بحارالانوار، 60/215.
  5.  بحارالانوار، 60/216.
  6.  بحارالانوار، 60/216.
  7.  بحارالانوار، 60/217.
  8.  منتخب الاثر، صفحه 443.
  9.  آينده و آينده سازان، صفحه 40.
  10.  تاريخ قم، صفحه 7.
  11.  بحارالانوار، ج 60، صفحه 215.
  12.  سفينة البحار، ج 2، صفحه 445.
  13.  بحارالانوار، ج 60، صفحه 218.
  14.  بحارالانوار، ج 60، صفحه 218.
  15.  سفينة البحار، ج 2، صفحه 446.
  16.  بحارالانوار، ج 57، صفحه 216، حديث 38.
  17.  بحارالانوار، ج 57، صفحه 215.
  18.  سيد بن طاووس-املهم والفتن، صفحه 38.
  19.  سفينة البحار، ج 2، صفحه 445.
  20.  قم در گذرگاه تاريخ، علي‌اصغر پيله‌وريان.

قم از همان آغاز اسلام مورد توجه ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ بوده است. در مورد این‌که آیا قم یک شهر اسلامی است و یا این‌که قبل از اسلام نیز وجود داشته، سخنان زیادی گفته شده است. «حموی» آنرا یک شهر اسلامی می‌داند. [۱]
اما کسان دیگری، آنرا شهری «قدیمی» دانسته و ادله‌ای نیز ارائه کرده‌اند.
ادله‌ای که دیگران به نقد و بررسی آن‌ها نشسته‌اند [۲] [۳] و اینجا جای بحث از آن‌ها نیست.

ساکنین


از مجموع حوادث مربوط به نفوذ اعراب اشعری در این منطقه که راوی اصلی آن «مؤلف تاریخ قم» است، چنین بر می‌آید که گروه‌هایی از عجمان در این منطقه می‌زیستند.
اما اعراب ، پس از مدتی آن‌ها را از آن نقطه بیرون کرده و از بین برده‌اند. تاریخ قم در اطراف شهر، عجمانى بوده‌اند که عده‌اى از آنها تا مدتها پس از آن نیز زردتشتى باقى مانده‌اند. [۴] [۵] [۶] [۷]
عرب‌هایی که به این منطقه آمدند از «اشعری‌ها» بودند که اصل آن‌ها از مناطق جنوب حجاز بود.
و پس از آمدن « ابو موسی اشعری » به مدینه ، کسان دیگری نیز از جنوب جزیره به مدینه آمده و پس از نفوذ اسلام به عراق ، در کوفه سکنی گزیدند.
بنا به گفته یعقوبی، اکثریت عرب‌هایی که ساکن قم شدند از قبیله « مذحج » و پس از آن، اشعری‌ها بودند. [۸]
در همین زمینه روایاتی نیز وجود دارد که حاکی از وجود عرب‌ها حتی قبل از اشعری‌ها در قم است.
در روایتی آمده که گروهی از موالی ابن عباس در نیمه اول قرن اول هجری به قم آمدند و در آن‌جا ساکن شدند.
همچنین گفته شده که بعد از قیام مختار در سال ۶۷ گروهی از بنی اسد به قم مهاجرت کردند.
و در آن‌جا ساکن گردیدند.

ورود اشعری‌ها به قم
همینطور اشاره به آمدن بنی مذحج و قیس نیز قبل از اشعری به این منطقه شده است. [۹] [۱۰]
یکی از اولین اجداد کسانی که از اشعری‌ها به قم آمدند [۱۱] [۱۲] « سائب بن مالک اشعری » بوده است. بنا به نقل «کلبی» او در کوفه ، «شیخ شیعه» بوده است.
گرایش شیعی او در حد یک «تشیع اعتقادی» بوده و لذا از «عبد الله بن مطیع» والی « عبد الله بن زبیر » می‌خواهد تا « سیره علی (ع)» را در بین آن‌ها اجراء کند، [۱۳] او پس از خروج مختار که به دفاع از خون حسین (ع)، قیام کرده بود به او می‌پیوندند.
و تا آخرین لحظات در کنار مختار، باقی می‌ماند تا این‌که به شهادت می‌رسد. [۱۴] [۱۵]
با این مقدمات، تشیع در خانواده آن‌ها وجود داشته است.
طبعا روحیه ضد «اموی» نیز در آن‌ها بسیار شدید بوده.
بعدها وقتی « عبد الرحمن بن اشعث » بر علیه حجاج شوریده (مؤلف تاریخ قم به اشتباه، او را همراه قیام زید بن علی دانسته و بعد عنوان کرده که حجاج او را دستگیر کرد. در حالیکه بین این دو جریان، نزدیک به چهل سال فاصله است. [۱۶] [۱۷])، «احوص» پسر مالک بن سائب نیز در میان آن‌ها بود و دستگیر شد. اما بعدها، «عبد الله» برادر «احوص» وساطت کرده، او را آزاد ساخت.
از آن‌جا که زمینه دستگیری مجدد او و دیگر برادرش وجود داشت، آن‌ها تصمیم گرفتند تا خود را از « عراق » دور کنند.
و به نقطه دیگری که دور از دسترس «حجاج» باشد بروند.
از اخبار تاریخی چنین بر می‌آید که آن‌ها به قصد « اصفهان » که بدست « ابو موسی اشعری » فتح شده بود، حرکت کردند. اما در منطقه « قم » ساکن شدند.
ابتدا با اهالی آن منطقه کنار آمده، اما پس از مدتی در یک درگیری، بر آنان فائق شدند.
بدین شکل، شهر قم با وجود یک سری اعراب اشعری که گرایش شدید شیعی داشتند، پایه گذاری شد.
در کنار آن‌ها قطعا ایرانیانی نیز وجود داشته و یا بعدا آمده‌اند.
بطوریکه حتی بنا به نوشته «ابن حوقل» زبان آن‌ها، پس از مدتی به فارسی تبدیل شده است. [۱۸]
« حموی » می‌نویسد: اولین کسی که از اعراب بدین شهر آمد، « عبد الله بن سعد » بود.
او پسری داشت که در کوفه تربیت شده و از آن‌جا به قم منتقل شده بود.
او بر مذهب «امامیه» بوده و کسی است که تشیع را بدان نقطه آورده بطوریکه حتی یک سنی نیز در آن‌جا وجود نداشت. [۱۹] [۲۰]
مؤلف تاریخ قم در این باره می‌نویسد: اینان اولین کسانی بودند که تشیع را به صورت علنی اظهار کردند.
در صورتیکه تا آن موقع، هنوز در منطقه‌ای دیگر، چنین اظهار علنی صورت نگرفته بوده است. [۲۱]
او در جای دیگر می‌نویسد: «.. دیگر از مفاخر ایشان «اشعری‌ها» آنکه: « موسی بن عبد الله سعد اشعری » به قم ابتداء کرد به اظهار مذهب شیعه تا دیگران از اهل قم بدو اقتدا کرده و اظهار مذهب شیعه کردند» [۲۲] بعد از او، تشیع در این خاندان به صورت یک اصل مسلم، مطرح گردید.
تا آن‌جا که بنا به گفته مامقانی: منسوبین به عبد الله، بسیار زیاد بوده و اکثر آن‌ها از صلحاء و مرتبط با ائمه (ع) بوده‌اند. [۲۳]
کشی نیز روایات متعددی از ملاقات عمران بن عبدالله بن سعد و نیز عیسی بن عبد الله را با امام صادق علیه‌السلام نقل کرده است. [۲۴]

نوع تشیع
چنانچه از عبارات «حموی» بدست می‌آید اولین شیعه این دیار، یک «شیعه امامی» بود.
و این اصطلاح، همان پذیرش تشیع «اثنی عشری» است.
آن‌ها متابعت از ائمه طاهرین را پذیرفته و پس از شهادت هر امام، بگونه‌ای که خود تحقیق کرده و علائم امام بعدی را شناسائی می‌کردند، به امام جدید پیوند می‌خوردند.
و تا زمان اتمام غیبت صغری‌ به‌طور مرتب در ارتباط با نمایندگان حضرت صاحب الأمر (ع) بودند.

شواهد بر پذیرش تشیع اثنی عشری

در نشان دادن این نوع تشیع در قم، برسی دو قسمت می‌تواند ما را یاری کند:

