تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار بتادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل

ارگ تاریخی دارالصابرین بم
ارگ تاریخی دارالصابرین بم
دل نوشته

اقتدارهمسر اسمانی

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع




موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

خاطرات حماسی از سردار اسمانی

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
خاطره گویی همرزم سردار شهید حاج قاسم سلیمانی

کرمان - ایرنا - همرزم سپهبد شهید سردار حاج قاسم سلیمانی گفت: زمانی به صورت عمقی به ماجرا نگاه می کنیم درمی یابیم همه حتی ملت های اروپا و آمریکا نیز مدیون حاج قاسم هستند زیرا اگر داعش حکومت تشکیل می داد هر کار دلش می خواست می کرد و سراغ همه می رفت.

سردار حسین فتاحی روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا با بیان اینکه از زمان شروع جنگ و اواخر سال ۶۰ با حاج قاسم آشنا شدم و هشت سال فرمانده تیپ و بعد از آن فرمانده لشکر بود و من نیروی ایشان بودم افزود: سردار سلیمانی بعد از اتمام جنگ، مامور تامین امنیت منطقه شرق کشور شد و حدود  هفت سال نیز در این منطقه با هم بودیم.

وی گفت: حاج قاسم بعد از آن به نیروی قدس سپاه رفت و در این برهه نیز با ایشان ارتباط داشتم.

همرزم سردار دلها با بیان اینکه پنج روز قبل از شهادتش با هم نشست داشتیم و صحبت کردیم تصریح کرد: زندگی سردار سلیمانی سه مقطع تاریخی دوران جنگ، دوران تامین امنیت جنوب شرق و فرماندهی سپاه قدس دارد افزود: این دلاورمرد تمام همه این مقاطع را با موفقیت کامل پشت سر گذاشت و یکی از فرماندهان درجه یک سپاه بود.

وی با اشاره به فرماندهی لشکر ۴۱ ثارالله در جنگ تحمیلی توسط حاج قاسم سلیمانی گفت: این لشکر نیز همواره موفق و پیروز بود.

وی اظهار داشت: تاریخ نشان می دهد هر جنگی که اتفاق می افتد بخشی از خاک کشورها از دست می رفته در حالی که در جنگ تحمیلی یک وجب از خاک کشور ما جدا نشد و این به دلیل وجود فرماندهانی چون حاج قاسم بود.

سردار فتاحی با بیان اینکه تمام مردم دنیا مدیون حاج قاسم سلیمانی هستند گفت: سردار دلها بعد از اینکه ناامنی ها در شرق کشور گسترش پیدا کرد با دستور رهبری مسئولیت تامین امنیت این منطقه را بر عهده گرفت و منطقه را امن کرد و امروز امنیت موجود در استان کرمان و جنوب شرق کشور مرهون زحمات سردار سلیمانی است.

وی با اشاره به اینکه سردار سلیمانی در زلزله بم نیز پرتلاش ترین فرمانده بود تصریح کرد: من ۴۰ دقیقه بعد از وقوع زلزله به ایشان زنگ زدم و ماجرا را به حاج قاسم گفتم.

وی ادامه داد: حاج قاسم نیز به احمد کاظمی زنگ زد و نیروهای سپاه را به منطقه اعزام کرد و حدود ۱۲ تا ۱۳ شبانه روز در فرودگاه بم مستقر بود.

همرزم سردار شهید حاج قاسم سلیمانی تاکید کرد: اگر حاج قاسم با کمک نیروهای مقاومت داعش را از بین نبرده بود و سوریه را نجات نداده بود ضررش به همه مردم جهان می رسید.

وی تاکید کرد: شهید حاج قاسم سلیمانی در بعد اخلاقی و رفتاری نیز یک فرمانده نظامی مقتدر و مهربان بود به طوری که ایشان در صحنه نبر مقتدر اما پشت صحنه با همرزمانش مهربان بود.

عشق به شهادت در دل حاج قاسم سلیمانی موج می زند

سردار فتاحی با بیان اینکه شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی خیلی عاشق شهادت بود گفت: زمانی که قطعنامه آتش بس پذیرفته شد من با حاج قاسم بودم و یادم است که ناراحت بود و می گفت، سفره شهادت را دارند جمع می کنند.

وی اظهار داشت: اما خداوند وجود حاج قاسم سلیمانی را حفظ کرد تا در مقطعی دیگر خدمات ارزشمندی به جهان اسلام ارائه کند.

خدا برای حاج قاسم سنگ تمام گذاشت  

سردار فتاحی تاکید کرد: سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در طول حیاتش برای خدا و مردم سنگ تمام گذاشت لذا خدا نیز برای او سنگ تمام گذاشت و مردم در شهادتش سوختند زیرا بی ادعا بود و عشق و علاقمند به نظام و ولایت بود.

تواضع سردار دلها

وی با بیان اینکه حاج قاسم خیلی مخلص بود افزود: زمانی که در جنوب شرق ماموریت داشتیم شب به یک پاسگاه ژاندارمری که روستا بود رفتیم و قرار بود صبح برای شناسایی حرکت کنیم.

همرزم سردار سلیمانی گفت: آن شب به دلیل کمبود جا باید حدود ۱۴ نفر در یک اتاق می خوابیدیم در حالی که فقط یک تخت سربازی در اتاق بود.

وی ادامه داد: من به گمان اینکه سردار حاج قاسم سلیمانی برای استراحت به اتاق دیگری می رود قبل از ورود بقیه روی تخت دراز کشیدم.

سردار فتاحی گفت: زمانی حاج قاسم را در حال ورود به اتاق دیدم از جا بلند شدم اما حاج قاسم آمد داخل همان اتاق و از من خواست سر جایم دراز بکشم.

وی اظهار داشت: من با اصرار خواستم ایشان به جای من روی تخت بخوابند اما خطاب به من گفت من فرمانده تو هستم و به تو امر می کنم همانجا بخوابی.

وی گفت: آن شب حاج قاسم با وجود کمبود جا زیر تختی که من خوابیده بودم با سختی خوابید و به ما درس های بزرگی داد.  

مهمان نوازی حاج قاسم

سردار فتاحی گفت: زمانی فرمانده تیپ بودم و به کرمان می آمدم خدمت حاج قاسم می رفتم.

وی افزود: حاج قاسم علاوه بر اینکه با روی باز مرا به حضور می پذیرفت، ظهر نیز مرا به خانه خودش می برد.

وی اظهار داشت: تا جایی امکان داشت مشکلات را حل می کرد و سعی می کرد اطرافیانش را حفظ کند تا از مسیر انقلاب خارج نشود.

هیچی نگو

همرزم سردار شهید حاج قاسم سلیمانی با بیان اینکه یک روز گزارش اقدامات نادرست یکی از نیروها را به حاج قاسم ارائه کردم در پاسخ با طرح این سئوال که  آیا یک درصد احتمال می دهی او در این مسیر بماند و خوب بشود؟ و من گفتم بله. لذا حاج قاسم ادامه داد: پس هیچی نگو.

وی گفت: سردار دلها سرکشی به خانواده شهدا و جانبازان را علیرغم کار زیاد در راس امور خود قرار داده بود و خیلی از فرماندهانش مراقبت می کرد که اسیر و شهید نشوند.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

25میلیون نفر مشایعت کننده از پیکر مطهرسرباز ولایت از عراق تا بهشت زهرای کرمان

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع




موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

سرباز ولایت وسنگ مزار ساده

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


همانطور که سپهبد شهید قاسم سلیمانی می‌خواست پیکر در کنار پیکر همرزم او در دوران دفاع مقدس یعنی شهید «محمدحسین یوسف الهی» به خاک سپرده شد.

حاج قاسم

شهید «محمّدحسین یوسف الهی» عارفی بود که در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۴۱ ثارالله، مراتب کمال الی الله را طی کرد و کمتر رزمنده‌ای است که روزگاری چند با محمدحسین زیسته باشد، اما خاطره‌ای از سلوک معنوی او نداشته باشد.

شهید یوسف الهی مصداق سالکان و عارفانی بود که به فرموده حضرت روح‌الله (س)، یک شبه ره صد ساله را طی و چشم همه پیران و کهنسالان طریق عرفان را حسرت‌زده قطره‌ای از دریای بی‌انت‌های خود کردند.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

سدار سپهبدحاج قاسم سلیمانی سرباز دلیر ولایت

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


شهید حاج قاسم سلیمانی سرباز واقعی ولایت بود

شهید حاج قاسم سلیمانی سرباز واقعی ولایت بود

عضو مجلس خبرگان گفت: سردار شهید سلیمانی سرباز ولایت و رهبری بود. همیشه در صحبت‌هایشان داشتند که من به هیچ جناحی وابستگی ندارم و چیزی که بر آن تأکید می‌کنم حمایت از ولی امر مسلمانان است.

به گزارش شیعه پرس به نقل از مهر،آیت‌الله علی‌اکبر کلانتری پیرامون شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: شهید والامقام حاج قاسم سلیمانی دارای ویژگی‌های منحصر به فردی در زمینه‌های مختلف به لحاظ اخلاقی، رفتاری، منش و تدبیر بودند و از جهات گوناگون در حد خودشان شخصیت بی‌نظیری بودند. جامع صفات فراوان بودند. در شجاعت و شهامت چیز خیلی روشنی است که ایشان مرد میدان جنگ و همیشه مرد خطر بودند و همیشه در صفوف مقدم و در دل دشمن بدون هیچ دغدغه، ترس و واهمه‌ای در اوج خطرها و درگیری‌ها وارد می‌شدند و حماسه می‌آفریدند.

عضو مجلس خبرگان افزود: به لحاظ غیرتمندی واقعاً ایشان یک فرد غیرتمند به معنای واقعی کلمه بودند. دغدغه دفاع از حرمت و حیثیت و شرافت مسلمانان را داشتند. برای مسلمانان در عرصه‌های مختلف به ویژه در مبارزه با گروه‌های تکفیری و خشن مانند داعش سنگ تمام گذاشتند. نه تنها در عراق، در سوریه و مرزهای کشور عزیزمان ایران، بلکه به یک معنا آثار و برکات دامنه جهاد و مبارزه‌های ایشان در لبنان و یمن و … موجود است.

علی‌اکبر کلانتری در ادامه عنوان کرد: گرچه ایشان به لحاظ جسمی و فیزیکی از میان ما رفتند ولی وقتی رفتند که بحمدالله کارهایشان را انجام دادند و اهدافی که داشتند را به خوبی به انجام رساندند. از همه مهم‌تر اینکه کشورهای منطقه را ساماندهی و تجهیز کردند. آن‌ها را بر ریل مبارزه جانانه با گروه‌های تکفیری و گروه‌های تروریستی آماده و مجهز کردند. در کشورهایی که نام بردم الآن شاهد هستیم که هسته‌های مقاومت تشکیل شده و گروه‌های بسیج در هر کشوری به یک نامی وجود دارد. در عراق جمعیت الحشدالشعبی و در کشورهای دیگر با نام‌های دیگر.

وی همچنین اظهار داشت: بحمدالله امروز همه مردم منطقه در این مسیر قرار گرفتند و طبیعتاً شاهد پیشرفت‌ها و پیروزی‌های دیگری خواهیم بود. معتقدم این پیروزی‌ها به خروج نیروهای اشغالگر آمریکا از منطقه منجر می‌شود و ان‌شاءالله در آینده‌ای نه چندان دور خواهیم دید این منطقه از لوس وجود آمریکایی‌های اشغالگر پاک خواهد شد و مردم کشورها بر سرنوشت خود مسلط خواهند شد.

علی‌اکبر کلانتری سپس گفت: ایمان و تدین ایشان هم خیلی روشن است. ایشان نه تنها در این ایام مبارزه با گروه‌های تکفیری بلکه از ابتدای جنگ وارد این میدان و عرصه شد. همیشه فداکارانه و ایثارگرانه در صف‌های مقدم حاضر می‌شد و در خیلی از پیروزی‌ها و عملیات‌ها ایشان حضور فعال و مؤثر داشتند. به نظر می‌آید در کنار همه این‌ها آن نکته‌ای که در ایشان خیلی متبلور و آشکار بود، محبت عمیق به اقشار مختلف مردم و حتی غیر شیعیان و بلکه غیرمسلمانان، مسیحیان و ادیان گوناگون که در عراق بودند، به همه لطف و محبت داشت و کمک می‌کرد به همه مدد می‌رساند. لذا الآن مشاهده می‌کنیم همه مردم اشک می‌ریزند و حسرت می‌خورند و به خاطر نبود ایشان ابراز اندوه و ناراحتی می‌کنند.

وی افزود: در کنار همه این‌ها آن چیزی که خیلی بارز و روشن است مسئله ولایت‌مداری ایشان بود. ایشان یک سرباز به معنای واقعی کلمه بودند. سرباز ولایت و رهبری بود. همیشه این نکته را در صحبت‌هایشان داشتند که من به هیچ حزب و جناحی وابستگی ندارم و چیزی که بر آن تأکید می‌کنم حمایت از ولی امر و رهبر مسلمانان است. در مجموع می‌شود گفت ایشان یک قهرمان بی‌نظیر نه تنها ملی بلکه بین‌المللی در مبارزه با بدی‌ها، کژی‌ها و انحرافاتی که در منطقه ایجاد شده است بود. امیدواریم راه ایشان مستدام باشد و جوانان غیور ما ان‌شاءالله به ایشان اقتدا کنند و در آینده شاهد ظهور و بروز سردار سلیمانی‌ها در کشور و منطقه باشیم.

علی‌اکبر کلانتری خاطرنشان کرد: ولایت‌مداری ایشان تنها به نگاه نظامی محدود نمی‌شد. واقعاً ایشان به این مطلب معتقد بود. اگر خود را در خدمت رهبری و ولایت می‌دید به این امر افتخار می‌کرد و بارها ایشان ابراز کرده این یک بحث اعتقادی است. یعنی ایشان به لحاظ مبنایی به این حقیقت رسیده بود که تنها راه نجات ملت‌ها و کشورها برخورداری از یک رهبر مقتدر و ولی امری است که دارای جایگاه و مشروعیت الهی باشد. ایشان این مطلب را در وجود ولی امر و ولی فقیه می‌دید و معتقد بود و به این نکته توصیه می‌کرد و می‌گفت من کاری به هیچ جناحی ندارم. مسئله ولایت برای ایشان تنها در بُعد سیاسی و نظامی محدود نمی‌شود بلکه به‌عنوان یک دیدگاه مکتبی و نظر اعتقادی بر آن پافشاری می‌کرد.

وی در ادامه عنوان کرد: قطعاً وجود افرادی با افکار ایشان موجب برکات خواهد شد و به یاری خدا روز به روز منجر خواهد شد به اقتدار علمی و استقلال کشورهای منطقه و ان‌شاءالله افول نیروهای اشغالگر خارجی که در منطقه حضور دارند. برای ایشان طلب مغفرت می‌کنیم و امیدواریم ایشان اعلی علیّین و در جوار اولیای الهی و در جوار پیامبر (ص) و ائمه (ع) مشمول عنایات حق تعالی باشند.

علی‌اکبر کلانتری در پایان گفت: ان‌شاءالله همه رسانه‌ها و افراد در نشر و تبلیغ و ترویج رفتار، اخلاق و شخصیت این شهید والامقام مؤثر باشند و سنگ تمام بگذارند. از باب ادای دین و وظیفه‌ای که نسبت به این شهید بزرگوار داریم. شهیدی که برای ملت ما امنیت، اقتدار و عظمت آورده است همه مدیون او هستیم و باید به نحوی دین خود را ادا کنیم. من طلبه به یک صورت، شمای فعال در رسانه به صورت دیگر تا ان‌شاءالله کاری کنیم یاد و خاطره او در اذهان بماند و برای جوانان ما به‌عنوان الگوی زندگی مطرح و مورد استفاده قرار بگیرد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

اخرین روایت سردار از دمشق

پنجشنبه 26 دی 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

درب باز می‌شود و فرمانده بزرگ جبهه مقاومت وارد می‌شود. با همان لبخند همیشگی با یکایک افراد احوالپرسی می‌کند دقایقی به گفتگوی خودمانی سپری می‌شود تا اینکه حاج‌قاسم جلسه را رسماً آغاز می‌کند.

سردار شهید قاسم سلیمانی

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از مهر، یکی از مسئولان لشگر فاطمیون در صفحه شخصی خود روایتی از آخرین روز حضور سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در دمشق نوشت:

پنج‌شنبه (۹۸/۱۰/۱۲) ساعت ۷ صبح دمشق با خودرویی که دنبالم آمده عازم جلسه می‌شوم، هوا ابری است و نسیم سردی می‌وزد.

  • ساعت ۷:۴۵

صبح به مکان جلسه رسیدم. مثل همه جلسات تمامی مسئولین گروه‌های مقاومت در سوریه حاضرند.

  • ساعت ۸ صبح

همه با هم صحبت می‌کنند… درب باز می‌شود و فرمانده بزرگ جبهه مقاومت وارد می‌شود. با همان لبخند همیشگی با یکایک افراد احوالپرسی می‌کند دقایقی به گفتگوی خودمانی سپری می‌شود تا اینکه حاج‌قاسم جلسه را رسماً آغاز می‌کند… هنوز در مقدمات بحث است که می‌گوید؛ همه بنویسن، هرچی می‌گم رو بنویسین!

همیشه نکات را می‌نوشتیم ولی این بار حاجی تاکید بر نوشتن کل مطالب داشت.. گفت و گفت… از منشور پنج سال آینده… از برنامه تک‌تک گروه‌های مقاومت در پنج سال بعد… از شیوه تعامل با یکدیگر… از… کاغذها پر می‌شد و کاغذ بعدی…

سابقه نداشت این حجم مطالب برای یک‌جلسه. آنهایی که با حاجی کار کردند می‌دانند که در وقت کار و جلسات بسیار جدی است و اجازه قطع کردن صحبت‌هایش را نمی‌دهد، اما پنج شنبه اینگونه نبود… بارها صحبتش قطع شد ولی با آرامش گفت؛ عجله نکنید، بگذارید حرف من تموم بشه....

  • ساعت ۱۱:۴۰ ظهر

زمان اذان ظهر رسید با دستور حاجی نماز و ناهار سریع انجام شد و دوباره جلسه ادامه پیدا کرد!.

  • ساعت ۳ عصر

حدود هفت ساعت! حاجی هر آنچه در دل داشت را گفت و نوشتیم.

پایان جلسه… مثل همه جلسات دورش را گرفتیم و صحبت‌کنان تا درب خروج همراهیش کردیم. خوردویی بیرون منتظر حاجی بود.

حاج قاسم عازم بیروت شد تا سید حسن نصرالله را ببیند....

  • ساعت حدود ۹ شب

حاجی از بیروت به دمشق برگشته شخص همراه‌ش می‌گفت که حاجی فقط ساعتی با سید حسن دیدار کرد و خداحافظی کردند.

حاجی اعلام کرد امشب عازم عراق است و هماهنگی کنند سکوت شد… یکی گفت؛ حاجی اوضاع عراق خوب نیست، فعلاً نرین! حاج‌قاسم با لبخند گفت؛ می‌ترسین شهید بشم! باب صحبت باز شد و هرکسی حرفی زد شهادت که افتخاره، رفتن شما برای ما فاجعه‌ست! حاجی هنوز با شما خیلی کار داریم …

حاجی رو به ما کرد و دوباره سکوت شد، خیلی آرام و شمرده‌شمرده گفت: میوه وقتی می‌رسه باغبان باید بچیندش، میوه رسیده اگر روی درخت بمونه پوسیده می‌شه و خودش میفته! بعد نگاهش رو بین افراد چرخاند و با انگشت به بعضی‌ها اشاره کرد؛ اینم رسیده‌ست، اینم رسیده‌ست....

  • ساعت ۱۲ شب

هواپیما پرواز کرد. ساعت ۲ صبح جمعه خبر شهادت حاجی رسید. به اتاق استراحتش در دمشق رفتیم کاغذی نوشته بود و جلوی آینه گذاشته بود...

کد خبر 478036




موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران

چهارشنبه 28 فروردین 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

دوران کودکی شهید باقری

اما دوران سرنوشت‌شهید باقری در دوران دفاع مقدس

 دانشجوی ۲۴ساله‌ رشته‌ حقوقی قضایی دانشگاه تهران، با شناخت عمیق از دشمن و چیرگی بر منطقه‌ جغرافیایی جنگ و تغییرات حاصل از آن علاوه بر طراحی و اجرای عملیات‌های مهم، در شکل‌گیری سازمان رزم، برآورد اطلاعات و تهیه‌ طرح عملیات، کادرسازی و تربیت فرماندهان تأثیرگذار و کارآمد نقشی اساسی ایفا کرد.

چندان که خود نیز در این خصوص چنین نگاشته است: «این جنگ فرصت‌های طلایی بسیاری را جهت رشد استعدادها به ما داده است. نیروهای ما با توجه به بعد انقلابی‌ای که دارند و چشم‌وگوش بسته تابع قانون‌های ازخارج‌آمده نیستند، می‌توانند از قالب‌های پیش‌ساخته خارج شوند و با فکر سازنده‌ خویش، روش‌هایی را ابداع کنند که دشمن نخواهد توانست به‌سادگی به دفاع در مقابل آن‌ها برخیزد».

پس از این دوران حالا ایران می‌بایست عملیات‌های بزرگتری را طراحی و اجرا می‌کرد. اولین این عملیات‌ها شکست حصر آبادان بود. طراحی این عملیات که ماه‌ها به‌طول انجامید، منجر به شکست محاصره آبادان و آزادسازی بخش عظیمی از اراضی تحت تصرف عراق شد. در این عملیات، حسن باقری فرماندهی محور عملیاتی دارخوین و ماهشهر را به‌عهده داشت.

پس از این عملیات بود که فرماندهان ایرانی تصمیم گرفتند روند عملیات‌ها را با سرعت بیشتری پیگیری کنند. در همین راستا حسن باقری دست به کار طراحی عملیات دیگری برای آزادسازی بُستان شد. در این عملیات که طریق القدس نام گرفت حسن باقری به‌عنوان نماینده فرمانده کل سپاه در قرارگاه مشترک ارتش و سپاه حضور یافت و توان بالای خود برای هدایت عملیات  فرماندهی را به‌نمایش گذاشت.

پس از پایان هر عملیات، طراحی و شناسایی برای عملیات دیگری آغاز می‌شد و کار حسن باقری تمامی نداشت. حالا حسن باید کاری بزرگتر از دفعه قبل انجام می‌داد. عملیات بزرگی که فتح المبین نام گرفت. در این عملیات ۴ قرارگاه برای اجرای عملیات پیش‌بینی شده‌ بود که حسن باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به‌عهده داشت. این انتخاب به‌دلیل حساسیت بالای منطقه عملیاتی بود.

در این عملیات حسن باقری توانست با هدایت صحیح یگان‌های تحت امرش و با ابتکاراتی که آنها از خود نشان دادند در همان مرحله اول عملیات، به تمام اهداف از پیش تعیین‌شده دست پیدا کند و در مرحله دوم هم با تصرف ارتفاعات رادار نقش بزرگی در پیروزی این عملیات بازی کرد.

پس از این عملیات محسن رضایی فرمانده وقت سپاه به حسن باقری دستور داد تا تمام کارهای خود را تعطیل و شناسایی منطقه عملیاتی بیت المقدس را آغاز کند. شاید بتوان این عملیات را که در نتیجه آن خرمشهر آزاد شد سخت‌ترین عملیات دوران زندگی حسن باقری دانست. در این عملیات نیز حسن باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به‌عهده داشت  و باز هم سخت‌ترین منطقه عملیاتی به این فرمانده جوان سپرده شده بود.

حساسیت منطقه قرارگاه نصر از آن جهت بود که نیروهای حسن باقری می‌بایست هم از روبه‌رو و هم از پهلو با دشمن می‌جنگیدند. در روز دوم عملیات نیروهای تیپ ۷ ولی‌عصر(عج) موفق نمی‌شوند پیشروی خود را کامل کنند و بین آنها و نیروهای تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) فاصله می‌افتد و نیروهای تیپ ۲۷ مجبور می‌شوند از ۳ طرف با دشمن بجنگند.

جبهه قرارگاه نصر شرایط سختی پیدا می‌کند و تمامی فرماندهان این جبهه را ازدست‌رفته می‌پنداشتند. اما حسن باقری آدمی نبود که به این زودی‌ها تسلیم شود. بالاخره بر اثر هدایت و فرماندهی حسن باقری و ایستادگی نیروهای تیپ ۲۷، نیروهای دشمن در خرمشهر محاصره می‌شوند و خرمشهر آزاد می‌شود.

پس از آزادسازی خرمشهر حسن باقری به قرارگاه کربلا می‌رود. در این دوران هم نقش بارزی در طراحی و هدایت عملیات‌های مسلم‌بن عقیل و محرم ایفا می‌کند.

بالاخره در روز ۹ بهمن ماه سال ۶۱ حسن باقری در محور عملیاتی فکه زمانی که همراه شهید مجید بقایی مشغول شناسایی عملیات والفجر مقدماتی بود در سنگر دیده‌بانی بر اثر اصابت خمپاره به‌شهادت می‌رسد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

جایگاه و نقش زنان در تربیت نسل عاشورایی و مهدوی

یکشنبه 25 فروردین 1398 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

خلاصه مقاله:

اوج کمال و تربیتی که در آیات و روایات برای انسان در نظر گرفته شده، پیاده سازی جریان توحید و حمایت از دین خدا برای یک فرد است؛ به نحوی که برای تحقق آن می طلبد، انسان از تمام هستی خود نیز بگذرد؛ همان گونه که اباعبدالله الحسین از تمام هستی خود گذشتند تا جریان حق و حقیقت بر روی زمین جاری گردد. زنان در رسیدن افراد به این مقامات و کمک به همراهی آنان با امام و ولی جامعه، به عنوان یک مربی و زمینه ساز، می توانند بسیار تاثیرگذار عمل کنند. آنچه که این مقاله به دنبال آن است شناخت جایگاه تربیتی زنان و نیز بایسته ها و معیارهای رفتاری آنان بر اساس آیات قرآن است که در نتیجه ی عمل به آن نسلی پرورش می یابد که تجلی دهنده ولایت و خلافت الهی بر روی زمین هستند.

کلمات کلیدی:

زن، بیت، تربیت، نسل عاشورایی


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

زنده یاد باستانی پاریزی مردی از دل تاریخ برای زنده ماندن تاریخ-شادی روحش صلوات

چهارشنبه 13 بهمن 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

به‏ این تفصیل مى‏نویسم، به‏ خاطر همین وجودهاى مقدس است که مردان حقیقت بوده‏ اند و به‏ مصداق قول شاعر:

مردان حقیقت ـ که به حق پیوستند                 از قید تعلقات دنیا رستند[۱]

چشمی به تماشای جهان بگشودند                   دیدند که دیدنی ندارد ـ بستند

***محقق ونویسنده:(حاج حسین علی ابادی- استاد تاریخ تشیع از دانشگاه پیام نور قم)

   من از دل تاریخ متولدشدم تا تاریخ استان بویزه بم ونرماشیررا که بیش از دوهزار سال قدمت دارد زنده نگه دارم باز هم میگویم عزیزانم من کیستم؟ آن‏طور که در شناسنامه من آمده، در سوم دى‏ماه ۱۳۰۴ ش/۲۴ دسامبر ۱۹۲۵م. متولد شده‏ ام ـ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ـ ولى چون پدرم مرد باسوادى بود و ایام تولد بچه‏ ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ـ باید همین تاریخ درست باشد.

    در کوهستان پاریز ـ متولد شده‏ ام ـ پاریز دهکده کوچکى است در ده فرسنگى شمال سیرجان، و ۱۳ فرسنگى جنوب رفسنجان.

    سال ۱۳۰۹ش/ ۱۹۳۰م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزى که در کسوت روحانى بود ـ به‏ جاى مرحوم آقا على پولادى ـ که اصلاً کرمانى بود و به‏ پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ـ به‏ مدیریت مدرسه انتخاب شد ـ و همان روزهاى اول دست مرا گرفت و همراه خود به‏ مدرسه برد و تحویل اکبر فرّاش داد.

    مدرسه پاریز آن روزها در خانه شیخ محمّدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‏اى قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنى مى‏گفتند که متعلق بوده است به‏ مرحوم شیخ محمّدحسن زیدآبادى معروف به‏ نبى‏ السارقین. او تابستانها را از زیدآباد به‏ پاریز مى‏آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو مى‏ گذراند. خانه چند اطاق شرقى غربى داشت که کلاسها بودند و یک ته‏گاه که محل بازى و ورزش بچه‏ ها بود.

    در ماه اسفند و چند روزى از فروردین که معمولاً در سالهاى آب سال، رودخانه پاریز جارى مى‏شد ـ نجارها یک پل چوبى روى رودخانه مى ‏زدند و بچه‏ هاى طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روى پل گذشته به‏ مدرسه مى‏ آمدند. من الفباى سال‏هاى اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسنى آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده ـ که نام فامیلش، در شناسنامه‏ اش بود ـ در همین مدرسه هم‏کلاس من بود.

    قضاى روزگار است مقدّر بود که مخلص هیچ مدان پاریزى، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در کرمان منتشر کنم ـ در حالى که دانش‏ آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم. چنان مى‏ نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمّدحسن نبى‏ السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزى، مجموعه نامه‏ هاى همان مرد را به‏ چاپ برسانم ـ کتابى که تا امروز ـ بعد از شصت سال ـ هفده بار چاپ شده ـ بدون آنکه جائى تبلیغى براى آن شده باشد. و من همیشه به‏ شوخى به‏ دوستان مى‏ گویم که: شما به‏من پیغمبرى را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد ـ کتابش هفده‏ بار چاپ شده باشد ـ آن‏وقت مرا از کاتب وحى بودن این پیغمبر ملامت کنید.

 هرکه منعم کند از عشق و ملامت گوید

 تا ندیده است ترا، بر من‏اش انکارى هست

اما چرا من به ‏مطبوعات علاقه پیدا کردم؟

    پیش از آن که سر و کار با روزنامه ‏ها و مطبوعات پیدا کنم، در همان پاریز، با دیدن بعضى جرائد و مجلات، مثل آینده و مهر و حبل‏ المتین، ذوق نویسندگى در من فراهم مى ‏آمد. باید عرض کنم که پدرم که قبل از معلمى ـ روضه‏ خوان و خطیب خوش‏ کلامى بوده، ایام محرم و رمضان را در سیرجان و زیدآباد به‏ وعظ مى ‏گذراند.

    یک مرد فاضل نام‏دار در اوایل کودتاى ۱۲۹۹ش/ ۱۹۲۱م. حاکم سیرجان بوده ـ اصلاً نائینى و به ‏نام مرحوم محمودخان طباطبائى، معروف به‏ ثقه‏السلطنه. این مرد از روشنفکران روزگار بعد از مشروطیت است. مجلات داخلى و خارجى در آن روزگار براى او در سیرجان مى‏رسیده است، و او بسیارى از آنها را در اختیار پدرم مى‏ نهاده و به‏ پاریز مى‏ فرستاده، از آنجمله یک سال حبل‏ المتین را به‏ طور کامل به ‏پاریز فرستاده بود که بعضى شماره‏ هاى آن هنوز در اختیار من هست.

    در باب ثقه‏السلطنه من باید یک وقت مطلب مفصل ترى به‏ دلائلى بنویسم. این مرد اهل کمال و ذوق و خوش‏ قلم بود و برخلاف ضرب‏ المثل رایج که بعضى به ‏طعنه مى‏ گویند: «نائینى بد خطِ خوش ‏جنس وجود ندارد»، این مرد در عین خوش‏ خطى یکى از نجیب‏ ترین و کارآمدترین اولیاى دولتى بوده است که هشتاد سال پیش سهم سیرجان شده، و من چند نمونه نامه‏ هاى او را خطاب به ‏مرحوم شیخ‏ الملک سیرجانى ـ که او نیز از رجال بزرگ صدر مشروطیت است (هشت‏اله فت ،ص ۲۵۵) دیده‏ ام و کاش کمک مى‏ کرد دهباشى و یکى از آن نامه‏ ها را محض نمونه درج مى‏ کرد ـ که حاوى عنوان حکومت پاریز هم هست.

    پسر او محمدعلى‏ خان نایب‏ الحکومه نیز بسیار خوش‏ خط، و یکى از نقاشان بى‏ نظیر ایران بود که تصویرى از سر حضرت حسین براساس نمونه قدیم ترسیم کرده که خود شاهکار بود، و من آن را در چاپ‏هاى اولیه خاتون هفت قلعه چاپ کرده‏ ام.

    کاش، استاد مکرم جناب آقاى دکتر جلالى ‏نائینى نویسنده نامدار ـ تا قلمش حرکتى مى‏ کند و حافظه‏ اش از کار نیفتاده است ـ شمه‏ اى از احوال خانواده بزرگ ثقه‏السلطنه که عنوان طباطبائى‏ نائینى دارد ـ و شنیده‏ ام که نوه‏ هاى او فامیل فاطمى گرفته بوده‏ اند ـ مى‏ نوشتند ـ کاش یاد خیرى ازین رجل گمنام نائینى مى‏ کرد.

    پس یک دلیل این بود که بعضى مجلات و روزنامه‏ ها توسط ثقه‏السلطنه به ‏پدرم داده شده بود ـ و اینها براى من که بعدها با قلم و کتاب آشنا شده بودم ـ یک مشوّق مهم به ‏شمار مى ‏رفت.

    علاوه بر آن، یک قرائت خانه در پاریز بود که مرحوم میرزاحسین صفارى به‏ یاد برادرش میرزا غلامحسین در پاریز تأسیس کرده بود، و بسیارى از کتب و مجلات ـ مثلاً کاوه برلن، یا گلستان و بهارستان و استخر شیراز یا عالم نسوان به ‏این مرکز مى‏ رسید، و من با وجود حداثت سن بسیارى از آنها را مى‏ دیدم و استفاده مى‏ کردم. سال‏هاى بعد که مجله آینده و شرق و مهر به‏ پاریز مى‏ آمد ـ مخلص یکى از هواداران پر و پا قرص آن بود ـ و کتبى مثل بینوایان ویکتور هوگو و پاردایان‏ ها و امثال آن در همان سالهاى اولیه چاپ، در پاریز موجود بود.

    اینها همه وسائل و موادى بود که مرا به‏ نویسندگى تشجیع مى ‏کرد و به‏ همین دلائل بود که در سالهاى اواخر دبستان و دو سال ترک ‏تحصیل = ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ش/ ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰م. من یک روزنامه به‏ نام باستان و یک مجله به‏ نام نداى پاریز در پاریز منتشر مى‏ کردم ـ در واقع مى ‏نوشتم ـ و دو یا سه تا مشترک داشتم که خوش‏ حساب‏ترین آنها معلم کلاس سوم و چهارم من مرحوم سید احمد هدایت ‏زاده پاریزى بود ـ که ۵/۲ قران به‏من داده بود و من یک سال ـ ۱۲ شماره مجله خود را مى‏ نوشتم و به ‏او مى‏ دادم.