← ارتباط آن‌ها با ائمه
در بیان ارتباط قمی‌ها (البته همان اشعری‌ها بودند که کم کم به قمی شهرت یافتند [۲۵] همین بس که تعداد کثیری از آن‌ها به عنوان صحابی ائمه در کتب رجالی شیعه، معرفی شده‌اند حجه الاسلام شیخ قوام اسلامی ، محدثین قم را یك جا، گرد آورى كرده كه در ضمن، صحابى بودن تعداد كثیرى از آن‌ها، مشخص شده است.
همچنین ناصر الشریعه در تلاشی مشابه آن اسامی محدثین را در «تاریخ قم» ذکر کرده و در صفحات ۱۶۸، [۲۶]۱۶۹، [۲۷] ۱۷۶، [۲۸] ۱۸۲، [۲۹] ۱۹۲، [۳۰] ۱۹۴۴،[۳۱] ۱۹۵، [۳۲] ۱۹۹، [۳۳] ۲۰۲ [۳۴] آن کتاب به اسامی قمی‌هائی که صحابی ائمه (ع) بوده‌اند، اشاره شده است.).
یکی از آنان « یونس بن عبد الرحمن » است که « ابن شاذان » از « ابن المهتدی » نقل می‌کند: او، بهترین فرد قمی است که او دیده است.
او، وکیل امام رضا علیه‌السلام بوده و هنگامی که «ابن المهتدی» از امام می‌خواهد که اگر شما را ندیدیم از چه کسی مسائل را بپرسیم امام، یونس را معرفی می‌کند. [۳۵]
اضافه بر آن، روایات کثیری در فضیلت قم و اهالی آن در کتب حدیث ، ذکر شده است.
این روایات، به اندازه‌ای است که اگر بتوان تعدادی از آن‌ها را منکر شد، هرگز نمی‌توان تمامی آن‌ها را رد کرد.
در روایاتی از قول امام صادق علیه‌السلام، قم به عنوان ملجأ و پناهگاه شیعیان، شمرده شده است [۳۶] [۳۷] [۳۸] [۳۹] [۴۰] این مطلب، بسیار طبیعی به نظر می‌رسد.
با توجه به دوری قم از مرکز خلافت و نیز رواج تشیع در آن، براحتی می‌توانسته، پناهگاهی برای یاران ائمه باشد.
تأیید شیعیان قم از ناحیه امام صادق (ع)، تا حدود زیادی بمنزله تأیید « تفکر » آن دیار است.
در روایت دیگری از امام صادق (ع) آمده: «قم بلدنا و بلد شیعتنا» [۴۱] و در روایت دیگر آمده: «و ان لنا حرما و هو بلده قم» [۴۲] [۴۳] و باز آمده «اهل قم، انصارنا» [۴۴] همچنین، از شیعیان خواسته شده که در موقع شیوع فتنه‌های بنی عباس به کوفه و نیز به قم و حوالی آن بروند، زیرا: «فی قم شیعتنا و موالینا»[۴۵] در روایت دیگری قم به نام «کوفه صغیره» [۴۶] نامیده شده است.
از روایات چندی نیز بدست می‌آید که ارتباط آن‌ها به مرور زمان با ائمه، گسترده‌تر می‌شده است.
از امام عسکری (ع) نقل شده است که برای آن‌ها و مردم «آبه»، نامه نوشته و برای آنان آرزوی هدایت الهی کرده‌اند. [۴۷] [۴۸] از امام جواد (ع) نیز در پاسخ نامه « علی بن مهزیار »، نامه‌ای نقل شده که آنحضرت از گرفتاری مردم قم، آگاه شده و دعا فرموده است: «خداوند، مردم قم را از این گرفتاری آزاد گرداند».[۴۹] [۵۰]
همچنین نقل شده است که: «حسین بن روح»، یکی از نواب ( امام زمان (ع))، به گروهی از فقهای قم، نامه نوشته و در نامه مطالبی را عنوان نموده است.
آنگاه از آن‌ها خواسته است که ببینند، چه مقدار با مطالب آن مخالفند.
آن‌ها پس از مطالعه، اظهار داشته‌اند که تنها در یک مورد جزئی، نظر دیگری داشته‌اند. [۵۱] [۵۲]
بدین شکل، هماهنگی آن‌ها با ائمه، کاملا مشهود است.
از روایات دیگری، چنین بدست می‌آید که آن‌ها با حضرت رضا علیه‌السلام، رفت و آمد داشته‌اند. [۵۳]
همچنین آمده است که آن‌ها، اولین کسانی بوده‌اند که برای ائمه (ع)، خمس فرستاده‌اند. [۵۴]
شیخ «قوام اسلامی» با توسل به روایات، ۴۳ مورد فضیلت برای قم و اهالی آن، ذکر کرده است [۵۵]).
در یکی از مصادر اهل سنت نیز آمده است که «ابو موسی اشعری» از علی (ع) در مورد بهترین مناطق در موقع فتنه پرسش کرد، امام (ع) در پاسخ، منطقه «جبل» را ذکر کرده و پس از آن، خراسان و در نهایت، منطقه قم را بهترین محل معرفی کرده است. [۵۶] [۵۷]
در روایت دیگری نیز آمده است: «لو لا القمیون لضاع الدین» [۵۸] یعنی: اگر قمی‌ها نبودند، دین از بین می‌رفت.
بالاخره کشی، روایاتی در باب آمدن عمران و عیسی، فرزندان عبدالله قمی، نزد امام صادق (ع) نقل کرده است. [۵۹] [۶۰]

← گفته‌های مورخین و جغرافی دانان
شاهد دیگری که می‌تواند در مورد تشیع «اثنی عشری» قمی‌ها مورد استقاده قرار گیرد، اظهارات جغرافی‌دان‌ها در مورد عقائد مردم قم است. «قزوینی» در مورد عقیده مذهبی آن‌ها می‌نویسد : «اهلها شیعه غالیه جدا» که این تعبیر، برای تشیع اعتقادی به کار می‌رود. [۶۱]
او داستانی را نقل می‌کند که نشان می‌دهد، حتی یک سنی نیز در این شهر وجود نداشته است.
گزارش مقدسی نیز حاکی از آن است که مردم قمی، شیعه غالی هستند. [۶۲]
«بلخی» نیز نوشته است که اهل قم، همگی شیعه و غالب آنا «عرب» هستند. [۶۳]
« ابن حوقل » نیز نوشته است که مذهب غالب بر قم، تشیع است [۶۴] و در عبارت دیگری نوشته: «و جمیع اهل قم شیعه هستند. آن‌ها فریب کسی را نمی‌خورند. زبان آن‌ها نیز فارسی است». [۶۵]
«مستوفی» (۷۲۰ ه. ق) نوشته است: «مردم آنجا، شیعه اثنی عشری‌اند. و بغایت متعصب» [۶۶] از روایت تاریخی دیگری بدست می‌آید که مذهب آن‌ها «رفض» بوده که همان تشیع امامی است [۶۷] « ابو الفداء » نیز می‌نویسد: قم را در سال ۸۳ هجری « عبد الله بن سعدان » و «احوص» و «اسحاق» و «نعیم» و... بنا کردند و «موسی» پسر «عبد الله بن سعدان» تشیع را در آن دیار، آشکار ساخت. [۶۸]
مؤلف «حدود العالم» نیز به تشیع آن‌ها اشاره کرده است. [۶۹] « قاضی نور الله » نیز نوشته است: بلده قم، شهری عظیم و بلده‌ای کریم و از جمله بلادی است که همیشه، دار المؤمنین بوده.
بسیاری از اکابر و افاضل و مجتهدان شیعه امامیه از آن‌جا برخاسته‌اند [۷۰] «آدم متز» نیز شهر قم را بعنوان یکی از شهرهای مهم شیعی، ذکر کرده است. [۷۱]
در آثار دیگر متأخرین نیز این مضمون وجود دارد. [۷۲] [۷۳]عبارات فوق، نشان می‌دهد که مذهب این شهر، تشیع و آنهم از نوع تشیع اثنی عشری است.
این عبارات در عین حال، نشان می‌دهد که در قرون مختلف، مذهب این شهر تغییر نکرده و این نویسندگان در قرون متمادی، چنین گرایشی را تأیید کرده‌اند.
هر کس در هر کجا اسمی از قم می‌شنید، بدنبال آن شیعه در ذهنش تداعی می‌شد.
از آن‌جا که اصفهان و قم دو نقطه مقابل یکدیگر بودند، بین آن‌ها درگیری وجود داشت.
اسم قم برای آن‌ها، دردناک بود.
در حکایتی آمده که مردی اصفهانی، یکی را پرسید: از کدام شهری؟ گفت: من از شهر دندان کنان!مرد فرومانده گفت: معنی، مفهوم نیست.
مرد گفت: معنی آن است که تا من گویم: از قم، گویی: آه!زیرا ذکر مذهب، بی فایده باشد.
که قمی الا شیعی نباشد. و الا رافضیش نخوانند! [۷۴] [۷۵]

قم و خلفاء

از آن‌جا که این شهر، یکپارچه گرایش شیعی داشت.
نمی‌توانست به حکومت خلفا تن دهد.
اما بناچار، می‌بایست چنین می‌کرد.
در عین حال، سعی داشت تا به هر شکلی، مقاومت خود را اشکار کند.
آن‌ها در دادن « خراج »، کوتاهی می‌کردند.
و بارها، مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.
مؤلف «تاریخ قم» در این مورد می‌نویسد: «... اهل قم، دراویش حالند. و بوقت ادراک ارتفاع غلات، بر می‌دارند. و از ادای خراج تقاعد می‌نمایند و تکاسل و تهاون می‌کنند». [۷۶]
و در عبارت دیگری آمده که: «... همت قوم و غرض ایشان، پیوسته در کسر خراج بوده است. پس از این جهت، بارها ایشان را به سبب خراج بلاد، هلاکت رسید.
اول آنکه: نافرمانی کردند، و عاملان مأمون را فرمان نبردند.
و عصیان کردند.
تا این‌که مأمون ، « علی بن هشام » را با خیلی تمام، بدیشان فرستاد تا ایشان را بکشت. و خراب کرد. و مالی بسیار جمع کرد. [۷۷] [۷۸]
دیگر در خلافت « معتصم »... تا معتصم علی بن عیسی را با لشگری چند، بر سر ایشان فرستاد تا ایشان را خراب گردانید... پس همچنین در خلافت «مستعین» و واقع شدن فتنه میان او و «معتز» امتناع کردند، از ادای خراج.
و پس از آن، چند سال دیگر که مستعین، مفلح ترکی را بفرستاد تا کوشش کرد و مال بسیار جمع کرد.
پس از آن در خلافت معتمد، مدت چند سال عصیان کردند..
سپس همچنین نافرمانی کردند در خلافت معتضد و عاملان او را غارت کردند». [۷۹] [۸۰] [۸۱] [۸۲] [۸۳] در مورد دیگری نقل شده ولاتی که از طرف خلفا به قم می‌آمدند، در داخل شهر، ساکن نمی‌شدند.
این مسئله، احتمالا بدلیل ترس آن‌ها از کشته شدن بوده است، گویا قبل از آن، نمونه‌هایی در این رابطه وجود داشته است. [۸۴] [۸۵] از قول یکی از حکام نقل شده ما، مدت چند سال بقم والی و عامل بودیم نظر ما بر هیچ زنی نیامد. [۸۶]
در یک خبر تاریخی نیز آمده است که در طول تغییر حاکمیت « بنی امیه » به « بنی عباس » از آن‌جا که امر مشتبه بوده، هنوز روشن نبود، چه کسانی بر سر کار خواهند آمد (علویین یا بنی عباس) قمی‌ها در مقابل یک «سپاه اموی»، مقاومت کردند. هر چند شکست خوردند [۸۷]
از روایت دیگری نیز چنین استفاده می‌شود که آن‌ها در مورد «طاعه السلطان»، با دیگران تفاوت داشته و کوتاهی می‌کردند! [۸۸]
هنگامی نیز که « ابو السرایا » به نام یکی از « علویین » ( ابن طباطبا ) قیام کرد و پس از رحلت «ابن طباطبا» با شخصی به نام محمد بن زید بیعت کرد، «حسن بن سهل » وزیر مأمون، « هرثمة بن اعین » را به سراغ او فرستاد.
در جنگی که بین آن‌ها درگیر شد، ابو السرایا» شکست خورد.
در همین موقع گروهی از مردم قم به حمایت از «ابو السرایا» آمدند.
بنا به گزارش بلاذری »، یاران «هرثمه» با دیدن قمی‌ها، بر خود لرزیدند.
و پس از آن، مدت‌ها طول کشید تا شورش فروکش کرده و «ابو السرایا» به جانب بصره رفت [۸۹]
خلفا نیز به همین جهت و به خصوص بخاطر عناد با اهل سنت (ع)، سعی می‌کردند تا افرادی را که انحراف زیادی از اهل بیت (ع) دارند به عنوان این شهر بگمارند. [۹۰] آن‌ها در مقابل واکنش نشان می‌دادند.
نقل شده :اهل قم در زمان بعضی از خلفای عباسی از اطاعت حاکم امتناع نموده، هر کس را بحکومت ایشان فرستادند با او مقاتله و محاربه کردند...
آخر الأمر، امیر ناصر الدوله بن حمدان را که شیعی و امیر الامراء خلیفه بود، بر سر ایشان فرستادند.
چون ناصر الدوله نزدیک قم رسید، اعیان آن‌جا با تحف و هدایا از وی استقبال کردند.
و گفتند: ما به حکومت غیر مذهب خود، راضی نبودیم. و الحال که تو آمدی، بالطوع و الرغبه، امتثال حکم تو می‌کنیم. [۹۱]

طالبی‌ها(نویسنده:حاج حسین علی ابادی استاد تاریخ تشیع از دانشگاه قم)

فشاری که از ناحیه خلفای اموی و بیش‌تر از آن، عباسی به طالبی‌ها وارد آمد، آن‌ها را مجبور کرد تا به مشرق پناهنده شوند.
شهرهای مختلفی در ایران از شمال تا جنوب، مأوای آن‌ها شده بود.
در این میان، چند شهر به جهات خاصی، بیشترین تعداد را پذیرفته بود.
شهر قم، یکی از این شهرها است.
طبعا چنین شهری با اعتقادات شیعی، براحتی از این افراد استقبال می‌نمود.
از خود امام صادق (ع) نیز نقل شده بود که قم، ملجأ و پناهگاه شیعیان ماست. [۹۲]
به گفته «خوانساری»، تنها دو شهر است که بیش‌تر از همه جا، مدفن اولاد ائمه (ع) است: یکی، شهر ری و دیگری، قم.
هر چند در سایر بلاد نیز از جمله شیراز ، اصفهان و کاشان ، مقبره‌هائی به چشم می‌خورد. [۹۳]
اهمیت قم به اندازه‌ای بود که وقتی « فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع)» از طریق مناطق مرکزی ایران عازم خراسان بود، در ساوه مریض گشت پرسید: «میان من و شهر قم، چقدر مسافت است؟» گفتند: ده فرسخ است.
خادم خود را فرمود که او را بردارد و به قم ببرد، خادم، او را به قم آورد.
و آن بانو، در سرای « موسی بن خزرج بن سعد اشعری» فرود آمد [۹۴] [۹۵]
برای مردم این شهر «شیعه مذهب»، بسیار جالب بود که کسی از علویین در آن شهر قدم گذارد.
آنان نه تنها نسبت به علویین، بلکه نسبت به متعلقات آن‌ها، بسیار علاقمند بودند.
یک بار وقتی « دعبل خزاعی » جبه‌ای از امام رضا (ع) به پاس اشعارش گرفته و بدین شهر آمد، آن‌ها با اصرار جبه را از او گرفتند. [۹۶] [۹۷] [۹۸] [۹۹] [۱۰۰]
تا سال ۳۸۵ که مؤلف تاریخ قم، کتاب خویش را تألیف کرده، تنها در کنار «مقبره فاطمه بنت موسی بن جعفر»، حدود ۲۰ نفر از علویین، مدفون گردیده بودند.
صرفنظر از آن‌که کسان دیگری از آن‌ها در جای دیگر این شهر، به خاک سپرده شده بودند.
قبر حضرت فاطمه معصومه (ع)، بنا به اظهارات، رازی، مورد زیارت خاص و عام بوده است. «و اهل قم بزیارت فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع) که ملوک و امراء عالم حنیفی و شفعوی بزیارت آن تربت تقرب نمایند». [۱۰۱]

مأمن علمای شیعه
پیوند این شهر با ائمه، باعث شد تا علوم اهل بیت (ع) در این شهر، بسیار گسترده و زیاد باشد تا جایی که از جمله بزرگترین صحابی ائمه (ع)، مثل « یونس بن عبد الرحمن » [۱۰۲] و « زکریا بن آدم »، قمی بوده‌اند.
پس از آن‌که شهر کوفه به عنوان اولین مرکز شیعی، نفوذ خود را بتدریج از دست داد، احادیث اهل بیت (ع) به قم انتقال یافت. [۱۰۳] [۱۰۴]
و این شهر، محفل محدثین شیعه گردید.لذاست که « حسین بن سعید اهوازی » و برادرش، ابتدا به اهواز و از آن‌جا به قم می‌ایند. [۱۰۵]
نمونه‌های این افراد، زیاد هستند. [۱۰۶] [۱۰۷]
مردم قم نیز که نیاز بدین علوم داشتند، خود در پی علمای شیعی رفته و از آنان می‌خواستند تا بدین شهر بیایند.
از جمله، آن‌ها «ابو اسحق» مؤلف کتاب مشهور «الغارات» که به اصفهان رفته بود، خواستند تا به قم بیاید. [۱۰۸]
اما او، بدلیل آن‌که اصفهان در «سنی گری» بسیار شهرت داشت، مایل بود تا در آن شهر بماند و احادیث «اهل بیت (ع)» را ترویج کند.
بسیاری از علمای مشهور شیعه از این شهر بوده و یا در آن، نشو و نمای علمی یافته‌اند.
از جمله آن‌ها « ابن بابویه قمی » است که در اصطلاح نجاشی «شیخ القمیین فی عصره و متقدمهم و فقیهم» می‌باشد. [۱۰۹]
یعنی: بزرگ اهل قم در زمان خویش، پیشوا و فقیه ایشان.
« شیخ صدوق » نیز از جمله علمای معروف شیعه است که از این شهر است.
یکی از نویسندگان، سعی کرده با تأویلاتی، مرحوم کلینی و شیخ طوسی [۱۱۰] را نیز قمی معرفی کند.
حتی با توسل به تعبیری از ابن شهر آشوب، شیخ مفید نیز «قمی» خوانده شده است [۱۱۱] [۱۱۲]). ظاهرا گفته‌های او، نمی‌تواند چیزی را ثابت کند. جز آنکه: به تعبیر خود مؤلف که: «هر کس مایل است، آنان را به شهر خود نسبت دهد.»، نگارنده هم از همین سنت تعبیر کرده است. او، نمی‌خواسته، بحث خود را استدلالی ارائه نماید. در هر صورت، مسلم است که این شهر، محفلی برای محدثین شیعه بوده است.
و دیگران از آن، انتظار داشته‌اند که احادیث مربوط به اهل بیت (ع) را در آن‌جا بیابند.
مأمون از « ریان بن صلت قمی » می‌خواهد که در مجلس عمومی، احادیثی را در فضل علی (ع) نقل کند.
او نیز عنوان می‌کند. اما احادیثی مناسب‌تر از آنچه از خلیفه در این باره شنیده، ندارد! مأمون با تعجب از این امر، می‌گوید: «لقد هممت ان اجعل اهل قم شعاری و دثاری» [۱۱۳] [۱۱۴] [۱۱۵] یعنی: سعی داشتم، اهل قم را گلوی خویش سازم!
از بعضی از روایات تاریخی بدست می‌آید که علمای قم در مشی مذهبی خود، عقائد غلو آمیز را رد می‌کرده‌اند.
آن‌ها در این مورد، آنقدر سخت گیر بودند که گاهی زیاد از حد در این باره، اصرار داشته‌اند.
در سال ۲۵۵ «احمد بن محمد بن عیسی»، یکی از محدثین معروف قم، تعدادی از روات را به جرم نقل روایات غلو آمیز از قم تبعید کرد. [۱۱۶]
البته بعدها عقیده «احمد بن محمد بن عیسی»، راجع به تعدادی از آن‌ها تغییر نمود.
افراد خارج شده، عبارت بودند از « عبد الرحمن بن حماد ، ابو القاسم کوفی صیرفی » که البته «احمد» از او، معذرت خواهی کرد.
و در تشییع جنازه او نیز شرکت جست. [۱۱۷] [۱۱۸] «محمد بن اورمه ابو جعفر القمی» نیز متهم به غلو شد. [۱۱۹] [۱۲۰] از جمله این افراد «محمد بن موسی» است. [۱۲۱] «احمد بن محمد بن خالد برقی »، یکی از محدثین مشهور شیعی از جمله این افراد است که بعدا به قم، بازگشت داده شد. [۱۲۲] «محمد بن عیسی همدانی» نیز متهم به غلو شده و تضعیف گردید. [۱۲۳] « حسین بن عبد الله محرر » نیز از جمله اخراج شدگان بوده است. [۱۲۴]
همچنین، « سهل بن زیاد » از قم اخراج شده و پس از آن به ری رفته است. [۱۲۵] این تضعیف‌ها چندان مورد توجه قرار نگرفته است، مگر در مورد افرادی که از طرق دیگر نیز تضعیف شده‌اند.
در یک مورد، « خوارزمی » با متهم کردن قمی‌ها به تشبیه ، اینطور وانمود کرد که آن‌ها، بعضی از روایات تشبیه را ذکر می‌کرده‌اند.
چنانکه در مورد «کاشان» آمده است: «و الغالب علیه الحشو» [۱۲۶] که بیش‌تر اشاره به اتکای آن‌ها بر احادیث و ظواهر آن دارد.
این دو اتهام، بی شباهت به یکدیگر نیستند. اما با توجه به مواردی که در سخت گیری قمی‌ها، نسبت به مسئله « غلات » داشتیم، این یک دروغ است که در قم، فرقه‌ای به نام « غرابیه » وجود داشت و معتقد بوده‌اند که ارث فقط به دختر می‌رسد.
گفته شده: وقتی یک قاضی، حکم کرد که دختر نصف پسر ارث می‌برد، او را تهدید به قتل کردند. [۱۲۷]
فقه شیعه که اکثریت علمای آن از قم و یا در قم بوده‌اند، خلاف این مطلب را گواهی می‌دهد.
و لذا این گفته به هیچوجه، قابل قبول نیست.امروز هم شهر مقدس قم بسان ستاره‌ای درخشان در آسمان تشیع می‌درخشد و در هیچ جای دنیا شهری به این ویژگی وجود ندارد وجود باثمر هزاران عالم و دانشمند تراز اوّل شیعی، حوزه عظیم، گسترده و پربار برای بسط، و گسترش علوم مختلف شیعی، توجه هر ساله میلیون‌ها عاشق اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ از اقصی نقاط جهان به این شهر، برگزاری مراسم مذهبی ناب شیعی، این شهر را به قلب تپنده جهان تشیع در دنیا تبدیل کرده است.