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

با دکتر باستانی پاریزی و رهنورد زریاب

    براى اینکه متوجه شوید که عوامل گستردگى فرهنگ در دنیا چه کسانى و چه نیروهایى هستند ـ خدمتتان عرض مى‏ کنم که این آقاى هدایت‏ زاده، روزها، ساعتهاى تفریح مدرسه م ى‏آمد روى یک نیمکت، در برابر آفتاب، زیر هلالى ایوان مدرسه ـ که پدرم ساخته بود ـ مى‏ نشست و صفحاتى از بینوایان ویکتور هوگو را براى پدرم مى‏ خواند ـ و پدرم ـ هم‏چنانکه گوئى یک کتاب مذهبى را تفسیر مى‏ کند ـ آنچه در باب فرانسه و رجال کتاب بینوایان مى‏ دانست و ازین و آن ـ خصوصا شیخ ‏الملک ـ شنیده یا خوانده بود ـ به‏ زبان مى‏ آورد ـ و من نیز که نورسیده بودم در اطراف آن‏ها مى‏ پلکیدم و اغلب گوش مى‏ کردم.

    حقیقت آن است که سى چهل سال قبل که به‏ پاریس رفتم، بسیارى از نامهاى شهر پاریس و محلات آن، مثل مونپارناس و فونتن‏بلو و امثال آن کاملاً برایم شناخته شده بود.

    به‏ خاطر دارم که آن روزها که در سیته‏ یونیورسیتر Cité Universitaire در آن شهرک دانشگاهى، (کوى دانشگاه پاریس) منزل داشتم. (۱۳۴۹ش/۱۹۷۰م.) یک روز متوجه شدم که نامه‏ اى از پاریز از همین هدایت‏ زاده برایم رسیده. او در آن نوشته بود: نور چشم من، حالا که در پاریس هستى، خواهش دارم یک روز بروى سر قبر ویکتور هوگو، و از جانب من سید اولاد پیغمبر، یک فاتحه بر مزار این آدم بخوانى.»

    تکلیف مهمى بود و خودم هم شرمنده بودم که چرا درین مدت من به ‏سراغ قبر مردى که این همه در روحیه من مؤثر بوده است نرفته بودم. بالاخره پانتئون را پیدا کردم و رفتم و از پشت نرده‏ ها، فاتحه معلم خود را خواندم. و در همان وقت با خود حساب کردم که نه نیروى ناپلئون، و نه قدرت دو گل، و نه میراژهاى دوهزار، هیچکدام آن توانائى را نداشته ‏اند ـ که مثل این مشت استخوان ویکتور هوگو، از طریق بینوایان، فرهنگ فرانسه را به‏ زوایاى روستاهاى ممالک دنیا، از جمله ایران، خصوصا کرمان و بالاخص پاریز برسانند.

    این شوق به ‏نوشتن طبعا به‏ جرائد منتهى مى‏شد. در تیرماه سال ۱۳۲۱ش/ ۱۹۴۲م. سالهاى بحبوحه جنگ ـ که ترک تحصیل هم کرده بودم. روزنامه بیدارى کرمان ـ که از قدیم‏ ترین جرائد ایران است ـ و توسط سید محمّد هاشمى و بعدا برادرش سید محمدرضا هاشمى چاپ می شد، و به‏پاریز هم براى پدرم مى‏ آمد ـ مقاله‏ اى داشت از مرحوم اسمعیل مرتضوى برازجانى که آن وقت معلم فارسى در دبیرستانها و دانشسراى کرمان بوده است. مقاله در انتقاد از زنان، و این‏گونه چیزها.

    من یک جواب نوشتم و بدون آنکه تصور بکنم که قابل چاپ است به‏ بیدارى فرستادم و اتفاقا آن را چاپ کردند ـ تحت عنوان «تقصیر با مردان است ـ نه زنها» و دفاع کرده بودم از زنان که اگر مردان توقعات بیخودى از زن نداشتند ـ زنان غیر از آن‏گونه رفتار مى‏ کردند ـ که مى‏ کنند. و شاهد مثال، از حضرت زهرا آورده بودم. در واقع این نخستین مقاله من است که شصت و چند سال پیش چاپ شده، و از شما چه پنهان، کمى بوى فمینیستى هم مى‏ دهد.

    دومین مقاله ‏ام در سال ۱۳۲۳ش/ ۱۹۴۴م. به‏ یاد معلم جوانمرگ دانشسرا ـ مرحوم ادیب نوشته شده بود که باز در همان بیدارى بر چاپ رسیده، و من آن‏وقت دیگر دانش ‏آموز دانشسراى مقدماتى کرمان بودم.

    در همان وقت مرحوم سید ابوالقاسم پورحسینى مدیر شبانه‏ روزى دانشسرا نیز روزنامه‏ اى داشت به‏ نام روح‏ القدس، که مخلص نیز چند مقاله و چند شعر در آن جریده دارد.

    همکارى با مطبوعات تهران از آن‏جا شروع شد که من، در پاریز که بودم، پدرم در کلاس پنجم ابتدائى، بعض جملات عربى را برایم ترجمه مى‏ کرد ـ کم‏ کم قواعد و صرف و نحو عربى را هم یادم داد، و یک‏وقت متوجه شدم که بسیارى از نوشته‏ هاى عربى را مى‏ توانم بخوانم و ترجمه کنم. وقتى به ‏تهران آمدم و یکى دو تا شعرهایم را در روزنامه خاور مرحوم احمد فرامرزى چاپ کردم. مرحوم حسن فرامرزى پسر عبداللّه‏ فرامرزى ـ برادر عبدالرحمن و احمد ـ متوجه شد که بعضى جرائد عربى را که در دفتر آنها بود مى‏ خوانم. مرا تشویق به ‏ترجمه کردند، و روزى نبود که یک مقاله از عربى براى روزنامه خاور ترجمه نکنم ـ با تیترهایى ـ مثل: خاطرات یک مگس در هواپیما. یا کودتاى سوریه، یا هلال خصیب یا اینکه زن حسنى‏ الزعیم، پسر زائیده است!

    مرحوم عبدالرحمن در سالهاى ۲۸ و ۲۹ و سى از من خواست که براى کیهان از مجلات و جرائد عربى ـ مصرى و لبنانى ـ اخبار را ترجمه کنم، اتفاقا سالهاى ملى شدن نفت بود و جرائد عربى خبر و مطالب مفصل راجع به ‏ایران داشتند، و من هم مفصل ترجمه مى‏ کردم ـ به‏ طورى که گاهى یک صفحه خبر ترجمه مى‏ شد ـ البته بدون نام مترجم در کیهان چاپ مى ‏شد و حق ‏الترجمه مرا مى‏ دادند.

    سال ۱۳۲۹ش/ ۱۹۵۰م. مرحوم حسن فرامرزى مجله ثقافه‏الهند را به‏من داد که مقاله کوروش ذوالقرنین از ابوالکلام آزاد را ترجمه کنم ـ و کردم و با مقدمه مرحوم سعید نفیسى، براى ورود ابوالکلام آزاد به ‏ایران ـ به‏ دعوت مصدق ـ به‏ چاپ رسیده، و نسخه‏ هائى از آن را تقدیم لغت‏نامه نیز کردم ـ که بیشتر آن در آنجا نقل شده ـ البته بدون نام مترجم.

    کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر را بعدها با مقدمه مفصل که خود در باب «کوروش در روایات ایرانى» نوشته بودم بارها و بارها به‏ چاپ رساندم و اخیرا چاپ نهم آن منتشر شده است.

    ایامى که در دانشگاه تحصیل مى‏ کردم، در خواندنیها هم کار داشتم و مرحوم امیرانى سه چهار سال تحصیل من، ماهى دویست تومان حقوق به‏من مى‏ داد که از حقوق یک معلم زیادتر بود.

    بعد از معلمى کرمان و انتقال به ‏تهران، بیشتر با مجلاتى مثل یغما، و راهنماى کتاب و وحید و گوهر و… همکارى داشتم و مقالاتم در آن‏جا چاپ شده است، خصوصا یغما که حقى بزرگ به‏ گردن من دارد. او به‏ سرحروف‏چین چاپخانه تابان و بعد به ‏تقى‏ زاده سرحروفچین بهمن گفته بود: باستانى هرچه نوشت حروفچینى کنید و خودش غلط‏گیرى کند و چاپ کند ـ اگر اشکالى پیدا شد خودم جوابگو خواهم بود ـ و همینطور هم شد: دوبار او را خواسته بودند و درباره مقالات من توضیح داده بود، و مدتها بعد از آن به‏ من گفت.

    بیشتر مقالات من، پس از چاپ در مجلات، در خواندنیها هم نقل مى‏ شد.

    چند سالى پیش از انقلاب، مرحوم مسعودى مرا خواست. هفته‏ اى یک مقاله به‏ عنوان انتقاد در اطلاعات مى‏ نوشتم. او هم هر مقاله را ـ که معمولاً یک ستون بود ـ یک‏هزار تومان ـ ماهى چهارهزار تومان به ‏من مى‏ داد ـ که باز هم از حقوق دبیرى دانشگاهى من زیادتر بود. او هم گفته بود ـ هرچه خواهى بنویس، من دست در آن نمى‏ برم و جوابگو هم هستم. چنانکه خوانندگان مى‏ دانند ـ من سالهاى سال است که با عصاى مرده ریگ پدرم آمد و رفت مى‏ کنم، و به‏ همین دلیل همیشه در عین اینکه مواظب هستم کلاهم را باد نبرد ـ همیشه هم «دست به‏ عصا» هستم.

    تعدادى از مقالات مندرج در اطلاعات را در «زیر این هفت‏ آسمان» چاپ کرده‏ ام.

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه 1380

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی و اصغر، حسین و مهدی علمی ـ دهه ۱۳۸۰

    بعد از انقلاب هم مقالاتم در بسیارى از مجلات، خصوصا آینده که افشار منتشر مى‏کرد ـ و کلک که دهباشى مدیرش بود ـ منتشر مى‏شد، و بدم نمى‏آید که گاهى مقالاتى در بخارا هم داشته باشم ـ ولى بخارا اعتنایى به‏مقالات مخلص ندارد و ناچار آنها را در اطلاعات منتشر مى‏کنم. به‏قول ابوالعباس لوکرى:

 بخارا، خوشتر از لوکر بود شاها، تو مى‏دانى

 ولیکن کُرد نشکیبید از دوغ بیابانى

    رساله دکترى من درباره الکامل ابن اثیر بود، و قسمت عمده آن را هم ترجمه کردم و جلد اول آن، شامل «اخبار پیش از اسلام ایران از ابن اثیر» به‏ چاپ رسیده است. یک روز مرحوم عباس خلیلى که استاد و روزنامه‏ نویس و مترجمى زبردست بود آمد پیش من در دانشکده، و گفت:

    ــ فلانى، من نمى‏ دانستم که تو این کتاب را ترجمه کرده‏ اى، پس قراردادى با یک ناشر بسته‏ ام که آن را ترجمه کنم، اما وقتى ترجمه تو منتشر شد، ناشر از ادامه کار پشیمان شد. بیا تا مشترکا با هم آنرا پایان بریم. که این مختصر وجهى که از ناشر گرفته‏ ام حلال باشد.

    من در جواب گفتم: اولاً من همه کتاب را ترجمه نکرده‏ ام و فقط پیش از اسلام را آنهم ناقص ترجمه کرده‏ ام. ثانیا، به‏ احترام شما استاد، بقیه مانده را هم کنار مى‏ گذارم، شما خودتان کار را ادامه دهید، و چنین کردم. (کتاب من به‏ عنوان «ترجمه‏ اى ناقص از الکامل» به‏ چاپ رسیده.

    مرحوم خلیلى گفت:

    ــ حالا که شما این احترام را در حق من روا داشته‏ اید. من هم به‏ خاطر شما، پیش از اسلام را ترجمه نم ى‏کنم، و بعد از اسلام شروع خواهم کرد ـ و چنین کرد ـ و متأسفانه به‏ علت نابینائى، آن کتاب مفصل را نتوانست تمام کند ـ و بقیه آن را چند مترجم دیگر ـ از جمله ابوالقاسم حالت و دکتر سادات ناصرى و… ترجمه کردند.

    این توفیق در ترجمه عربى، مخلص را گستاخ کرد که با همان فرانسه شکسته بسته‏ اى که در ۱۳۱۸ش/ ۱۹۳۹م. در پاریز آموخته بودم ـ و البته از شما چه پنهان با کمک دیکسیونر، کتاب معلم اول ـ ارسطو را ـ تحت عنوان «اصول حکومت آتن» به ‏دستور استاد فقید دکتر عزیزى استاد دانشمند دانشکده حقوق ـ که در دوره دکترى درس تاریخ عقاید سیاسى به‏ ما مى ‏داد ـ ترجمه کنم.

    این ترجمه مورد عنایت استاد فقید دکتر غلامحسین صدیقى قرار گرفت و مقدمه‏ اى مفصل در باب ارسطو و آثار او و ترجمه آنها به ‏فارسى و عربى نگاشت ـ و ترجمه مخلص با مقدمه ایشان به‏ لطف دکتر احسان نراقى توسط مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعى به ‏چاپ رسید، و اینک چند بار نیز خارج از آن مؤسسه به ‏چاپ رسیده است ـ و باید اذعان کنم که این تجدید چاپ‏ها، به‏ خاطر ترجمه این شاگرد ناتوان نیست، بلکه به‏ خاطر آبروى معلم اول ارسطو، و به‏ اعتبار معلم ثالث استاد دکتر صدیقى ـ صورت مى‏ پذیرد.

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

کنفرانس ایران شناسان اروپا در کمبریج از راست: دکتر باستانی پاریزی ـ زیپولی ـ موناکیان و علی دهباشی

    علاوه بر آن که بعضى مقالات من به‏ زبان فرانسه نیز ترجمه و چاپ شده است ـ کتاب یعقوب لیث صفارى را که به‏ سفارش مؤسسه فرانکلین براى جوانان نوشتم ـ و تاکنون بیش از هشت بار به‏ چاپ رسیده است ـ توسط استاد محترم آقاى دکترمحمّد فتحى‏الرئیس، استاد دانشگاه قاهره، به ‏عربى نیز ترجمه شده و در ۱۹۷۱م/ ۱۳۵۰ش. در قاهره به ‏چاپ رسیده است.

    با اینکه من آلمانى نمى ‏دانم، اما آلمانى‏ها به ‏من خیلى محبت دارند و دکتر فراگنر از دوستان مشوق من است، علاوه بر آن، یک استاد بزرگ آلمانى، دکتر ارهارد کروگر ـ استاد دانشگاه ماکسى میلان Maximilan مونیخ، دو ساعت درس، در بخش شرق‏ شناسى این دانشگاه، تنها براى بررسى کتابها و آثار من گذاشته است ـ که شماره آن درس ۱۲۲۸۷ است و در صفحه ۳۹۵ سالنماى آن دانشگاه به ‏چاپ رسیده است. (سایه‏هاى کنگره ص ۲۳۵) این گزارش، صرفا براى خودنمائى عرض شد ـ و از خوانندگان بخارا پوزش مى‏طلبم.

    جغرافیاى کرمان تألیف وزیرى را که من تصحیح و تحشیه کرده‏ ام، توسط استاد بزرگ ایران‏شناسى آقاى پروفسور بوسه Bosse به ‏آلمانى ترجمه شده و در شماره ۵۰ مجله اسلام Der Islam به‏ چاپ رسیده است.

    نخستین کتاب من ـ چنانکه گفتم ـ مجموعه نامه‏ هاى پیغمبر دزدان بود که با مقدمه‏ اى و توضیحاتى در اوایل سال ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵م. در چاپخانه گل بهار کرمان به‏ خرج مرحوم سعیدى مدیر گلبهار چاپ شد ـ و درست شصت سال از آن روزگار مى‏ گذرد.

    مجموع کتابها، تاکنون به۶۱ نسخه رسیده، که گفتگو در باب هر کدام از آنها خود فرصت دیگرى مى‏ خواهد ـ به‏ طور خلاصه عرض کنم که ۱۳ جلد آن مختص کرمان است از نوع تاریخ کرمان و جغرافى کرمان و تذکره صفویه و تاریخ شاهى و صحیفه‏ الارشاد که عموما متن است، و شاید بهترین آنها «سلجوقیان و غز در کرمان» باشد که متن تاریخ افضل است و اول بار در اروپا چاپ شده بوده. چند سال پیش به‏ دعوت آقاى اتابکى رئیس وقت بخش ایرانشناسى دانشگاه اوترخت هلند در کنگره عربى‏ دانان یا به‏ قول فرنگى‏ها عربى‏ذان Arabisans شرکت کردم، یک سخنرانى در باب تاریخ سلجوقیان و غز در کرمان داشتم و به‏ دلیل این که این کتاب را نخستین بار مرحوم Hutsma هلندى در صد و بیست سال پیش به‏ چاپ رسانده، و این قدیم‏ترین تاریخ کرمان است ـ از افضل‏ الدین کرمانى، یک روز با جمع متشرقین به‏ قبرستان اوترخت رفتیم و بر مزار هوتسما دسته‏ گلى نهادیم و یک غزل حافظ را من در آن‏جا خواندم.

    متن فرانسه این سخنرانى در مجله Studia Iranica 1987 به‏ چاپ رسیده است ـ تحت عنوان «شاخه‏ اى گل بیابانى از کویرهاى دوردست ـ بر مزار هوتسما». هم‏چنین در مقدمه سلجوقیان و غز چاپ دوم.

    سرى دوم از کتابهاى من مجموعه هفتى است: هفت کتاب دارم که عدد هفت در عنوان آنها هست: خاتون هفت قلعه، آسیاى هفت‏ سنگ، ناى هفت‏بند، اژدهاى هف ت‏سر، کوچه هفت‏ پیچ، زیر این هفت آسمان و سنگ هفت‏ قلم. وقتى این هفت‏ ها تمام شد، دیدم ته‏ مانده بعضى مقاله‏ ها مى‏ تواند یک کتاب دیگر بشود، حروفچینى‏ ها را نشان ایرج افشار دادم و گفتم نمى‏ دانم اسم این کتاب را چه بگذارم.

    افشار گفت: اى، یک هشلهفى اسم روى آن بگذار.

    من فورا حرف او را چاقیدم و اسم کتاب را گذاشتم:

    ــ هشت‏الهفت

    هم کتاب هشتم است. هم کلمه هفت را دارد ـ هم یک هشلهفى هست که به‏ هر حال چار تا خواننده دارد.

    بقیه کتابها هم اگرچه موضوعات مختلف است، ولى به‏ هر حال هیچکدام از یاد کرمان غافل نیست، و مسائل بسیارى در باب کرمان در آنها آمده است. علاقه من به‏ کرمان البته بر مبناى آن است که ولایت من است، و پاریز از دهات سیرجان، و سیرجان از مضافات کرمان است ـ و اول ارض مسّ بها جلدى.

    چنانکه گفتم کتابها به۶۱ جلد رسیده، و امیدوارى دارم که احتمالا به۷۷ جلد برسد.

 نومید نیستیم ز احسان نوبهار

 هرچند، تخم سوخته در خاک کرده‏ایم

***

دکتر باستانی پاریزی و حمید فرزندش ـ 17/10/88 عکس از امید طاری فر

دکتر باستانی پاریزی و حمید فرزندش ـ ۱۷/۱۰/۸۸

    یک بند از سؤالات جناب دهباشى این است: «جنابعالى با ایرانشناسى نیز کار کرده‏ اید و از ایران‏شناسان به‏نام هستید. عضو چند انجمن بودید و سخنرانیهاى ارزشمندى را در مجامع جهانى ایران‏شناسى عرضه کرده‏ اید. اصولاً نظرتان درباره آنچه ایران‏شناسان در زمینه تاریخ و فرهنگ ارائه کردند چیست؟

    بهتر است اول اغراق شاعرانه دهباشى را در باب «از ایرانشناسى به‏نام بودن» از زبان شاعرى عرض کنم که فرموده است:

 نگویم نسبتى دارم به‏ نزدیکان درگاهت

 که خود را بر تو مى‏بندم، به‏ سالوسى و زرّاقى

    بستگى به‏ ایران‏شناسان، بهانه براى سفرهاى غرب آن هم اختصاصا پاریس بوده است وگرنه با چهار کلمه زبان پاریسى که شصت و پنج سال پیش در گوشه پاریز آموخته‏ ام و به‏ لهجه پاریزى و نه پاریزین تکلم مى‏ کنم ـ شرق‏ شناس به‏ نام شدن یا کار محمدخان قزوینى است ـ یا حضرت فیل. اما به‏ هر حال گمان کنم، با همین «تته پته» کردن در مجامع فرهنگى، در بیش از پنجاه کنگره خارجى و همین قدرها هم داخلى شرکت کرده‏ ام که تا آنجا که به‏ خاطر مى‏ آورم، سفر پاکستان بود و شرکت در مجامع فرهنگى لاهور و کراچى و پیشاور ـ و حاصل آن سفرنامه «در خاک پاک» است که در مجله وحید چاپ شد.

    شهریور ۱۳۴۹ ش/ سپتامبر ۱۹۷۰م. در کنگره باستان‏شناسى کنستانتزا ـ رومانى شرکت کردم و سخنرانى در باب راه ابریشم همان‏جا انجام شد ـ و متن فرانسه آن در مجله Acta Orientalia بخارست چاپ شده است، و سفرنامه آن نیز به‏ عنوان «پرده‏ هایى از میان پرده» در مجله یغما به‏ چاپ رسید. همین سخنرانى راه ابریشم را در خانه ایران در پاریس، در اسفندماه همان سال براى دانشجویان و ایرانیان مقیم پاریس نیز تکرار کردم ـ که گزارش مختصر آن در اژدهاى هفت‏ سر، ص ۴۵۷ به‏ چاپ رسیده است. خیلى از مستمعین آن شب آن سخنرانى بعد از انقلاب به‏ وکالت مجلس و وزارت و حتى ریاست‏ جمهور رسیدند، و البته بعضى از آنها هم اگر در ایران مانده بودند، امروز تکه بزرگ بدن آنان، گوششان بود. (سنگ هفت‏ قلم ص ۴۸۱)

    تا آن‏جا که به‏ خاطر مى‏ آورم، یک سخنرانى در کنگره آثار تاریخى ایران در لندن داشتم در باب آثار گنجعلى‏ خان در کرمان. باز در کنگره ایرانشناسى اکسفورد شرکت کردم و گزارش آن تحت عنوان کنگره‏ اى در اکسفورد به‏ چاپ رسیده. (از پاریز تا پاریس)

    هم‏چنین در کنگره ایرانشناسى کمبریج شرکت کردم و یک سخنرانى هم در آنجا داشتم ـ منزل در کلیساى پیمبروک داشتیم که یک کالج مهم است، و من در همان ساختمانى اطاق گرفتم که بر دیواره آن فهرست پنج شش تن از اشخاص معروفى که طى سالیان متمادى در آنجا بیتوته کرده‏ اند ـ نوشته شده بود و یکى از آنها ادوارد براون بود، و یکى اسم مرحوم تقى‏ زاده، و یکى هم گمان کنم اسم محمّدخان قزوینى (؟) بود.

    یک سخنرانى در لندن داشتم به‏ دعوت بنیاد فرهنگى محوى که در ژنو مرکز آن بود، سخنرانى لندن درباره طبرى و تاریخ‏ نگارى معاصر بود، (۳۱ اوت ۱۹۹۰م ـ جمعه نهم شهریور ۱۳۶۹ش) و جمعى کثیر از ایرانیان مقیم لندن (= لنادنه) در سالن شهردارى کینز ینگتون ـ حضور داشتند. این سخنرانى بعدا مقدارى آب توى آن کردم و تبدیل شد به‏ کتاب حصیرستان ـ و دوبار چاپ شده است.

    سخنرانى دیگر من در لندن به‏ دعوت آقاى دکتر مجتهدزاده از طرف دانشگاه لندن در کنگره‏ اى تحت عنوان هویت ایرانى انجام شد، وقتى قنسول انگلیس براى ویزاى پاسپورت از من سؤال کرد که براى چه کار به‏ لندن خواهى رفت؟ عرض کردم: براى این مى‏ روم که آنجا شاید بتوانم ثابت کنم که چرا شما به ‏انگلیسى از من این سؤال را مى‏ کنید ـ و چرا مخلص جواب شما را به‏ فارسى مى‏ دهم. هویت یعنى همین.

    این سخنرانى در ۱۵ آوریل ۱۹۹۸م/ ۲۶ فروردین ۱۳۷۷ش. در تالار «مدرسه مطالعات خاورمیانه و افریقاشناسى» دانشگاه لندن S.O.A.S. ایراد شد و بعدها در کتاب «شمعى در طوفان» به‏چاپ رسید.

    عضو بدحساب انجمن ایران‏شناسى اروپائى ISMEO نیز هستم، و در اولین کنگره آن که در شهر تورینو، ایتالیا، تشکیل شد شرکت کردم، و شبى را مهمان شرکت بزرگ اتومبیل‏ سازى فیات که مرکز آن در آن شهر است ـ به‏ همراه بقیه ایران‏شناسان بودیم ـ و یک پیتزاى فیاتى صرف کردیم.

    سخنرانى دیگرم به ‏دعوت ایران‏شناسان اروپا در جلسه پاریس، که در سیته یونیورسیتر از ششم تا دهم سپتامبر ۱۹۹۹ ـ/ ۱۶ شهریور ۱۳۷۸ش. تشکیل شد، تحت عنوان نخستین دانشجویى کرمانى در پاریس (حاج محمدخان وکیل‏الملکى) ایراد شد.

    این سخنرانى نیز در کتاب شمعى در طوفان، تحت عنوان «بینوایان در وطن غریب» چاپ شده است. گمان کنم در مجله شما ـ بخارا ـ یاد شده بود که این مقاله جزء مقالات برتر کنگره شمرده شده بوده است ـ ولى از نظر خود من اگر بخواهید ـ مقاله ملکیان درباره کلکسیون جام شراب، و مقاله فرخ غفارى درباره خانواده نقاشان کاشانى ـ کمال‏ الملک و صنیع‏ الملک و غیره ـ درّه‏العقد این کنگره بوده است.

    کنگره شرق‏ شناسى بیش از صد سال سابقه دارد. بعدها این کنگره یکى دوبار تغییر نام داد و بالاخره به‏ صورت «مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» پایدار شد و سى و سومین کنگره آن در تورنتو ـ کانادا تشکیل گردید که مخلص نیز در آن شرکت داشت و یک سخنرانى تحت عنوان «مبادى تولرانس در تاریخ کرمان» ایراد کرد.[۲]

    این کنگره در ۲۸ مرداد ۱۳۷۰ش/ ۱۹ اوت ۱۹۹۰م. تشکیل شده بود ـ و تا سوم شهریور ادامه داشت ـ روزهایى که هر دو در تاریخ ایران مؤثر است: بیست و هشت مرداد ـ سقوط دکتر محمّد مصدق، و سوم شهریور ـ استعفاى رضاشاه.

    کنگره شرق‏ شناسى، در یک تابستان قبل از انقلاب هم در پاریس تشکیل جلسه داده بود، که مخلص در باب قبیله بارز = پاریز در آن‏جا صحبت کردم. ترجمه فرانسه این سخنرانى در مجموعه مقالات کنگره زیر نظر استاد شرق‏ شناس پروفسور لازار در همان ایام به‏ چاپ رسیده است. (تابستان ۱۹۷۳م./۱۳۵۲ش ـ سایه‏ هاى کنگره، ص ۲۳۴).

    یک کنگره در بوستون در دانشگاه هاروارد تشکیل شد، که من در آنجا در باب «برزکوه» در کلام فردوسى صحبت کردم و اظهار نظر کردم که این برزکوه را باید با فتح خواند و احتمالا مقصود جبال بارز کرمان بوده است ـ که البته همه راهها به‏رم ختم مى‏شود ـ یعنى پاریز کوه. خانم داویدسون مستشرق امریکایى پایه‏ گذار و مهماندار این کنگره بود. یک کنگره هم به‏ همت زرتشتیان در گوت‏برگ سوئد، چند سال پیش تشکیل. شد، و به‏ دعوت آقاى منوچهر فرهنگى، من نیز شرکت داشتم و در باب زرتشتیان کرمان صحبت کردم.

    در لیدن، در کنگره شاه نعمت اللّه‏ ولى شرکت کردم و در آنجا در باب کیفیت اداره آستانه شاه ولى، طى ششصد سال، مطلبى به‏ زبان آوردم ـ که در کتاب «بارگاه خانقاه» چاپ شده است.

    در سیدنى استرالیا کنگره‏ اى بود براى پرده‏ بردارى از مجسمه کوروش که ایرانیان مقیم سیدنى به‏ خرج خود ساخته در بهترین پارک سیدنى – که پارک المپیک دوهزار بود ـ و مخلص به‏ عنوان پیرترین عضو کنگره به‏ همراه «وزیر فرهنگهاى استرالیا» یک سر نخ را گرفتم و پرده را کشیدم. آن روز وزیر فرهنگها حرف عجیبى زد که قایل نقل است. او گفت: براى من موجب افتخار است که از مجسمه‏ اى پرده برمى‏ دارم که صاحب آن ۲۵۰۰ سال پیش روش اداره یک مملکت را با فرهنگهاى مختلف عمل مى‏کرد، تجربه‏ اى که در قرن بیستم ما استرالیائی ها داریم روى آن کار مى‏ کنیم».

    در سیدنى یک سخنرانى هم در باب نهاد خانقاه در ایران داشتم که توسط آقاى امید هنرى ترجمه شد. گویا دکتر نصر درباره آن ترجه گفته بود: مقالات باستانى پاریزى خودش ترجمه‏ پذیر نیست، ولى هنرى این هنر را به‏ خرج داده که در این ترجمه ـ گوئى خود باستانى دارد با شما انگلیسى حرف مى‏زند.» (بارگاه خانقاه، ص ۶۰۱) نمى‏ دانم این حرف دکتر نصر تعریف است یا تنقید؟

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ فروردین 1391

با دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ـ فروردین ۱۳۹۱

    یک مقاله هم براى کنگره «میراث اسکندر» که در اسکندریه تشکیل شده بود ـ نوشتم، اولیاء کنگره اطاق در هتل قاهره و اسکندریه رزرو کرده بودند و چند بار هم تلفن زدند که حتما سفر کنم، اما کار ویزا درست نشد ـ و این آرزو به‏ دل من ماند که بعد از سالها تدریس تاریخ فاطمیان مصر، یک سفرى به‏ قاهره داشته باشم ـ اما گوئى:

 فرشته‏ اى است بر این بام لاجورد اندود

 که پیش آرزوى عاشقان کشد دیوار

    گمان نرود که هرچه باستانى پاریزى بنویسد، فورا مى‏ قاپند و چاپ مى‏ کنند ـ نه، چنین نیست، مثلاً بعد از هزاره بیهقى که تقریبا به‏ پیشنهاد من در مشهد تشکیل شد ـ و من در آنجا صحبتى داشتم، طبعا لازم بود که هزاره طبرى نیز در آمل تشکیل شود ـ و البته شد، و من هم شرکت کردم ولى مقاله‏ام فرصت ایراد نیافت ـ و ناچار آن را در کتاب حصیرستان آوردم:

 ما نقد عمر بر سر پیمانه سوختیم

 قندیل کعبه بر در بتخانه سوختیم

    در همان کنگره بود که نوشتم، طبرى در بغداد مدفون است، پس، تا مورخان عراقى در این کنگره نباشند ـ یک پاى کنگره لنگ است ـ و آن روزها هنوز گرماگرم جنگ عراق و ایران بود. (حصیرستان، ص ۳۳۶).

    یک کتاب تاریخ هم یونسکو خواسته است براى آسیاى مرکزى بنویسد. آقاى دکتر داورى یزدى که یک وقت رئیس یونسکو در ایران بود ـ مرا معرفى کرد به‏ عنوان یکى از دو عضو ایرانى تألیف این کتاب. ده سال، هر سال ده‏روز در فصل بهار، من به‏پاریس مى‏رفتم و در هیئت تحریریه این کتاب شرکت مى‏کردم. رئیس هیئت مرحوم دکتر محمّد عاصمى (عاصم اوف) تاجیکستانى بود، و اعضاء دو تن استاد هندى و دو تن پاکستانى و چند تن ازبک و تاجیک و قزاق و قفقازى و یک تن استاد ترک ـ آیدین صاییلى ـ و یک تن انگلیسى و یک تن فرانسوى و یک تن امریکائى و دو تن افغانى و چند تن روس بودند ـ و کتاب در شش جلد قرار بود تدوین شود که چهار جلد آن پایان یافت ـ ولى ناگهان دکتر عاصموف در تاجیکستان، دم خانه‏ اش، به‏ تیر غیب کشته شد. و تتمیم تألیف کتاب تا حدى به‏ تأخیر افتاد.

    آن چهار جلد که چاپ شده است توسط آقاى دکتر صادق ملک شهمیرزادى به‏فارسى ترجمه شده و یکى از مهمترین منابع شناخت تاریخ آسیاى مرکزى است. گزارش این کار را من درکتاب «سایه‏ هاى کنگره»، و هم‏چنین در مقاله‏ اى تحت عنوان «بهاران خجند» در روزنامه اطلاعات نوشته‏ ام.