تأثیر تشیع قم بر سایر مناطق

با توجه به عقائد مذهبی سایر شهرهای اطراف این شهر، بخوبی می‌توان حدس زد که تشیع از این ناحیه، بدان شهرها سرایت کرده است.
و البته با توجه به قوت علمای این شهر، این مسئله براحتی قابل پذیرش است.
« آوه » یا «آبه» یکی از شهرهاست که گرایش شیعی شدیدی داشته و لذا با اهالی « ساوه » که در « تسنن »، تعصب داشته‌اند، همیشه درگیر بوده است.
حموی با اشاره به جنگ دائمی بین آن‌ها از « میمندی » شعری نقل می‌کند که دلالت بر تشیع اهالی «آبه» دارد. [۱۲۸]و قائله اتبغض اهل آبه و هم اعلام نظم و الكتابه فقلت: الیك عنى ان مثلى یعادى كل من عادى الصحابه ترجمه: كسى گفت: آیا در حالیكه اهالى آبه از بزرگان نظم و كتابت هستند تو نسبت به آن‌ها خشمگینى؟ من گفتم: این مطلب را از من بدان كه فردى چون من، با هر كس كه با صحابه دشمنى كند، دشمن است. «قزوینی» نیز نوشته است که «اهل آبه کلهم شیعیه» [۱۲۹] [۱۳۰] [۱۳۱] [۱۳۲] یعنی: مردم آبه، همگی شیعه‌اند. «مستوفی» نیز نوشته است که اهالی خود ساوه، سنی مذهب‌اند.
اما تمام دهات اطراف آن، شیعه اثنی عشری می‌باشند. [۱۳۳] [۱۳۴] « شیخ طوسی » روایت کرده که یک زن از اهالی «آبه»، خواست تا ۳۰۰ دینار پول خود را با دست خود به ابو القاسم بن روح بدهد و لذا نزد او آمد و پول را بدو داد. [۱۳۵]
امام عسگری (ع) نیز آن‌ها را مورد توجه قرار داده است. [۱۳۶]
یکی دیگر از این شهرها، « کاشان » است.
قزوینی در مورد ان می‌نویسد: «اهلها شیعه امامیه غالیه جدا» اهالی آن، شیعه غالی امامی هستند.
پس از آن، اشاره به سنت مرسوم در این شهرها در مورد انتظار حضرت مهدی ، عجل الله تعالی فرجه می‌کند. [۱۳۷] «حموی» نیز نوشته که «اهلها کلهم شیعه امامیه». [۱۳۸]
مستوفی نیز نوشته است: «مردم شیعه مذهب‌اند. و اکثرشان، حکیم وضع و لطیف طبع و در آن‌جا جهال و بطال، کمتر باشند.» [۱۳۹] [۱۴۰] «ماهاباد»، یکی از قریه‌های بزرگ اطراف کاشان نیز شیعه امامی بوده‌است. [۱۴۱]
گفته شده: قبر ابو لؤلؤ ، قاتل خلیفه دوم در شهر کاشان است که مقبره‌ای نیز به نام او در این شهر، وجود دارد [۱۴۲] [۱۴۳] این مقبره به « بابا شجاع » معروف است.
مؤلف کتاب، تشیع کاشان را قبل از آمدن اشعری‌ها به قم می‌داند.
زیرا یکی از علمای شیعه (متوفی ۲۲۰) از کاشان بوده است. [۱۴۴]).
اما این مطلب، به هیچ روی، صحت ندارد. زیرا به اجماع مورخین، او در همان مسجد، پس از زدن ضربت بر عمر، خودکشی کرد.
صرفنظر از بعضی از دهات آن‌که سنی بوده‌اند، [۱۴۵] بعضی از آن‌ها نیز همانگونه که گذشت همچون «ماهاباد»، شیعه امامیه بوده‌اند. [۱۴۶]
اهالی «فراهان»، یکی دیگر از مناطق اطراف قم، شیعه امامیه بوده‌اند.
مستوفی درباره آن‌ها نوشته: «... و مردم، آن، شیعه اثنی عشری‌اند و بغایت متعصب». [۱۴۷]
«تفرش» که گاهی «طبرس» نیز بر آن اطلاق شده، جزو همین مناطق شیعه نشین اطراف قم است.
مستوفی در این باره نوشته: «مردم آنجا، شیعه اثنی عشری بوده و از قدیم الایام، همین مذهب را داشته‌اند». [۱۴۸]
همین مؤلف از « مرآت البلدان »، نقل کرده که: «عمده سکنه تفرش، سادات حسینی‌اند.» گویند: این سادات از حززن مکه هجرت و بدانجا آمده، سکنی گزیده‌اند.
عمده تشیعی که در مناطق جبل [۱۴۹] [۱۵۰] بوده، احتمالا به جهت تأثیر پذیری از تشیع قم بوده است.
با توجه به این نکته، روشن می‌شود که اصولا این مناطق، محفلی برای «علویین» بوده و بواسطه وجود همین افراد (در عین تأثیر پذیری از قم)، تشیع در این مناطق منتشر شده است.

ایستادگی مردم قم بر راه تشیع

و در مورد این شهر و فضایل آن از زبان علی ـ علیه السّلام ـ روایاتی وارد شده است و این شهر به عنوان حرم و پناهگاه اهل بیت شمرده شده است و با توجه به سیر تاریخی این شهر این مطلب کاملاً ثابت می‌شود چون قم اولین شهر در ایران است که مذهب حق تشیع را می‌پذیرد و تنها شهری است که در آن از نام ابوبکر، عمر و عثمان خبری نیست و این امر و نظائر آن باعث شد که مورد اتهام قرار گیرند، قتل عام و شکنجه شوند، شهرشان ویران گردد، مورد طعن و ناسزا قرار گیرند، و هر نوع صدمه‌ای به آنان وارد آید ولی مردمان این شهر چون کوه در راه ایمان و عقیده خود استوار ماندند و تمامی این بلایا را به جان خریدند و از حمایت اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ دست برنداشتند
به طور کلی هر علوی و شیعی مذهبی که از دست حکام جبار عباسی می‌گریخت امیدش شهر مقدس قم بود و بدانجا پناه می‌برد و سخت مورد حمایت مردم قرار می‌گرفتند، که با ورود حضرت معصومه ـ سلام‌الله‌علیها ـ فرزند بلافصل امام موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ به قم و دفن آن حضرت در آن شهر شهرت پیدا کرد
در زبان ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ بر شهر قم، آشیانه آل محمد و مأوای فاطمیون ، و جایگاه شیعیان ایشان، اطلاق شده است [۱۵۱] و در روایتی اهل قمانصار و یاوران اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ خوانده شده‌اند، شهری با این صفات، طبیعی است که در عصر عباسی که اولاد علی ـ علیه السّلام ـ در شکنجه و فشار قرار می‌گرفتند، یکی از پناه‌گاه‌های عمده علویان واقع شود.

قم و سادات

بعد از دفن حضرت معصومه ـ سلام‌الله‌علیها ـ توجه علویان و سادات نسبت به قم فزونی یافت و در فاصله کوتاهی عده بسیاری از فرزندان امامان از اطراف به قم رو آوردند و به تدریج یکی از مراکز عمده سادات قرار گرفت و امروز شاید بتوان گفت که از نظر کثرت سادات شهری کم نظیر است [۱۵۲] [۱۵۳] و این کثرت باعث شده بود که در شهر قم هم تشکیلاتی بنام «نقابت» عهده‌دار امور سادات بشود.
پس از آنچه گفته شد به خوبی روشن می‌شود که شهر قم از همان سده‌های اولیه اسلام امید و پناه‌گاه شیعیان و آل علی ـ علیه السّلام ـ بوده و قلب جهانتشیع در قم می‌تپید و علوم مختلف اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در آن شهر تدریس و تبلیغ می‌شد.

فهرست منابع

(۱) ناصر الشریعه، تاریخ قم.
(۲) مقدسی، احسن التقاسیم.
(۳) طبقات سبکی.
(۴) عبد الرفیع حقیقت، تاریخ نهضت‌های فکری ایرانیان (از ظهور رودکی تا).
(۵) یعقوبی، البلدان، چاپ شده با اعلاق النفیسه.
(۶) فقیهی، تاریخ مذهبی قم.
(۷) مجله الهادی، مقاله الاشعریون فی تاریخ قم.
(۸) طبری، تاریخ طبری.
(۹) ابن اثیر، کامل.
(۱۰) تاریخ اجتماعی کاشان.
(۱۱) ابن حوقل، صوره الارض.
(۱۲) حموی، معجم البلدان.
(۱۳) ما مقانی، رجال.
(۱۴) کشی، رجال.
(۱۵) الخوانساری، روضات الجنات.
(۱۶) النجاشی، رجال، ط داوری.
(۱۷) بحر العلوم، رجال.
(۱۸) القمی، سفینه البحار.
(۱۹) رازی‌، کتاب نقض.
(۲۰) المجلسی، بحار الانوار.
(۲۱) القمی، سفینه البحار.
(۲۲) شوشتری، مجالس المؤمنین.
(۲۳) القمی، الکنی و الالقاب.
(۲۴) دوانی، مفاخر اسلام.
(۲۵) الطوسی، الغیبه.
(۲۶) الطوسی، الفهرست.
(۲۷) ابن الفقیه، مختصر البلدان.
(۲۸) القزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد.
(۲۹) اسلامی، قم و قمیین، تاریخ تألیف ۱۳۵۳ ه ش.
(۳۰) احمد بن سهل البخلی، المسالک و الممالک.
(۳۱) مستوفی، نزهه القلوب، ط تهران دنیای کتاب.
(۳۲) التنوخی، نشوار المحاضره.
(۳۳) سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان.
(۳۴) حدود العالم، کتابخانه طهوری.
(۳۵) آدم متز، تمدن اسلام در قرن چهارم.
(۳۶) فقیهی، آل بویه و اوضاع زمان ایشان.
(۳۷) بلاذری، فتوح البلدان.
(۳۸) بلاذری، انساب الاشراف، تصحیح محمودی.
(۳۹) اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی.
(۴۰) ابن تغری بردی، النجوم الزاهره.
(۴۱) کشف الغمه، ط تبریز.
(۴۲) غایه الاختصار.
(۴۳) الصدوق، عیون اخبار الرضا (ع).
(۴۴) تاریخ تشیع در ایران.
(۴۵) فیض، گنجینه آثار قم.
نویسنده:حاج حسین علی ابادی استاد تاریخ تشیع از دانشگاه قم
دسته :
برچست ها :

شکواییه از وبلاگhttp://811363611a.niloblog.com/p/53/


تاریخ انتشار پست : یکشنبه 26 دی 1395 بازدید : 37

با سلام اینجانب حسین علی ابادی استاد تایخ تشیع از دانشگاه ادیان ومذاهب قم زحمات دو ساله اینجانب را این سایتhttp://811363611a.niloblog.com/p/53/بنام خود تماما کپی پست نموده که کار خیلی زشتی است دوستان اگه این کار میکنند حد اقل نام نویسنده راهم ذکر نمایند خواهشمند است رعایت فرمایید که موجبات دلسردی اساتید را از تحقیق وپزوهش در زمینه شهر زیبایمان بم ونر ماشیرفراهم  نیاورند تلفن:09368456126

دسته :
برچست ها :