    یکى از جلسات تألیف این کتاب، در آلماآتاپاى تخت قزاقستان تشکیل شد ـ که دولت صاحب شوکت جمهورى اسلامى، مبلغ یکصد دلار رایج امریکا براى مخلص خرج سفر داد ـ و من با این صد دلار خود را به‏ مسکو رساندم و چند شب در هتل آکادمى مسکو بیتوته کردم و سپس با هواپیماى ایلوشین هفت هشت ساعت راه پرواز کردم تا به‏آلماآتا (پاپاسیب) رسیدم، تا در آن ولایت، در فضائل آب‏ انبار «حوض ملک» کرمان ـ که گویا از مستحدثات ملک دینار غز ـ نزدیک هزار سال پیش است ـ صحبت کنم ـ و شاید تنها کسى باشم که برخلاف انورى‏ابیوردى ـ از یک غز، به‏ عنوان یک عنصر سازنده دفاع کرده‏ام. طى آن سخنرانى گفتم که غزها «بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صدهزار آدمى در پنجه شکنجه و چنگال نکال ایشان افتادند، و در زیر طشت آتش گرفتار شدند ـ و خاکستر در گلو مى‏ کردند ـ و این را قاوود غزى نام نهاده بودند» ـ پس گفتم: به‏ همین دلائل من نمى‏ توانم دفاعى از ملک دینار غز بکنم ـ ولى یک آمار یا یک شیفر Chiffreبه‏رسم فرنگى‏ها مى‏ دهم ـ خود دانید و انصاف خود ـ و ملک دینار و روز قیامت. این آمار خودش گویاست: این آب‏ انبار، یعنى حوض ملک، در وسط پرجمعیت‏ ترین و قدیمى‏ترین محلات کرمان ـ یعنى محله شهر ـ که لهجه اصیل کرمانى در آن هنوز رایج است ـ ساخته شده ـ ۲۲ پله مى‏خورد… آخرین شیرآبى که بدان وصل شده ـ تاریخ ۱۳۴۱ه/ ۱۹۲۲م. (هفتاد هشتاد سال پیش) مهر سازنده آن حسن کرمانى نقر شده… دو مخزن کنار هم و به‏هم مربوط ۴۰/۱۲×۴۰/۱۲ متر طول و عرض و شامل ۹ کله کار است و چهار ستون دارد با صاروج محکم به‏ارتفاع ۵/۴ متر ـ مخزن دیگرى ۵/۶×۵/۶ متر طول و عرض… ظرفیت آن مجموعا حدود ۹۳۹ متر مکعب است که مى‏شود حدود یک میلیون لیتر آب (یادداشت مرحوم مهندس نظریان مدیر حفظ آثار ملى کرمان)، خوب، اگر هر کوزه متوسط پنج لیتر آب‏گیر داشته باشد ـ دویست‏ هزار کوزه در روز ازین آب‏ انبار پر مى‏ شود و اگر هر کوزه پنج نفر را سیرآب کرده باشد یک میلیون نفر مى‏ توانند ازین مخزن سیرآب شوند و اگر در هر سال تنها دو بار این آب انبار پُر شده باشد ـ سالى دو میلیون تن از آن آب خورده‏ اند و حدود هشتصد سال از بناى آب‏ انبار مى‏ گذرد ـ پس قریب یک‏ میلیارد و هفتصد هزار نفر آدم تاکنون از این آب‏ انبار آب خورده‏ اند. (کاسه کوزه تمدن، ص ۳۴۰). ـ ملک دینار در نهم ذى‏قعده ۵۹۱ه/ ۱۶ اکتبر ۱۱۹۵م. فوت کرده. او «به‏ علت سرسام مبتلا شد، مداواى او به‏ طلاء شیر زنان مى‏ کردند، و دایم، چند زن ـ شیر بر سر او مى‏ دوشیدند.» (سلجوقیان و غز در کرمان، ص ۶۰۲).

    پس حلال باد آن شیرى که زنان کرمان بر سر ملک دینار مى‏ دوشیدند ـ که جمعیتى به‏ اندازه کل جمعیت چین امروز را لااقل یک بار آب داده است. من رفیق حاکم معزول و، دزد دستگیرم…

    در ازاء این حرفها که زدم، در حالى که من سخنرانى مى‏ کردم ـ یک هنرمند صاحب کمال قزاق ـ مشغول نقاشى کردن چهره من بوده است ـ که در پایان سخنرانى آن را امضاء کرد و به‏من داد، و کاش مى‏شد دهباشى آن را چاپ مى‏کرد ـ من خط سیریلیک نمى‏ توانم بخوانم، ولى احتمال دارد امضاء نقاش شاید، جهانگیر پیرویوف؟ بوده باشد. پیرى و هزار عیب شرعى. این مجلس در شهریور ۱۳۶۴ش/ سپتامبر ۱۹۸۵م. بوده است.

    شرکت در کنگره‏ هاى داخلى که دیگر لاتعد و لا تحصى است، مثل کنگره خواجه رشیدالدین فضل‏اللّه‏ که یکبار پیش از انقلاب در تبریز تشکیل شد و یک بار بعد از انقلاب، و در هر دو شرکت کردم، پیش از انقلاب در خریدارى وقف نامه خواجه رشید که بعضى‏ ها ایراد داشتند که ۵۰هزار تومان گران است ـ و این جزء اسناد ملى است و دارنده آن باید هدیه کند ـ من یک حساب ساده پیش پایشان گذاشتم و گفتم: براى هر روز نگهدارى این سند ده دوازده کیلوئى، هرروز یک تومان به‏او بدهند. اول بعضى‏ ها از کمى رقم تعجب کرده و خندیدند ـ و بعد وقتى کسى محاسبه کرد ـ مثل مضاعف کردن دانه گندم در خانه شطرنج، یک وقت متوجه شدند که از روز قتل خواجه رشید در تبریز تا آن روز ـ یعنى از ۷۱۸ه/ ۱۳۱۸م. که او را در تبریز به‏ دو نیم کردند ـ تا آنروز که کنگره تشکیل شده بود ـ قریب ۶۵۰ سال ـ یعنى حدود ۲۵۰ هزار روز مى‏ گذشت، اگر مى‏ خواستند آنرا به‏ نرخ پیشنهادى مخلص بخرند مى‏ بایست نزدیک به‏ دویست و پنجاه‏ هزار تومان بدهند ـ و البته ندادند و گویا بر اثر ناخن گردى‏ ها بالاخره به‏ حدود شصت‏ هزار تومان (؟) خریدند.

    اما در کنگره دوم خواجه رشید که در بهار امسال ۱۳۸۴ش/ ۲۰۰۵م. تشکیل شد، باز خداوند توفیق داد و به‏ دعوت دکتر رحمانى رئیس گروه تاریخ دانشگاه تبریز و دوستان دیگر، در کنگره خواجه رشید شرکت کردم، و ضمن اشاره به‏ توجهات خواجه رشید و فرزندش، به‏ کرمان، سخن‏رانى خود را ـ که متأسفانه هنوز جائى چاپ نشده ـ این‏طور به‏ پایان بردم: «… صوفى معروف، مشتاقعلى شاه در ۱۲۰۶ه/۱۷۹۲م. به‏فتواى ملاعبداللّه‏ بمى سنگسار شد، و قتل او مردم کرمان را سالها شرمسار و منفعل مى‏ داشت، تا بر مزار او گنبد و بارگاه ساختند و اغلب به‏ زیارت مى‏ روند و دعا مى‏ خوانند ـ چنانکه از مزار یک قدیس دیدار کنند. چه، جرم مشتاق این بود که قرآن ـ و خصوصا سوره یس را ـ با آهنگ سه‏ تار مى‏ نواخت.

    مرحوم کیوان قزوینى که خطیبى نامدار بود، سالها بعد، در کرمان در مزار شاه ولى اعتکاف کرد، و ایام رمضان را در مسجد جامع کرمان ـ در محلى که مشتاق سنگسار شده بود ـ موعظه مى‏ کرد، و کل مردم شهر شرکت مى‏ کردند. مرحوم کیوان آنقدر خطیب زبردستى بوده که از دهات دوردست مردم براى استماع سخن او به‏ شهر مى‏ آمدند ـ ۲۱ رمضان روز سنگسار مشتاق بوده است.

چهاردهم فروردین 1392 ـ با دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی ( عکس از دکتر عبدالسمیع)

چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ـ با دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی 

    یک‏سال، کیوان چنان مؤثر صحبت کرد ـ که گوئى حوادث عاشورا را بیان مى‏ کند ـ و همه حاضران را در تشریح واقعه قتل مشتاق به‏ گریه انداخت، و در آخر مجلس، خطاب به‏ حاضران کرد و گفت:

    ــ اى مردم کرمان، این، پدران شما بودند، که در همین‏جا دست به‏ این کار زدند، پس وجوبا لازم است که همه شما، لعنتى به‏ روح آنها بفرستید ـ و عجیب آن که مردم کرمان، حاضران در جلسه، همه فریاد بیش باد و لعنت باد بلند کردند ـ چنانکه گوئى صلوات مى‏ فرستند. (بارگاه خانقاه، ص ۴۱۲)

    من، پس از بیان این حکایت، خطاب به‏ دوستان حاضر در جلسه، گفتم: اجداد بزرگوار شما، «در سابع عشر شهر جمادى‏ الاول سنه ثمان عشرو سبعمائه [ ۱۷ جمادى‏الاول ۷۱۸ه/۱۷ ژویه ۱۳۱۸م.] مزاج پادشاه ابوسعید با او متغیر گردید، او را و پسرش عزالدین ابراهیم را، در موضع ابهر، به‏ قریه خشکدر، به‏ قتل رسانیدند، و اعضاى او را از یکدیگر جدا کرده، هر عضوى را به‏ شهرى فرستادند» (آثارالوزراء عقیلى، ص ۲۸۶).

    پس از خواندن این شرح، عرض کردم: بنابراین، هم‏چنانکه کرمانیها در واقعه مشتاق، ارواح پدران خود را بى‏ نصیب گذاشتند، مخلص، از کرمان آمده‏ ام اینجا تا به‏ اولاد آنهائى که سر خواجه رشید را در بازار مى‏ گرداندند و فریاد مى‏ زدند که: این سر آن یهودى است که خیال تغییر قرآن داشت، آرى مى‏ خواهم تا با بیان واقعه خواجه رشیدالدین عرض کنم که براى اعتذار از روح پاک خواجه، که کتاب جامع‏ التواریخ را معمولاً بعد از نماز صبح مى‏نوشته است ـ شما اهل ولایت تبریز نیز، وجوبا لازم است ـ همان حرکتى را انجام دهید ـ که مردم کرمان در پاى منبر کیوان قزوینى ـ انجام دادند…

    خوب، این هم مزد دست تبریزى‏ها و اولیاى دانشگاه تبریز ـ که چند روزى ما را در بهترین هتل شاگلى تبریز پذیرائى کردند ـ هرچند اثر کلام مخلص، در پایان جلسه، به‏ اندازه یک هزارم کلام شیخ عباسعلى کیوان قزوینى هم نبود.

    مى‏دانم خیلى من و من کردم و خیلى از من حرف زدم و از این منیت ـ که مى‏ شود آن را تمنمن هم خواند ـ معذرت مى‏طلبم ـ اما حرف هنوز ناقص است.

    دو کار دیگر هم من در امر نویسندگى توفیق یافته‏ ام که به‏ انجام برسانم.

    ــ نخست این که بعض دوستان مؤلف، لطف کرده، اظهار تمایل کرده‏ اند که بر کتاب ایشان، مخلص مقدمه بنویسم و درین مورد با کمال افتخار، این امر را پذیرفته‏ ام، و براى خود دلایلى هم داشته‏ام، که یکى از آنها این است که «مى‏شود، آدم، حرف خود را در کتاب دیگرى بزند ـ خصوصا اگر حرفى باشد که در کتابهاى خودش زدن آن ممکن نباشد، و به‏ قول چینى‏ ها «آتش‏بازى بکند ولى در خانه همسایه». علاوه بر آن، گاهى اوقات، کتابهاى دیگران از کتاب خود آدم پر تیراژتر است ـ و این را من با کمال صراحت اقرار مى‏کنم ـ بنابراین حرف آدم درین‏جا برد بیشترى خواهد داشت… و این بدان مى‏ماند که یک صاحب رستوران، بعد از آن که به‏ مشتریان خودش غذا داد، خودش برود در رستوران دیگرى غذا بخورد…» (جامع‏ المقدمات، ص ۱۳)

    در طى این سالهاى متمادى، شاید بیش از پنجاه مقدمه بر کتابهاى این و آن نوشته‏ ام ـ به‏ طورى که وقتى به‏ فکر افتادم بعضى از آنها را جمع کنم و در یک کتاب چاپ کنم ـ خودش شد یک کتاب «به‏ قاعده» ـ در دو جلد ـ که اسم آن را هم گذاشتم جامع‏ المقدمات. و تازه خیلى از آنها را هم هنوز به‏ دست نیاورده‏ ام.

    یک دلیل نوشتن بدون اکراه این مقدمات، براى خودم این استدلال بود که از دو حال خارج نیست:

    ــ یا تیراژ کتاب قابل‏ توجه خواهد بود، که خیلى زود به‏ مؤلف منت گذاشته خواهم گفت: این زیادتى تیراژ به‏ خاطر مقدمه مخلص است.

    ــ یا اینکه تیراژ کتاب کم است، خیلى طبیعى است که گناه را به‏ گردن متن کتاب انداخته خواهم گفت: بیخودى مقدمه ما را حرام کردى! و به‏ هر حال، این هم یک پرده از نویسندگى بنده بود.

    باز هم عرض کنم که مواردى هم بود که ما مقدمه مى‏ نوشتیم ـ به‏ خواهش خود آنها، ولى بعد خودشان منصرف مى‏ شدند از چاپ آن. ـ مثل مقدمه‏ اى که برکتاب لوریمر نوشتم ـ بنیاد فرهنگ کوتاه آمد و آن را توى رف گذاشت.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشگاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی

دکتر باستانی پاریزی ـ

    مورد دیگر، شرکت در نگارش مقالاتى به ‏تناسب در یادواره هاست، که از آن جمله بود: مقاله‏ اى که در یادواره مرحوم على محمّد عامرى نوشتم، و مقاله نون‏ جو در یادواره محیط طباطبائى، و مقاله مار در بتکده در یادواره استاد دکتر غلامحسین صدیقى، و مقاله درخت جواهر در یادواره دکتر یحیى مهدوى، و مقاله پوست پلنگ در یادواره دکتر احسان اشراقى، و مقاله عشره منتشره در یادواره دکتر ذبیح‏ اللّه‏ صفا و مقاله در یادواره پرویز شهریارى و مقاله افشارها در کرمان در یادواره مرحوم دکتر محمود افشار.

    بعضى ازین مقالات را بعدا تفصیل داده به‏ صورت کتاب درآورده‏ ام. البته این تصور هم نشود که همه مقالات من بلافاصله در یادواره‏ ها چاپ مى‏شود ـ معمولاً بعضى دچار قیچى ایرج افشار مى‏ شوند، بعضى قبول نمى‏ شوند ـ مثل «شهیدى در بروجرد» که براى یادواره استاد دکترسید جعفر شهیدى نوشته بودم ـ و مورد قبول ادیتورها قرار نگرفت، پس آن را در کتاب «نوح هزار طوفان» به‏ چاپ رساندم، و مقاله «گوهر شب چراغ» که براى یادواره مرحوم دکتر امیرحسین آریان‏پور نوشته بودم و به‏ قول آن خواجه‏ کرمانى، «تاجر سمرقندى نپسندید» (گذار زن از گدار تاریخ ص ۱۲۷).

    وقتى خواستند یادواره‏اى براى ایرج افشار چاپ کنند ـ مخلص مقاله خود را تحت عنوان «سنگ قبر» نوشتم ـ که البته نماد خوشى نشان نمى‏ داد، ـ ولى صددرصد با کار افشار که بررسى و عکس‏بردارى از سنگ قبرهاى تاریخى است، و بیشتر از همه مزاربان‏ها خاک قبرستان را به‏ قدم ارادت سپرده است ـ تناسب داشت. اما به‏ هر حال آن مقاله سنگ قبر، بیخ ریش مخلص ماند ـ و لابد یک روزى یک کسى آن را در یادواره بعد از مرگ خودم به‏ چاپ خواهد رساند ـ همانطور که مرحوم سنگلاخ ترک، سنگ بسم‏ اللّه‏ را براى قبر حضرت رسول در مصر تهیه کرد و اولیاى حجاز نپذیرفتند، و او آن سنگ را از مصر به‏ اسلامبول، و از اسلامبول به‏ باطوم و تفلیس، و از تفلیس به‏ تبریز منتقل کرد تا فرصت یابد و آنرا ببرد در مزار حضرت رضا کار بگذارد ـ که در آن وقت اجل آسمانى رسید و خود میرزا سنگلاخ به‏ گور رفت، و آن سنگ قبر دومترى سنگین را، با آن خط خوش، بر مزار خود سنگلاخ نهادند ـ و مخلص آن را زیارت کرده است. (آسیاى هفت‏ سنگ، چاپ هفتم، ص ۱۱)

    در یادواره مرحوم فرخ خراسانى ـ مقاله «استاد شدن» را نوشته‏ ام ـ البته در روزهایى که هنوز استاد نبودم ـ و این یادواره را مرحوم مینوى راه انداخته بود. یک مقاله هم در یادواره ساغر یغمائى دارم.

    مقاله‏ اى هم تحت عنوان «مرثیه مُرسیه» در یادواره دکتر محمّدامین ریاحى دارم ـ که غلط‏ گیرى آن را آقاى نادر مطلبى کاشانى تمام کرده‏اند ـ و نمى‏دانم منتظر چه هستند؟

    فاما تجربه در سرودن شعر… آرى، من با شعر شروع کردم، و ظاهرا علاقه به‏ طبیعت موجب اصلى این امر بوده ـ به‏ دلیل اینکه خشکسالى کوهستان پاریز و کم‏ آب شدن چشمه‏ ها و خشک شدن پونه‏ ها و گلپرها و مهاجرت پرندگان مثل کبک و تیهو و فاخته، در کوهستان با صفاى خودمان ـ به‏ علت کمبود باران، و پناه بردن کودکان ـ خصوصا دختران ـ به‏ سر قبرها ـ خصوصا خاک سید، و آب بر گور مردگان ریختن به‏ امید نزول باران.

    مرا هم که بچه‏ اى ده دوازده ساله بودم وادار به‏ گفتن شعر کرد که اولین شعرم بود:

 بیا اى برف و باران خداوند

 که تا خلق جهان باشند خرسند…

 بیا تا کشت‏ ورزان شاد باشند

 ز هربند غمى آزاد باشند…

یک غلط املائى هم در آن داشته‏ ام:

 بیا تا آب‏ها از کوه آید

 ولو طوفان قوم نوح آید…

    یعنى کوه و نوح را با هم قافیه کرده بودم ـ نه اینکه املاى نوح را نمى‏ دانستم. ظاهرا مثل بعضى از نوگویان امروز تصور مى‏ کرده‏ ام که املاء حروف عربى و فارسى قید نیست ـ بعدها فهمیدم که ایرج میرزا هم در قطعه دلپذیر.

 حب نبات است پدرسوخته

 آب حیات است پدرسوخته

 بسکه سیه چرده و شیرین بود

 چون شکلات است پدرسوخته

 قافیه هرچند غلط مى‏شود

 . . . . . . . . . . . . . . . . .

    در یک بیت آن، همین گاف را کرده است.

  در آخر آن استقاء باران هم، نام خود را آورده و گفته بودم:

 بیا تا باستانى شاد باشد

 نه اینکه صورتش پُر باد باشد

    و اصطلاح پُر باد بودن صورت در کوهستان ما براى کسانى گفته مى‏ شود که منت بر این و آن دارند، یا قهر مى‏ کنند ـ قهر بچه‏ ها، وقتى که سهم آن‏ها کم داده مى‏ شود.

    این شعر را دو سه سال بعد (۱۳۱۸/۱۹۳۹م) در نداى پاریز که در همان ده مى‏ نوشتم ـ نقل کرده‏ ام.

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشکاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از مجتبی سالک

با دکتر باستانی پاریزی در نمایشکاه عکس ها و نقاشی های فخرالدین فخرالدینی ـ

    به‏هر حال هم‏چنان کم و بیش شعر مى‏گفتم و بدکى هم نبود. مثلاً این غزل خود را در حدود ۱۳۲۴ یا ۲۵/۱۹۴۶م. در فروردین کوهستان پاریز و در زیر درختهاى بادام باغچه ـ که در فصل بهار گلریزان آن، سطح باغچه را سفیدپوش کرده بود ـ گفته‏ام.

 یاد آن شب که صبا بر سرِ ما گل مى‏ریخت

 بر سرِ ما ز در و بام و هوا گل مى‏ریخت

 سر به‏دامان من‏ات بود و، ز شاخ بادام

 بر رخ چون گل‏ات، آرام، صبا گل مى‏ریخت

 خاطرات هست، که آن شب، هم شب تا دم صبح

 گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل مى‏ریخت

 نسترن خم شده، لعل لب تو مى‏بوسید

 خضر گوئى، به‏لب آب بقا گل مى‏ریخت

 تو به‏مه خیره، چو خوبان بهشتى و صبا

 چون عروس چمن‏ات، بر سر و پا گل مى‏ریخت

 زلف تو غرقه به‏گل بود و هر آن‏گاه که من

 مى‏زدم دست بدان زلفِ دو تا، گل مى‏ریخت

 گیتى آن شب اگر از شادى ما شاد نبود

 راستى تا سحر از شاخه چرا گل مى‏ریخت؟

 شادى عشرت ما، باغ، گل‏افشان شده بود

 که به‏پاى تو و من، از همه‏جا، گل مى‏ریخت

    این شعر بارها و بارها، در جرائد گوناگون ایران چاپ شد، و خود من نیز که در سال ۱۳۲۷ش/ ۱۹۴۸م. مجموعه‏اى از اشعار خودم به‏عنوان «یادبود من» چاپ کردم ـ و دومین کتاب من است ـ و آن روزها دانشجوى دانشکده ادبیات بودم ـ و مرحوم سعید نفیسى نیز مقدمه‏اى بر آن کتاب نوشته ـ آن را در آن کتاب چاپ کرده‏ام.

    ده سال بعد که من در کرمان معلم بودم ـ و مدیر دبیرستان دختران بهمنیار، یک روز صبح، بچه‏ها پى‏درپى به‏دفتر من مى‏آمدند و مى‏گفتند: آقا، دیشب شعر شما را رادیو مى‏خواند. شنیدید؟

    اتفاقا آن شب ما برق نداشتیم و من نشنیده بودم. معلوم شد، بر اثر مرگ مرحوم صبا موسیقى‏دان نامدار، این شعر را مرحوم بنان، خواننده بزرگ، در مرگ صبا، و در برنامه گلها خوانده است ـ و راستى چه به‏جا این شعر به‏کار رفته بود: یاد آن شب که صبا در ره ما گل مى‏ریخت… درواقع، شعر، سنگ مزار شد.

    خیلى از دوستان بعدها تصور میکردند که این شعر را من اختصاصا براى مرگ صبا گفته بودم ـ در حالى که چنین نبود، و حتى در یکى از برنامه‏هاى گلها در حیات صبا هم، چند بیت از همین غزل را یکى از گویندگان خوش‏کلام ـ آذر پژوهش، دکلامه کرده بود و من، وقتى دکلامه او را شنیدم، در همان کرمان، یک رباعى گفتم و به‏آدرس گوینده فرستادم:

 گر طبع فسرد و خاطرم محزون شد

 گلهاى تو دید و باز دیگرگون شد

 طبع من اگر تلخى دنیا را داشت

 شیرین شد، از آن، کز دهن‏ات بیرون شد

    مجموعه شعرهاى من، دوبار دیگر، یکى در ۱۳۴۲ش/۱۹۶۳م. و یکى نیز در ۱۳۶۴ش/ ۱۹۸۵م به‏خط خطاط خوش‏ذوق، مرحوم غلامعلى عطارچیان، تحریر، و توسط مؤسسه علمى چاپ شده است. شعر:

 باز، شب آمد و شد اول بیدارى‏ها

 من و سوداى دل و فکر گرفتاریها

 شب خیالات و، همه روز، تکاپوى حیات

 خسته شد جان و تنم زین همه تکرارى‏ها…

    تمام غزل را مرحوم محمودى خوانسارى در آهنگى دلپذیر، در یک مجلس خصوصى خوانده است که یکى از دوستان نوار آن را به‏من داد.

    شاید جالبترین مورد چاپ یکى از اشعار من آن‏جا باشد که یک جزوه به‏نام مشاعره در سال ۱۳۴۶ش/ ۱۹۶۷م ـ جزء «نشریات پروگرس روسیه» در مسکو به‏چاپ رسیده، و در آن کتاب، شعراى معاصر ملیت‏هاى مختلف فارسى‏گوى تقسیم شده‏اند: اول شعراى افغانستان (ص ۱۱ تا ۶۸)، دوم شعراى ایران (ص ۷۱ تا ۱۶۶) سوم شعراى تاجیکستان (ص ۱۶۹ تا ۲۳۶)، و بالاخره شعراى پاکستان و هند (ص ۲۳۹ تا ۲۷۱)

    تا اینجا مهم نیست، از نظر مخلص این نکته جالب بود که نام مرا جزء شعراى پاکستان و هند؛ آورده بود ـ با شعر آلبوم:

 به‏آلبوم شبى تا سحر نظر کردم

 به‏یاد عمر گذشته شبى سحر کردم

 به‏یادبود عزیزان شبى به‏سر بردم

 شبى، دو مرتبه، با عمرِ رفته سر کردم…

    من به‏شوخى، در مقاله‏اى که در کیهان همان‏وقت چاپ شد، نوشتم: «روزى که کتاب مشاعره چاپ مسکو را زیارت کردم و خودم را جزء شعراى پاکستانى و به‏دنبال نام مرحوم اقبال لاهورى دیدم… از شوق در پوست نمى‏گنجیدم… اما، پاکستانى بودن من، سر و صداى دوستان ـ از جمله کیهان را بلند کرد… واقعا فکر کنید اگر دویست سال دیگر، اگر کسى خواست تاریخ‏ادبیات بنویسد و میلش کشید که بداند باستانى پاریزى اهل کجاست؟ دچار چه دردسرى خواهد شد…

    بنده آن‏وقت، در گور، هى مى‏بایست پهلو به‏پهلو شوم و سرم را به‏سنگ قبر بکوبم ولى نتوانم به‏آنها بگویم که بابا، این پاریز مال پاکستان نیست، مال کرمان است، مال سیرجان است، دهى است و بیچاره دهى است، و چون این تخم دو زرده را تقدیم دنیا کرده ـ یک بیضه مرغ دارد و صد نعره مى‏زند… مملکتى که اقبال دارد… باستانى پاریزى مى‏خواهد چه کند؟

 یکى مرغ بر کوه بنشست و خاست

 بر آن کُه چه افزود و زان کُه چه کاست

 من آن مرغم و این جهان کوه من

 چو رفتم، جهان را چه اندوه من؟[۳]

    در سال ۱۳۲۵ش/ ۱۹۴۶م. من در دانشسراى مقدماتى کرمان شاگرد دوم شدم و در شهریور آن سال به‏تهران آمدم و ضمن تحصیل در تهران ـ در مدرسه شیخ عبدالحسین طهرانى (کنار مسجد ترک‏ها) در حجره آقاى شمسى، یکى از دوستان با چند تن دیگر بیتوته مى‏کردم. ضمن تحصیل با بعض جرائد و مجلات سر و کار داشتم.

    حالا که کار به‏شعر رسید، مخلص، این نامه دهباشى را در حکم یک «کیوسک اعترافات» کاتولیک‏ها حساب مى‏کنم که کشیش ساکت و صامت مى‏نشیند و به‏گناهان گناهکار گوش مى‏کند و براى او طلب بخشش مى‏کند. مگرنه آن است که به‏قول یک نویسنده فرنگى: «شعر گفتن، گناه ایام طفولیت است»، یعنى درواقع قابل بخشش است، و عرب هم گوید: یجوز للشاعر مالایجوز لغیره، ـ و اعتراف هم، گناه را سبک مى‏کند ـ پس در مقام اعتراف باید بگویم که اولین شعر من پس از ورود به‏تهران، در روزنامه رهبر ـ از روزنامه‏هاى حزب توده به‏چاپ رسید:

 برمراد ما اگر این چرخ کج‏بنیاد نیست

 لیک ازین بیدادگر ما را هم استمداد نیست

 چند باید داشتن امّید بهبودى ز چرخ

 نیک دیدیم این که او را پایه جز برباد نیست…

    قصیده مفصل است، سه روز بعد که به‏دفتر روزنامه در کوچه برابر ثبت ـ محل بعدى روزنامه ترقى ـ براى گرفتن یک شماره روزنامه و تشکر از احسان طبرى مراجعه کردم، دیدم دفتر روزنامه را آتش زده‏اند ـ و روزنامه توقیف شده است. چون باید همه چیز را اعتراف کرد، تا گناهان عفو شود ـ مى‏گویم که: چند ماه بعد، وقتى شاه، بعد از مسأله آذربایجان و بازدید از آن ولایت به‏تهران بازگشت، از میدان مجسمه تا چهارراه پهلوى سابق ـ ولى‏عصر امروز، ماشین سرباز او را، مردم تقریبا روى دست آوردند، و چون در این چارراه، راه‏بند آمد، به‏اشاره قوام‏السلطنه، به‏داخل حزب دموکرات ـ محل کافه شهردارى سابق و تآتر امروز رفت.

    این مخلص پاریزى، همان روزها شعرى در مدح شاه گفته بودم ـ و به‏تقلید سعدى در مدح انکیانو، با مقدارى نصیحت، و تماشائى است که یک بچه محصل جلمبر ساکن مدرسه شیخ عبدالحسین، که سفره‏اش روزنامه مرد امروز بود ـ بیاید و به‏تقلید سعدى آخرالزمان در مدح انکیانو، به‏شاهى که چند سال بعد، آریامهر خواهد شد، اینطور در همان قصیده نصیحت کند:

 شها، کنون که فلک قرعه جهاندارى

 به‏نام نامى آن شاه نامور بنهاد

 به‏عدل کوش ـ که شاهى، به‏عدل پاینده است

 به‏داد باش، که کشور شود به‏داد آباد

 بدان که دیده کوروش و داریوش کبیر

 همى ترا نگرد از فراز پازرگاد…

    شعر در روزنامه خاور ۱۳۲۶ش/۱۹۴۷م. چاپ شده است.

    مثل بسیارى از بچه‏هایى که تازه به‏تهران مى‏آیند ـ و تجربه سیاسى و اجتماعى ندارند ـ در بسیارى از انجمن‏ها شرکت مى‏کردم. و به‏هردرى مى‏زدم که چیزى بنویسم یا شعرى چاپ کنم، پس مایه تعجب نخواهد بود اگر پس از قتل محمد مسعود، شعرى در مرگ او بگویم:

 بعد ازین تا باد فروردین ره گلشن بگیرد

 تربت مسعود را در لاله و سوسن بگیرد

 اى شهید راه آزادى سزد کشتن تو

 مام گیتى، پرده ماتم به‏پیرامن بگیرد…

    و در بیتى آرزو کنم:

 خرمن عمر تو را آن کس که آتش زد، الهى

 آتش بدبختى‏اش یک‏باره در دامن بگیرد…

    خوب تا اینجا را داشته باشید.

    در همان روزها مرحوم خسرو روزبه را به‏دلائل سیاسى در دادگاه نظامى محکوم کرده بودند. و من در شعرى گفته بودم:

 آنان که در حمایت ظلم آرمیده‏اند

 برلوح حق عجب خط بطلان کشیده‏اند

 ظلم آیتى است در حق اینان و حق کشى

 پیراهنى که برتن ایشان بریده‏اند…

    و در یک بیت گفته بودم:

 با حبس روزبه به‏جهان عرضه داشتند

 کاینان عدوى مردم فحل و گزیده‏اند…

    درست چهل سال لازم بود تا بگذرد، و من، دکتر فریدون کشاورز عضو قدیم کمیته مرکزى حزب توده ایران را شبى در سویس ملاقات کنم، و او بگوید: «شب در کمیته حزب تصمیم گرفته شد که یکى از مخالفین معروف شاه را بکشیم و گناه را به‏گردن در بار بیندازیم ـ و قرار شد خسرو روزبه به‏همراه یک تیم، محمد مسعود را به‏قتل برساند ـ که همانروزها درباره پالتو پوست والاحضرت اشرف، مطلب تندى نوشته بود».

    سال بعد از مرگ مسعود، تیراندازى به‏شاه شد که مخلص هم دانشجو بود ـ و این دوبیت را گفتم که ماده تاریخ هم هست:

 تیر دشمن، به‏لب شاه رسید ارچه، ولیک

 حافظ شاه جوان لطفِ خدادادى شد

 باستانى، پى تاریخ، به‏دانشگه گفت:

 «هدف تیر، در این‏جا، لب آزادى شد»

    شعر کاملاً دوپهلوست ـ که حزب توده را غیرقانونى اعلام کردند و مخالفین را ـ مثل مرحوم آیت‏الله کاشانى ـ دستگیر کردند و مجلس مؤسسان براى تغییر قانون اساسى تشکیل دادند ـ و البته هیچ روزنامه‏اى حاضر نشد آن را چاپ کند ـ تا شعر را پیش مرحوم حسن معاصر کرمانى مدیر روزنامه ملت ایران بردم. دید و لبخندى زد و گفت:

    ـ به‏خاطر اینکه هم‏شهرى هستى آن را چاپ مى‏کنم. امیدوارم کسى ایراد نگیرد، و البته کسى هم ایرادى نگرفت.

دکتر باستانی پاریزی در شب فخرالدین فخرالدینی ـ عکس از جواد آتشباری

دکتر باستانی پاریزی در شب فخرالدین فخرالدینی ـ

    اما همه این حرف‏ها، مانع آن نبود ـ که این محصل یک لاقبا ـ که با یک کوت کهنه خریدارى شده از لباس‏هاى سربازان کشته شده جنگ‏هاى آلمان و روس و انگلیس و امریکا ـ که به‏تهران مى‏آوردند ـ و مى‏فروختند، آرى، این محصل یک لاقبا، در همان زمستان سرد ۱۳۲۷ش/۱۹۴۹م. که برفى سنگین آمد و تهران یخ بست و حوض‏هاى تهران بیشتر شکست ـ آخر آن روزها هنوز تهران لوله‏کشى نشده بود ـ آرى، همین محصل یک لاقبا، این دوبیتى را هم بگوید و نه تنها آن را در انجمن ادبى مرحوم

مورخ‏الدوله سپهر بخواند ـ بلکه آن را در توفیق هم چاپ کند:

 بتا، برف آمد و، سرماى دى ماه

 جهان را ناگهانى درهم افسرد

 بلورین ساق را، نیکو نگهدار

 که بس مرمر ـ درین سرما ـ تَرَک بُرد

    فکر مى‏کنم دیگر، اعترافات ادبى ـ کافى باشد ـ بپردازیم به‏بقیه بحث‏ها:

    ارتباط من با دانشگاه تهران نزدیک شصت سال سابقه پیدا مى‏کند ـ یعنى از ۱۳۲۶ش/ ۱۹۴۷م. که وارد سال اول رشته تاریخ دانشگاه تهران شدم ـ این رشته گسسته نشده است. در آذر ۱۳۳۰ش/ نوامبر ۱۹۵۱م. که فارغ‏التحصیل شدم براى انجام تعهد خدمت دبیرى به‏کرمان رفتم ـ و در ۱۳۳۳ش/ ۱۹۵۴م. با همسرم مرحومه حبیبه حایرى مدیر آن دبیرستان شدم تا ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۸م. که در کنکور دکترى تاریخ قبول شدم و دوباره به‏تهران آمدم و در اداره باستانشناسى زیر نظر مرحوم مصطفوى به‏کار پرداختم و مجله باستانشناس را نیز یک سال منتشر کردم. سال بعد به‏دانشگاه انتقال یافتم، و مدیریت داخلى مجله دانشکده ادبیات به‏عهده من بود تا ۱۳۴۹ش/ ۱۹۷۰م. که به‏عنوان فرصت مطالعاتى یک‏سال و نیم به‏پاریس رفتم ـ مجله دانشکده را اداره مى‏کردم.

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی و شهرام ناظری و علی دهباشی به دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

اهدای پرتره توسط فخرالدین فخرالدینی و شهرام ناظری و علی دهباشی به دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

    ضمن اداره مجله به‏تدریس ساعاتى چند از دروس استاد نصراللّه‏ فلسفى ـ که معمولاً بیشتر در خارج از ایران بود ـ نیز اشتغال داشتم، و به‏تدریج رتبه دبیرى مخلص تبدیل به‏استاد یارى و سپس دانشیارى شد ـ و اینک سالهاست که استاد تمام وقت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران هستم، و جز در دانشگاه تهران، در جاى دیگرى کارى ندارم. سالهاست که هر صبح که بر مى‏خیزیم انتظار دریافت ابلاغ خداحافظى را دارم که هنوز البته صادر نشده است. این دانشگاه تهران:

 بخشندگى و سابقه لطف و رحمتش

 ما را به‏حسن عاقبت، امیدوار کرد

    البته با رؤساى دانشکده میانه بدى نداشته ام ـ ولى از زبان‏درازى هم کوتاه نیامده‏ام، هر چند آنها هم همیشه به‏من لطف داشته‏اند ـ به‏دلیل اینکه هم امروز بعد از ۵۴ سال خدمت در دانشکده ادبیات هنوز رسما شاغل هستم.

    رؤساى دانشکده، بعد از دکتر سیاسى، عموما محبت و لطف داشته‏اند ـ دکتر سید حسین نصر ـ که من در باب کلام او در فقر مولانا ـ و در هتل چندستاره رم شوخى کرده‏ام، و دکتر محمدحسن گنجى ـ که او را از احفاد گنجعلى‏خان حاکم کرمان دانسته‏ام و شوخى هواشناسى او را با همسرش ـ جائى یاد کرده‏ام، و دکتر ذبیح‏اللّه‏ صفا ـ که اصلاً وقتى من مدیر داخلى مجله دانشکده بودم ـ او سردبیر مجله بود ـ و با همه اینها، یک سر مو در اظهار بى‏موئى سر او غفلت نداشته‏ام، و داستان هم‏سفره‏اى او با بدیع‏الزمان فروزانفر را به‏زبان آورده‏ام.

    ابلاغ تبدیل رتبه دانشیارى من به‏استادى، به‏امضاى همین دکتر محمدحسن گنجى است که این روزها ایام دو سه سال مانده به‏صد سالگى را مى‏گذراند. همان روزها یک شوخى با او هم کرده‏ام که تکرار آن براى تفریح خوانندگان، بخارا بى‏جا نیست.

    ـ مى‏گویند ـ و العهده على‏الراوى ـ که آن روزها که هنوز حضرت استادى دکتر گنجى (آخر، او استاد هواشناسى ما بود) از اتومبیل اختصاصى معاونت وزارت راه استفاده نمى‏کرده ـ و تنها ریاست اداره هواشناسى را داشته ـ روزى با همسر خود در تاکسى نشسته بود. از قضا آن‏روز از روزهایى بود که وضع هوا هواشناسى را به‏اقرار متصدیان مربوط «کلافه» کرده بود ـ یعنى در همان ساعت که راننده پیچ رادیو را باز کرده برنامه اخبار و وضع هوا پخش مى‏شده ـ در حالى که هوا سخت ابرى بوده و باران به‏شدت مى‏باریده، رادیو به‏عادت معهود مى‏گردید: هواى تهران در بیست و چهار ساعت آینده آفتابى و در بعضى ساعات همراه با ابرهاى پراکنده خواهد بود.

    راننده تاکسى که ازین حرف خنده‏اش گرفته و به‏علت کار نکردن برف پاک‏کن کمى عصبانى هم شده بود ـ با عصبانیت پیچ رادیو را بسته و به‏صداى بلند مى‏گوید:

    ــ هیچ‏کس نیست به‏این رئیس هواشناسى بگوید: بابا، مگر مجبورى این دروغ‏ها را رودرور براى مردم بگوئى؟ مرد، دستت را از پنجره اطاقت بیرون کن و ببین باران آن راتر مى‏کند یا نه؟ آن وقت پیش‏بینى هوا را بگو.

    بین خانم و آقاى دکتر گنجى نگاه خنده‏دارى ردّ و بدل شد، و راننده توى آئینه متوجه تغییر چهره و رفتار مسافران خود شده با تعجب گفت:

    ــ نکند شما با رئیس هواشناسى قوم و خویش باشید؟

    خانم دکتر گنجى به‏راننده تاکسى گفت:

    ــ حق با شماست آقاى راننده. ولى اگر بدانید که این دروغ آقاى رئیس هواشناسى ـ در برابر دروغهاى بزرگى که در خانه میگوید ـ چه‏قدر کوچک است ـ به‏این دروغ او راضى مى‏شوید.(گنجعلى‏خان، ص ۳۹۵، از سیر تا پیاز، ص ۴۴۶).

    خانم دکتر گنجى از زنان متعیّن بیرجند است.

    این را هم عرض کنم که من در ایامى که دکتر نصر کیا بیا داشت ـ آخر او با کیاهاى نورى قوم و خویش است ـ آرى، در آن وقت، گاهگاهى با او ـ در افتادگى که نه ـ ولى شوخى‏هایى تند داشته‏ام. از آن جمله مثلاً وقتى او در کنگره مولوى در رُم شرکت کرده بود ـ نوشتم: … اکنون که سفره دلار مرتضى على نفت پهن است ـ با دریافت ماهى دویست‏هزار تومان حقوق و مزایا، و به‏پشتوانه بلیط‏هاى دو سره هواپیمائى ملى ـ درویش‏هاى قرن، به‏قول مولانا:

 در زمستان سوى هندستان شوند

 در بهاران سوى ترکستان شوند

    تا با اقامت در هتل‏هاى «سه‏ستاره»، در باب فقر مولانا و سنّت تصوف او سخنرانى ایراد فرمایند ـ در حالى که شبها در هتل هیلتون، جوجه‏کباب میل کرده بوده‏اند.» (کوچه هفت‏پیچ، ص ۱۳۶، حماسه کویر، ص ۵۴۳).

    البته در آنجا از کسى نامى نبرده بودم ـ ولى همه مى‏دانستند که سخنرانى دکتر نصر در باب فقر مولانا بوده است.

    خود دکتر نصر، وقتى این مطلب را خوانده بود ـ یک روز مرا به‏اطاق خود خواست ـ و آن روزها او رئیس دانشکده ادبیات بود ـ او به‏من گفت: من مقاله‏تان را خواندم، و خیلى هم لذت بردم. اما یک اشتباه داشت. من اول کمى نگران شدم که رئیس، لابد مى‏خواهد بهانه‏جوئى کند و حساب مرا برسد. خواستم عذرخواهى کنم که اگر جسارتى شده ببخشید. اما او گفت:

    ــ آرى، آن هتل که نوشته بودى ـ سه‏ستاره نبود ـ پنج ستاره بود.

    عرض کردم: ممنونم، در چاپ‏هاى بعدى تصحیح مى‏کنم ـ و کردم».

    اما به‏هر حال، بعد از انقلاب ـ که دیگر دکتر نصر، آنجا رفت «که عرب رفت و نى انداخت» ـ یا به‏قول فردوسى، به‏بیگانه کشور فراوان بماند ـ من در جائى در فضائل دکتر نصر و مراتب دین‏دارى و تحقیقات مذهبى او نوشتم و به‏شوخى گفته بودم:

    ــ تا وقتى که دکتر نصر ـ در خدمت انقلاب اسلامى نباشد، و تا وقتى که کار استادى شیخ عبداللّه‏ نورانى نیشابورى درست نشود ـ من انقلابش را قبول دارم ـ جمهورى هم هست، ولى اسلامى…؟ چه عرض کنم.» (کلاه گوشه نوشین روان، ص ۲۰۱).

    دکتر محمدحسن جلیلى رئیس بعدى دانشکده، سید جلیل نجیب‏یزدى فرزند مرشدیزد ـ که دهها دانشجوى بندى را از بند آزاد کرد، همه اینها در ایام پیش از انقلاب سپرنیش مقالات مخلص بوده‏اند. و لام از کام نگشوده‏اند.

    بعد از انقلاب نیز دکتر امشه‏اى که از آل امشه مازندران بود ـ هرچند تا آخرین روز ریاست او، تانک انقلابیون اسلامى برابر دانشکده پارک کرده بود ـ هم‏چنان مدافع دانشجویان بود ـ و او روزى از دانشکده کنار رفت، که دیگر باطرى تانک انقلابیون خالى شده بود ـ و ناچار شدند آن تانک را با یدک‏کش از دانشکده خارج کنند.

    دکتر مجتبوى رئیس بعدى که براى رفع چشم‏زخم از استادان دانشکده ـ گاو بیچاره‏اى را در برابر در دانشکده ادبیات قربانى کرد ـ نیز ما را از آن گوشت بى‏نصیب نگذاشت، و دکتر شیخ‏الاسلامى پسر برادر روحانى نامدار مجد اصطهباناتى که خانوادگى خواننده نوشته‏هاى من بودند ـ و خود مجد اصطهباناتى قبل از نابینائى خود ـ چند تا از نامه‏هاى پیغمبر دزدان را به‏من داد نیز ـ هم‏خوان و هم پیغمبر بودیم، و اینک نیز دکتر على افخمى‏یزدى عقدائى آخرین رئیس دانشکده، طبعا با ما بد نیست ـ که خیلى هم خوب است، چه، قوم و خویش‏هاى او در عقدا جزء مرتزقین «وقف پابرهنه» ـ بوده‏اند ـ که موقوفه‏اى از خواجه کریم‏الدین پاریزى بوده است ـ و اینها همه مى‏دانند، که باستانى پاریزى، به‏قول نیک‏بخت صاحب حروفچینى گنجینه: همین است که هست، حصیر کهنه گوشه مسجد است، نه دوختنى است و نه سوختنى، و نه دورانداختنى و نه فروختنى».

 آن نیست که حافظ را، رندى بشد از خاطر

 کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد

    البته با رؤساى دانشگاه ـ غیر از دکتر سیاسى ـ معمولاً کمتر برخورد حضورى داشتم.

    رؤساى دانشگاه تهران در ابتدا معمولاً وزراى فرهنگ وقت بودند، مثل على‏اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و دکتر صدیق اعلم، و تدین و مصطفى عدل و دکتر على‏اکبر سیاسى ـ که این مرد، حق بزرگ به‏گردن دانشگاه دارد، و هموست که قانون استقلال دانشگاه را به‏تصویب رساند. انتقال من به‏دانشگاه هم به‏مرحمت او صورت گرفت.

    بعد از بیست و هشت مرداد و سقوط مصدق، دکتر سیاسى نیز از چشم بزرگان افتاد، و کوشش شد که دیگر رئیس دانشگاه نباشد، ولى هم‏چنان رئیس دانشکده ماند، تا خود بازنشسته شد.

    من، علاوه بر مرحوم حکمت که جایزه یونسکو را براى کتاب تلاش آزادى به‏من داد، و اسماعیل مرآت، و دکتر صدیق اعلم ـ که با آنان کم و بیش سلام و علیک داشتم، با دکتر سیاسى ـ که سالها رئیس دانشگاه بود، و بیش از آن رئیس دانشکده ادبیات بود ـ مستقیما سر و کار داشتم، و به‏خاطر چاپ مجله ـ که وسواس عجیبى در باب مطالب و نحوه چاپ آن داشت ـ تقریبا هر روز یک بار او را مى‏دیدم.

    بعد از آن نیز رؤساى دانشگاه که دکتر اقبال باشد و دکتر فرهاد معتمد ـ لطفى داشتند، و دکتر جهان شاه صالح شعر مرا: باز شب آمد و شد اول بیداریها… به‏خط خوش نوشته بالاى سر خود گذاشته بود. و گاهى بعضى شوخیها هم من با او داشتم.

    از جمله آن که یک وقت تصویبنامه‏اى گذراندند که کسانى که بیش از ۳۵ سال داشتند از تبدیل رتبه دبیرى به‏استادى محروم مى‏ماندند، و چندین نفر از معملمین باسواد دانشکده شامل این حکم مى‏شدند که تا آنجا که به‏یاد مى‏آورم، مرحوم آل آقا و مرحوم بدیع‏الزمانى‏کردستانى، و مرحوم دکتر نجات، و آقاى دکتر شهیدى و آقاى دکتر محمّد خوانسارى، و بنده لرزنده به‏هیچ نیرزنده باستانى پاریزى ـ در جزء این جمع بودیم که اینها به‏صد در زدند و هیچ‏جا جواب نشنیدند.

    به‏خاطر دارم که مرحوم دکتر نجات رفته بود پیش مرحوم جعفرى وزیر فرهنگ وقت، که این دکتر صالح با تبدیل رتبه ما مخالفت مى‏کند ـ و جعفرى که خودش قانون استقلال دانشگاه را نقض کرده بود ـ به‏دکتر نجات گفته بود: دانشگاه خودش مستقل است و این امر ربطى به‏ما ندارد.

    من یک روز به‏دکتر نجات گفتم: این رتبه فسقلى دانشیارى آیا آنقدر اهمیت دارد که پیرمردى مثل تو برود اطاق جعفرى و گردن کج کند؟ دکتر نجات گفت: این حق من است، علاوه بر آن، من آرزو دارم که بر سنگ قبرم نوشته شود: دکتر نجات استاد دانشگاه تهران.

    از قضاى اتفاق، دکتر نجات همانروزها دچار سرطان شد و خیلى زود درگذشت ـ و خدا مى‏داند که شاید از غصه استادى دچار سرطان شده بود. فرداى مرگ او، دکتر صالح براى جلب‏نظر معلمان و استادان دانشگاه، یک آگهى چاپ کرده بود: به‏مناسبت فوت استاد محترم آقاى دکتر نجات…

    مجلس ختم… الخامضاء، رئیس دانشگاه تهران، دکتر صالح»

    من همانروز یک شعر گفتم که تضمین گونه است، و خدمت رئیس دانشگاه فرستادم و چندجا هم چاپ شد:

 در مرگ نجات، اى جناب صالح

 الحق، که دهان دوستدارش بستى

 زیرا، لقب جلیلِ استادى را

 در مرگ، به‏ناف اعتبارش بستى

 آبى که به‏زندگى ندادى به‏حسین

 چون گشت شهید، بر مزارش بستى…

    سابقه این بود که عده‏اى از وزارت فرهنگ سابق و آموزش و پرورش امروز، روى سوابق کار و شهرت عام و مراتب علمى و تجربه‏کلاس‏دارى که در طى سالیان خدمت کسب کرده بودند، طى امتحانات و مقدماتى وارد دانشگاه مى‏شدند (و به‏عقیده من، این یکى از بهترین امکانات و در حکم خزانه زیرساز جامعه دانشگاهى بود ـ و همه استادان قدیم و ندیم دانشگاه مثل جلال همائى و بهمنیار کرمانى و بدیع‏الزمان فروزانفر و فاضل تونى و دکتر هشترودى، نصر، نصراللّه‏ فلسفى و عباس اقبال و دکتر مجتهدى از دارالفنون و شرف و البرز و غیر آن پاى به‏دانشگاه گذاشته بودند ـ و امروز هم دانشگاه‏هاى ما از این نیروى بالقوه و بالفعل بى‏نیاز نیستند.

    قرار بر این بود که این دبیران انتقالى پس از آن که درجه دکترى دریافت مى‏کردند ـ رتبه دبیرى آنان تبدیل مى‏شد به‏رتبه استادیارى و پس از چند سال طى شرایطى به‏رتبه دانشیارى و سپس استادى. و مخلص نیز یکى از آن کسانى بود که درجه دکترى دریافت کرده بودند، اما ناگهان یک تصویبنامه وزیر پسند شاه‏فریب صادر شد که براى اینکه جوانان به‏دانشگاه جذب شوند و پیران، جلوى ترقى جوانان را نگیرند؛ این پیر دبیران قربانى اول این تصویبنامه شدند ـ چه بیش از سى و پنج سال داشتند.

    بگذریم ازین که چه مقدماتى پیش آمد، و کار به‏کجا رسید که مرحوم هویدا به‏عنوان رئیس هیئت امناء دانشگاه، این گره را باز کرد (در شهر نى‏سواران، ص ۱۳۶) و ابلاغ این بنده و آن چند تن پیر دبیر استاد کار نامدار، به‏امضاى رئیس وقت دانشگاه آقاى پروفسور رضا صادر شد. درین مورد مخلص با پروفسور رضا هم ـ که همیشه مرا مورد تشویق قرار داده است ـ یک شوخى کرده بودم که محض انبساط خاطر خوانندگان نقل مى‏کنم او ابلاغ داده بود: آقاى محمّدابراهیم باستانى پاریزى ـ استادیار دانشکده ادبیات و علوم انسانى.

    چون صلاحیت ارتقاء شما به‏مقام دانشیارى براى رشته تاریخ… به‏تصویب رسیده است… به‏استناد ماده چهار، لایحه قانونى استخدام هیئت آموزشى دانشگاه، از تاریخ ۷/۱۲/۴۷ به‏سمت دانشیار رشته تاریخ دانشکده مذکور منصوب مى‏شوید، و به‏استناد تبصره ماده یازده قانون استخدام آموزگاران پیمانى، پایه هشت دبیرى شما به‏پایه هشت دانشیارى، و ماهى ۱۸۸۰۰ ریال حقوق تبدیل مى‏گردد… الخ

رئیس دانشگاه ـ پروفسور فضل‏اللّه‏ رضا»

    با پروفسور رضا شوخى کرده نوشتم: عنوان این ابلاغ از نوع بستن مهار شتر حاجى مختضر به‏دُم چارپا در کاروان بود. (در شهر نى‏سواران، ص ۱۴۸، سنگ هفت قلم، ص ۱۱۱)

    و لابد داستان براى خوانندگان معروف است که یک وقت یک حاجى پولدار دم مرگ بود ـ همه را خواست و از همه خواست و از همه بحل بودى طلبید ـ زن و فرزند و غلام و کنیز و حتى طوطى و سگ و گربه و شتر و غیره.

    وقتى شتر را حاضر کرده با او گفتگو مى‏کرد، گفت: شتر عزیز، تو از همه بیشتر به‏گردن من حق دارى ـ که مرا به‏حج رساندى، و بیابانها طى کردى، و خارخوردى و بار بردى. اگر غفلتى کرده‏ام از من در گذر و مرا ببخش. من، حاجىِ همتِ تو هستم.

    شتر، طبق معمول گفت: نه، از هیچ‏چیز گله ندارم، نه از سرما و نه از گرما. نه از کمى نواله و نه از سنگینى بار. ولى تنها از یک چیز در روز قیامت نخواهم گذشت، و آن اینکه در کاروان، مهار مرا به‏دُم چارپایى بستى ـ که وقتى که من زانو هم زده باشم ـ باز از قد آن چارپا که ایستاده ـ بلندتر هستم. (اشاره به‏رسمى است که معمولاً ساربانان در بیابانها، براى سرعت بخشیدن بیشتر به‏قدم‏هاى شتر، مهار اولین شتر را به‏دم یک خر تندرو مى‏بندند و راه مى‏افتند.)

    گله هم ازین بود که ابلاغ دانشیارى و استادى مخلص نیز نه براساس استعداد و شایستگى و قوانین معمولى دانشگاه ـ بل به‏مرحمت «قانون استخدام اموزگاران پیمانى» صادر شده بود.

    دکتر اقبال را هم یک بار، آن نیز اتفاقا در رومانى دیدم.

    توضیح آنکه من یک‏ماه در رومانى بودم (اکتبر ۱۹۶۰، مهر و آبان ۱۳۴۹ش) و در آن روزها اتفاقا دکتر اقبال براى عقد قراردادهاى نفتى به‏رومانى آمده بود، و دانشگاه رومانى یک دکتراى افتخارى Doctor Honoris Causa به‏صورت طومارى گرانبها به‏سنت قدیم در لوله‏اى چرمین به‏او داد ـ که بسیارى از عبارات آن نیز به‏لاتین خوانده شد. من، در سفرنامه رومانى که داشتم ـ و در یغما چاپ مى‏شد «پرده‏هائى از میان پرده.» ـ نوشتم: «نمى‏دانم چرا هروقت نام دکتر اقبال را مى‏شنوم به‏یاد برادر ایشان عبدالوهاب اقبال مى‏افتم که وقتى استاندار کرمان شده بود ـ مرحوم صدر میرحسینى شهردار کرمان که از اسپیارهاى قدیم بود ـ ضمن معرفى استاندار جدید ـ گفت: ایشان، علاوه بر همه صفات، برادر دکتر اقبال هم هستند… عبدالوهاب اقبال که در ردیف اول نشسته بود ـ فرصت نداد که سخنران جمله را تمام کند، و از همان‏جا با صداى بلند فریاد زد.

    ــ خیر آقا، دکتر اقبال ـ برادر من است.

    من نوشتم: سخن یکى است، ولى از تعبیر تا تعبیر فرق است.

    در همان‏جا من نوشته بودم. یکى پرسید دکتر اقبال در مراسم دریافت دکترى افتخارى به‏چه مى‏اندیشد؟ من گفتم لابد به‏فکر آن است که سالها پیش (۱۳۱۱ش/ ۱۹۳۲م) وقتى دکتر اقبال در پاریس درس مى‏خواند، چگونه براى به‏دست آوردن یک عنوان دکترى، شب و روز رنج مى‏برد، کتاب مى‏خواند، یا مُرده‏ها سر و کله مى‏زد، ادرار تجزیه و مزمزه مى‏کرد ـ تا توانست یک عنوان دکترى به‏چنگ آورد و با آن عنوان با یکى از دخترخانم‏هاى خارجى ازدواج کند ـ اما امروز، هنوز از گرد راه نرسید، ببخشید، از بال هماپاى پائین نگذاشته ـ با آب و تاب تمام، یک دکترى شسته و رفته، یک طومار بالا و پیچیده در جلد چرمین میناکارى، با احترام تمام به‏او تقدیم مى‏کنند…

    حتما درین لحظه، به‏این شعر حافظ مترنم است:

 دولت آن است که بى‏خون دل آید به‏کنار

 ور نه با سعى و عمل، باغ جنان این همه نیست…

(از پاریز تا پاریس، ص ۲۹۴)

    رئیس روابط عمومى شرکت نفت، طى نامه‏اى به‏یغما اعتراض کرد و نوشت «…

جناب آقاى دکتر اقبال، گذشته از تصدى مقاماتى چون وزارت فرهنگ و ریاست شوراى عالى فرهنگ و ریاست دانشگاه، عمرى به‏خدمات فرهنگى و دانشگاهى اشتغال داشته‏اند… موجب و معناى اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست به‏جناب آقاى دکتر اقبال… فقط از نظر خدمات برجسته علمى و دانشگاهى ایشان بوده… لیکن «مسائل نفتى و مبادلات تجارى در کشور» را نمى‏توان سبب اعطاى دکتراى افتخارى دانشگاه بخارست… به‏شمار آورد.»

    پیرمرد یغمائى، پس از چاپ این یادداشت، در آخر افزوده بود: «مجله یغما ـ اشتباه آقاى دکتر باستانى را با شرمسارى تصحیح مى‏کند.

(یغما، بهمن ۱۳۴۹ش/ فوریه ۱۹۶۱م. ص ۶۴۲)

    ریاست دکتر اقبال بر دانشگاه، و سوختن ماشین او را توسط دانشجویان در محوطه دانشگاه را هم به‏چشم دیدم. در ریاست دکتر احمد فرهاد پدرزن پسر دکتر امینى نیز که واقعه اول بهمن پیش آمد و کماندوها به‏دانشگاه ریختند و استاد و معلم و محصل را یک‏جا به‏یک چوب راندند ـ یعنى همه را به‏چوب بستند ـ نیز دیدم و هم شعرى در باب آن روز سرودم: گرفت، دامن تاریخ را کتابِ حساب/ که اى دروغ زنِ ماجرائىِ کذّاب… الخ

    (مجله یغما، بهمن ۱۳۴۰ش/فوریه ۱۹۶۲م.) و هم مقاله کوبنده‏اى در مجله خواندنیها شماره ۴۷ سال ۲۲ تحت عنوان «دانشگاه و جامعه» که مستقیما تعریض به‏وزیر فرهنگ وقت داشت.

    با دکتر هوشنگ نهاوندى نیز بیگانه نبودم و او یادداشتى در باب کتاب سیاست و اقتصاد صفوى مخلص نگاشته است. دکتر احمد هوشنگ شریفى، دکتر عالیخانى، دکتر قاسم معتمدى آخرین رئیس دانشگاه قبل از انقلاب هم به‏مخلص مرحمتکى داشته‏اند.

    اوایل انقلاب نیز، هم دکتر ملکى، هم دکتر عارفى (که یک شوخى نیز با او در نون جو دارم)، و دکتر گرجى، و دکتر افروز، و دکتر صمدى‏یزدى ـ همه از تقصیرات مخلص گذشته‏اند و دکتر عارف‏یزدى که منتهاى لطف را داشت، تا دکتر خلیلى عراقى، و دکتر فرجى دانا ـ که هر دو یادداشت محبت‏آمیز نیز به‏مخلص داده، جایزه تحقیق بخشیده، از بازنشستگى زودرس مخلص! (البته بعد از ۵۴ سال کار و هشتاد سال عمر) چشم پوشیده، تعیین تکلیف این ناتوان را به‏دست تواناى آیت‏اللّه‏ شیخ عباسعلى عمید زنجانى سپرده‏اند، و من اطمینان دارم که ایشان نیز همان محبت را ـ به‏گفته سعدى ـ ادامه خواهند داد.

 آن کو به‏ غیر سابقه، چندین نواخت کرد

 ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم

   بعد از انقلاب، چند صباحى، دکتر عارفى رئیس دانشگاه، باشگاه دانشگاه را که چارتا پیراستاد، ظهرها در آن‏جا ناهار مى‏ خوردند ـ تعطیل کرد.

    و رسما در جواب خبرنگارى که علت را پرسیده بود ـ گفت:

    ــ آخر در آنجا، بعضى ‏ها نجسى مى‏ خوردند.

    من نوشتم: لابد مى‏خواهید بدانید مقصود از نجسى چیست؟ این همان الکل علیه ما علیه است… که البته در شرع حرام است، و البته نجس است، و البته نباید خورد. ولى این حرف، حرف یک مسأله‏ گو نیست، حرف یک بازارى نیست، حرف یک طبیب ایرانى است که کلمه الکل را که گویا رازى به کار برده، (= الکحل) به‏ کار نمى ‏برد ـ که خلاف شرع است، و کلمه نجسى را به‏جاى آن استعمال مى‏ کند. آرى یک طبیب، یک طبیب ـ که جزء عادى‏ترین و نخستین وسیله طبى او باید الکل باشد ـ یعنى لااقل، در همان اول وهله که انگشت خود را در یکى از سوراخهاى بیمار فرو مى‏ کند و بیرون مى‏آورد ـ ناچار حتما باید با همان الکل، دست خود را پاک کند ـ یعنى قدرى الکل در دستها بریزد، و آن را به‏ هم بمالد ـ یعنى نخستین وسیله بهداشتى عالم امروز الکل است… و منِ بى‏ اختیاط را ببین که در چه روزگارى و به‏ چه کسى طعنه مى‏ زنم:

 به‏ بر قرابه و، مصحف به ‏دست و، محتسب از پى

 نعوذ باللّه‏ اگر پاى من به‏ سنگ بر آید

(نون جو، ص ۵۲۴)

    باید عرض کنم که این دکتر عارفى در تأسیس بیمارستان قلب دوم، تأثیر مالاکلام دارد.

    دکتر احمد هوشنگ شریفى نیز هرچند من حضورا خدمت او نرسیده‏ام، اما پس از آنکه مرحوم جمال‏زاده مرا به‏عنوان یکى از اعضاء هیئت امناى چاپ آثارش معرفى کرد ـ ابلاغ این عضویت به‏امضاى همین رئیس فرهنگ دانشگاه است.

    دکتر شریفى ـ گمان کنم در خارج از ایران است و عضو یونسکو شده است.

    وقتى مرحوم جمال‏زاده کتابها و سهام کارخانه سیمان خود را به‏دانشگاه تهران بخشید، که عایدات آن به‏دانشجویان نویسنده بهترین رساله ادبى، و خرید کتاب براى کتابخانه مرکزى و کمک به‏مؤسسات خیریه اصفهان داده شود، او سه تن را به‏عنوان هیئت امناء برگزید ـ که دکتر على‏اکبر سیاسى باشد، و ایرج افشار باشد و مخلص لرزنده به‏هیچ نیرزنده. طولى نکشید دکتر سیاسى درگذشت، دکتر جواد شیخ‏الاسلامى جانشین شد و پس از مرگ او مهندس شکرچى‏زاده رئیس انتشارات دانشگاه به‏این سمت معرفى شد. این هیئت که کتابهاى جمال‏زاده را به‏کمک آقاى على دهباشى به‏چاپ مى‏رساند، تاکنون یک ساختمان چهار طبقه در کوى دانشگاه نیز ساخته است که بیش از دویست دانشجو را در خود جاى مى‏دهد. تفصیل این مطلب را من در روزنامه اطلاعات و کتاب «هواخورى باغ» نوشته‏ام.

    من، در روزهاى اول، براى ورود به‏دانشگاه، در واقع به‏عنوان غلط‏گیر مجله وارد دانشگاه شدم، توضیح آن اینکه مرحوم دکتر سیاسى به‏مجله دانشکده خیلى علاقه داشت. استاد دکتر محمّد خوانسارى خیال داشت براى فرصت مطالعاتى یک سالى به‏اروپا برود، و طبعا کار مجله لنگ مى‏ماند. دکتر سیاسى به‏خود دکتر خوانسارى گفته بود به‏شرطى با مرخصى تو موافقت مى‏کنم که خیال مرا از مجله راحت کنى، و دکتر دو سه نفر را پیشنهاد کرده بود که مورد قبول دکتر سیاسى قرار نگرفته بودند. از قضا همان روزها من از کرمان به‏تهران منتقل شده و در باستان‏شناسى و موزه، مجله باستان‏شناسى را راه انداخته بودم.

    آقاى پرآور، هم‏شهرى مخلص که رئیس کتابخانه دانشکده بود، به‏دکتر خوانسارى گفته بود: این باستانى پاریزى ممکن است بتواند کار شما را تا حدودى به‏طور دلخواه انجام دهد. دکتر سیاسى با پیشنهاد آنها موافقت کرد ـ به‏شراط اینکه ورود من به‏عنوان غلط‏گیر مجله باشد ـ و چنین شد. استدلال دکتر سیاسى هم اصولاً این بود که این‏هایى که تازه وارد دانشگاه مى‏شوند هنوز وارد نشده مى‏خواهند استاد صاحب کرسى شوند و به‏معاونت برسند و در جشن ۴ آبان شرکت کنند و خلاصه:

 دست و رو از گرد ره ناشسته خصم و مدعى

 با وزیر و حاکم ملک خراسان است این

    به‏همین دلیل تکلیف مخلص، غلط‏گیرى مجله بود و لاغیر. البته استدلال دکتر سیاسى درست بود ـ ولى حق این است که کار دانشگاهى، آسان هم نیست، یک وقت، پیش از انقلاب من نوشته بودم: بیخود پول بدى آب و هوا را به کارمندان شوشتر و بوشهر و عباسى و زاهدان ندهید. بد آب و هواتر از همه‏جا دانشگاه تهران است که سالى دوبار، شاگرد و معلمش کتک مى‏خورند، و بیشتر زمستانها کلاسها شیشه ندارد ـ (آخر روزها بچه‏ها یک‏باره پنجره‏ها را به هم مى‏زدند و مى‏شکستند و فرار مى‏کردند و گارد پشت سر آنها وارد مى‏شد و هر که دم دستش بود را مى‏زد) آرى، من نوشتم: فوق‏العاده بدى آب و هوا را باید به دانشگاه داد ـ نه زابل.

    به هر حال، مخلص، از ۱۳۳۸ش/ ۱۹۵۹م تا امروز (۴۶ سال) در دانشکده ادبیات مشغول کار هستم، و همانطور که هفتاد و هفت پله ـ پلکان دانشکده را براى رسیدن به‏گروه تاریخ ـ که در طبقه سوم است ـ بیشتر اوقات دو پله یکى طى مى‏کنم ـ و هرگز از آسانسور دانشکده استفاده نمى‏کنم، همانطور مراتب آموزشى دانشکده را نیز دو پله یکى پیموده‏ام و از استادیارى به‏دانشیارى و از دانشیارى به‏استادى تمام‏وقت رسیده‏ام. این را هم عرض کنم که در این ره، هرچه هست از محبت دکتر خوانسارى هست.

 مور بیچاره هوس کرد که در کعبه رسد

 دست بر بال کبوتر زد و، ناگاه رسید

    و اینک ۵۴ سال است که معلمى مى‏کنم، و هشتاد سال عمر دارم. بعد از آن که همسرم پنج سال پیش درگذشت، دیگر یک سال را ییلاق و قشلاق مى‏کنم ـ یعنى زمستان‏ها را در خدمت پسرم حمید و عروس و نوه‏هایم در تهران هستم و تابستان‏ها را در تورنتو، پیش دخترم حمیده و نوه‏ام ـ آن طرف اوقیانوس اطلس مى‏گذرانم. جائى که گاهى باید شعر خواجو هم‏شهرى خود را به‏زبان آورم که فرموده:

 افکنده سپهرم ـ به‏دیارى ـ که وجودم

 گر خاک شود، باد، به‏کرمان نرسانَد

    حالا هم، وقتى که دوستان مى‏پرسند که:

    ــ نمى‏خواهى بازنشسته شوى؟

    در جواب عرض مى‏کنم: دشمنتان بازنشسته شود…

    من، در همین مدت عمر ـ البته کوتاه خود ـ در مقایسه با عمر نوح، باید شکرگزار باشم که: جشن لغو امتیاز نفت ۱۳۱۱ش/۱۹۳۳م. را در حالى که محصل سال دوم ابتدائى بودم ـ در مدرسه پاریز دیدم، عبور کوکبه رضاشاه را در مهرماه ۱۳۲۰ش/سپتامبر ۱۹۴۱م. در جاده ورودى سیرجان ـ در حالى که محصل سیکل اول دبیرستان بودم ـ دیدم، که شاه، به‏طرف سرنوشت نامعلوم به‏بندرعباس مى‏رفت، ملى شدن نفت را مرور کردم ـ در حالى که دانشجوى رشته تاریخ دانشگاه تهران بودم. عبور تانک سپهبد زاهدى را در بیست و هشت مرداد دیدم ـ در حالى که در میدان فردوسى قدم مى‏زدم. تعطیل پاریس و تشییع جنازه باشکوه مارشال دوگل را دیدم ـ در حالى که براى فرصت مطالعاتى در سیته یونیورسیتر پاریس اطاق داشتم، کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم را به‏گوش خود در پازارگاد شنیدم، و طولى نکشید که انقلاب اسلامى را دیدم در حالى که مجسمه شاه را بچه‏ها از وسط دانشگاه کندند و در خیابان شاهرضا (انقلاب بعد) به‏خاک کشیدند و تا خیابان حافظ رساندند و از پل حافظ به‏زیر انداختند، سقوط برج‏هاى تجارت جهانى را از تلویزیون کانادا تورنتو ـ مشاهده کردم که یک جیغ راه تا نیویورک بیشتر فاصله ندارد، و بالاخره از همه مهمتر ـ همین که سال دو هزار ۲۰۰۰ میلادى را درک کردم ـ که صد تا مورخ دیگر آرزوى آن را به‏گور برده‏اند.