تاریخچه ورود اسلام به بم ونرماشیر


تاریخ انتشار پست : یکشنبه 26 دی 1395 بازدید : 54

  1. (محقق حاج حسین علی ابادی)چنانكه از تاریخ برمی‌آید در سال 31 هجری عبداله عامر برای سركوبی زردشتیان به كرمان آمده و در همین زمان عده بسیاری از مردم بم و نرماشیر بدین اسلام می‌گروند، عبداله برای آنكه ترویج دین اسلام را كه در واقع سیاست اعراب برای ایجاد سازش با مردم كشورهای متصرفه بوده است، مسجدی بنا می‌كند و در محراب آن قطعه‌ای از چوب درختی را كه حضرت رسول در زیر آن تبعیت كرده بود قرار می‌دهد.
  2. البته اینگونه سیاستها جلوی شورش بعدی زردشتیان را نمی‌گیرد چنانكه در زمان مجاشع طغیان بزرگی بر علیه حكام مسلمان براه افتاده و این وضع تا نیمه قرن اول هجری نیز ادامه می‌یابد.
  3. سال 100 هجری كه در واقع مقارن با فتح قطعی اعراب است تعداد زیادی از مردم بدین اسلام می‌گروند و مساجد بسیاری در كرمان بنا گشته و آتشگاهها ویران می‌شوند.
  4. كوشش ایرانیان برای اخراج حكام عرب كه منجر به نوعی همكاری بین آنان و خلفای عباسی می‌گردد، سبب قدرت یافتن ابومسلم در خراسان شده و در سال 131 هجری حكومت به تصرف ابومسلم و یاران او در می‌آید.
  5. حكامی كه بعد از این وقایع از طرف خلفای عباسی به حكومت كرمان برگزیده شدند، اكثراً سعی بر آن داشتند كه از این خان نعمت و فاصله بسیار با دربار خلیفه استفاده كرده و سود زیادی نصیب خود كنند.
  6. سال 219 مصادف است با آمدن سپاه ترك دست نشانده خلفای عباسی این دوره را می‌یابد عصر تاخت و تاز و جنگ و گریز در ایالت كرمان محسوب داشت.
  7. سال 254 هجری مقارن با فتح كرمان توسط یعقوب لیث می‌گردد ”چون به بم رسید، اسمعیل بن موسی كه ملجاء همهء خوارج بود، با یعقوب حرب كرد“ ارگ و قلعه در زمان حمله یعقوب آبادان بوده و چنانكه از گفته یعقوبی برمی‌آید، تبعیدگاه اسرا و حكام مغلوب بوده است.” سپس یعقوب بن لیث صفار در شوال سال دویست و پنجاه و نه رهسپار نیشابور شد و محمدبن طاهر را دستگیر كرد و خود و خاندانش را در بند نمود... و آنان را در قید و بند به ”قلعه كرمان“ كه بآن ”قلعهء بم“ كفته می‌شود فرستاد“ (البلدان)
  8. چنانكه در بخش جغرافیای تاریخی متذكر شدیم، بنا به گفته یعقوبی ارگ بم در زمره، قلاع آباد و شاید مهمترین آنها در سنهء 278 بشمار می‌آمده است ابن فقیه نیز بم را در شمار شهرستانهای آباد كرمان و در ردیف سیرجان كه مركز آن روزگار بوده، محسوب داشته است.
  9. بنا به گفته اصطخری و ابن حوقل (346 و 367 ه.ق) شهر به منطقه كشاورزی بزرگی را شامل می‌گردیده و دارای نخلستانها و باغ‌های آبادی بوده است. در بم سه مسجد وجود داشته یكی در بازار (مسجد خوارج)، دیگری در كوی بزازان (مسجد اهل سنت) و آخرین آنها در قلعه بوده است.
  10. چنانكه مشاهده می‌گردد حصار مرتفع موجود در سال 346 هجری وجود داشته و چنین بنظر می‌رسد كه قبل از هجوم اعراب ساخته شده باشد زیرا همانطور كه ملاحظه می‌شود در دو سه قرن اول هجری حكام كرمان بنا بر حوادث پی‌درپی و جنگ‌های بسیار فرصت ساختن چنین قلاعی را نداشته‌اند و اصولاً حكام عرب كه به این ناحیه گسیل می‌شدند، چندان دلبستگی به توقف در این ناحیه نداشته و بیشتر در صدد فتح خراسان و فارس بوده‌اند.
  11. مطلب دیگری كه حائز اهمیت است توسعه صنعت نساجی و اهمیت آن در ناحیه بم است، گمان می‌رود كه این صنعت قبل از حمله اعراب نیز در این ناحیه وجود داشته، زیرا بر طبق مطالبی كه متذكر شدیم، حكام عرب نمی‌توانسته‌اند در توسعه صنایعی چون صنعت نساجی نقش مهمی داشته باشند.
  12. سنهء 246 هجری مقارن با طغیان طاهر و تركان سامانی است. محمدبن الیاس كه در خراسان سرگرم كارزار بوده با سپاهی عازم كرمان می‌شود: ”غفله بر سر او تاخت (طاهر) و در ناحیهء بم جنگ سختی در گرفت، یوزتمر در شهر حصار گرفت و بالاخره ناچار مجبور شد امان بگیرد.“
  13. پس از مدتی باز هم قلعهء بم پناهگاه لشگر شكست خوردهء كرمان در مقابل عصیانگران شرقی (خلف بن احمد و پسرش) می‌گردد.
  14. بر طبق گفته‌های مقدسی (375 ه.ق) در قرن چهارم تجارت كرمان رونق داشته و شهرهای آن انبار كالاهای ممالك شرق اسلامی بوده است. رونق صنعت نساجی و پارچه‌های بافت كرمان در عراق و مصر مورد خرید و فروش قرار می‌گرفته و بازرگانان خراسانی در شهر نرماشیر با بنادر عمان در داد و ستد بوده‌اند.
  15. چنانكه مؤلف حدودالعالم می‌گوید (372 ه.ق) بم در آن زمان از جیرفت كه خود انبار كالاهای هند بود، با اهمیت‌تر به شمار می‌آمده است
  16. 12ـ توسعه راههای تجاری در عهد سلجوقیان
  17.  
  18. مقدسی از بازار پل گرگان صحبت می‌كند كه اكنون محل آن معلوم نیست و گمان می‌رود پس از مدتی بكلی ویران شده باشد. او شهر بست بم معمور و دارای چهار دروازه، كوسكان، آسبیكان، كورجین و نرماشیر بوده است، كه توضیح بیشتر در این مورد در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید.
  19. علل اهمیت و رونق و آبادانی ناحیه بم را در این دوره از تاریخ آن باید در موقعیت خاص جغرافیایی آن جستجو كرد، زیرا این قلعه مستحكم بر مرز كرمان و سیستان قرار داشته، و آخرین پایگاه نظامی مستحكم حكام عرب در مقابل اقوام مهاجم شرقی بوده است، از طرفی راه تجارتی كه ممالك غربی اسلام را به هندوستان و ممالك آسیای باختری مرتبط می‌ساخت از این حدود عبور می‌كرده است و نباید فراموش كرد كه ارتباط تجاری خراسان با دریای عمان و حتی نواحی مركزی ایران از همین ناحیه امكان‌پذیر می‌گردیده، لذا جای تعجب نیست كه مقدسی متذكر شود بازرگانان خراسان در نرماشیر به داد و ستد مشغولند و با آنكه جیرفت را بصرهء كرمان بخواند.
  20. حكومت سلاجقه بر كرمان كه پس از شكست سلطان مسعود غزنوی از آنها، آغاز گردید خود بخش جدیدی در تاریخ شهر بم محسوب می‌گردد قاورد كه دست نشاندهء سلاجقه بود به حكومت كرمان و سیستان برگزیده می‌شود و اوكه اهمیت حفظ حدود و ثغور این ناحیه را می‌دانست پس از اصلاحاتی، در حفظ راهها بخصوص راه تاریخی جنوب دشت لوت كه از بم می‌گذشت، می‌كوشد.
  21. حكومت شاهزادگان ترك تا سنه 562 هجری كه طغرلشاه فوت نمود، تا حدی سبب امنیت و آبادانی كرمان گردید. در دورهء حكومت ارسلانشاه تجارت كرمان با حبشه و هندوستان، زنگبار و چین، بخصوص از بنادر جنوب توسعه بسیار یافت و محمد شاه (551 ه) در بسیاری از شهرهای كرمان، از جمله بم، مدرسه و رباط و مسجد احداث نمود. در زمان طغرلشاه تجارت كرمان به اوج خود رسید. در این دوره شهر بم اكثراً مقر حكومت شاهزادگان ترك بخصوص جانشین حاكم وقت بود.
  22. پس از مرگ طغرلشاه آشوبی در كرمان براه افتاد كه تا چندین سال امنیت و اعتبار كرمان را بكلی از میان برد. علل بروز این آشوب وجود سه پس طغرلشاه بود كه برای بدست آوردن حكومت كرمان قصد جان یكدیگر را می‌كردند. پران طغرل شاه كه شهر بم را در موقعیت خوبی یافته بودند پیوسته در صدد تصرف آن برمی‌آمدند. این قلعه در دفعات متعدد محل اقامت هریك از سه شاهزاده ترك بود.
  23. بطوری كه از گفته شریفه ادریسی برمی‌آید شهر بم در این سالها و بخصوص قبل از مرگ طغرل‌شاه، شهری بزرگ و آباد بشمار می‌رفته و دارای قراء و قصبات زیادی بوده است. بنا بر گفته او ارگ و استحكامات آن معمور و آباد و اهالی آن به كارهای نساجی و تجارت مشغول بوده‌اند.
  24. سال 562 خرابی (569 هجری) مصادف است با كوتوالی سابق طی سهل بر قلعه بم، كه در حوادث بعدی كرمان نقش مهمی داشته است. افضل در مورد او چنین می‌گوید: ”او در این كوتوالی و پیشوائی طریقتی از مروت نهاده و شیوهء از ایالت در دست گرفت. در رعایت جانب رعیت و اقامت مراسم راستی و عدالت و محافظت حقوق اكابر و اصاغر (چون اهتمام نمود) كه اولاً ملك طغرلشاه در جنب او گم شدند... و چون مردم بم بعهد ولایت او بر فراش معاش بیاسودند.“
  25. دیوار ربض شهر بم (شهربست) در این دوران وجود داشته و معمور بوده است. بطوری كه از تاریخ مختصر برمی‌آید شهربست و دیوار مرتفع ارگ موجود بر اثر حمله ملك ارسلان خراب می‌شود و چنانكه از مطالعه تاریخ مختصر برمی‌آید سابق طی سهل و بطور كلی مقام كوتوالی ارگ بم در دوران سلاجقه اهمیت بخصوصی داشته، و بر طبق گفته تواریخ موجود سابق‌علی در ناحیه بم نفوذ و قدرت فراوان داشته است.
  26. حمله غز به كرمان بنا به روایتی به تشویق سابق طی انجام گرفته و قبایل غز تمام نواحی كرمان به جز شهر بم و اطراف آنرا مورد غارت و هجوم قرار داده‌اند.               (580 هجری)
  27. سابق‌علی كه خود موجب هجوم غز شده بود، مجبور به اطاعت از ملك دینار غز كه به بم آمده بود، می‌شود. بر طبق گفته افضل ملك دینار مردی رعیت دوست بوده و سعی درآبادانی ولایت كرمان داشته است.
  28. البته آنچه كه افضل در وصف ملك دینار بیان می‌كند خالی از اغراق نیست. چه ملك دینار بنا بر اجبار و بمنظور كسب مال بیشتر مجبور به رسیدگی به كار رعایا بوده است. و چنانكه آشكار است در اینگونه امور حكما و دانشمند دربار او نقش مؤثری داشته‌اند.
  29. افضل در كتاب خود اطلاعاتی از وضع آن روزگار بدست می‌دهد كه لازم به تذكر است: ”از حكایت عدلش یكی آنست كه پیش از این رعیت روز مال قسمت می‌گذارد و شب بربار و پاس می‌داشت امروز رعیت در بستر فراغ خفته است و حشم بربار و پاس می‌دارد و دیگر آنكه پیش از این اگر كسی به حالت نزع می‌رسید مرد سلطان و موكل دیوان بر بالین او بود تا جان از طرفی برند و مال از طرفی با مرده و گریه گذارند. امروز اگر هزار قارون بروند و هزار گنج بگذارند هیچكس بدیدهء طمع درو ننگرد و دست تعرض بدان دراز نكند.“                      (عقدالعلی)
  30. بنا بر نقل قول افضل كه در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید، ناحیه بم و شهر آن معمور و آباد بوده واستحكامات ارگ در نهایت محكمی، و از طرفی صنعت نساجی و تجارت رونق بسیار داشته است. (584 ه)
  31. در این میان توجه امرای خوارزمشاهی به كرمان جلب می‌شود و ملك زوزن گویا موقعیت شهر بم و خطرات ناشی از وجود چنین قلعه‌ای را دانسته، در صدد خراب كردن باروی آن برمی‌آید و در ظرف یك هفته باروی شهر را زیرورو می‌كند، سپس عازم سیستان شده آن ولایت را متصرف می‌شود. (609 ه.)
  32. دوستی و بندگی حاكم كرمان ـ امیر براق حاجب (از امراء خوارزمشاهیان) با منگوقاآن و خلیفه سبب می‌شود كه ولایت كرمان از شر وجود قبایل وحشی مغول در امان بماند.
  33. پس از تكیه غازان خان بر منصب خاقانی، باز هم در قلعه بم شورشی بپا می‌شود كه محمد شاه پس از تسخیر ربض شهر دو ماه قلعه را محاصره می‌كند. این وقایع پی‌درپی با هجوم دو قوم جرمان و اوغان به كرمان بصورت وخیم‌تری در می‌آید.
  34. هجوم مغول مقارن تیره روزی مروم ستم كشیده بم و كرمان بود، ظلم و ستم حكام را بر رعایای بم در دوره مغول از عبارات ذیل بخوبی می‌توان درك كرد: ”گاهی رشیدالدین (فضل‌اله وزیر حكام مغول) ناگزیر پسران خود را مواخذه می‌كرد. مثلاً در نامه‌ای كه به پسرش محمود حاكم كرمان نوشته است می‌نویسد كه: جاسوسان به وی خبر داده‌اند كه محمود نسبت بمردم بم ظلم كرده و آنانرا بروز سیاه نشانده است زیرا از مردم مالیات می‌گیرد و بمصارف شخصی می‌رساند و حقوق و عوارض دیوانی می‌گیرد و بروات سلطانی حواله می‌كند و ”قلان“ و مالیات اغلام و احشام (قبچور) و حقوق و عوارض برای سربازان می‌ستاند و مالیات گوناگون زاید (=اخراجات متفرقه) وصول می‌كند. از اینرو رشیدالدین سه سال بم را از ”قلان“ و ”قبچور“ و ”طیارات“ و حقوق ”دیوان“ كرمان و دربار بزرگ (=اردوی اعظم) معاف كرد تا روستاهای خراب و مزارع بایر آباد شود از این گذشته مقرر كرد كه بذر و وجه برای تهیه ادوات كشاورزی و وجوهی بعنوان مساعده از محصول املاك رشیدی در ناحیهء بم بمردم آن سامان دهند. (مالك و زارع)
  35. حكومت آل‌مظفر نیز مجدداً سبب محاصره قلعه بم بوسیله امیر مبارزالدین محمد می‌گردد. دراین ایام اخی شجاع‌الدین نام بمی كه در زمان سلطان محمد خدابنده به كوتوالی قلعه برگزیده شده بود در صدد مقابله و تعمیر ارگ برمی‌آید (742 ه.) و امیر مبارزالدین از آب قنوات و رودخانه استفاده نموده دیوار قلعه را خراب كرده و ارگ بم را تصرف می نماید زمان این محاصره را در حدود چهار سال ذكر كرده‌اند.
  36. امیر مبارزالدین پس از این حادثه متوجه دو قوم اوغان و جرمان می‌شود و در جنگ از آنها شكست می‌خورد. وجود این دو قبیله بخودی خود سبب ناامنی بیشتر در نواحی جنوبی كرمان و راههای تجاری این منطقه می‌گردد.
  37. در سال (765 ه) قلعه بم محل زندانی شدن شاه شجاع پسر امیرمبارزالدین بود. پس از حكومت شاه شجاع در سال 767 هجری او و سپاهیانش به جانب بم می‌روند و در این اوقات كوتوال قلعه شخصی بنام سیف‌الدین حسین بوده است كه اظهار اطاعت و بندگی می‌كند.
  38. یاقوت كه در حدود همین سالها می‌زیسته، بم را شهری بزرگ در ایالت كرمان نامیده و از صنایع نساجی و قدوات آن تمجید بسیار كرده است. (623 ه.)
  39. حمداله مستوفی نیز از استحكامات قلعه بم تعریف بسیار كرده است چنانكه از گفته یاقوت برمی‌آید كرمان در زمان سلاجقه بسیار آباد بوده و در زمان او (یعنی قرن هفتم مقارن با قرن سیزدهم میلادی) رو بویرانی نهاده است. خرابی كرمان در قرن هشتم بدست امیر تیمور باعث تشدید این وضع شد و اساس تشكیلات موجود روستائی را برانداخته و شاید اوضاع و احوال نامساعد طبیعی كرمان از احیاء آن جلوگیری كرده است.
  40. شاه شجاع قبل از مرگ وصیتی نموده كه موقعیت شهر بم را در سال 786 هجری بخوبی روشن می‌كند ”... رعایای كرمان مردم فقیر و مظلومند و نفوس ایشان تأثیر عجیب دارد، با ایشان بنوعی معاش كنند كه پدران ما كرده‌اند بكرم و عدالت و مرحمت. دیگر، خطهء بم خراب است و گفته‌اند در زمین كرمان سه شهرست: بردسیر و سیرجان و بم، اگر آن دو شهر خراب باشد و بم معمور بود، این شهرهایدیگر معمور شود و اگر آن دو شهر معمور بود و بم خراب، بم را معمور نتوان كرد، چه بم سرحد هند و سند و سیستان و خراسان و كابل است“
  41. چنانكه ملاحظه می‌شود اهمیت بم نه تنها ناشی از وجود یك منطقه بزرگ كشاورزی در نواحی اطراف آن بوده، بلكه موقعیت خاص جغرافیایی آن اهمیت بیشتری داشته است، و به جرات می‌توان گفت كه علل آبادانی این شهر در طول چنین تاریخ مشوش تنها همین دو عامل بوده‌اند.
  42. حكومت گوركانیان كه در واقع اعقاب تیمورلنگ بودند با امیر ایدكو در كرمان آغاز گردید، امیر ایدكو چندین قلعه مشهور را در كرمان بكلی ویران ساخت (البته در مورد قلعه بم ذكری نشده است و بنظر هم نمی‌رسد كه آن را خراب كرده باشد) در این زمان شورش قبایل غارت‌گر بلوچستان ادامه داشت.
  43. چون تیمور درگذشت حكومت كرمان با ایدكو بود، او خواست خطبه بنام خود بخواند ولی سید شمس‌الدین ابراهیم بمی از عرفای بزرگ بم كه نفوذ بسیار داشت مانع این كار می‌شود، دلیل این امر به ظاهر این بوده كه حكومت واقعی در اختیار شاهرخ بهادرخان است، ولی چنین برمی‌آید كه سید شمس‌الدین نمی‌خواسته كرمان محل تاخت و تاز امراء گوركانی شود.
  44. سال 811 هجری مصادف است با محاصره شهر بم بوسیله میرزا ابابكربن میرانشاه بن امیر تیمور كه در ابتدا با مقاومت كوتوال قلعه مواجه گشت ولی پساز فرستادن قاصد و پیام كوتوال قلعه قبول اطاعت كرد.
  45. میرزا ابابكر قصد تعمیر ارگ را داشته چه می‌دانسته بزودی سپاه اویس به آنجا می‌رسند، ولی سیدشمس‌الدین بمی از اینكار او ممانعت بعمل آورده و به بهانه آنكه رعیت مشغول زراعت است و تعمیر قلعه كمكی به حكومت او نمی كند میرزا ابابكر را منصرف می‌نماید ”بدینطریق از تعمیر موقت قلعه جلوگیری شد و همین امر باعث شد كه چندی بعد سلطان اویس بقصد ابابكر آمد قلعه تسلیم شود، ... نكتهء شایان توجه اینست كه پس از غلبهء سلطان اویس، سیدشمس‌الدین نیز از نزدیكان او گردید و حتی چندی بعد كه مورد بغض شاهرخ قرار گرفت بعنوان وساطت بدرگاه شاهرخ رفت“                        (مقاله ارگ بم)
  46. سلطان اویس پس از فرار میرزا ابابكر به كرمان برمی‌گردد، ولی ابابكر در جیرفت سپاهی جمع كرده عازم بم می‌شود و پس از شكست سپاه اویس، دستور به تعمیر قلعه بم می‌دهد ”بنیاد عمارت قلعه بم كردند و ظلم و جور و تعدی آغاز نهادند و مردم را زیر چوب و شكنجه كشیدند، در هژده روز قلعه بم را سرسری در اخر ماه رمضان تمام كردند و مضبوط گشت از پل و خندق و بارو و غیره و خلایق را بحكم باندرون قلعه بردند و منادی می‌كردند كه هر كه در بیرون قلعه باشد او را تالان كنند.“ (مقاله ارگ بم)
  47. ”سید شمس‌الدین در فترات حملات تیموریان پناهگاه بم محسوب می‌شد و خانه او مامن عموم بوده است، در رساله مقامات عرفای بم راجع به بنای خانه شمس‌الدین و كیفیت توجه او بمردم، آمده:
  48. ”نقل است خدام آن حضرت (شمس‌الدین) خانه‌ای در بم می‌نهادند و می‌فرمودند كه پی و دیوارها محكم بنهید كه این خانه گریزگاه تمام بم خواهد بود، و پنج نوبت چنین شد:
  49. نوبت اول چون سلطان اویس بر سر ابابكر میرزا آمد و او بهزیمت به جیرفت رفت و مردم بم را بعضی در صحرا شهید كردند و بعضی را برهنه كردند و هر چه عوراتی كه در بم بود روی بخانهء آن حضرت نهادند وضیع و شریف تا آن فتنه نشست.
  50. نوبت دوم چون میرزا ابابكر را در جیرفت بقتل آوردند خلق كه در قلعه بودند از مرد و زن بیرون آمدند و قلعه را بگذاشتند و بدولتخانه آن حضرت آمدند. (ظاهراً خانه او خارج ارگ و قلعه بم بوده است)
  51. نوبت سیم چون امر فاضل از لشگر اسكندر میرزا به بم رسید مجمع خلق در آنجا بودند و ده شبانه روز آنجا بودند در امان خدا و اگر یكی بیرون می‌رفت شكنجه می‌كردند و می‌سوختند ... نوبت چهارم لشگر امیرزاده اعظم ... شاهرخ ... برسید. خلق غلو كردند و به تعجیل درخانهء آن حضرت در آمدند آن مقدار كه در دهلیز سرای گاو در زیر دست و پای مروم بمرد“                       (مقاله ارگ بم)
  52. آنچه كه مسلم است، شهر و ربض بم وسیع‌تر از حدود آن در دورهء سوم بوده، و وجود بناهای پراكنده در نواحی شرقی شهر فعلی بم كه در فواصل چند كیلومتری آن واقع‌اند خود گواه بر این مدعا هستند، بهنگام مطالعه و نقشه‌برداری این ابنیه به اراضی وسیعی دراین ناحیه برخوردیم كه با وجود تغییرات بسیار مقادیر قابل ملاحظه‌ای آجر و سفال در سطح آنها پراكنده بود این سفالها در بخشی كه به نظر كوره سفال‌پزی می‌آمد بیشتر مشاهده گردید.
  53. با توجه به تمام مطالب فوق و آنچه كه در توصیف بناهای آن دوره شهر بم در كتب جغرافیا و تاریخ درج گردیده، شكی نیست كه در نواحی شرقی بناهای بسیار وجود داشته‌اند و بخش بزرگی از شهر در این ناحیه مستقر بوده است.