    همه اینها حوادثى است که اگر بیهقى مى‏خواست تنها یکى از این‏ها را در مدت عمر خود مشاهده کند ـ براى دیدن هریک، هزار سال مى‏بایست انتظار بکشد.

    اکنون هم دیگر هیچ آرزوئى ندارم ـ جز اینکه، یک روز از در شرقى دانشگاه تهران ـ از خیابان وصال وارد پردیس دانشگاه شوم. و از در غربى آن در خیابان امیرآباد خارج شوم. همین و دیگر هیچ.

    اینک براى دانشجویان و اهل کمالى که مایل به‏خدمات فرهنگى و آموزشى در دانشگاهها هستند، یک شوخى را که بارها در کتاب‏ها و نوشته‏هاى خود کرده‏ام، باز تکرار مى‏کنم.

    این شوخى خود را تکرار مى‏کنم براى دوستانى که با آخرین مدارک علمى روز و با تخصص‏هاى کم‏نظیر، به‏دانشگاه روى مى‏آورند ـ و درست مورد استقبال قرار نمى‏گیرند ـ و تصور مى‏کنند که امثال ماها، جا را براى آنها تنگ کرده‏ایم. مى‏گویم: مأیوس نباشید، خدمت در دانشگاه تهران مثل سوار شدن بر اتوبوس‏هاى دوطبقه است (و آن روزها یک سرى اتوبوس دوطبقه قرمزرنگ از انگلستان خریده و آورده بودند که در خیابانهاى پر وسعت شهر حرکت مى‏کرد ـ مثلاً خیابانهاى شاهرضاى سابق (انقلاب). بعدها به‏خاطر عدم امکان مانور درست، آن اتوبوسها ـ کم‏کم برخلاف مخلص، بازنشسته شده، به‏گورستان ماشین‏ها سپرده شدند). من گفتم: شروع خدمت در دانشگاه مثل سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه است. در ابتداى مقصد ـ براى هیچ‏کس جا نیست. جمعیت زیاد است. کافى است که شما، با هزار زحمت، خود را به‏دستگیره اتوبوس، یا حتى به‏میله دم پلکان ورودى، مثل لاشه گوشت ـ آویزان کنید، و خود را به‏دستگیره در بچسبانید ـ که در هنگام چپ روى (پیچیدن به‏چپ) یا تمایل ناگهانى به‏راست ـ به‏داخل خیابان پرت نشوید. خواهید دید که کم‏کم، در ایستگاههاى بعد، یکى‏یکى مسافرین پیاده مى‏شوند، و کم‏کم جا براى نشستن شما هم باز مى‏شود، و در اواخر کار که به‏نزدیکى‏هاى میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق) مى‏رسید ـ متوجه مى‏شوید که جز شما کسى توى اتوبوس باقى نمانده است ـ و آخر خط حتى یک تن هم باقى نمانده که دست شما پیرمرد را بگیرد و از پله‏هاى طبقه دوم پیاده‏تان کند. شما تنهاى تنها به‏عالم بازنشستگى قدم گذاشته‏اید.»(کاسه کوزه تمدن، ص ۲۶۲)

    تصورم هم این است که هیچکدام ازین وزیران و رئیسانى که آمده‏اند و رفته‏اند، مى‏آیند و مى‏روند و به‏قول فروغى به‏کسى کارى ندارند ـ یعنى حریف بازنشسته کردن امثال مخلص نبوده‏اند. رئیس دانشگاه ماقبل آخر ـ دکتر فرجى‏دانا و وزیر علوم دکتر جعفر توفیقى ـ که هر دو یک پارچه حسن‏نیت بودند هم ـ دست به‏این اظهار لطف نزدند.

    عقیده‏ام اینست که بازنشستگى من به‏دست کسى خواهد بود که از یک روستاى دورافتاده کرمان برخیزد، یک روز، در رکاب امام غایب راه بیفتد، و از راه جمکران  به‏تهران بیاید، و وزیر علوم یا رئیس دانشگاه شود، و آن وقت، به‏دلیل اینکه مرحوم امیرنظام گروسى در مجلس روضه کرمانیان، در حضور جمع گفته بود: کرمانى‏ها، «خود بدِ غریب‏نواز»اند ـ و باز به‏دلیل اینکه من همه‏جا نوشته‏ام که «نباشد سمینارى یا انجمنى که من در آن شرکت کنم، و در آن‏جا به‏تقریبى، یا به‏تحقیقى یاد کرمان به‏میان نیاید» آرى، در چنین حال و احوالى، او در سایه شمشیر امام، حکم بازنشستگى زودرس را کف دست مخلص بگذارد. البته نداى دل خودم را نیز خطاب به‏خودم هرروز مى‏شنوم که مى‏گوید: تو اى باستانى پاریزى، اى «هاون سنگى دانشگاهى»، تو خود هم اگر زیرک و عاقل باشى، به‏این مشت استخوان پوسیده هشتاد ساله:

گو، میخ مزن ـ که خیمه می‎باید کَند               گو رخت منه ـ که بار می‎باید بست




 

[۱] روایت دیگر: از دست و زبان عیبجویان رستند…

[۲] – ترجمه فرانسه این مقاله در کتاب کنگره که توسط دانشگاه تورنتو منتشر شد به‏چاپ رسیده است.

    Contacts Between Culturs, Vol. 1, P. 374

 [۳]  ناى هفت‏بند، ص ۱۴۷


  1. جای بسی اندوه و دریغ است. مردی دوست داشتنی را ایرانیان از دست دادند، بزرگ مردی که جایگزینی نخواهد داشت، قلمش خواننده را شادمانه مسافر گوشه های ناشناخته تاریخ پر راز و رمز این آب و خاک می کرد آنچنانکه توان به زمین گذاشتن نوشته هایش نا ممکن می نمود،از پاریز تا پاریس راهی را به قلعه هفت خاتون می برد و پس از آشنا کردنش با نبی السارقین از جهان خاتون شاهزاده شاعره میگفت . روانش شاد و خاک گورش سرسبز و خرم و شاداب از اشک دوستدارانش در سوکش باشد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

تاریخچه ورود اسلام به بم ونرماشیر

یکشنبه 26 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

  1. (محقق حاج حسین علی ابادی)چنانكه از تاریخ برمی‌آید در سال 31 هجری عبداله عامر برای سركوبی زردشتیان به كرمان آمده و در همین زمان عده بسیاری از مردم بم و نرماشیر بدین اسلام می‌گروند، عبداله برای آنكه ترویج دین اسلام را كه در واقع سیاست اعراب برای ایجاد سازش با مردم كشورهای متصرفه بوده است، مسجدی بنا می‌كند و در محراب آن قطعه‌ای از چوب درختی را كه حضرت رسول در زیر آن تبعیت كرده بود قرار می‌دهد.
  2. البته اینگونه سیاستها جلوی شورش بعدی زردشتیان را نمی‌گیرد چنانكه در زمان مجاشع طغیان بزرگی بر علیه حكام مسلمان براه افتاده و این وضع تا نیمه قرن اول هجری نیز ادامه می‌یابد.
  3. سال 100 هجری كه در واقع مقارن با فتح قطعی اعراب است تعداد زیادی از مردم بدین اسلام می‌گروند و مساجد بسیاری در كرمان بنا گشته و آتشگاهها ویران می‌شوند.
  4. كوشش ایرانیان برای اخراج حكام عرب كه منجر به نوعی همكاری بین آنان و خلفای عباسی می‌گردد، سبب قدرت یافتن ابومسلم در خراسان شده و در سال 131 هجری حكومت به تصرف ابومسلم و یاران او در می‌آید.
  5. حكامی كه بعد از این وقایع از طرف خلفای عباسی به حكومت كرمان برگزیده شدند، اكثراً سعی بر آن داشتند كه از این خان نعمت و فاصله بسیار با دربار خلیفه استفاده كرده و سود زیادی نصیب خود كنند.
  6. سال 219 مصادف است با آمدن سپاه ترك دست نشانده خلفای عباسی این دوره را می‌یابد عصر تاخت و تاز و جنگ و گریز در ایالت كرمان محسوب داشت.
  7. سال 254 هجری مقارن با فتح كرمان توسط یعقوب لیث می‌گردد ”چون به بم رسید، اسمعیل بن موسی كه ملجاء همهء خوارج بود، با یعقوب حرب كرد“ ارگ و قلعه در زمان حمله یعقوب آبادان بوده و چنانكه از گفته یعقوبی برمی‌آید، تبعیدگاه اسرا و حكام مغلوب بوده است.” سپس یعقوب بن لیث صفار در شوال سال دویست و پنجاه و نه رهسپار نیشابور شد و محمدبن طاهر را دستگیر كرد و خود و خاندانش را در بند نمود... و آنان را در قید و بند به ”قلعه كرمان“ كه بآن ”قلعهء بم“ كفته می‌شود فرستاد“ (البلدان)
  8. چنانكه در بخش جغرافیای تاریخی متذكر شدیم، بنا به گفته یعقوبی ارگ بم در زمره، قلاع آباد و شاید مهمترین آنها در سنهء 278 بشمار می‌آمده است ابن فقیه نیز بم را در شمار شهرستانهای آباد كرمان و در ردیف سیرجان كه مركز آن روزگار بوده، محسوب داشته است.
  9. بنا به گفته اصطخری و ابن حوقل (346 و 367 ه.ق) شهر به منطقه كشاورزی بزرگی را شامل می‌گردیده و دارای نخلستانها و باغ‌های آبادی بوده است. در بم سه مسجد وجود داشته یكی در بازار (مسجد خوارج)، دیگری در كوی بزازان (مسجد اهل سنت) و آخرین آنها در قلعه بوده است.
  10. چنانكه مشاهده می‌گردد حصار مرتفع موجود در سال 346 هجری وجود داشته و چنین بنظر می‌رسد كه قبل از هجوم اعراب ساخته شده باشد زیرا همانطور كه ملاحظه می‌شود در دو سه قرن اول هجری حكام كرمان بنا بر حوادث پی‌درپی و جنگ‌های بسیار فرصت ساختن چنین قلاعی را نداشته‌اند و اصولاً حكام عرب كه به این ناحیه گسیل می‌شدند، چندان دلبستگی به توقف در این ناحیه نداشته و بیشتر در صدد فتح خراسان و فارس بوده‌اند.
  11. مطلب دیگری كه حائز اهمیت است توسعه صنعت نساجی و اهمیت آن در ناحیه بم است، گمان می‌رود كه این صنعت قبل از حمله اعراب نیز در این ناحیه وجود داشته، زیرا بر طبق مطالبی كه متذكر شدیم، حكام عرب نمی‌توانسته‌اند در توسعه صنایعی چون صنعت نساجی نقش مهمی داشته باشند.
  12. سنهء 246 هجری مقارن با طغیان طاهر و تركان سامانی است. محمدبن الیاس كه در خراسان سرگرم كارزار بوده با سپاهی عازم كرمان می‌شود: ”غفله بر سر او تاخت (طاهر) و در ناحیهء بم جنگ سختی در گرفت، یوزتمر در شهر حصار گرفت و بالاخره ناچار مجبور شد امان بگیرد.“
  13. پس از مدتی باز هم قلعهء بم پناهگاه لشگر شكست خوردهء كرمان در مقابل عصیانگران شرقی (خلف بن احمد و پسرش) می‌گردد.
  14. بر طبق گفته‌های مقدسی (375 ه.ق) در قرن چهارم تجارت كرمان رونق داشته و شهرهای آن انبار كالاهای ممالك شرق اسلامی بوده است. رونق صنعت نساجی و پارچه‌های بافت كرمان در عراق و مصر مورد خرید و فروش قرار می‌گرفته و بازرگانان خراسانی در شهر نرماشیر با بنادر عمان در داد و ستد بوده‌اند.
  15. چنانكه مؤلف حدودالعالم می‌گوید (372 ه.ق) بم در آن زمان از جیرفت كه خود انبار كالاهای هند بود، با اهمیت‌تر به شمار می‌آمده است
  16. 12ـ توسعه راههای تجاری در عهد سلجوقیان
  17.  
  18. مقدسی از بازار پل گرگان صحبت می‌كند كه اكنون محل آن معلوم نیست و گمان می‌رود پس از مدتی بكلی ویران شده باشد. او شهر بست بم معمور و دارای چهار دروازه، كوسكان، آسبیكان، كورجین و نرماشیر بوده است، كه توضیح بیشتر در این مورد در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید.
  19. علل اهمیت و رونق و آبادانی ناحیه بم را در این دوره از تاریخ آن باید در موقعیت خاص جغرافیایی آن جستجو كرد، زیرا این قلعه مستحكم بر مرز كرمان و سیستان قرار داشته، و آخرین پایگاه نظامی مستحكم حكام عرب در مقابل اقوام مهاجم شرقی بوده است، از طرفی راه تجارتی كه ممالك غربی اسلام را به هندوستان و ممالك آسیای باختری مرتبط می‌ساخت از این حدود عبور می‌كرده است و نباید فراموش كرد كه ارتباط تجاری خراسان با دریای عمان و حتی نواحی مركزی ایران از همین ناحیه امكان‌پذیر می‌گردیده، لذا جای تعجب نیست كه مقدسی متذكر شود بازرگانان خراسان در نرماشیر به داد و ستد مشغولند و با آنكه جیرفت را بصرهء كرمان بخواند.
  20. حكومت سلاجقه بر كرمان كه پس از شكست سلطان مسعود غزنوی از آنها، آغاز گردید خود بخش جدیدی در تاریخ شهر بم محسوب می‌گردد قاورد كه دست نشاندهء سلاجقه بود به حكومت كرمان و سیستان برگزیده می‌شود و اوكه اهمیت حفظ حدود و ثغور این ناحیه را می‌دانست پس از اصلاحاتی، در حفظ راهها بخصوص راه تاریخی جنوب دشت لوت كه از بم می‌گذشت، می‌كوشد.
  21. حكومت شاهزادگان ترك تا سنه 562 هجری كه طغرلشاه فوت نمود، تا حدی سبب امنیت و آبادانی كرمان گردید. در دورهء حكومت ارسلانشاه تجارت كرمان با حبشه و هندوستان، زنگبار و چین، بخصوص از بنادر جنوب توسعه بسیار یافت و محمد شاه (551 ه) در بسیاری از شهرهای كرمان، از جمله بم، مدرسه و رباط و مسجد احداث نمود. در زمان طغرلشاه تجارت كرمان به اوج خود رسید. در این دوره شهر بم اكثراً مقر حكومت شاهزادگان ترك بخصوص جانشین حاكم وقت بود.
  22. پس از مرگ طغرلشاه آشوبی در كرمان براه افتاد كه تا چندین سال امنیت و اعتبار كرمان را بكلی از میان برد. علل بروز این آشوب وجود سه پس طغرلشاه بود كه برای بدست آوردن حكومت كرمان قصد جان یكدیگر را می‌كردند. پران طغرل شاه كه شهر بم را در موقعیت خوبی یافته بودند پیوسته در صدد تصرف آن برمی‌آمدند. این قلعه در دفعات متعدد محل اقامت هریك از سه شاهزاده ترك بود.
  23. بطوری كه از گفته شریفه ادریسی برمی‌آید شهر بم در این سالها و بخصوص قبل از مرگ طغرل‌شاه، شهری بزرگ و آباد بشمار می‌رفته و دارای قراء و قصبات زیادی بوده است. بنا بر گفته او ارگ و استحكامات آن معمور و آباد و اهالی آن به كارهای نساجی و تجارت مشغول بوده‌اند.
  24. سال 562 خرابی (569 هجری) مصادف است با كوتوالی سابق طی سهل بر قلعه بم، كه در حوادث بعدی كرمان نقش مهمی داشته است. افضل در مورد او چنین می‌گوید: ”او در این كوتوالی و پیشوائی طریقتی از مروت نهاده و شیوهء از ایالت در دست گرفت. در رعایت جانب رعیت و اقامت مراسم راستی و عدالت و محافظت حقوق اكابر و اصاغر (چون اهتمام نمود) كه اولاً ملك طغرلشاه در جنب او گم شدند... و چون مردم بم بعهد ولایت او بر فراش معاش بیاسودند.“
  25. دیوار ربض شهر بم (شهربست) در این دوران وجود داشته و معمور بوده است. بطوری كه از تاریخ مختصر برمی‌آید شهربست و دیوار مرتفع ارگ موجود بر اثر حمله ملك ارسلان خراب می‌شود و چنانكه از مطالعه تاریخ مختصر برمی‌آید سابق طی سهل و بطور كلی مقام كوتوالی ارگ بم در دوران سلاجقه اهمیت بخصوصی داشته، و بر طبق گفته تواریخ موجود سابق‌علی در ناحیه بم نفوذ و قدرت فراوان داشته است.
  26. حمله غز به كرمان بنا به روایتی به تشویق سابق طی انجام گرفته و قبایل غز تمام نواحی كرمان به جز شهر بم و اطراف آنرا مورد غارت و هجوم قرار داده‌اند.               (580 هجری)
  27. سابق‌علی كه خود موجب هجوم غز شده بود، مجبور به اطاعت از ملك دینار غز كه به بم آمده بود، می‌شود. بر طبق گفته افضل ملك دینار مردی رعیت دوست بوده و سعی درآبادانی ولایت كرمان داشته است.
  28. البته آنچه كه افضل در وصف ملك دینار بیان می‌كند خالی از اغراق نیست. چه ملك دینار بنا بر اجبار و بمنظور كسب مال بیشتر مجبور به رسیدگی به كار رعایا بوده است. و چنانكه آشكار است در اینگونه امور حكما و دانشمند دربار او نقش مؤثری داشته‌اند.
  29. افضل در كتاب خود اطلاعاتی از وضع آن روزگار بدست می‌دهد كه لازم به تذكر است: ”از حكایت عدلش یكی آنست كه پیش از این رعیت روز مال قسمت می‌گذارد و شب بربار و پاس می‌داشت امروز رعیت در بستر فراغ خفته است و حشم بربار و پاس می‌دارد و دیگر آنكه پیش از این اگر كسی به حالت نزع می‌رسید مرد سلطان و موكل دیوان بر بالین او بود تا جان از طرفی برند و مال از طرفی با مرده و گریه گذارند. امروز اگر هزار قارون بروند و هزار گنج بگذارند هیچكس بدیدهء طمع درو ننگرد و دست تعرض بدان دراز نكند.“                      (عقدالعلی)
  30. بنا بر نقل قول افضل كه در بخش جغرافیای تاریخی ذكر گردید، ناحیه بم و شهر آن معمور و آباد بوده واستحكامات ارگ در نهایت محكمی، و از طرفی صنعت نساجی و تجارت رونق بسیار داشته است. (584 ه)
  31. در این میان توجه امرای خوارزمشاهی به كرمان جلب می‌شود و ملك زوزن گویا موقعیت شهر بم و خطرات ناشی از وجود چنین قلعه‌ای را دانسته، در صدد خراب كردن باروی آن برمی‌آید و در ظرف یك هفته باروی شهر را زیرورو می‌كند، سپس عازم سیستان شده آن ولایت را متصرف می‌شود. (609 ه.)
  32. دوستی و بندگی حاكم كرمان ـ امیر براق حاجب (از امراء خوارزمشاهیان) با منگوقاآن و خلیفه سبب می‌شود كه ولایت كرمان از شر وجود قبایل وحشی مغول در امان بماند.
  33. پس از تكیه غازان خان بر منصب خاقانی، باز هم در قلعه بم شورشی بپا می‌شود كه محمد شاه پس از تسخیر ربض شهر دو ماه قلعه را محاصره می‌كند. این وقایع پی‌درپی با هجوم دو قوم جرمان و اوغان به كرمان بصورت وخیم‌تری در می‌آید.
  34. هجوم مغول مقارن تیره روزی مروم ستم كشیده بم و كرمان بود، ظلم و ستم حكام را بر رعایای بم در دوره مغول از عبارات ذیل بخوبی می‌توان درك كرد: ”گاهی رشیدالدین (فضل‌اله وزیر حكام مغول) ناگزیر پسران خود را مواخذه می‌كرد. مثلاً در نامه‌ای كه به پسرش محمود حاكم كرمان نوشته است می‌نویسد كه: جاسوسان به وی خبر داده‌اند كه محمود نسبت بمردم بم ظلم كرده و آنانرا بروز سیاه نشانده است زیرا از مردم مالیات می‌گیرد و بمصارف شخصی می‌رساند و حقوق و عوارض دیوانی می‌گیرد و بروات سلطانی حواله می‌كند و ”قلان“ و مالیات اغلام و احشام (قبچور) و حقوق و عوارض برای سربازان می‌ستاند و مالیات گوناگون زاید (=اخراجات متفرقه) وصول می‌كند. از اینرو رشیدالدین سه سال بم را از ”قلان“ و ”قبچور“ و ”طیارات“ و حقوق ”دیوان“ كرمان و دربار بزرگ (=اردوی اعظم) معاف كرد تا روستاهای خراب و مزارع بایر آباد شود از این گذشته مقرر كرد كه بذر و وجه برای تهیه ادوات كشاورزی و وجوهی بعنوان مساعده از محصول املاك رشیدی در ناحیهء بم بمردم آن سامان دهند. (مالك و زارع)
  35. حكومت آل‌مظفر نیز مجدداً سبب محاصره قلعه بم بوسیله امیر مبارزالدین محمد می‌گردد. دراین ایام اخی شجاع‌الدین نام بمی كه در زمان سلطان محمد خدابنده به كوتوالی قلعه برگزیده شده بود در صدد مقابله و تعمیر ارگ برمی‌آید (742 ه.) و امیر مبارزالدین از آب قنوات و رودخانه استفاده نموده دیوار قلعه را خراب كرده و ارگ بم را تصرف می نماید زمان این محاصره را در حدود چهار سال ذكر كرده‌اند.
  36. امیر مبارزالدین پس از این حادثه متوجه دو قوم اوغان و جرمان می‌شود و در جنگ از آنها شكست می‌خورد. وجود این دو قبیله بخودی خود سبب ناامنی بیشتر در نواحی جنوبی كرمان و راههای تجاری این منطقه می‌گردد.
  37. در سال (765 ه) قلعه بم محل زندانی شدن شاه شجاع پسر امیرمبارزالدین بود. پس از حكومت شاه شجاع در سال 767 هجری او و سپاهیانش به جانب بم می‌روند و در این اوقات كوتوال قلعه شخصی بنام سیف‌الدین حسین بوده است كه اظهار اطاعت و بندگی می‌كند.
  38. یاقوت كه در حدود همین سالها می‌زیسته، بم را شهری بزرگ در ایالت كرمان نامیده و از صنایع نساجی و قدوات آن تمجید بسیار كرده است. (623 ه.)
  39. حمداله مستوفی نیز از استحكامات قلعه بم تعریف بسیار كرده است چنانكه از گفته یاقوت برمی‌آید كرمان در زمان سلاجقه بسیار آباد بوده و در زمان او (یعنی قرن هفتم مقارن با قرن سیزدهم میلادی) رو بویرانی نهاده است. خرابی كرمان در قرن هشتم بدست امیر تیمور باعث تشدید این وضع شد و اساس تشكیلات موجود روستائی را برانداخته و شاید اوضاع و احوال نامساعد طبیعی كرمان از احیاء آن جلوگیری كرده است.
  40. شاه شجاع قبل از مرگ وصیتی نموده كه موقعیت شهر بم را در سال 786 هجری بخوبی روشن می‌كند ”... رعایای كرمان مردم فقیر و مظلومند و نفوس ایشان تأثیر عجیب دارد، با ایشان بنوعی معاش كنند كه پدران ما كرده‌اند بكرم و عدالت و مرحمت. دیگر، خطهء بم خراب است و گفته‌اند در زمین كرمان سه شهرست: بردسیر و سیرجان و بم، اگر آن دو شهر خراب باشد و بم معمور بود، این شهرهایدیگر معمور شود و اگر آن دو شهر معمور بود و بم خراب، بم را معمور نتوان كرد، چه بم سرحد هند و سند و سیستان و خراسان و كابل است“
  41. چنانكه ملاحظه می‌شود اهمیت بم نه تنها ناشی از وجود یك منطقه بزرگ كشاورزی در نواحی اطراف آن بوده، بلكه موقعیت خاص جغرافیایی آن اهمیت بیشتری داشته است، و به جرات می‌توان گفت كه علل آبادانی این شهر در طول چنین تاریخ مشوش تنها همین دو عامل بوده‌اند.
  42. حكومت گوركانیان كه در واقع اعقاب تیمورلنگ بودند با امیر ایدكو در كرمان آغاز گردید، امیر ایدكو چندین قلعه مشهور را در كرمان بكلی ویران ساخت (البته در مورد قلعه بم ذكری نشده است و بنظر هم نمی‌رسد كه آن را خراب كرده باشد) در این زمان شورش قبایل غارت‌گر بلوچستان ادامه داشت.
  43. چون تیمور درگذشت حكومت كرمان با ایدكو بود، او خواست خطبه بنام خود بخواند ولی سید شمس‌الدین ابراهیم بمی از عرفای بزرگ بم كه نفوذ بسیار داشت مانع این كار می‌شود، دلیل این امر به ظاهر این بوده كه حكومت واقعی در اختیار شاهرخ بهادرخان است، ولی چنین برمی‌آید كه سید شمس‌الدین نمی‌خواسته كرمان محل تاخت و تاز امراء گوركانی شود.
  44. سال 811 هجری مصادف است با محاصره شهر بم بوسیله میرزا ابابكربن میرانشاه بن امیر تیمور كه در ابتدا با مقاومت كوتوال قلعه مواجه گشت ولی پساز فرستادن قاصد و پیام كوتوال قلعه قبول اطاعت كرد.
  45. میرزا ابابكر قصد تعمیر ارگ را داشته چه می‌دانسته بزودی سپاه اویس به آنجا می‌رسند، ولی سیدشمس‌الدین بمی از اینكار او ممانعت بعمل آورده و به بهانه آنكه رعیت مشغول زراعت است و تعمیر قلعه كمكی به حكومت او نمی كند میرزا ابابكر را منصرف می‌نماید ”بدینطریق از تعمیر موقت قلعه جلوگیری شد و همین امر باعث شد كه چندی بعد سلطان اویس بقصد ابابكر آمد قلعه تسلیم شود، ... نكتهء شایان توجه اینست كه پس از غلبهء سلطان اویس، سیدشمس‌الدین نیز از نزدیكان او گردید و حتی چندی بعد كه مورد بغض شاهرخ قرار گرفت بعنوان وساطت بدرگاه شاهرخ رفت“                        (مقاله ارگ بم)
  46. سلطان اویس پس از فرار میرزا ابابكر به كرمان برمی‌گردد، ولی ابابكر در جیرفت سپاهی جمع كرده عازم بم می‌شود و پس از شكست سپاه اویس، دستور به تعمیر قلعه بم می‌دهد ”بنیاد عمارت قلعه بم كردند و ظلم و جور و تعدی آغاز نهادند و مردم را زیر چوب و شكنجه كشیدند، در هژده روز قلعه بم را سرسری در اخر ماه رمضان تمام كردند و مضبوط گشت از پل و خندق و بارو و غیره و خلایق را بحكم باندرون قلعه بردند و منادی می‌كردند كه هر كه در بیرون قلعه باشد او را تالان كنند.“ (مقاله ارگ بم)
  47. ”سید شمس‌الدین در فترات حملات تیموریان پناهگاه بم محسوب می‌شد و خانه او مامن عموم بوده است، در رساله مقامات عرفای بم راجع به بنای خانه شمس‌الدین و كیفیت توجه او بمردم، آمده:
  48. ”نقل است خدام آن حضرت (شمس‌الدین) خانه‌ای در بم می‌نهادند و می‌فرمودند كه پی و دیوارها محكم بنهید كه این خانه گریزگاه تمام بم خواهد بود، و پنج نوبت چنین شد:
  49. نوبت اول چون سلطان اویس بر سر ابابكر میرزا آمد و او بهزیمت به جیرفت رفت و مردم بم را بعضی در صحرا شهید كردند و بعضی را برهنه كردند و هر چه عوراتی كه در بم بود روی بخانهء آن حضرت نهادند وضیع و شریف تا آن فتنه نشست.
  50. نوبت دوم چون میرزا ابابكر را در جیرفت بقتل آوردند خلق كه در قلعه بودند از مرد و زن بیرون آمدند و قلعه را بگذاشتند و بدولتخانه آن حضرت آمدند. (ظاهراً خانه او خارج ارگ و قلعه بم بوده است)
  51. نوبت سیم چون امر فاضل از لشگر اسكندر میرزا به بم رسید مجمع خلق در آنجا بودند و ده شبانه روز آنجا بودند در امان خدا و اگر یكی بیرون می‌رفت شكنجه می‌كردند و می‌سوختند ... نوبت چهارم لشگر امیرزاده اعظم ... شاهرخ ... برسید. خلق غلو كردند و به تعجیل درخانهء آن حضرت در آمدند آن مقدار كه در دهلیز سرای گاو در زیر دست و پای مروم بمرد“                       (مقاله ارگ بم)
  52. آنچه كه مسلم است، شهر و ربض بم وسیع‌تر از حدود آن در دورهء سوم بوده، و وجود بناهای پراكنده در نواحی شرقی شهر فعلی بم كه در فواصل چند كیلومتری آن واقع‌اند خود گواه بر این مدعا هستند، بهنگام مطالعه و نقشه‌برداری این ابنیه به اراضی وسیعی دراین ناحیه برخوردیم كه با وجود تغییرات بسیار مقادیر قابل ملاحظه‌ای آجر و سفال در سطح آنها پراكنده بود این سفالها در بخشی كه به نظر كوره سفال‌پزی می‌آمد بیشتر مشاهده گردید.
  53. با توجه به تمام مطالب فوق و آنچه كه در توصیف بناهای آن دوره شهر بم در كتب جغرافیا و تاریخ درج گردیده، شكی نیست كه در نواحی شرقی بناهای بسیار وجود داشته‌اند و بخش بزرگی از شهر در این ناحیه مستقر بوده است.

ارگ بم عضوی از منظومه ای بزرگ از بناهای تاریخی است كه آن را در میان گرفته اند ؛ شهر باستانی دارزین با قدمتی در حدود هزاره اول پیش از میلاد در اراضی شمال غربی بم امروزی برپا بوده و هنوز كوشك های میان محله های شهردوران قرون اولیه اسلامی در آن بر پامانده اند و تنها قریه كوچكی در حوزه غربی آن آباد است ؛ قلعه دختر در شمال رودخانه پشت رود و در جنوب آن بنای چارطاق و ساختمان كوشك و پیر علمدار و همچنین در مشرق و نزدیكی ارگ، بنای تاریخی مسجد حضرت رسول بر پیرامون فضای ارگ برپا بوده اند . هرچند كه پیشینه این بنا ها سالیابی نشده است ،هر چند که تاریخچه قلعه نرماشیربقایای شاه نشین نوع خشت های بکار برده شده وعلایم بجامانده وبرج وبارورهای بجامانده در روستای بدراباد  از دوران ساسانیان می باشد... 
  •  با این حال قدمت آن ها ، از قرون اولیه دوران اسلامی تا دوره ایلخانی قابل تخمین به نظر می رسد.نویسنده استاد حسین علی ابادی دکترای تاریخ تشیع از قم





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

پرچم این حرف دل پاینده باد یاد آوینی دمادم زنده باد

دوشنبه 20 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


  1.  
  2. پرچــمٍ ایـن حرف دل پاینده باد              یـــاد آویـنی دمـــادم زنده بـاد
  3. اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام  ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

    بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

      حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
    حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است   دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
    بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
    حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
    عــاشــقان مبهوت خالش می شوند مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
    حـــرف دل با گوش دل بشنیده است  او كـه حـــــق را در درونش دیده است!
    روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"  حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال
    یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان عاشقان گردان بم همرزممان،
    یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام  بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام
    روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم  بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
    این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود  جـز كـنــــــــارِ سنگرو خاکریز نبود
    حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست یاد سبزعلی  حسینم كیمیـــــا"ست
    روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او
    حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"
    این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین  سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین
    "بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند  حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند
    از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار  او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار
    از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد  این صــــــدا حتماً به جایی می رســد
    "ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند  صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند
    می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم  پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم
    می كند چشم انتظاری ، "سوته دل"  در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل
    همرهی درعشق ومستی" گم شدست"  او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست
    درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد  دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد
    آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما  حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا
    در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست  تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت
    با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود  حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود
    رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز  لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!
    ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او  هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او
    هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت  روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت
    "حاج حسین  آخر رهانداز جانِ خویش عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!
    نكته هایش نكته هایی دلكش است  گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!

    همـرهی دارم كـــه از من دور نیست

      نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!
    قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند  شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!
    قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز  سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز
    پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون  یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"
    حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش  یك حسین" و قـــلب چـون آییـنه اش

    او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند

       ازکه جا ماندن تو فاو ازماشـكــــــــایت میکند
    ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید  ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید
    او از آمریـــــكا به ما دل بســته است  طفلكی شاید كه خیلی خسته است
    من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست  نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟
    لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت  چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست
    روح من دنــــــــبال حسین جان"که رفت  از که فاو و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت
    ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست  كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!
    او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت  با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست
    ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است  حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است
    این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند  یاد حاج حسین که آبــــم می كـــند
    هیچ تفسیری براین احساس نیست!! جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست
    ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم  شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم!
    ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا  تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا
    پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد  یــــــادسبزعلی دمـــــادم زنده بـاد
    امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید
    مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید
    گوشه ای افـتاده مست و باده نوش

    در"همین دور و بر" امشب "خـروش"

    نویسنده:حاج حسین علی آبادی
    (تقدیم به روح ملکوتی سردارحاج حسین مرادی)


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

لحظات ناب شهادت مردان خدا که تا آخرین لحظات برای مکتب اسلام ایستادند

دوشنبه 20 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت

عکس/ تصاویر ناب از لحظات شهادت


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

زندگینامه سرداران فرماندهان هشت سال دفاع مقدس

جمعه 17 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

http://gallery.sajed.ir/index.php?view=image&format=raw&type=img&id=2740
 در سخت ترین شرایط تبسم بر لبهای او بود
ناصر کاظمی در 12 خردادماه 1335 در خانواده‌ای معتقد و اهل تقوا در تهران دیده به جهان گشود و از همان ابتدای زندگی، با قشر محروم جامعه ،‌آشنا و همراه شد.
ناصر دوره ابتدایی را با نمره‌های خوب پشت سر گذاشت تا وارد دبیرستان شد او در این سنین ، با شور و علاقه به مطالعه کتابهای دینی پرداخت تا بنیادهای اعتقادی و اخلاقی خود را با معارف اسلامی استوار سازد.
وی پس از پایان دوره متوسطه، با شرکت در کنکور، در رشته ها « پیراپزشکی و تربیت بدنی» پذیرفته شد و بنا به علاقه‌ای که داشت تحصیلاتش را در تربیت بدنی ادامه داد ناصر همزمان با تحصیل ، به کار معلمی و تدریس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمی از حقوق معلمی خود را صرف خریدن کتابهای دینی برای شاگردانش کرد. کاظمی در این کلاسها با طرح مباحث دینی، اجتماعی و سیاسی دانش آموزانش را نسبت به مشکلات روز و نیازهای قشر جوان آْگاه کرد.
او در روند همین مطالعات و فعالیتهای اجتماعی خود، به ماهیت وابسته و فاسد رژیم شاه پی برد و از سال 1365 به مبارزات سیاسی خود شدت و وسعت بخشید. در همین سال شکنجه در ژاندارمری ، به دادگستری منتقل و از آن پس ،‌در « زندان قصر»‌محبوس شد.
شهید ناصر کاظمی با اوج گیری مبارزات مردم مسلمان ایران علیه رژیم ستمشاهی ، همراه جمعی از زندانیان سیاسی،‌از زندان آزد گردید و جدی تر از گذشته به مبارزه پرداخت و تا پیروزی انقلاب اسلامی،لحظه ای آرام نگرفت. ناصر کاظمی ، در خردادماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد تا تجربیات خود را در این نهاد مقدس به کار بندد.
پس از گذرانیدن دوره کوتاه آموزش نظامی ، برای خدمت در استان« سیستان و بلوچستان» راهی آن منطقه شد و حدود چهار ماه در شهرستان « زابل » به مردم محروم و مستضعف ناحیه خدمت کرد.
به دنبال غائله« خلق عرب در خوزستان» به این استان رفته و به مقابله با توطئه گران برخاست و تا آخر غائله در خرمشهر ماند.
کاظمی هنوز از این توطئه نیاسوده بود که برای مبارزه با گروهکهای ضد انقلاب کردستان، راهی این خطه از میهن اسلامی شد و به پیشنهاد شهید« محمد بروجردی» ، فرمانده وقت سپاه کردستان، همراه چند نفر، در 10 دی ماه 1358 به  «پاوه » رفت. ناصر فعالیت خود را در پاوه، با سمت « فرماندار» آغاز کرد. وی که در این مسوولیت شایستگی لیاقت و کاردانی خود را نشان داده بود بزودی علاوه بر مسوولیت فرمانداری، به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب گردید. او بیشتر جلسات خود را با مسوولان شهر، پس از فعالیت طاقت فرسای روزانه و در نیمه های شب می‌گذاشت و در تمام مدت مسوولیت خود برای حل مشکلات مردم شهر، از هیچ کوششن دریغ نمی‌کرد.
ناصر کاظمی از راه ایجاد وحدت بین سپاه و ارتش و به کارگیری نیروهای مردمی و طراحی چند عملیات ، موفق می‌شود تمام مناطق تحت اشغال ضد انقلاب را از چنگ آنها خارج کند و آْرامش را به منطقه برگرداند. او معتقد بود که مناطق کردنشین ،‌ های پاکسازی ، از مردم بومی استفاده می کرد که این اعتقاد او سبب برقراری ارتباط عاطفی میان او و مردم شد و موجبات آزادی و پاکسازی منطقه « نوربان» و قشلاق»‌در راه پاوه را فراهم کرد. خبر این پیروزیها در منطقه می‌پیچید و رعب و وحشت زیادی در دل ضدانقلاب می‌افکند.
آزاد سازی و پاکسازی « باینگان» ،‌« نودشه»، « نیسانه» ،‌« نروی »‌،‌«‌نوسود» ،‌کله چناره»‌،‌«‌و شمشی »‌،‌از دیگر فعالیتهای این شهید بزرگوار است. وی همچنین برای مقابله با گروههای مسلح ضد انقلاب در کردستان« تیپ ویژه شهدا» را تشکیل داد و فرماندهی آن را به عهده گرفت.
ناصر پس از یک سال و نیم خدمات ارزشمند در پاوه ، به سنندج رفت و به عنوان « مسوول سپاه پاسداران کردستان» منصوب گردید. پاکسازی مناطق حساسی همچون جاده«‌بانه- سردشت» ، « کامیاران»،«‌مریوان»،« تکاب»،‌« صائین دژ»،‌«‌بوکان»،« سد بوکان»، از جمله اقدامات متهورانه او به شمار می‌رود.
شهید کاظمی با تمام عشق ، در خدمت مردم محروم بود. در کردستان، درخشید و چنان شخصیت والایی از خود بروز داد که مردم ، دل در گرو محبت او سپردند و حتی نام« ناصر» را بر کودکانشان برگزیدند و بر این نام مباهات کردند.
هوشمندی ، بصیرت، شجاعت و قاطعیت ، از ویژگیهای بارز شهید ناصر کاظمی بود. کردستان به وجود او مباهات می‌کرد و در کنار او ،‌احساس تنهایی و غربت نداشت .
این میداندار بزرگ جهاد سر انجام در تاریخ 6 شهریور1361،‌در حین پاکسازی محور« پیرانشهر- سردشت»‌، در یکی از روستاها ، بر براق شهادت نشست و کردستان را در سوگ خود نشاند.




 

کودکی و رشد دینی

به سال 1333 شمسی در روستای کوچک «دره گرگ» از توابع شهرستان «بروجرد» در خانواده مومن و مستضعف فرزندی دیده بر جهان گشود که او را «محمد» نام نهادند.

شش ساله بود که پدر را از دست داد. با مرگ پدر و وخامت وضعیت مادی خانواده، مادر رنجدیده ، محمد و پنج فرزند دیگرش را با خود به «تهران» آورد و محله مستضعف نشین «مولوی» مقر خانواده بروجردی شد.

مادرش میگوید:

«محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روزها را در یک دکان خیاطی کار می کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شبها درس می خواند. همه او را دوست داشتند. چه معلم چه صاحبکارش.»

چهارده ساله بود که به سال 1347 با شرکت در کلاسهای آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب تاب مبارزه گذاشت. خودش از آن روزها چنین حکایت می کرد:

«وقتی به این کلاسها رفتم قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم چشم و گوشم روی خیلی مسایل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده اند».

در بند اسارت طاغوت

پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیات های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی- عقیدتی، که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می شد سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.

در سال 1350 ازدواج کرد و یکسال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش میگوید:

«به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده اند میخواهی چکار کنی؟ گفت : مادر من مسلمانم مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم.می فهمی مادر، بیزار!»

«محمد»که علاقه ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی«ره» از خدمت فرارکرد اما حین عبور از مرز زمینی ایران - عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد. مادر محمد از این دوران می گوید :

«خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه میکردم... از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود.وقتی وارد اتاق بازجویی شدم دیدم او را از پاهایش به سقف آویزان کرده اند و کتکش میزنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باطوم بود که روی سر صورت بچه ام می بارد ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم.»

سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت» درباره روحیه بالا، عشق به ولایت وتعهد عمیق «محمد» به آرمانش در آن ایام سخت اسارت درسیاهچال های آریامهری می گفت :

«در زندان عوامل رجوی و سایر همپالگی های منافقین به برادرانی که معتقد به ولایت فقیه و رهبری حضرت امام بودند از روی طعنه میگفتند فتوایی !

این هم یکی از مظلومیت های مضاعف بچه های حزب اللهی در آن سالها بود. بعضی ها در برابر این انگ زدنهای رذیلانه منافقین دست و پایشان را گم کردند. ولی محمد خیلی منطقی و زیبا آنها را توجیه کرد. او بدون هیچ ابایی گفته بود:آری ما فتوایی هستیم و مقلد. خودمان که مجتهد نیستیم تا بتوانیم تا حکام را از منابع آن استخراج کنیم. بگذارید هر چه دلشان میخواهد، بگویند».

مجاهد فتوایی

محمد نهایتا پس از شش ماه اسارت از زندان آزاد شد. همزمان با آزادی از محبس بلافاصله او را تحویل ارتش دادند و بدین ترتیب محمد جهت خدمت اجباری سربازی به تهران آمد. پس از خاتمه دوران سربازی با تجاربی که از دوران زندان و خدمت در ارتش کسب کرده بود، این بار به طور حرفه ای قدم به میدان مبارزات سیاسی- مکتبی گذاشت. درقدم نخست در صدد برآمد تا با روحانیت متعهد پیرو خط امام تماس و ارتباط بر قرار نماید. چندی بعد در رابطه با تشکل های فرهنگی- تبلیغاتی دست بکار چاپ، تکثیر و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام شد. مادر«محمد» از فعالیت های او در این مقطع خاطرات جالبی دارد:

     «خانه ما در «مولوی» تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضد رژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش در طبقه همکف یکی از اتاقها سه چهار دستگاه خیاطی گذاشتند و عده ای بی وقفه پشت این چرخ ها کار میکردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیر زمین همین اتاق آنها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه روز کار میکرد. سرو صدایش تمام محله را برداشته بود. البته باعث سوء ظن کسی نمی شد. هر کس به خانه می آمد فکر می کرد این همه سرو صدا مال آن چهار تا چرخ خیاطی است».

با درسهایی که فعالیتهای سیاسی- تبلیغاتی گرفته بود نهایتا به این نتیجه رسید که در راه سرنگونی دیکتاتوری آمریکایی شاه صرفا به مبارزه سیاسی نباید بسنده کرد. به روایت سردار«حاج سعید قاسمی»:

«در سال 1355 در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ های پارتیزانی راهی سوریه شد. در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند. بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می گیرند تا جهت گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به«نجف» رفته و با حضرت امام ملاقات نمایند...اما بنابه برخی مسایل و معضلات خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند».                                                                  

«محمد»، خود از جمله دلایل اصلی بازگشت از سوریه را، واهمه از غلتیدن به ورطه سیاست بازیها و تزهای شبه مارکسیستی که در صفوف برخی گروههای مقاومت لبنانی – فلسطینی حاکم بود، ذکر می کرد.

پس از چاپ مقاله موهن ساواک در روزنامه «اطلاعات» و قیام خونین 19 دی ماه سال 1356، و سرکوبی خیزش روحانیت و مردم شهر «قم»، «محمد» یک رشته عملیات چریکی فشرده و ضربتی را علیه تاسیسات سیاسی – امنیتی و مراکز به ظاهر فرهنگی رژیم و حامیان آمریکایی آن، طراحی و اجراء کرد. از جمله این رشته فعالیت های مسلحانه، میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:

1)انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مامورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C.I.A در تهران.

2)انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی، در لویزان.

3)خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران.

4)عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک، در 15 خرداد 1357.

5)انفجار تاسیسات برق مراکز رژیم، موسوم به «کاخ جوانان»، در منطقه شوش تهران و...

در رابطه با کلیه این سلسله عملیات، مسئولیت شناسایی سوژه ها، گردآوری اطلاعت لازمه، طرح و برنامه ریزی دقیق هر یورش، بر عهده «محمد» بود.

ضمن آنکه پس از طی مراحل مقدماتی مربوط به هر عملیات، محمد با رابطین خود در صفوف روحانیت مبارز پیرو خط امام تماس می گرفت و تنها پس از کسب مجوز شرعی، دست به کار اجرای عملیات می شد.

حفاظت از امام

با اوج گیری روند انقلاب اسلامی، محمد به صورت شبانه روزی، درگیر هدایت و اجرای مسایل سیاسی – نظامی نهضت گردید. در دوازدهم بهمن سال 1357، همزمان با ورود پیروزمندانه حضرت امام به ایران، به امر شهید مظلوم «دکتر بهشتی» و با نظارت «حاج عراقی» مسئولیت تشکیل و سرپرستی گروه حفاظت از رهبر کبیر انقلاب، به محمد محول شد. او به همراه دیگر همرزمانش ، مسئولیت حراست از امام بزرگوار را در فرودگاه مهرآباد ، مسیر بهشت زهراء (س) و «مدرسه علوی» عهده دار شد. سپس بلافاصله دست به کار تشکیل و سازماندهی یگان حفاظت محل سکونت حضرت امام در تهران گردید. در پی آغاز درگیری های مسلحانه مردم و نیروهای شاه در روزهای 21 و 22 بهمن 1357 ، محمد نیز همدوش دیگر رزمندگان انقلاب به صفوف متزلزل قوای آریامهری حمله ور شد . او نقش چشمگیری در تصرف «پادگان جمشیدیه » و نیز آزاد سازی مراکز رادیو و تلوزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان ایفا کرد. در همین عملیات اخیر ، با اصابت گلوله ای از ناحیه پا مجروح شد.

مدیریت زندان اوین

پس از سرنگونی رژیم منحوس پهلوی و پیروزی مرحله نخست انقلاب اسلامی، فعالیت های انقلابی محمد دامنه گسترده تری پیدا کرد. پس از چندی، مسئولیت سرپرستی «زندان اوین»، که عمده زندانیان آن از عناصر غارت، شکنجه و سرکوب دولت، ساواک و ارتش شاهنشاهی بودند، به محمد محول شد. سلوک اسلامی – انسانی محمد در برخورد با زندانیانی چنین منفور، باعث شد تا تنی چند از همرزمانش به او خرده بگیرند. یکی از دوستان محمد در این رابطه می گوید:

«وقتی زمزمه های نارضایتی به گوش بروجردی رسید، سخت متغیر شد و گفت: ما اگر مسلمان هم نبودیم، باز مسئولیت انسانی و وجدانی به ما حکم می کرد با زندانی برخورد صحیح داشته باشیم. به علاوه، ما در دستگاه عدالت انقلاب، ضابطیم، نه قاضی. اگر بخواهیم به عنوان ضابطین محکمه انقلاب همان برخوردی را با این زندانیان داشته باشیم که قبل از پیروزی، آنها با ما داشتند، پس دیگر چه فرقی میان یک انقلابی مسلمان با یک ساواکی وجود دارد؟اگر در بین برادران ما، کسی هست که به برخورد بنده با اینها (زندانیان) اعتراض دارد، برود احکام مربوط به اسیر و زندانی را در متون شرعی پیدا کند و بخواند».

تشکیل نیروی مسلح

انجام وظیفه ی «محمّد» در این سمت، چندان به درازا نینجامید. تو گویی سرنوشت فرزند شهید خطه ی بروجرد، در عرصه ای دیگر می باید رقم می خورد. به گفته ی سردار سرلشگر « محسن رضایی»:

   «محمّد از بنیانگذاران اصلی سپاه بود. او یکی از دوازده نفری بود که سپاه را پایه گذاری کردند. البته برخی از این افراد، مثل شهید محمّد منتظری و ... بعد ها به شهادت رسیدند».

تحت نظارت شورای انقلاب، با کوشش فراوان و خستگی ناپذیر «محمّد» و یارانش، بازوی مسلح انقلاب اسلامی در بهار 1358 تأسیس شد. در آن مقطع، خود «محمّد» در شورای مرکزی سپاه آغاز به کار کرد و به فاصله کوتاهی پس از آن، مسئولیت معاونت عملیات «پادگان ولی عصر» (عج) را عهده دار گردید. او شدیداً به ضرورت تداوم تربیت عقیدتی-سیاسی در کنار آموزش نظامی عناصر سپاه و نظارت روحانیت انقلابی پیرو خط امام بر عملکرد کلی این نهاد انقلابی تأکید داشت. فلسفه  تأکیدی این همه شدید را خودش این گونه بیان می کرد:

«امام می فرمایند همه هدف ما، مکتب ماست. آنها که مکتب را قبول ندارند، می گویند نتیجه چنین اعتقادی، می شود انحصار طلبی!... ما اگر که شمشیر به دست گرفته ایم، باید «لتکون کلمة الله هِی العُلیا» شمشیر بزنیم، برای اینکه حکم خدا، دین خدا، روی کار بیاید. اگر هدف ما اجرای حکم خدا و حاکمیت دین او نباشد، دیگر مبارزه چه فایده ای دارد؟ حالا چه شاه باشد، چه کس دیگری، آن وقت چه فرقی خواهد داشت که ما برای چه کسی می جنگیم؟ بحث ما و هدف ما این است که حکم خدا پیاده بشود. اگر عمل به این وظیفه باعث می شود ما را «انحصار طلب» معرفی کنند، البته به این معنا، ما انحصار طلبیم!»

جهاد مسیحایی

با گسترش غائله آفرینی تجزیه طلبان تحت الحمایه آمریکا و بعث عراق در کردستان، «محمّد» در رأس گروهی از سپاهیان کم ساز و برگ انقلاب، ابتدا به «کرمانشاه» و از آنجا به «سنندج» رفت. از همان بدو ورود به منطقه، فرماندهی عملیات قلع و قمع قوای تا بن دندان مسلح ضدّ انقلاب در کردستان را بر عهده گرفت. در شرایطی که سنندج و پادگان لشگر 28 ارتش در این شهر، به محاصره کامل قوای ائتلافی ضدّ انقلاب، از «دموکرات» و «کوموله» گرفته تا «چریک های فدایی» و «پیکار» درآمده بود، محمّد و تنی چند از همرزمانش، توسط یک هلیکوپتر S.T.214  هوانیروز در پادگان سنندج پیاده در چنین شرایط وخیمی، «محمّد» مصمم و قاطع با تنگناها و معضلات موجود، برخوردی حساب شده داشت و با مکرر تلاوت کردن آیات قرآنی و جملات حماسی حضرت امیر (ع) از نهج البلاغه، جمع کوچک رزم آوران مدافع پادگان را، تهییج و به ادامه ی پایداری و ایثار، تحریص می کرد. همرزم «محمّد»، تیمسار شهید «علی صیاد شیرازی»، از آن روزها می گوید:

«موقعی که ضدّ انقلابیون محل باشگاه افسران لشگر 28 را در سنندج محاصره کردند، بچه های ما در آنجا، مدت 40 شبانه روز در محاصره مطلق بودند. حتی چیزی برای خوردن هم نداشتند. با این حال استقامت می کردند. شهید بروجردی، برای رهایی اینها، دست به هر کاری می زد... او آنقدر در این راه استقامت کرد که با همکاری و یکدلی رزمندگان سپاه و ارتش، پس از مدتی کوتاه، محاصره در هم شکست. نمونه چنین صحنه هایی را در آن زمان، زیاد داشتیم که ایشان همیشه با همین پایمردی و استقامت، به مصاف ضد انقلابیون می رفتند».

در کنار نبرد قاطع و قهر آمیز با تجزیه طلبان، «محمد» به راستی عامل به رافت و برخورد برادرانه با مردم مستضعف کردستان بود. سردار سرتیپ «حاج سعید قاسمی» از خصایص مردمی محمد، خاطرات شیرینی به یاد دارد:

«در همان شبهای اول آزادسازی سنندج، که ضد انقلابیون شکست خورده با سلاح های سبک و نیمه سنگین از هر طرف به سوی مردم و نیروهای انقلاب شلیک می کردند و رفت و آمد در سطح معابر شهر تقریبا غیر ممکن بنظر می رسید، به حاج آقا خبر دادن که در یکی از خانه های نزدیک پادگان، خانم بارداری هست که زمان وضع حمل او فرا رسیده. منتهی با توجه به عدم امنیت در سطح شهر، بردن او به بیمارستان غیر ممکن است. شهید بروجردی، بلافاصله نشانی آن خانه را گرفت، تنها و بدون محافظ، سوار بر ماشین فرسوده به آنجا رفت و با کمک شوهر آن خانم، او را به بیمارستان سنندج منتقل کرد. تنها بعد از اطمینان خاطر از وضعیت این خانواده کرد بود که از بیمارستان به پادگان برگشت.»

همرزمان فرمانده کبیر  

اصولا دلسوزی محمد نسبت به مردم کردستان حد و مرز نداشت. به آنها از صمیم قلب احترام می گذاشت. جالب اینکه مردم کردستان نیز، به او علاقمند شده و بردارانه دوستش داشتند. جاذبه محبت آمیز بروجردی آن همه نیرومند بود که اطفال معصوم کرد، به محض دیدن او، به سویش می دویدند، با او بازی میکردند و «محمد» شاد و خندان، دست نوازش بر سرشان می کشید. همزمان، به کار گسترش سازمان رزم قوای سپاه که جوهره فرماندهی را به همراه صلابت و اخلاص، در ایشان سراغ می کرد، مسئولیت می داد. بسیاری از همین عناصر، بعدها جزو نخبه ترین فرماندهان یگانهای رزمی سپاه، چه در کردستان، و چه در سایر جبهه های دفاع مقدس 8 سال ملت ایران شدند. از جمله شاگردان و برگزیدگان نامی این معلم کبیر در بین سرداران سپاه اسلام می توان به:

- سردار شهید «حاج احمد متوسلیان»، فرمانده سپاه مریوان، بنیانگذار لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده عملیات قرارگاه نصر.

- سردار شهید «ناصر کاظمی»، فرمانده سپاه کردستان، نخستین فرمانده تیپ ویژه شهدا و فرمانده شهر پاوه.

- سردار شهید «علی گنجی زاده»، دومین فرمانده تیپ شهدا.

- سردار شهید «حاج محمد ابراهیم همت»، فرمانده سپاه پاوه، دومین فرمانده لشکر 27 مکانیزه محمد رسول الله(ص) و فرمانده سپاه 11 قدر.

- سردار شهید «سعید گلاب»، مسئول آموزش عقیدتی سپاه منطقه 7.

- سردار شهید «صادق نوبخت»، فرمانده سپاه غرب کرخه.

- سردار شهید «حاج علی اصغر اکبری»، فرمانده سپاه سردشت.

- سردار شهید «ناصر صالحی»، فرمانده سپاه پاوه

- سردار شهید«غلامعلی پیچک»، و «محسن حاج بابا».

- سردار شهید «مختار تولی خانلو»، فرمانده سپاه باینگان.

- سردار شهید «علی فضل خانی»، مسئول یگان پدافند قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) اشاره کرد.

به دنبال جنایات فجیعی که نسبت به عناصر انقلاب و جهادگران بی دفاع در سطح کردستان به وقوع پیوست، به ویژه پس از سر بریدن پاسداران مجروح در بیمارستان شهر «پاوه» توسط عوامل بعث، با صدور فرمان حضرت امام در مرداد 1358، محمد و رزم آوران تحت امر او جهت سرکوبی ضد انقلاب، عازم پاوه شدند.

 طولی نکشید که باند خائن دولت موقت، اقدام به اعزام هیات به اصطلاح «حسن نیت» به مناطق کردنشین غرب کشور نمود.

تاسیس پیشمرگان کرد مسلمان

علی ای حال، با اقدامات خائنانه دولت موقت و بویژه به دستور هیات حسن نیت لیبرال ها، کلیه مواضعی که وجب به وجب آنها با نثار خون رشید ترین جوانان این مرزو بوم از چنگال پلید ضد انقلاب آزاد گشته بود، توسط «لیبرال دوله های موقت»، دو دستی تقدیم ضد انقلاب گردید .

در این دوران سخت و مشقت بار، محمد نه تنها مایوس نشد طرح تشکیل «سازمان پیشمرگان مسلمان کرد» را تدوین و به شورای عالی سپاه عرضه داشت. با وجود کارشکنی و مخالفت شدید لیبرالها خائن، این طرح با همفکر و همیاری پیگیر عناصر پیرو خط امام در شورای انقلاب، به ویژه شهید بزرگوار «آیت الله دکتر بهشتی» تصویب شد و مسئولیت تشکیل این سازمان نیز مستقیما به خود «محمد» محول گردید.

«محمد» خود در یکی از جلسات توجیهی فرماندهان سپاه در غرب کشور، با بیانی گرم و گیرا، در این مورد گفته بود :

«صف مردم کرد، از صف ضد انقلاب جداست. این مردم مسلمانند. فطرتا خواهان حکومت اسلامی اند. وقتی دست رحمت نظام بر سر آنها گسترده شود، بدیهی است که سلاح بدست گرفته و با تمام قدرتشان، به مصداق کریمه « اشداء علی الکفار»، با تجزیه طلبان ملحد خواهند جنگید».

استقبال مردم مومن و محروم کردستان از امر تسلیح و شرکت در مدافعین انقلاب آن همه چشمگیر بود که موازنه قدرت را در منطقه به زیان گروهک های تجزیه طلب بر هم زد.

مقابله با بعثیون

با شروع تهاجم ارتش عراق به خاک میهن اسلامی در مهر ماه 1359، «محمد» به همراه تنی چند از همرزمانش، راهی «سر پل ذهاب» شد. در جریان محاصره این شهر، که می رفت تا منجر به اشغال آن توسط ارتش بعث شود، «محمد» و یارانش طی یک رشته نبردهای سخت و سهمگین، پوزه لشگرهای تانک و کماندویی دشمن را به خاک مالیده و شهر را از خطر سقوط حتمی نجات دادند. در این نبرد نابرابر ، «محمد» چندین بار تا پای شهادت پیش رفت و بالاخره هم، از ناحیه دست، جراحت سختی برداشت. آنچه در این دوران بر صعوبت کار «محمد» و همرزمانش در جبهه های غرب، صد چندان می افزود، تسلط بلا منازع لیبرالیزم منحط و در راس آن، «بنی صدر» خائن، بر مقدارات جبهه و جنگ بود. سردار شهید حاج همت از تلخ کامی های فرزندان انقلاب بر اثر سیاست های مخرب لیبرال ها در ماههای آغازین جنگ، فراوان گفته ها داشت. از جمله اینکه :

«در یک جلسه نظامی، به اتفاق شهید بروجردی و سایر برادران سپاه غرب کشور، به بنی صدر گفتیم عراق چندان هم که وانمود می کنید، آسیب ناپذیر نیست. شما کافیست به استعداد یک تیپ نیرو به ما بدهید تا ضربات خوبی به دشمن در جبهه غرب، در عمق شهر هایش وارد کنیم. پاسخ بنی صدر را هیچ وقت از یاد نمی برم که گفته بود مانیرو هایمان را برای دفاع از جنوب لازم داریم. من حتی یک نفر هم در اختیار شما قرار نمی دهم!».

این توجیه ریا کارانه سمبل لیبرالیزم در حالی بود که خط سازش، در جنوب نیز کارنامه سیاهی از خود بر جای گذاشت.

آری، در عرف لیبرالیزم منحط رزم آوران مظلوم سپاه، مردانی همچون «محمد بروجردی»، «عناصری فاقد مسئولیت» و «مخل مدیریت جنگ معرفی» می شدند! پس از حذف لیبرالها و باند خائن «بنی صدر» از مقدرات دستگاه اجرایی کشور، به دنبال اتخاذ یک رشته تدابیر دفاعی نوین، سردار رشید کردستان، در راس گروهی از فرماندهان جنگ آزموده و زبده نبردهای غرب کشور، جهت تشکیل، سازمان و کادربندی یگانهای رزمی نیروی زمینی سپاه در جبهه های جنوب، راهی خوزستان شد. از زمره این فرماندهان می توان به سرداران رشید «حاج احمد متوسلیان»، «حاج محمد ابراهیم همت»، «حاج عباس کریمی»، «رضا چراغی»، «محسن وزوایی»، «علیرضا ناهیدی»، «اکبر حاجی پور» و ... اشاره کرد. علی رغم مسئولیت سنگین رهبری نبردهای غرب کشور، «محمد» لحظه ای از جبهه های جنوب غافل نبود. به ویژه در رابطه با تثبیت «فتح بستان» - نبرد طریق القدس – با اجرای دو رشته عملیات انحرافی حماسه شگرف «فتح المبین» - دوم فروردین 1361 – نقشی ارزنده و اساسی ایفا کرد.

مرد خستگی ناپذیر

یکی از همرزمانش در باب استقامت و پایمردی «محمد» در بحبوحه نبرد، از عملیات «مطلع الفجر» روایت می کند:

«در این عملیات، ما و سایر فرماندهان ارتش و سپاه، به اتفاق ایشان روی یکی از ارتفاعات «تنگ کورک» مستقر شده بودیم. در شرایطی که حتی آب برای وضو گرفتن هم در دسترس نبود... ایشان در آن شرایط دشوار گرمای نفس بر، یازده شبانه روز پلک بر هم نزد، کنار ما ماند و نبرد را رهبری کرد.

روزهای آخر ما و فرماندهان ارتش، حتی با التماس، مصرانه از او خواستیم برود کمی استراحت کند، اما قبول نکرد».

«سردار سرتیپ «قاسمی»،  نیز این گونه گواهی می دهد:

 معمولا استراحت های حاج اقا در جاده ها و بین راه بود. اصلا وقت استراحت خاصی از سپیده صبح تا دیر وقت شب،در حال تردد و سرکشی  به خطوط و مناطق عملیاتی بود و در جلسات طولانی و خسته کننده طرح و برنامه ریزی عملیات شرکت مستقیم و فعال داشت. از نیمه شب تا یک ساعت مانده به اذان صبح، سرگرم نماز شب و تلاوت قران و ادعیه می شد و ذکر می گفت. اگر قیلوله کوتاه یک ساعته او را تا پیش از اذان صبح، در نظر نگیریم، باید بگویم، این مرد عمده خواب و استراحتش حین تردد در جاده ها، داخل ماشین بود».

پس از تقسیم سپاه به مناطق مجزا در سطح کشور، فرماندهی منطقه 7 سپاه کشور، شامل استان های «همدان»، «کرمانشاه»، «کردستان» و «ایلام» به کف با کفایت «محمد» سپرده شد .چندی بعد، طی جلسه ای که در آذربایجان غربی تشکیل شده بود، «محمد» پیشنهاد تشکیل قرارگاهی مستقل، برای طراحی، هدایت و رهبری مشترک و منسجم نیروهای ارتش و سپاه در جنگ های غرب کشور را مطرح ساخت. پیشنهادی بدیع، که با استقبال گرم فرماندهان ارشد سپاه و ارتش مواجهه شد. «محمد» بلا فاصله دست به کار تشکیل این قرارگاه گردید. قرار گاهی که نام پرچمدار رشید اسلام  حضرت خاتم الانبیاء (ع) را به خود گرفت. پس از تشکیل این قرارگاه، فرماندهان ارتش و سپاه مصرانه فرماندهی آن را به «محمد» پیشنهاد کردند. همسر محمد، از عکس العمل او نسبت به این پیشنهاد می گوید:

    «فرماندهی قرارگاه حمزه (ع) به ایشان پیشنهاد شد. اما آن را قبول نکرند... تازه پس از درخواستهای زیادی که شد مسئولیت قائم مقامی فرماندهی این قرارگاه را پذیرفتند.

منش محمد

 در وصف خصایل اخلاقی «محمد»، همین بس که عموم مردم کردستان لقب «مسیح کردستان» را به او پیشکش کرده اند. محمد، علی رغم موقعیت درخشان و برجسته ای که در بین فرماندهان عالی رتبه نیروهای مسلح انقلاب اعم از ارتش و سپاه داشت، چنان کف نفس و تواضعی از خود بروز میداد که در بین تمامی رزم آوران جبهه های غرب و جنوب، اخلاص او زبانزد خاص و عام شده بود. با توجه به اینکه فرماندهی عالی جنگ در جبهه های شمال غرب و غرب کشور را بر عهده داشت، بارها مخبرین جراید و اکیپهای گزارشی رادیو و برای مصاحبه به سراغش می رفتند اما هر بار دست خالی بر گشتند. چرا که «مسیح کردستان»، همواره از دوربینهای تلویزیونی و میکروفونها گریزان بود. یکی از دوستانش در این باره میگوید:

   «سعی داشت گمنام باشد. سعی میکرد وجودش در جامعه مطرح نشود. معتقد بود که تمام اجر یک کار، در گمنامی عامل آن است. سخت اصرار داشت بر این گمنامی. یک بار که اکیپ فیلمبرداری تلویزیون غافلگیرانه از او فیلمبرداری کرد، مصرانه مانع از ادامه کارشان شد. می گفت: از من فیلمبرداری می کنید؟. بروید استغفار کنید... شما باید بروید از این بچه رزمنده ها که دارند می جنگند فیلم بگیرید...»

سردار سرتیپ «قاسمی نیز از عشق و ارادت عمیق محمد به فرزندان معنوی حضرت امام ، اینگونه یاد می کند:

   «حاج آقا همیشه رسم داشتند که با بچه بسیجی ها حشرو نشر داشته باشند. با تمامی تنگی وقت و مسئولیت های سنگین که به عنوان فرمانده منطقه 7 سپاه کشور داشتند، از کمترین فرصت ها، برای رسیدگی به معضلات بسیجی ها استفاده می کردند. در برخورد با نیروها، مصداق عینی «رحماء بینهم» بودند.درهر عملیات هم، مثل یک نیروی ساده، دوش به دو ش بسیجی ها می جنگید و پیشروی میکرد. برای همین هم، بچه ها عاشق او بودند، اما خدا شاهد است که این مرد، از این همه عشق و ارادت، سر سوزنی دچار عجب و غرور نشد».

از دیگر مسایلی که «محمد» به شدت نسبت به آن پای بندی نشان می داد، رسیدگی و ملاقات با خانواده های شهدا و جانبازان بود. محبت و علاقه اش به یتیمان شهدا و حد حصری نداشت. بارها با لحنی مو کد گفته بود:

    «خدا ما را به واسطه همین شهید داده ها امتحان می کند. مبادا با غفلت از آنها، سختی و عذاب خدا را برای خودمان بخریم!».

با گسترش دامنه فعالیت قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در غرب، «محمد» ضرورت تشکیل یک یگان رزمی ویژه، جهت جنگ های غرب کشور را احساس نمود. بر حسب همین ضرورت نیز، او سازمان دهی، آموزش و کادر بندی «تیپ ویژه شهدا» را در دستور کار خود قرار داد. مسئولیت فرماندهی این تیپ را نیز به سردار شهید «ناصر کاظمی» محول کرد.

حضور مستقیم او در تمامی مراحل نبرد تا به آن حد ملموس بود که به گفته سردار شهید «حاج همت»:

   «در جریان پاکسازی محور «بانه – سردشت»؛ بعضی از برادران ما، به شهید کاظمی گفته بودند شما به بروجردی بگویید اینقدر جلو نیاید. احتیاجی به آمدن ایشان نیست. ما خودمان می رویم. شهید کاظمی، چندین بار درخواست بچه ها را با بروجردی مطرح کرد. اما هر بار، ایشان چیزی نمی گفت. نهایتا در برابر اصرار موکد شهید کاظمی گفته بود: اگر بنابر ولایت است، من بر شما ولایت دارم، اینقدر از حد خودتان خارج نشوید!.»

سرتیپ شهید آبشناسان که خود در چندین نبرد دوشادوش «محمد» جنگیده بود، درباره روحیه معنوی او در میادین رزم گفته بود:

   «در عملیات دائم زیر لب با خودش زمزمه می کرد و نام خدا را بر زبان می آورد. چه در موقع سختی ها، و چه در حین پیروزی، زبانش جز به شکر به درگاه خداوند نچرخید. واقعا ایشان مظهر توکل بودند.