ارگ بم عضوی از منظومه ای بزرگ از بناهای تاریخی است كه آن را در میان گرفته اند ؛ شهر باستانی دارزین با قدمتی در حدود هزاره اول پیش از میلاد در اراضی شمال غربی بم امروزی برپا بوده و هنوز كوشك های میان محله های شهردوران قرون اولیه اسلامی در آن بر پامانده اند و تنها قریه كوچكی در حوزه غربی آن آباد است ؛ قلعه دختر در شمال رودخانه پشت رود و در جنوب آن بنای چارطاق و ساختمان كوشك و پیر علمدار و همچنین در مشرق و نزدیكی ارگ، بنای تاریخی مسجد حضرت رسول بر پیرامون فضای ارگ برپا بوده اند . هرچند كه پیشینه این بنا ها سالیابی نشده است ،هر چند که تاریخچه قلعه نرماشیربقایای شاه نشین نوع خشت های بکار برده شده وعلایم بجامانده وبرج وبارورهای بجامانده در روستای بدراباد  از دوران ساسانیان می باشد... 
  •  با این حال قدمت آن ها ، از قرون اولیه دوران اسلامی تا دوره ایلخانی قابل تخمین به نظر می رسد.نویسنده استاد حسین علی ابادی دکترای تاریخ تشیع از قم

دسته : ارگ تاریخی دارالصابرین بم ,
برچست ها :