همسر شهید، از یکی از آخرین دیدارهایش با «محمد» میگوید:

   « به ایشان گفتم چهار سال است که در این منطقه هستیم. انشاءالله بعد از ختم جنگ به تهران برمی گردیم یا نه؟!. در جوابم گفتند: بخاطر نیاز شدید این منطقه ، تصمیم گرفته ام در کردستان بمانم کاری هم به ختم جنگ ندارم. گفتم : پس لابد باخبر شهادت شما به تهران بر می گردیم؟ خندید و چیزی نگفت».

نقطه پرواز شهید بروجردی

روز اول خرداد سال 1362، محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان، به قصد انتخاب محلی مناسب برای استقرار «تیپ ویژه شهدا» شهرستان «مهاباد» را ترک کرد، و به روایت یکی از همسفران:

   «بین راه، برادری که کنار ایشان نشسته بود، از مشکلات خودش صحبت می کرد. حاج آقا در جواب او گفتند: این دنیا ارزشی ندارد. ما باید همه چیزمان را در راه خدمت به مکتب مان بدهیم. همانطور که امام حسین (ع) و اصحاب ایشان با تمام سختی ها مبارزه کردند، ما هم مکلف به صبرو مبارزه ایم».

با عبور از سه راهی «مهاباد – نقده» خودرو حامل محمد و دوستانش به مین برخورد کرد.

«صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین از زمین کنده شد و تمام سرنشینان، از آن به بیرون پرتاب شدند، حاج آقا حدود 70 قدم دورتر از ماشین به زمین افتادند. وقتی بالای سرش رسیدیم، همان تبسم گرم همیشگی را بر لب داشت اما شهید شده بود»

سردار شهید «حاج همت» ، درباره مهجور ماندن قدر و ارزش نقش بروجردی در تاریخ پر فراز و فرود انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، 6 ماه پیش از شهادتش در کربلای خیبر گفته بود:

   «...بروجردی شناخته نشد. بروجردی هنوز، نه بر ملت ایران و نه بر تاریخ ما شناخته نشده. تصور من این است که زمان بسیاری باید سپری شود تا بروجردی شناخته بشود. شاید خون رنگین بروجردی، این بیداری را در ما بوجود بیاورد!.»

 

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی

اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.



ناصر کاظمی 12 خرداد 1335 در تهران متولد شد. وی پس از پایان دوره متوسطه و دریافت مدرک دیپلم در کنکور شرکت کرد و در دو رشته‌ پیراپزشکی و تربیت بدنی، همزمان پذیرفته شد. 

در سال 1356 فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد که منجر به دستگیری و زندان شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه درآمد و مدتی به زابل و سپس خرمشهر رفت. 

ناصر کاظمی دی ماه 1358 به پیشنهاد محمد بروجردی، فرمانده وقت سپاه کردستان به پاوه رفت و "فرماندار" و "فرمانده سپاه" پاوه شد. در بهار 1359 با همکاری مردم، مناطق اطراف پاوه را از وجود ضدانقلاب پاکسازی کرد. 

وی پس از یک سال و نیم فعالیت در پاوه به سنندج رفت و "مسوول سپاه پاسداران کردستان" شد. 

ناصر کاظمی ششم شهریور 1361 در حین پاکسازی محور "پیرانشهر ـ سردشت"‌ به شهادت رسید.




شهید عباس کریمی

"عباس کریمی" در سال 1336در قهرود کاشان دیده به جهان گشود.

دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانیدو وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاکم بر مراکز نظامی، اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش می‌کرد.

 

پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود.

در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم کردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همکاری کرد.

پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "کریمی " در منطقه خونرنگ کردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

وی   بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت کرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله(ص) به فعالیت خود ادامه داد.

"عباس کریمی" در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب  قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می کرد (و  لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود    .

"روحش شاد و یادش همیشه سبز"

شهید عباس کریمی

معرفی کتاب با موضوع زندگی شهید "عباس کریمی"

"مردی با چفیه سفید" بر اساس زندگی و خاطرات شهید "عباس کریمی " عنوان هفتمین جلد از سری کتب قصه فرماندهان به قلم عباس فکور، از تولیدات انتشارت سوره مهر است  که چندی پیش به همت نشر شاهد به چاپ ششم رسید.

"مقدمه"،"ماجرای یک دوست"،"سرباز انقلاب"،"فتح،بدون جنگ"،"کمین در کمین"،"مردی با چفیه سفید"،

"خلبانی که می خواست اسیر باشد"،بسیجی تازه وارد" و "طلوع در شرق دجله" از عناوین به چاپ رسیده در این کتاب هستند.

در قسمت "مقدمه " این کتاب  چنین آمده است:"مرد کنار ضریح زانو زدواشک از چشمانش سرازیر شد.

اول سفارش دیگران را به حضرت گفت؛ آن وقت آرزوی خودش وهمسرش.

«یا حضرت عباس علیه السلام ! نگذار این یکی هم مثل بچه های قبلی بمیرد».

دوباره بغض راه گلویش را بست ودر همان حال سرش را به ضریح گذاشت و............"

"مردی با چفیه سفید"، با شمارگان 6000 نسخه، در 78 صفحه، قطع پالتویی، با قیمت 500 تومان، توسط نشر شاهد به چاپ ششم رسیده است.




 


..گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! ...اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر.
کتاب «شاهرخ حر انقلاب اسلامی» به تازگی توسط گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در بهار 89 منتشر شده است. این کتاب با قلمی روان و ساده به بیان خاطرات مربوط به سردار شهید مفقود الاثر، شاهرخ ضرغام از شهدای فدائیان اسلام می پردازد. گردآورندگان در مقدمه این کتاب اشاره می نمایند؛ «قصد ما بر این بود که زندگی این ره یافته وصال و این سردار بی مزار و این پهلوان شجاع را که نزدیک به سه دهه از پروازش به آسمان می گذرد، بی کم و کاست بیان کنیم.»
شاهرخ
شهید ضرغام در یکم دیماه سال27 دیده به جهان گشود و پس از سی و یک سال زندگی پر فراز و نشیب در روزهای اولیه جنگ،در جبهه دشتهای شمالی آبادان و در هفدهم آذر سال 59 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
روایت زندگینامه شهید، از تحولی روحی و معنویِ شهید ضرغام در جریان حوادث قبل از انقلاب تا انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی حکایت می کند. تحولی که ریشه در مفاهیم و معارف عمیق اسلام دارد و بازگشت به خویشتن و توبه نصوح را برای هر انسانِ طالبِ حقیقت بازگو می کند. در این رابطه در مقدمه کتاب با اشاره به آیات آخر سوره فرقان آمده است: «شاهرخ را به راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن(کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، اینها کسانی هستند که خدا بدیهایشان را به خوبی تبدیل می کند) معرفی کرد. چرا که او مدتی را در جهالت سپری کرد. اما خدا خواست که او برگردد. داستان زندگی او، ماجرای حُر در کربلا را تداعی می کند.»
در زیر به خاطره مفقود شدن پیکر مطهر شهید اشاره می شود:
***
شاهرخ
شهید ضرغام قبل از دوران انقلاب
***
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
***
شاهرخ
دستگیری سران منافقین در سال 58
***
دیگر نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه کار کنم. بچه های گروه پیشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هیچکس نمی توانست جای خالی او را پر کند. شاهرخ خیلی خوب بچه های گروه را مدیریت می کرد و حالا!
دوستم پرسید: چرا پیکرش را نیاوردید؟ گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.
مدتی بعد نیرو های عراقی از دشتهای اطراف آبادان عقب نشینی کردند. به همراه یکی از نیرو ها به سمت جاده خاکی رفتیم. من دقیق میدانستم که شاهرخ کجا شهید شده. سریع به آنجا رفتیم.
خاکریز نعل اسبی را پیدا کردم. نفربر سوخته هم سر جایش بود با خوشحالی شروع به جستجو کردیم. اما خبری از پیکر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتیم. تنها چیزی که پیدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتیم. حتی آن اطراف را کندیم ولی!
***
شاهرخ
مادر بزرگوار شهید ضرغام، که در مرداد ماه سال 88 دعوت حق را لبیک گفتند
***
دوستم گفت: شاید اشتباه می کنی، گفتم نه، من مطمئنم. دقیقاً همینجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم. آنطرف هم سنگر بعدی بود که یک نفر در آنجا شهید شد. به سراغ آن سنگر رفتیم. پیکر آرپی جی زن شهید، داخل سنگر بود .
پس از کلی جستجو خسته شدیم و در گوشه ای نشستیم . یادش از ذهنم خارج نمی شد.
فراموش نمی کنم یکبار خیلی جدی برای ما صحبت کرد. می گفت: اگر فکر آدم درست بشه ،رفتارش هم درست می شه. بعد هم از گذشته خودش گفت ،از اینکه امام چگونه با قدرت ایمان ،فکر امثال او را درست کرده و در نتیجه رفتارشان تغییر کرده .
***
شاهرخ
***
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.
او مرد میدان عمل بود .او سرباز اسلام بود . او مرید مام بود .شاهرخ مطیع بی چون و چرای ولایت بود و اینان تا ابد زنده اند.



alamdar01.jpg

زندگی نامه شهید سید مجتبی علمدار


سید مجتبی در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در شهرستان ساری دیده به جهان گشود.
دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و برای اولین بار در حالی که تنها 17 سال داشت به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت
سید برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند.
او در عملیات کربلای 4و5 حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.

سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهید علمدار در سه راهی خرمال،سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد.
او که مردانه در مقابل دشمن می جنگید. چندین باردیگر هم مجروح شد و از همه مهمتر اینکه او در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.

سید مجتبی بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر ۲۵ کربلا در ساری مشغول خدمت شد و در دی ماه سال ۱۳۷۰ با خانم سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام زهرا بود.

سید علاوه بر مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم ایفای وظیفه می کرد. او مداح اهل بیت بود، همیشه مراسم را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می کرد و در حالیکه به امام حسین (ع) ارادت خاصی داشت. مظلومیت آن خاندان را صدا می زد.
بیت الزهرا مسجد جامع، امام زاده یحیی، مصلی امام خمینی، هیأت عاشقان کربلا و منازل شهدا همیشه با نفس گرم حاج سید مجتبی معطر می شد و بچه ها نیزبا صوت داوودیش مداحی را می آموختند.
او که بعد از جنگ، با یاد و خاطره همرزمان شهیدش زندگی می کرد از دوری آنان سخت آزرده خاطربود و در همه مداحی ها آرزوی وصال آن راه یافتگان شهید را داشت.
حاج سید مجتبی علمدار در اوایل دی ماه سال ۱۳۷۵ به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب روز یازدهم دی ماه نماز عشق را با اذان ملکوتیان قامت بست و به یاران شهیدش پیوست.

خاطراتی از همسر شهید سید مجتبی علمدار

انگشتر گمشده

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.

جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .

عنایت امام زمان (عج)

سیّد همیشه « یا زهرا(س) » می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.

ایام عجیب

همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.

لحظات آخر

… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد . می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …



نام : یونس

نام خانوادگی : زنگی آبادی
سال تولد :1340
وضعیت تاهل : متاهل
محل تولد : کرمان (روستای زنگی آباد)
آخرین مسئولیت:  فرمانده تیپ امام حسین (ع)
تاریخ شهادت: دیماه 1365 عملیات کربلای 5

 

زندگینامه
پدر حاج یونس زنگی آبادی ملاحسین مردی مومن و عاشق اهل بیت (ع) بود . وقتی در سن 75 سالکی از دنیا رفت یونس دوازده سال بیشتر نداشت ،پس از آن  مادرش به سختی و مشقت برای تامین معاش خانواده همت گمارد
ازاین پس یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن به کار روی آورد، با شروع زمزمه های انقلاب در حالیکه دانش آموز دبیرستان بود در تظاهرات وحرکتهای انقلابی نقش جدی داشت. 
با پیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و در سال 1360 لباس سبز پاسداری را رسما" به تن کرد.
تدبیر و شجاعت وجسارت او در عملیاتهای مختلف باعث شد تا وی را فرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش درجبهه های جنگ خلاصه میشد
خاک شلمچه و عملیات کربلای 5 با شکوه ترین  فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود . حماسه شورانگیز حاج یونس دراین عملیات نام زیبای او را برای همیشه در کنار مردان بزرک این سرزمین جاودانه کرد.
وصیتنامه
شهادت افتخاری است برای من، آن رامانند عسل شیرین می یابم و دشمنان این رابدانندکه اگر ما در راه اسلام شهید می شویم پایه واستقامت مسلمانان قویتر می شود. 
من از خدای تبارک وتعالی می خواهم که این هدیه کوچک که جسم وجانم است از من بپذیرد ومرا از بندگان صالح خود قرار دهد.

تولد و کودکی
به سال 1333 در خانواده‌ای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (بویژه پدرش) به اسلام عزیز باعث گردید که از همان کودکی عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دواند. از همین ایام وی تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگیری قرآن مجید پرداخت.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
فعالیتهای سیاسی – مذهبی شهید جهان‌آرا از شرکت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدی او علیه طاغوت آغاز شد. در سال 1348در سن 15 سالگی – تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) همراه عده‌ای از دوستان فعال مسجدی‌اش وارد مبارزات سیاسی شد. ابتدا به برپایی جلسات تدریس و تفسیر قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنکه در مبارزات انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان نیز شرکتی فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد.

افراد این گروه با هم میثاقی را نوشته و امضاء کردند و در آن متعهد شدند که تحت رهبری حضرت امام خمینی(ره) تا براندازی رژیم منفور پهلوی از هیچ کوششی دریغ نکرده و از جان و مال خویش برای تحقق این امر مضایقه نکنند.

بعد از آن، برای عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازی، روزه می‌گرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند.

این گروه برای انجام نبردهای چریکی، یکسری از ورزشها و آمادگیهای جسمانی را در برنامه‌های روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسمانی و روحانی افرادی خود ساخته شوند.

در سال 1351 این تشکل به وسیله عوامل نفوذی از سوی رژیم منحوس پهلوی شناسایی شد و شهید جهان‌آرا، به همراه سایر اعضای آن دستگیر گردیدند. پس از مدتی شکنجه و بازجویی در ساواک خرمشهر، سید محمد به علت سن کم به یکسال زندان محکوم و به زندان اهواز منتقل گردید. مدتی که در زندان بود در مقابل شدیدترین شکنجه‌ها مقاومت می‌کرد، به همین جهت دوستانش همیشه از طرف او خاطر جمع بودند که هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد کرد. ایشان با اخلاق و رفتار پسندیده و حسن برخوردش، عده‌ای از زندانیان غیرسیاسی را نیز به مسیر مبارزه و سیاست کشانده بود.

پس از آزادی از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعالیت خود ادامه داد و ساواک او را احضار و تهدید کرد تا از فعالیتهای سیاسی و اسلامی کناره‌گیری کند. تهدیدی بی‌نتیجه، که منتهی به نیمه مخفی شدن فعالیتهای او و دوستانش گردید.پس از اخذ دیپلم (در سال 1354) برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد و برای شکل‌گیری انجمن اسلامی این مرکز دانشگاهی تلاش نمود. در این زمان در تکثیر و پخش اعلامیه‌های امام امت(ره) و نیز انتشار جزوه‌ها و بیانیه‌های افشاگرانه علیه سیاستهای سرکوبگرانه رژیم فعالیت می‌کرد.

در سال 1355 به دلیل ضرورتی که در تداوم جهاد مسلحانه احساس می‌کرد به گروه منصورون پیوست. از همین دوران بود که به دلیل ضرورتهای کار مسلحانه مکتبی، ناچار به زندگی کاملاً مخفی روی آورد.

سال 1356 مامور جابجایی مقادیری سلاح از تهران به اهواز شد. در حالی که گروه توسط عوامل نفوذی ساواک شناسایی شده و گلوگاههای جاده تهران – قم توسط مامورین کمیته مشترک ضدخرابکاری کنترل می‌شد، وی ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواک عبور داد و به اهواز رساند با همین سلاحها محمد و دوستانش دست به اجرای تعدادی عملیات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب کارگران شرکت نفت در اهواز) زدند.

در کنار فعالیتهای مسلحانه، امور سیاسی – تبلیغی را نیز از یاد نمی‌برد و دامنه فعالیتهایش را به شهرهای تهران، قم، یزد، اصفهان و کاشان گسترش داد.

در تاریخ 2/2/1357 سیدعلی جهان‌آرا، برادر سیدمحمد نیز توسط ساواک به شهادت می‌رسد.

فعالیتهای دوران انقلاب 
در بهار و تابستان سال 1357 محمد تصمیم می‌گیرد تا به منظور گذراندن آموزش و کسب تجارب نظامی بیشتر همراه با عده‌ای از دوستان خود به سوریه و اردوگاههای مقاومت فلسطین برود. شهید حجت‌الاسلام سیدعلی اندرزگو مسئولیت اعزام سید محمد و دوستانش را عهده‌دار می‌شود. پس از اعزام گروهی از یاران محمد و همزمان با راهی شدن خود او، کشتار مردم تهران در میدان ژاله سابق توسط رژیم صورت می‌گیرد که محمد را از رفتن به خارج منصرف می‌نماید. او تصمیم می‌گیرد در ایران بماند و به مبارزه در شرایط حاد آن دوران ادامه دهد.

در پاییز سال 1357 در پی اعزام تانکهای ارتش رژیم شاه به خیابانهای اهواز و کشتار مردم، سید محمد و دوستانش تصمیم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر کننده می‌گیرند. در یک درگیری سنگین با نیروهای زرهی رژیم، حدود 30 نفر از مزدوران و چماقداران شاهنشاهی را مجروح می‌کنند و سالم به مخفی‌گاه خویش باز می‌گردند.با پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و دوم بهمن 1357 سید محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر باز می‌گردد.

تشکیل کانون فرهنگی نظامی خرمشهر
به منظور حراست از دست‌آوردهای فرهنگی، سیاسی انقلاب اسلامی و تلاش در جهت تعمیق و گسترش آنها و جلوگیری از تحقق توطئه‌های عوامل بیگانه، که با طرح مساله قومیت و ملیت سعی در ایجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسیر انقلاب داشتند، شهید جهان‌آرا همراه عده‌ای از یاران خویش کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر را تشکیل داد تا با بسیج مردم و نیروهای جوان و تشکل حرکت سیاسی‌شان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئه‌های دشمنان آماده نماید.شهید جهان‌آرا خود مسئولیت شاخه نظامی کانون را عهده‌دار گردید و با توجه به تجربیات و آگاهیهای نظامی، به آموزش برادران و سازماندهی آنان پرداخت و با عنایت به اطلاعاتی که از جنگ چریکی و شهری داشت، شهر را به چندین منطقه تقسیم کرد و مسئولیت حفاظت از هر منطقه را به عهده تیمهای مشخص نظامی گذارد که شاخه نظامی کانون به عنوان واحد اجرایی دادگاه انقلاب عمل می‌کرد. کانون توانست به یاری دادگاه انقلاب، عده‌ای از عمال حکومت نظامی و برخی از سرمایه‌داران بزرگ را، که عوامل مزدور بیگانه توسط آنان کمک مالی می‌شدند، دستگیر و به مجازات برساند.

تشکیل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئه‌ها 
شهید جهان‌آرا در شکل‌گیری سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسی داشت و ابتدا مدتی مسئولیت واحد عملیات را به عهده گرفت.در آن زمان با توجه به ضعف عملکرد دولت موقت در تامین خواسته‌های طبیعی و اولیه مردم محروم منطقه،‌ گروهکهای چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهای ناشی از حکومت ستمشاهی، نظام و کل حاکمیت آنرا زیر سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبری آن بدبین و به مقابله با آن بکشانند. جریان منحرف و وابسته «خلق عرب» نیز به عنوان یکی از ابزارهای استکبار جهانی، در منطقه قد علم کرده بود تا برای اشاعه اهداف استکبار، با پشتیبانی حزب بعث عراق، اعلام موجودیت نماید و عملاً با طرح اختلاف شیعه و سنی،‌ برای تجزیه خوزستان و رویارویی همه جانبه با نظام جمهوری اسلامی ایران برخیزد. شهید جهان‌آرا در این شرایط به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب شد.

شهید جهان‌آرا با بکارگیری پاسدارن انقلاب و همکاری مردم، این آشوب را سرکوب و با عناصر فرصت‌طلب قاطعانه برخورد کرد و به لطف خدای تبارک و تعالی بساط این گروهک ضدانقلابی برچیده شد.از اقدامات مهم و حیاتی شهید در این زمان، تشکیل یک واحد عمرانی در سپاه بود؛ زیرا جهادسازندگی در این شهر هنوز راه‌اندازی نشده بود.ایشان برادران سپاه را برای حفاظت از دست‌آوردهای انقلاب و ایستادگی در مقابل عوامل بیگانه تشویق و ترغیب می‌کرد تا به خدمت و امداد برادران روستایی و عرب ساکن در نقاط مرزی که در معرض تهاجم فرهنگی عوامل بیگانه قرار داشتند، بشتابد و با کار عمرانی و فرهنگی زمینه‌های عدم پذیرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقویت کنند. در واقع وی دو عامل فقر و جهل را زمینه اساسی فعالیت ضدانقلاب در منطقه می‌دانست و با درک این مساله ضمن تکیه بر مبارزه پیگیر علیه عوامل بیگانه، به ضرورت کار فرهنگی و تامین نیازهای مردم منطقه اصرار فراوان داشت.

نقش شهید در خنثی‌سازی کودتای نوژه
شهید جهان‌آرا در جریان کودتاه نوژه به منظور جلوگیری از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پایگاه سوم دریایی خرمشهر، از سوی شورای تامین استان خوزستان به سمت فرماندهی این پایگاه منصوب گردید و به کمک نیروهای مومن و معتقد، تا تثبیت اوضاع و کشف بخشی از شبکه کودتا در میان عناصر نیروی دریایی، این مسئولیت را عهده‌دار بود.ایشان ضمن اینکه با زیرکی و درایت در خنثی کردن این توطئه عمل می‌کرد، در بین پرسنل نیروی دریایی نیز از مقبولیت خاصی برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهای اصولی وانقلابی او شده بودند.
حماسه خونین‌شهر  
در غروب روز 31 شهریور 1359 شهر خرمشهر را زیر آتش گرفتند و مطمئن بودند که با دو گردان نیرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طریق پل ذوالفقاریه، به آبادان دسترسی پیدا کنند و در فاصله کوتاهی به اهواز رسیده و خوزستان عزیز را از کشور جمهوری اسلامی جدا نمایند. اما پیش بینی متجاوزین بعثی به هم ریخت و آنها در مقابل مقاوت دلیرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زیادی از توان نظامی خود را (بیش از دو لشکر) در این نقطه، زمین گیر کرده و 45 روز معطل شوند و در نهایت پس از عبور از دو پل کارون و بهمنشیر، آبادان را به محاصره در آورند. شهید جهان آرا در مورد یکی از صحنه های این حماسه عاشورایی می گوید:«امیدی به زنده ماندن نداشتیم. مرگ را می دیدیم. بچه ها توسط بی سیم شهادتنامه خود را می گفتند و یک نفر پش بی سیم یادداشت می کرد. صحنه خیلی دردناکی بود. بچه ها می خواستند شلیک کنند، گفتم: ما که رفتنی هستیم، حداقل بگذارید چند تا از آنها را بزنیم، بعد بمیریم. تانکها همه طرف را می زدند و پیش می آمدند. با رسیدن آنها به فاصله صد و پنجاه متری دستور آتش دادم. چهار آرپی جی داشتیم، با بلند شدن از گودال، اولین تانک را بچه ها زدند. دومی در حال عقب نشینی بود که به دیوار یکی از منازل بندر برخورد کرد. جیپ فرماندهی پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقب نشینی تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر، ... حمله کنید؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود...»

جانباز عزیز جنگ، برادر محمد نورانی در این باره می گوید:«وارد حیات مدرسه شدم. بوی باروت شدید می آمد. در داخل ساختمان دیدم قتلگاه روز عاشورا است. همین طور بچه ها در خون خودشان می غلطند. اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون، شهید جهان آرا تازه رسیده بود. گفتم: دیدی همه بچه ها را از دست دادیم! در حالی که شدیداً متأثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچه ها را دادیم اما امام را داریم، ان شاء الله امام خمینی(ره) زنده باشد

آنها بادست خالی در حالی که اسلحه و مهمات نداشتند و سیاست بازانی چون بنی صدر ملعون و مشاورین جنگی او معتقد بودند که خرمشهر و آبادان ارزش سیاسی – نظامی ندارد، باید زمین داد تا از دشمن، زمان گرفت و ... با چنگ و دندان شجاعانه قدم به قدم و کوچه به کوچه با مزدوران بعثی جنگیدند و به فرمان رهبر و مقتدای خود، مردانه ایستادگی کردند و با توجه به اینکه پاسداران سپاه خرمشهر کم بودند با عده ای از مردم مسلمان و مؤمن، مانع اشغال شهر شدند. تا اینکه رزمندگان، خودشان را در گروه های کوچک (در حد دسته و گردان) به آنها رسانده و تحت فرماندهی این سردار دلاور اسلام علیه دشمن وارد عمل شدند.در این مرحله شهید جهان آرا با سازماندهی مناسب نیروهای سپاه و مردمی و به کارگیری به موقع رزمندگان اسلام، عرصه را بر نیروهای عراقی تنگ کرده بود. اما فشار دشمن هر روز بیشتر می شد و ادوات و تجهیزات جنگ زیادی را وارد عمل می کرد.

برادری تعریف می کند:«روزهای آخر این مقاومت بود که بچه‌ها با بی سیم به شهید جهان‌آرا اطلاع دادند که شهر دارد سقوط می‌کند. او با صلابت به آنها پیام داد که باید مواظب باشیم ایمانمان سقوط نکند

شهید جهان‌آرا می‌گفت:«آرزو می‌کنم در راه آزاد کردن خونین‌شهر و پاک کردن این لکه از دامان جوانان شهید شوم

او و همرزمانش با توکل به خدا، خالصانه جانفشانی کردند. در برابر دشمن ایستادند و با فرهنگ شهادت‌طلبی در برابر دشمن تا دندان مسلح، مقاومت کردند و زیر بار ذلت نرفتند و یکبار دیگر حماسه حسینی را در کربلای ایران اسلامی تکرار نمودند.

سردار غلامعلی رشید در ارتباط با این حماسه به لحاظ نامی می‌گوید:«مقاومت در خرمشهر نه تنها در وضعیت مناطق مجاورش مثل آبادان اثر مستقیم داشت، بلکه در سرنوشت کلی جنگ نیز تاثیر گذاشت و باعث تاخیر حمله عراقیها به اهواز گردید و آنها نتوانستند در ادامه جنگ، به اهداف خود برسند. برادر عزیز شهید جهان‌آرا با الهام از سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش به ما آموخت که چگونه باید در برابر دشمن مردانه جنگید

ویژگیهای اخلاقی

 شهید جهان‌آرا در کنار فعالیتهای گسترده نظامی، به مسئله خودسازی و جهاد با نفس و کوششهای عرفانی در جهت تقرب هرچه بیشتر به خداوند با تلاوت پیوسته قرآن، دعا و تلاش برای افزایش میزان آگاهیهای سیاسی و اجتماعی توجه ویژه‌ای داشت.
از قدرت تجزیه و تحلیل بالایی برخوردار بود و نفوذ کلام عجیبی داشت.خوش خلقی، قاطعیت، خلوص، تقوی، توکل، فداکاری، اعتماد عمیق به ولایت فقیه و حضرت امام(ره) و خستگی‌ناپذیری از خصوصیات بارز وی بود.

به برادران می‌گفت:«انقلاب بیش از هرچیز برای ما یک امتحان الهی و یک آزمایش تاریخی و اجتماعی است و در جریان آن امتحان باید رنج، محرومیت، مصایب و ناملایمات را با آغوش باز بپذیریم و در برابر آشوبها و فتنه‌ها با خلوص و شهامت، محکم بایستیم و از طولانی شدن دوران امتحان و افزایش سختیها و ناملایمات نهراسیم، زیرا علاوه بر اینکه خود را از قید افکار شرک‌آلود و وابستگیها، پاک و خالص می‌کنیم، ریشه و نهال انقلابمان عمیق و استوارتر می‌شود و از انحراف و شکست مصون می‌ماند.»در مبارزات، هیچ‌گاه به مسیر انحرافی گام ننهاد و همیشه از محضر علما و روحانیون کسب فیض می‌کرد. عشق و علاقه زیادی به حضرت امام خمینی(ره) داشت و تکه کلامش این بود: من مخلص و چاکر امام هستم. از جمله سخنانش این بود که: مادامی که به خدا اتکا داریم و رهبریت بزرگی چون امام داریم، هیچ غمی نداریم.سید محمد دارای روحیه‌ای عرفانی بود و بسیاری از اوقات دیده می‌شد که در حال راز و نیاز با خدای خود است. زمانی که در زندان به سر می‌برد، از نماز شب غفلت نمی‌کرد.

تواضع و فروتنی در سید موج می‌زد. با وجود اینکه فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده داشت خود را یک بسیجی می‌دانست و در حالی که فرماندهی قاطع بود اما رابطه عاطفی و برادرانه خود را با نیروهای تحت امر حفظ کرده بود.او به تربیت کادرهای کارآمد توجه خاصی داشت و در رشد دادن نیروهای مردمی، تلاش چشمگیری نمود. صبر و استقامت، فداکاری و شهادت‌طلبی از خصایص بارزی بود که وجود سید را بسان شمعی در انقلاب ذوب نمود و جان شیرینش را فدای جانان کرد.
 

نحوه شهادت 
در ساعت 30/19 دقیقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عملیات ثامن‌الائمه) یک فروند هواپیمای سی-130 از اهواز به مقصد تهران در حرکت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانواده‌هایشان و مجروحین عزیز جنگ را به بیمارستانها برساند، که در منطقه کهریزک تهران دچار سانحه شد و سقوط کرد. از جمله شهدای این سانحه تیمسار سرلشکر شهید ولی الله فلاحی (جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سرتیپ شهید موسی نامجو (وزیر دفاع)، سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری (مشاور جانشین رئیس ستاد مشترک آجا)، سردار سرلشکر پاسدار شهید یوسف کلاهدوز (قائم مقام فرماندهی کل سپاه) و سردار سرلشکر پاسدار شهید سید محمد علی جهان‌آرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.شهید سید محمد علی جهان‌آرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداکاری خالصانه در سخت‌ترین شرایط، به آرزوی دیرین خود رسید و به شرف شهادت نایل آمد.

تجلیل مقام معظم رهبری از شهید محمد جهان آرا
من مایلم اینجا یادی بکنم از محمد جهان آرا، شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلح نداشت. نه که صد و بیست هزار (مانند بغداد) نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید اقارب پرست – که افسر ارتشی بسیار متعهدی بوداز خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر کرد. (البته این مال بعد است، در خود آن قسمت اصلی خرمشهر نیرویی نبود) محمد جهان آرا و دیگر جوانهای ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی – یک لشکر مجهز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید – سی و پنج روز مقاومت کردند. همانطور که روی بغداد موشک می زدند، خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتب می بارید، اما جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند. بغداد سه روزه تسلیم شد ملت ایران، به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضی ها در ارائه مسائل افتخار آمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند.   مقام معظم فرماندهی کل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران



تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سید عبدالمجید کریمی | نظرات (0)

امام خمینی(ره):

خداوند تبارک و تعالی که ما هر چه داریم،او داده است و ما هرچه از اوست و باید تقدیم او کنیم.سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب‌مانده آنها هستیم.

 مقام معظم رهبری10/12/65

«سردارشهیداسلام‌ و پرچمدار جهاد و شهادت برادر شهید حاج حسین خرازی به لقاءالله شتافت و با ذخیره‌هایی از ایمان و تقوی و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان خدا،در آسمان شهادت پرواز کرد و برآسمان رحمت الهی فرودآمد.

 آن خبر تلخ

خبر تلخ و تکان دهنده‌ای بود:بران همه کسانی که او را می‌شناختندو دردناک بود برای‌همه کسانی که حتی برای لحظه‌ای چهره خندانش رادیده بودند. خبرشهادت«حاج حسین»رامی‌گویم؛«حاج حسین خرازی» فرمانده دلاور و خط شکن لشکر مقدس 14امام حسین(ع).

او که هرگاه خبرانجام عملیاتی می‌رسید بی‌اختیار دست‌ها به سویش پر می‌کشیدندو ذهن همه کنجکاو ان می‌شد که «خرازی کجاست و چه می‌کند؟»بعد به شگفت می‌ماندند،که چگونه این عصاره اخلاص و درد،آگاهی و ایثار هفت سال و نیم از میان آن همه آتش  خون،آهن و انفجار خندان و شجاع و پرشور گذشته است!

گویا تقدیر زیبای زندگی این نادره دوران را باشور و جهاد آمیخته بودید که تمامی حلاوت زندگی را در سایه مبارزه و ایمان به کام ریخته و بهشت را در سایه شمشیرها دیده بود.

«حسین خرازی»نیاسود؛حتی برای لحظه‌ای او از آن ماه‌های نخسین پیروزی انقلاب که دل به جبهه کردستان سپرد تا لحظه شهادت حتی برای لحظه‌ای هم آرام نگرفت و دل جز به جبهه‌های حماسه و شرف نسپرد. گفته‌اند از سال 58تا لحظه عروج فقط و فقط یکبار،آن هم برای زیارت خانه خدا و انجام عمل واجب،قصد سفر نمود،در غیر این صورت حتی ده روز هم در شهر اصفهان نماند.

او در طول هفت سال و نیم حضور مستمر در مناطق جنگی غرب و جنوب از هیچ عملیاتی غافل نماند و در عملیات خیبر دست راستش راتقدیم آستان دوست نمود و سرانجام در حالی که بوسه بر گونه پدر شهیدی سپرده بود،در ادامه عملیات کربلای پنج بااصابت خمپاره در کنارش به دیدار معشوق شتافت.

 بچه اصفهان...

«حسین خرازی»در سال 1336ه.ش در خانواده‌ای مذهبی،متدین و اصیل در یکی از محله‌های قدیمی شهراصفهان؛محله خیابان«مسجد سید» دیده به جهان گشودو از همان کودکی آثار هوش و ذکاوت در وجود او هویدا بود.وی همزمان با شروع تحصیلات ابتدایی در جلسات مذهبی و قرائت قرآن شرکت و به عنوان مکبر نماز جماعت،در مسجد حاضر می شد.