کجایندمردان بی ادعا


تاریخ انتشار پست : دوشنبه 20 دی 1395 بازدید : 22

عكس دردناك زیر را مهدی همت فرزند شهید ابراهیم همت منتشر كرده و نوشته است "ازم شاكی نشید كه چرا گذاستم و ادعا هم نكنید كه میفهمید... هنوز خیلی هاتون نمیفهمید... نگفتم همتون چون احترام مصطفی و داوود و اسیه و احسان و لیلا و دیگر شاهدان برام واجبه... *قربون این همه زیباییت بشم بابایی كه خدا اون چشمات رو فقط واسه خودش میخواست انحصاری *هیچ كس مثل خودم مرد چنین جنگی نبود".مهر: "سردار خیبر" یکی از القاب شهید همت است. قربانی این بار ابراهیم بود، ابراهیمی که سر و دست افشان و لبیک گویان در قربانگاه سه راهی شهادت جزیره مجنون به دیدار معبود شتافت
عملیات خیبر، به عنوان نخستین عملیات آبی- خاکی ایران در طول دفاع مقدس در تاریخ سوم اسفند 62 در منطقه مرزی هور با هدف تصرف بصره و با رمز " یا رسول‌الله " به مدت 19 روز انجام گرفت. در این عملیات بسیار سخت و حماسه آمیز که از آن به عنوان غافلگیرکننده ترین عملیات علیه ارتش عراق یاد می شود منطقه‌ ای به وسعت 1000 کیلومتر مربع در هور، 140 کیلومتر مربع در جزایر مجنون و 40 کیلومتر مربع در طلائیه آزاد شد.

موفقیت ایران در این عملیات موجب افزایش عزم بین‌المللی در جهت کنترل ایران و جلوگیری از شکست عراق گردید به گونه‌ای که از زمان آغاز عملیات خیبر تا تاریخ 30/7/1363 تعداد 474 طرح صلح از سوی 54 کشور مختلف جهان ارائه شد.

همچنین در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تأثیر تجهیزات دریایی و آبی- خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و سپاه نیز به یک ضرورت ایجاد تقویت و توسعه یگانهای دریایی برای انجام عملیاتهای آبی - خاکی پی برد. این رهیافت قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه‌های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیاتهای بدر، والفجر 8، کربلا 3، 4 و 5 و نیز زمینه‌ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران شد.

هرچند که در این عملیات سپاه نتوانست به هدف اصلی خود که تصرف بصره بود دست یابد اما نیروهای رزمنده با جانفشانی خویش توانستند جزایر مجنون را تصرف کنند که از نظر نظامی یکی از شگفت انگیزترین طراحیهای جنگ محسوب می‌شود.

در این عملیات که صدام برای نخستین بار گسترده ترین حملات شیمیایی را برای در هم شکستن پیشروی رزمندگان اسلام به کار گرفت بسیاری از فرماندهان برجسته سپاه پاسداران همچون شهید همت سردار خیبر، شهید حمید باکری جانشین فرمانده لشگر 31عاشورا، شهید کارور، اکبر زجاجی جانشین لشگر 27 محمد رسول الله و... به شهادت رسیدند و یاد و نام خویش را در تاریخ پر افتخار ملت ایران جاودادن نمودند.

سردار جعفر جهروتی زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان" نبرد درالوک" چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در 17 اسفند 62 در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می کند:

"... قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و کار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساکن بودند و به ماهی گیری و کارهای دیگری می پرداختند. همین موضوع باعث می شد که نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان که قطعا عراقیها کسانی را در میان آنها داشتند که هرگونه تحرکی را گزارش کنند. در این زمان لشکر 27 در چند جا عقبه داشت. پادگان دوکوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر که بعد از والفجر 4 نیروهای لشکر در آنجا باقیمانده بودند...

شناساییهای عملیات خیبر ادامه پیدا کرد و دست آخر قرار شد که تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگانها برای راه اندازی مقرها و بنه های تدارکاتی وارد منطقه شوند. تعدادی از نیروهای واحد ادوات هم آمدند تا منطقه را برای عملیات آماده کتند.

شکستن خط طلائیه با عبور از معبر 20 سانتی

بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشکر 27 منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشک عاشورا و لشکر کربلا نیز محل مأموریت شان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می شکستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای که می خورد به شهر" نشوه" عراق و منطقه بصره. مأموریت لشکر 27 در حقیقت این بود که از این قسمت راه را باز کند. در مقابل مان هم کانالی به عمق 50 متر وجود داشت.

شب اول عملیات باید از روی دژی می رفتیم که تا یک نقطه ای ادامه داشت و پس از آن نقطه کاملا بسته می شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقیها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت 20 سانتیمتر بیشتر عرض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه 20 سانتیمتری عبور می کردند تا به میدان مین می رسیدند و پس از خنثی کردن مینها و باز شدن معبر به خط دشمن می زدند.

دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بوددند و چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه 120 گلوله کاتیوشا رو این معبری که 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می ریخت.

با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر کنار دژ نتوانستند عبور کنند. آتش عراقیها چنان سنگین بود که بیشتر بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد. من که می خواستم برگردم عقب دیدم راه نیست مگر اینکه پا بگذارم رو جنازه بچه ها. بعضی جاها دژ می پیچید و در تیررس مستقیم نبود اما کاتیوشا بیداد می کرد. لحظه ای نبود که گلوله ای بر زمین نخورد. آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده کرد و بیشتر آتش کاتیوشا سر بچه ها ریخت. ناچار پا رو جنازه بچه ها گذاشتم و آمدم...

فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله کنیم!

آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز کشید به روز دیگر. شب بعد یک گردان عملیات را آغاز کرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشکنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می گرفت که پرنده نمی توانست پر بزند. از قرارگاه تأکید داشتند که هر طور شده خط شکسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود که آن شب کاری انجام شود.

من و حاج عباس کریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم که به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه هایی که جلو رفته اند همه به شهادت رسیده اند. تأکید برای شکستن خط به خاطر این بود که با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشکل برخورده بود.

آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می گفت:" آقا از قرارگاه می گویند باید امشب خط شکسته شود"... نیمه های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می شنیدیم که می گفت: هرطور هست باید خط شکسته شود. من پشت بیسیم یک طوری مطلب را رساندم که: آقاجان فقط ما سه نفر مانده ایم اگر می گویید سه نفری حمله کنیم! وقتی فهمیدند که وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب.

شبهای بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کانال محورهای دیگر را انتخاب کنیم. برای عبور از کانال هر شب یکی از گردانها مأمور انداختن پل روی کانال و عبور از آن می شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه های تخریب شناکنان از کانال عبور کنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه کنند و پس از باز کردن معبر در میدان مین، نیروهای دیگر، این سوی کانال پل بزنند و رد بشوند. بچه های تخریب پریدند تو آب که بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این کار نشدند.

آخرین شب عبور از کانال را به عهده من گذاشتند. یک مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه های تخریب تعدادی شناگر انتخاب کردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس کریمی از یک طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می گفتند: امشب نباید این کار انجام شود و حاج همت هم می گفت: دستور از بالاست و امشب باید از کانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی که پیش آمد بنابر این شد که کار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این کار را انجام بده.

آتش عراقیها امان از همه بریده بود. بعد از اینکه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشکر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیروها بیایند. در جزیره نیروها برای تردد باید از پلهایی که به پل خیبری معروف شدند استفاده می کردند یا از هاورکرافت. بعد از شناسایی برگشتیم و به همراه تعدادی از بچه های تخریب به داخل جزیره رفتیم. البته زمانی که ما در طلائیه عمل می کردیم گردان مالک به فرماندهی" کارور" در جزیره عمل می کرد و کارور نیز همان جا به شهادت رسید.

جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می کردند. شاید در یکروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می کردند. در جزیره نیروها فقط رو دژها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یکهو می دیدی ده فروند هواپیما به ستون یک دژ را بمباران می کنند و می روند. حاج همت می گفت:" بی پدر و مادرها انگار برای مرغ و خروس دانه می پاشند.

نزدیک خط یک آلونک گلی بود که ظاهرا از قبل بومیها آن را ساخته بودند. حاج همت بیسیم و تشکیلات مخابراتی را در آنجا مستقر کرده بود و با فرماندهان در ارتباط بود. بعد از اینکه نیروها در جزیره مستقر شدندف من و حاج همت سوار موتور شدیم تا برویم عقب ببینیم وضعیت چه طور است.

شهید همت: "مثل اینکه خدا ما را طلبیده"

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هرکس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام سه راهی مرگ بود که هرکس می رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله ای گفت که هیچوقت یادم نمی رود:" مثل اینکه خدا ما را طلبیده".

بعد از رفتن حاجی من با یکنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقیها هنوز به شدت بمباران می کردند. رفتیم جایی که نیروها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می گفتند و صدای ناله شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب.

جنازه عراقیها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل آلود شده بود. بچه ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه ها را از همین آب گل آولد پی می کردند و می خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آنها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می کرد. ما نمی توانستیم از این خط جلوتر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب.

دیدار محبوب در جزیره مجنون؛ سه راهی شهادت

وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فکری به حال خط مقدم بکند در همان سه راهی مرگ به شهادت می رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد. همان خطی که حدود یک ماه لحظه ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.

صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.

در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب می آمدم خود را دلداری می دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.

شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.

چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تدارکات لشکر یک دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی کنیم و پیکر مطر ایشان را به تهران بفرستیم. پس از فروکش کردن درگیریها به دو کوهه و از آنجا هم برای تشییع جنازه شهید همت به تهران رفتیم. پس از تشییع در تهران جنازه شهید همت را بردند به زادگاهش"قمشه"- شهر رضای سابق- و در آنجا به خاک سپردند. البته در بهشت زهرا نیز قبری به یادبود او بنا کردند".