پس از اخذ دیپلم در آستانه سال 1355به سربازی رفت. لیکن بااوج‌گیری انقلاب اسلامی در سال 1357به فرمان امام خمینی(ره)از پادگان گریخت و به سیل خروشان مردم پیوست تا در کلیه فعالیت‌های انقلابی و مردمی شرکت کند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با عضویت در کمیته دفاع شهری اصفهان،در درگیری باضد انقلاب منطقه،دستگیری عناصر ساواک و عمال حکومت نظامی شاه در حراست از جایگاه‌های حساس شهر،نقش فعال و تعیین کننده‌ای راایفانمود. از این رو در جریان تاسیس‌اسلحه مهنه‌ای در کمیته دفاع شهری که بعدها سپاه پاسداران اصفهان نام گرفت. حسین فرد مورد اعتمادی بود و به همین خاطر مسوولیت اداره این کمیته نیز به وی واگذار شد و بدین‌سان او کار نظامی را از پایین‌ترین رده شروع کرده و از همان آغاز کار،یک سرو گردن از دیگران فاصله داشت.

 حماسه‌های جاوید

در اواسط بهمن ماه سال 1358که توطئه‌های نیرو‌های چپ ضد انقلاب در گنبد و ترکمن صحرا اقدام قاطع و انقلابی نیرو‌های خط امام در خنثی‌سازی این توطئه را طلب می‌کرد،از استان‌اصفهان حدود یک صد نفر از پاسداران جان برکف،از جمله حسین به منطقه اعزام شدند و حسین به واسطه تسلط بر استفاده از ادوات مختلف و خصلت‌های ذاتی،خود فرماندهی درگیری باضد انقلای در شمال شهر در محدوده دانشسرا را پذیرفت. «حسین»باردیگر برای خواباندن توطئه‌ای دیگر اما این بار در کردستان در روزهای پایانی سال 1358و اوایل سال 1359دل به آن منطقه ناامن سپرد و باگردان مقتدر و عملیلتی‌اش تحت عنوان «گردان ضربت»ضربه‌های سنگینی را بر پیکره ضد انقلاب فرودآورد.

  خوزستان،میعادگاه حسین

خوزستان میعادگاه حسین بود. سرزمینی که از برایش به انتظار نشسته بود. پس از گذشت 40روز از شروع جنگ ،«حسین خرازی»به اتفاق 50نفر از نیروهایش وارد خط شهر شد و در نیمه دوم بهمن ماه سال 59فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده گرفت.

در یکساله اول جنگ،جبهه دارخوین،به بزرگ‌ترین کلاس در س مجاهدت و خودسازی تبدیل گردیدو عملیات فرماندهی کل قوا باهمت و رشادت استادان و شاگردان این کلاس به پیروزی رسید. با انجام عملیات فرمانده کل قوا در جبهه دارخوین که همزمان باعزل بنی صدر صورت گرفت،هسته اصلی تیپ 14 امام حسین(ع)شکل گرفت،گام مهمی که توسط 120نفر از زبده‌ترین رزمندگان برداشته شدبرادرانی که هرکدام دارای توان رزم عالی و بعضی مستعد فرماندهی در حد گردان و تیپ بودند.

 عملیات‌های سرنوشت‌ساز

زمینه‌سازی عملیات ثامن‌الائمه،برای حسین و یارانش تکمیل آزموده‌ها بود. عراقی‌ها در بیست و هشتم مرداد1360عملیات گسترده‌ای را به خط رضایی‌ها که پس از عملیات بیست و یکم خرداد همان سال در منطقه دارخوین شکل گرفته بود انجام دادند. هرچندفرماندهان این خط یعنی رضا بالای و محمود شالباف به شهادت رسیدند،اما منطقه براثر مقاومت و فرماندهی حسین حفظ گردید. او با حضور خود در خط و در حساس‌ترین نقاط،آن قسمت از خاکریز که در حاشیه جاده بود را از دشمن باز پس گرفت و این پیروزی باعث شد با تلاش بیشتری عملیات حصرآبادان طرح‌ریزی،اجرا و به سرانجام برسد. به برکت تلاش‌های بی‌وقفه«در جریان سازماندهی تیپ امام حسین(ع)برای اجرای عملیات طریق‌القدس(فتح بستان)استعداد این تیپ به 15 گردان رسیدو لشکر 14امام حسین(ع)رسما با نام و عنوان لشکر وارد عملیات شد و آزمون موفق لشکر 14در محوردارخوین و قدرت و یکپارچکی آن،به فرماندهان عالی جنگ دیکته نمود که حساس‌ترین منطقه نبرد را به «حسین» واگذارنمایند.

پس از پیروزی بزرگ در عملیات طریق‌القدس،عملیات فتح‌المبین با رمز یازهرا(س)صحنه امتحان دیگری بود که «حسین» در آن،کامل‌ترین الگوی یک فرمانده نظامی مسلمان را در عمل نشان داد.

در عملیات بیت‌المقدس،لشکر امام حسین(ع)با سازماندهی 23 گردان پیاده و احراز توان بسیار عالی،فراتر از یک لشکر ظاهر شد و این باز منطقه‌ای به«حسین»واگذار گردید که به آن عشق می‌ورزید.

مقاومت دو ساله رزمندگان دارخوین در تصرف،تامین و نگهداری بیش از 40کیلومتر سر پل مناسب در جبهه میانی منطقه عملیات بیت‌المقدس در غرب کارون باعث گردید تا لشکر امام حسین(ع)بتواند همراه با لشکرهای هم‌جوار خود در اولین مرحله عملیات،قسمت قابل توجهی از جاده اهواز-خرمشهر را تصرف کندو مراحل بعدی عملیات را نیز با فرماندهی بی‌نظیر«حسین خرازی» به سرانجام برساند.

«خیبر»نبردی بود در طلائیه که «حسین»دست راستش را در جریان آن تقدیم نمود،او خودش می‌گوید:«خواستند ملائکه‌الله مرا به عالم بالا ببرند. هنوز دل از دنیا نکنده بودم،ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم».

عبور از اروندرود و تصرف شهر فاو در بهمن ماه سال64نتیجه نبرد پیروزمندانه والفجر هشت است که در آن،حسین خرازی تا تعدادی از غواصان لشکر که در عملیات آبی،خاکی،خیبروبدر مهارت‌های بی‌نظیری کسب کرده بودند در شب اول عملیات به خط دشمن زدو بعد از آن با 12 گردان،خود را بران ماموریت اصلی‌اش که رسیدن به هدف مهم و استراتژیک«ام‌القصر»در عمق خاک عراق بود آماده کندو از این حمله سخت و طاقت‌فرسا سربلند بیرون آمد.

 تولدی دوباره

جنگ در سال 1365در حالی ادامه داشت که فشارهای بین‌المللی با هدایت و کنترل آمریکا به ایران اسلامی بیش از هر زمان دیگری تقویت شده بود. در چنین اوضاع و احوال سخت و بحرانی عملیات کربلای4 در تاریخ4/10/65در منطقه خرمشهر و شلمچه و با هدف رسیدن به بصره آغاز گردید. حسین در کربلایی‌ترین حضور خود توانست گردان‌های مانوری لشکر امام حسین(ع)را از آبراه استراتژیک حد‌فاصل جزایر بوارین وام‌الرصاص عبور داده و قسمت‌هایی از پتروشیمی عراق در آن سوی اروندرود را تصرف نماید.

پس از وقف عملیات کربلای 4 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عملیات کربلای5را در ساعت2 بامداد19/5/65در منطقه شرق بصره آغاز کردو علی رغم بمباران گسترده شیمیایی عراق‌در اولین روز،بیش از هزار نفر از رزمندگان لشکر امام حسین(ع)از جمله شماری از مسوولین به شهادیت رسیده و با مجروح شه بودند،«حاج حسین» باحضوری کاملا متفاوت با عملیات‌های گذشته،توانست بار سنگینی از عملیات گسترده شرق بصره را تحمل کند،چنانچه در طول عملیات شاهد مجروحیت،یا شهادت بیش از پنج هزار نفر از یاران خود بود.

کربلایی شدن زمین‌های سوخته حال و هوای خوش شهادت حسین را دگرگون کرده بود. حسین با روزهای قبل از عملیات تفاوت زیادی داشت. لحظه‌ای از گردان‌های خط‌شکن جدا نمی‌شدو بوی شهادت می‌دادو سرانجام در عملیات تکمیلی کربلای پنج مورخه7 اسفند1365با کوله‌باری از اخلاص و عشق به خداوندو دوستی اهل بیت(ع)به فیض عظمای شهادت نائل آمدو تولدی دیگر یافت.

 تواضع فرمانده لشگر

حدود16سال داشت. رزمنده بسیجی بود که باز‌ به جبهه آمده بود. او را به عنوان دژبان در ورودی موقعیت عقبه لشکر،تعیین کرده بودند و بازرسی عبور و مرور خودروها را بر عهده داشت.

حاج حسین؛فرمانده لشکر به اتفاق دو نفر از مسؤولان ،در حالی که سوار تویوتا بودند. قصد داشتند واردموقعیت شوند. دژبان که همان بسیجی تازه وارد بود و آنها رانمی‌شناخت،گفت:

-کارت شناسایی؟

حاجی گفت:همراهمان نیست.

دژبان :پس حق ورود ندارید.

یکی از همراهان خواست حاج حسین رامعرفی کنداما حاجی با اشاره او را به سکوت فراخواند. اصرار کردند. سودی نداشت. دژبان کارت شناسایی می‌خواست.

همراه دیگر حاج حسین که دیگر طاقتش طاق شده بود،گفت:

طناب و بنداز بریم ،حوصله نداریم.

دژبان در حالی که اسلحه را به طرف آنها نشانه می‌رفت،با لحنی خشن گفت:«بلبل زبونی می‌کنید؟!زود بیایید پایین دراز بکشید رو زمین کمی سینه‌خیز برید تا با مقررات آشنا شوید. حاج حسین با فروتنی خاصی که داشتند به همراهان خود آهسته گفت:«هرکار می‌گوید انجام بدهید».و از خودرو پیاده شدند. همراهان نیز به پیروی از ایشان همین کار را کردند. وقتی که پیاده شدند،دژبان متوجه شد یکی از آنها یعنی حاج حسین یک دست بیشتر ندارد،برای همین گفت:«خیلی خوب،تو سینه‌خیز نرو،اما ده مرتبه بشین و پاشو».

در همین حین مسؤول دژبانی که در حال عبور از آن حوالی بود،منظره را دید؛سراسیمه و پرخاش کنان به طرف دژبان دویدوگفت:«برو کنار؛بگذار وارد شوند؛مگر نمی‌دانی ایشان فرمانده لشکر هستند».

با شنیدن این سخن،حالت بیم و شرمساری شدیدی در چهره دژبان هویداشد.

حاج حسین،بدون آنکه ذره‌ای ناراحتی در چهره روحانی‌اش مشاهد شود،با تبسمی حق شناسانه،دژبان را در آغوش گرفته،بوسه‌ای ازروی مهر بر چهره او زده وگفت:

-«اتفاقاوظیفه‌اش را خیلی خوب انجام داد». و پس از سپاسگزاری از دژبان به خاطر حسن انجام وظیفه،او را بدرود گفتند.

 خاطراتی از شهید

اخلاص و صداقت

اول «اخلاص»و دوم«صداقت»دو عنصری بودند که «حاج حسین » در دفاع مقدس به نیروهای تحت امر خود آموخته بود.

«...وقتی می‌روید قرارگاه تدارکات بگیرید،مهمات بگیرید،دروغ نگویید،آمار اشتباه ندهید. هرچه توی انبار دارید بگویید. من نمی‌خواهم این بچه‌های مردم غذای شبهه ناک بخورند.

اگر آمار اشتباه دادید در جنگیدن آنها اثر می‌گذارد. وقتی تیربار دشمن معبر را به رگبار می‌بندد فقط خداست که می‌تواند بچه‌ها را به سنگرهای دشمن برساند. اگر مهمات آرپی‌جی را بیش از سهم خودتان گرفتید،بسیجی به جای این که آن را به تانک بزند توی هوا شلیک می‌کند. آتش منطقه را می‌بیندو بر سدر دل او حاکم می‌شود. شماوظیفه شرعی خود را انجام دهید. خدا بقیه کارها را درست می‌کند.»

آن خواب راحت

نیمه‌شب مرحله پنجم عملیات رمضان بود. تماس با گردان‌ها یک لحظه قطع نمی‌شد و در نفر بر فرماندهی جای سوزن انداختن نبود. همه پیام‌هاوصحبت‌ها به حاج حسین ختم می‌شد.

صدای امرالله گرامی،مهدی زیدی و موحددوست مدام از بی‌سیم شنیده می‌شد. گردان‌های خط شکن کار خود را به نحو احسن انجام داده بودند.

بچه‌های تخریب از سد معبر،دو معبر را باز کردند. گردان‌های پیاده بدون تلفات،میدان مین وسیع دشمن را پشت سر گذاشتند.

صبح شد. هوانیمه روشن بود که پشت خاکریزنماز خواندیم،مهر ما خاک زمین کوشک بودو بعد راه افتادیم.

از خط اول عراقی‌ها گذشتیم. روی یک بلندی،اطراف ما انفجار خمپاره‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد. حسین دستور داد ایستادیم.

-«دوربین رابیار،باید از اینجا کار بچه‌ها را ببینیم،بعد میریم جلو».

از روی خاکریز که سکوی تانک دشمن بود به سرعت به طرف نفربر دویدم و دوربین به دست برگشتم و رفتم بالای خاکریز.

عجیب بود. «حاج حسین»به خواب عمیقی فرو رفته بود. پس از چهل و هشت ساعت بی‌خوابی و دویدن‌های بی‌وقفه،حالا از اینکه رزمندگان لشکر را مسلط بر اهداف تصرف شده دیده بود،آرامش یافته و به خواب عمیقی فرو رفته بود. نیم ساعتی گذشت.

با انفجاری که در نزدیکی ما اتفاق افتاد،حاجی بیدار شد و به خط اول رفتیم.

یک خراش کوچک

در طلائیه هر لحظه حملات دشمن شدیدترمی‌شد. آتش توپ و خمپاره‌های عراقی‌هاوجب به وجب زمین را سوزانده بود. ما همه جمع شده بودیم داخل یک سنگر تا از آسیب‌ترکش‌ها در امان باشیم. آتش که سبک شد،آمدیم بیرون پنج ،شش نفر از برادران شهید شده بودند. حاج حسین هم دستش قطع شده و خون تمام بدن او را گرفته بود.

به او گفتیم،حاجی چطور شده؟!

گفت:چیزی نیست،یک خراش کوچک برداشته.

همه بچه‌های گردان هاج‌وواج مانده بودند. باور نمی‌کردیم دست حاج حسین قطع شده باشد.

همه ناراحت بودند،حسین زیر آتش سنگین ،توی خط چکار داشت؟!

خودم را که با او مقایسه کردم احساس کوچکی نمودم.

عراقی‌ها همچنان‌آبش می‌ریختند و آمبولانس از میان دود و آتش به طرف اورژانس حرکت کرد.

 شهر شهیدان

حاج حسین وارد سنگر شهرک شد.

-سلام خسته نباشی.

در نیمه راه عملیان کربلای5 بودیم .حاج حسین باز‌دیدی از عقبه لشکر داشت تا از اوضاع آنجا هم مطلع باشد و توان رزمی نیروهای خود را برای ادامه عملیات بداند.

-سنگر ما شلوغ بود.آمدم اینجا،نیم ساعت بخوابم و بعد بروم منطقه...کنار سنگر دراز کشید. پتویی زیر سر ،مژه‌هاش به هم رسید.

سنگر ستاد همیشه شلوغ بود،تلفن‌ها یک لحظه امان نمی‌داد،زنگ پشت زنگ.

-خیر،اینجا هم نمی‌شود خوابید،ظاهراوظیفه رفتن است.

حسین آقا بلند شد. پوتین‌ها را به پاکرد. مثل همیشه آرام آرام،بند پوتین‌ها را بست.

نگاهی و خداحافظی...

این آخرین لحظه حضور سردار بزرگ درمحلی بود که بسیار آن را دوست می‌داشت،شهرک دارخوین،شهر شهیدان حاشیه کارون.

دو روز بعد در شهرک ماتم بود. عکس حسین در میان شهیدان لشکر...

راننده ی قایق

بسم رب المخلصین

یک روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یکی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان که او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممکن است خواهش کنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی که خیلی کار داریم.» حاج حسین بدون اینکه چیزی بگوید پشت سکان نشست، موتور را حرکت داد. کمی‌ جلوتر بدون اینکه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز کرد و گفت: «الان که من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فکر نمی‌کنید فرمانده لشگر کجاست و چه کار می‌کند؟» با آنکه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یک زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی کولر نشسته و مشغول نوشیدن یک نوشابه تگری است! فکر می‌کنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر کرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تکرار کرد تا اینکه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم که حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه که بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نکنی اگر یک کلمه دیگر غیبت کنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌کنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

راوی:حسن شریعتی

آخرین دیدار

بسم رب المجاهدین

در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تدارکاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی که با همان یک دست رانندگی می‌کرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت کرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم کردی.» من که سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، کار من در مقابل این خدمت و فداکاری که تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست که مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

راوی:پدر شهید

دعوت پر فیض

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن کاملاً آماده کرده‌ام.» او که روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تدارکات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی که دشمن منطقه را گلوله باران می‌کرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد که ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای که آنجا در کنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند کردم. ترکشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت کرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پرکشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید

 عشق عاقل

در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید که دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت که ناگهان خمپاره‌ای در کنارش به فریاد نشست و او را از جا کند و با ورود جراحتی عمیق بر پیکر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیکر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو کرد که هرگز به کس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینکه یک شب، بین خواب و بیداری، یکی از ملائک مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

منبع:کتاب سیمای سرداران شهید- کتاب ره یافتگان وصال




معرفی شهید علیرضا موحد دانش

علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت.]پس از پیروزی انقلاب، در کمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش قطع شد. پس از عملیات "مطلع الفجر" به مکه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.
وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.
در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست. پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.
علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.
 خاطرات
مجروحیت اول
 عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار کردن بچه‌ها، به سمت یکی از چادرها رفت، غافل از اینکه شب قبل عراقیها پاتک زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیکه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یکی از صخره‌ها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگ‌ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یکی از عراقیها نارنجکی را به سمت او پرتاب کرد. حاجی که قصد داشت نارنجک را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجک منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع کرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.
فکر می‌کنم همه بچه‌ها با دیدن آن صحنه به یاد کربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند. حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه‌ها شد، آخر هیچ چیز نمی‌توانست حضور او را در صحنه جهاد کمرنگ کند.
راوی: همرزم شهید
استجابت آنی دعا
 شهید موحد دانش یکی از خاطراتش را برای یکی از همرزمانش اینگونه تعریف کرده است:
بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شکسته رو به خدا کردم و گفتم: «پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی کعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مکه می‌روی؟!» یکدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یک سفر جور شده است اما من به دلیل تدارک عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مکه بروید!» سر به آسمان بلند کردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بکشم: «خدایا شکرت...» 
فواید دست مصنوعی
سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی می‌خواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که می‌رسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد می‌شوند می‌بینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را می‌کند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن می‌زند.
مامورین سعودی که این قضیه را می‌بینند علیرضا را برای بازجویی می‌برند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار می‌زنند و می‌روند. بر می‌گردند و می‌بینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی می‌شوند که علیرضا این پوسترها را از کجا می‌آورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش می‌کنند. همین کار را مکرر ادامه می‌دهد.
به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.
راوی: پدر شهید موحد دانش
حضور دلگرم کننده
شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس می‌کردم. احساس می‌کردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه می‌آمد، در جلوی آمبولانس حرکت می‌کند و راه را برای عبور ما باز می‌نماید. می‌دانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجب‌آور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند می‌زد و برایم دعا می‌خواند.»
راوی: پدر شهید 
فوتبال
 علیرضا خیلی به فوتبال علاقه داشت. هر وقت از مدرسه می‌آمد، با بچه‌های محل فوتبال بازی می‌کرد . یکسال عید پدر علیرضا کت و شلوار برایش خریده بود و او با همان لباسها برای بازی فوتبال به کوچه رفت و شلوارش را پاره کرد. وقتی به خانه بازگشت بدون آنکه به ما حرفی بزند، نشست و شلوارش را دوخت. چند روز بعد وقتی می‌خواستم شلوار علیرضا را بشویم، قسمت‌های دوخته شده توجه مرا به خود جلب کرد. آنقدر ماهرانه کوک خورده بود که اول فکر کردم، نوع پارچه اینطور است اما هنگامیکه خود علیرضا جریان را برایم تعریف کرد، به اصل قضیه پی بردم.
 راوی: مادر شهید 
مهمان بانوی دو عالم
چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم که تمام کوچه‌مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.
راوی: مادر شهید 
وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله (ص)، اشهد ان على ولى الله
سلام علیکم
در زمانى قلم به نیت وصیت بر کاغذ مى لغزانم که هیچ‌گونه لیاقت شهادت را در خود نمى‌بینم. وقتى به قلبم رجوع مى‌کنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمى‌یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم که تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
پروردگارا با گناهى زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بنده‌اى که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبه‌ام را بپذیر و از گناهانم بگذر که غیر از تو کسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
مردم بدانید راهى را که در آن گام نهاده‌ایم که همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى که به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتى که پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم همانگونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان می‌کند.
شما خوب می‌دانید که شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد. برادرم  شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى کنید که فردا در محضر خدا نمى‌توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل‌72 تن شهید را نمود.
پدر و مادر عزیزم بخاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایى که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه براى من  حلالیت بخواهید، از همسرم که امانتى است از من نزد شما خوب محفاظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادرى داشتم که در راه خدا فدا شد قبلا در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درد و دل می‌کردم اکنون به شما توصیه میکنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید که على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بى تفاوتى بمیرید که على‌اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بى انصافشان اثر گذارد.   والسلام



ولادت

به سال 1340 هـ .ش در مشهد در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) متولد شد. پدرش که از کسبة متعهد به شمار می‌رود، در دوران ستمشاهی و اختناق، با علما و روحانیون مبارز، از جمله حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) و شهیدان هاشمی‌نژاد و کامیاب ارتباط داشت؛ وی که برای تربیت فرزندش اهمیت زیادی قایل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی و نماز جماعت می‌برد و از این راه، او را با مکتب اهل بیت و تعالیم انسان‌ساز اسلام آشنا کرد.

محمود کاوه، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در چنین شرایطی سپری کرد. از آنجا که آرزوی قلبی پدرش به هنگام تولد محمود این بود که وی را در سلک صالحان و پیروان واقعی مکتب اسلام قرار دهد، محمود با علاقة قلبی و تشویق پدر، وارد حوزه علمیه شد و همزمان، تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد.

با اوج‌گیری انقلاب، او که جوانی با نشاط، فعال و مذهبی بود، با شرکت در محافل درس مساجد جوادالائمه و امام حسن مجتبی (علیهماالسلام) که در آن زمان از مراکز تجمع نیروهای مبارز مشهد بود از هدایتها و تعالیم حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله‌العالی) بهره‌های فراوانی برد. وی ره توشه‌های همین تعالیم را با خود به محیط دبیرستان و میان دانش‌آموزان منتقل می‌نمود، تا آنجا که در دبیرستان، به عنوان محور مبارزه شناخته گردید. محمود با علاقه وافر، به پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (قدس سره) همت گماشت و فعالانه در راه‌پیمایی‌ها و درگیریهای زمان انقلاب، شرکت می‌نمود.

 

• فعالیت‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی

با پیروزی انقلاب اسلامی، کاوه جزو اولین عناصر مؤمن و متعهدی بود که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شهر مقدس مشهد پیوست. پس از گذراندن یک دوره آموزش شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی برادران سپاه و بسیج پرداخت. پس از آن، به منظور حفاظت از بیت شریف حضرت امام خمینی، طی مأموریتی شش ماهه به تهران عزیمت کرد. با شروع جنگ تحمیلی، به همراه تعدادی از نیروهای خراسان به جبهه‌های جنوب اعزام شد و لیکن مدتی بعد به علت نیاز شدیدی که پادگان به مربی داشت، او را برای آماده‌سازی و آموزش نیروها به مشهد فراخواندند.

 

• کاوه در کردستان

با وجود این که برای آموزش نیروها اهمیت زیادی قایل بود و مسؤول مستقیم او، تمایل نداشت وی را، که از مربیان دلسوز و قوی محسوب می‌شد، به جبهه اعزام نماید، اما روح پرتلاطم محمود به دنبال فرصتی بود تا رودرروی دشمن قرار گیرد و در صحنه‌های کارزار، از انقلاب و ارزشهای آن به صورت عملی دفاع نماید. بنابراین در اولین فرصت رضایت فرماندة پادگان را جلب نمود و با شور و شوقی وافر، به دیار کردستان که در آن زمان، با توطئه گروهکها و عناصر ضد انقلاب، دستخوش درگیری و آشوب شده بود عزیمت کرد.

محمود که به همراه تعدادی از برادران پاسدار جهت آزادسازی شهر بوکان وارد کردستان شده بود، به دلیل لیاقتها و مهارتهایی که داشت، در همان ابتدا به عنوان فرمانده گروهی دوازده نفره انتخاب شد.

کاوه در منطقه کردستان برای مبارزه با ضد انقلاب که از حمایت‌های خارجی برخوردار بود و با انجام جنایاتی هولناک، توطئه شوم جدایی این منطقه از میهن اسلامی را در ذهن می‌پروراند، شب و روز نداشت و به دلیل تلاش بسیار زیاد، جدیت و پشتکار، شجاعت و همچنین روحیه شجاعت‌طلبی‌یی که داشت، پس از مدت کوتاهی، به سمت فرماندهی عملیات سپاه سقز منصوب شد. در این زمان در عین ناباوری همگان، همراه تعداد کمی نیرو و با شهامتی وصف‌ناپذیر، عملیات آزادسازی منطقه مرزی بسطام را طرح‌ریزی و45 کیلومتر جاده مرزی را طی یک مرحله و در عرض بیست وچهار ساعت آن هم در قلب منطقه تحت نفوذ ضد انقلاب، آزاد نمود.

ضد انقلاب که با برخورداری از سلاح، امکانات و نیروهای رزمی فراوان، عرصه را بر نیروهای نظامی و انتظامی تنگ کرده بود و جنایات فجیعی را در کردستان مرتکب می‌شد، با ورود جوانان دلیر و متعهدی چون محمود کاوه به صحنة نبرد، به این نتیجه رسید که ماندن در کردستان و مقاومت، برایش سنگین تمام خواهد شد. کاوه و همرزمانش با عملیات‌های پی‌درپی، آنچنان مزدوران استکبار را در منطقه منفعل و مستأصل نمودند که ضد انقلاب در اوج استیصال و درماندگی، برای زنده یا مردة کاوه، جایزه تعیین کرد.

 

• نقش کاوه در تیپ ویژه شهدا

به دنبال عملیات سرنوشت ساز نیروهای سپاه در محورهای مختلف کردستان و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا که فرماندهی آن برعهده شهید ناصر کاظمی بود، کاوه به عنوان فرمانده عملیات تیپ انتخاب شد. هنوز مدت کوتاهی از فعالیت محمود در این مسؤولیت که با آزادسازی بسیاری از مناطق کردستان همراه بود، نگذشته بود که آوازة تیپ ویژه شهدا آنچنان ضد انقلاب را متحیر ساخت که بکلی روحیة خود را از دست داد تا آنجا که در مقابل هر یورش رزمندگان اسلام، فرار را بر قرار ترجیح می‌داد و می‌دانست که مقاومت در مقابل این یگان، جز خسارت و نابودی، ثمری نخواهد داشت.

آزادسازی سد بوکان و جاده47 کیلومتری آن، آزادسازی جاده صائین دژ به تکاب، پاکسازی منطقه کیله و آشنوزنگ، آزادسازی محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت، که به عنوان مرکزیت و نقطه ثقل ضد انقلاب به شمار می‌آمد و منجر به انهدام مرکز رادیویی آنها و فتح ارتفاعات مهم مرزی منطقه آلواتان و آزادسازی زندان دوله‌تو و هلاکت بیش از750 نفر از ضد انقلاب گردید، از جمله نبردهای تهاجمی بود که توسط محمود کاوه و همرزمانش در تیپ ویژه شهدا طرح‌ریزی و اجرا گردید. تعداد عملیاتی که کاوه علیه ضد انقلاب فرماندهی کرده، آنقدر زیاد است که ذکر نام تمامی آنها در این مختصر میسر نیست.

پس از شهادت سرداران رشید اسلام ناصر کاظمی، محمد گنجی‌زاده و محمد بروجردی، در خرداد1362 کاوه رسماً به فرماندهی تیپ منصوب گردید. محمود در سمت فرماندهی نیز با تلاشی همه جانبه، برای آموزش، سازماندهی و آماده‌سازی نیروها از هیچ کوششی دریغ نمی‌ورزید.

بنا به صلاحدید فرماندهی محترم سپاه در تاریخ29/4/1362 تیپ ویژه شهدا مأموریت یافت تا در عملیات برون مرزی والفجر2 که در منطقه حاج عمران انجام پذیرفت، شرکت نماید. در این عملیات، کاوه با فرماندهی صحیح، اهداف از پیش از جمله ارتفاعات2519 را با موفقیت به تصرف درآورد.

همزمان با عملیات والفجر4 مأموریت پاکسازی محور سردشت از لوث وجود ضد انقلاب (دموکراتها و منافقین) به تیپ ویژه شهدا واگذار شد. رزمندگان غیور و سلحشور تیپ، ضمن تسلط بر ارتفاعات مرزی کوه سیر، قوری، تالشور روستای اسلام آباد، مرکز رادیویی منافقین و مقر دموکراتها را تصرف کردند.

تیپ ویژه شهدا به فرماندهی محمود کاوه در سال63 در عملیات بدر همراه با سایر یگانهای سپاه با دشمن تا دندان مسلح جنگید و در تاریخ23/4/64 در عملیات قادر (همراه با یگانهایی از ارتش جمهوری اسلامی) در جبهه شمالی سیدکان عراق، باعث برهم زدن آرایش نظامی دشمن گردید. همچنین در منطقه عملیاتی والفجر9 که در منطقه چوراته عراق انجام گرفت در انهدام قوای دشمن و آزادسازی بخشی از خاک آنان، نقش مؤثری داشت.

 

• ویژگیهای اخلاقی

صفات ارزنده و ویژگیهای ایمانی، باعث شد که محمود، تمام وجود خود را وقف انقلاب کند. با اهمیتی که کردستان برای نظام نوپای اسلامی داشت، خود را فرزند کردستان معرفی کرد.

روحیه والا و انساندوستی او به قدری در اطرافیان اثر گذاشته بود که با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ایجاد جو مسموم علیه او و یگان تحت امرش، هنگامی که به درجة رفیع شهادت نائل آمد، مردم مهاباد با پای برهنه در تشیع پیکر پاک و مطهرش بر سر و سینه می‌زدند، اشک می‌ریختند و ضد انقلاب را نفرین می‌کردند.

او با الهام از سخن خداوند در قرآن که در وصف مؤمنان می‌فرماید :«اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» در قلب مردم و نیروها جای گرفته بود، چراکه هیچ انگیزه‌ای جز خدمت به انقلاب و احیای ارزشهای الهی نداشت.

کاوه در عین حال که تمام اوقات شبانه روزش را برای مبارزه به کار می‌بست، از پرداختن به تکالیف دینی و انجام مستحبات نیز غافل نبود. او از مروجین قرآن کریم بود و با عشق خالصانه به اسلام و مکتب، آیات جهاد را تلاوت می‌کرد و در صحنة جنگ و مقاتله با دشمنان، آن را در عمل تفسیر می‌نمود.

روحیة اطاعت‌پذیری و ولایت‌مداری، هوش سرشار، چابکی در عملیات‌ها، مسلح بودن به سلاح تقوا و اخلاق حسنه، شجاعت و بی‌باکی، ساده زیستی و صمیمیت با نیروها از جمله ویژگیهای شخصیتی آن شهید والامقام است.

با این که در مقابله با ضد انقلاب، سازش ناپذیر، جسور و با شهامت بود، اما با نیروهای تحت امر خود، برخوردی بسیار متواضعانه و توأم با صفا و صمیمیت داشت؛ تواضع او سبب شده بود که محبوبیت خاصی در بین نیروها کسب نماید. تا آنجا که بر قلب نیروهای بسیجی و سپاهی فرماندهی می‌کرد. او مصداق بارز تلفیق «محبت» و «قاطعیت» در امر فرماندهی نظامی بود.

روزی یکی از نزدیکان وی به منطقه آمده بود، یکی از برادران تقاضا کرد که کار مناسبی به او محول کند؛ شهید کاوه پاسخ داد :«همه بسیجی‌ها فامیل من هستند».

در بعد جسمانی، هیچ گاه از ورزش غافل نمی‌شد. با تشویق نیروها و حضور در مسابقات ورزشی، آمادگی رزمی آنها را بالا می‌برد. همواره برای تشویق بچه‌ها می‌گفت :«موفقیت‌های من در کوههای کردستان، مدیون ورزش است» او چریکی زبده بود که در عمل و جنگ، چریک شده بود نه با آموزش دیدن درسهای تئوری.

کاوه همیشه راهگشای عملیات بود؛ هرجا که کار گره می‌خورد، حضور او کارگشا بود و هرکجا که از عزم و اراده رزمندگان کاسته می‌شد، اراده پولادین او به همگان، روحیه‌ای تازه می‌بخشید.

همیشه برای این که بتواند عملیات را بهتر هدایت کند، پیشاپیش رزمندگان حرکت می‌کرد.

با این که بارها در صحنه‌های عملیاتی مجروح شده بود، ولی همیشه قبل از بهبودی، به منطقه بازمی‌گشت. حتی در برخی مواقع، نیروها او را با سر و بدن باندپیچی شده می‌دیدند که در میانشان حاضر می‌شد و آمادة پذیرش مأموریت و اجرای عملیات بود.

سرتیپ شهید حسن آبشناسان فرمانده لشگر23 نوهد، می‌گفت :«اگر در دنیا یک چریک پاکباخته و دلباخته به اسلام و حضرت امام «قدس سره» وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده‌ای که بخواهد خوب پخته و آبدیده شود، باید به تیپ ویژه شهدا، پیش او برود».

محمود دارای فضایل اخلاقی ویژه‌ای بود. وی انجام کار خالصانه و بی ریا را سرلوحة زندگی خود قرار داده بود. عموماً کم سخن می‌گفت و بیشتر عمل می‌کرد.

نظر امام خامنه ای:

همواره سعی می‌کرد وحدت ارتش و سپاه حفظ شود، نیروهای ارتش نیز این را خوب می‌دانستند. این خصال و روحیات فرماندهی محمود، تیپ ویژه شهدا را به آنجایی رساند که مقام معظم رهبری درباره این یگان و شهید کاوه می‌فرمایند :

«تیپ ویژه شهدا که فرماندهی‌اش را ایشان برعهده داشتند، یکی از واحدهای کارآمد ما محسوب می‌شد؛ او در عملیات گوناگون شرکت داشت و کارآزموده‌ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشگر، از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت، توجه و ذکر، یک انسان جوان اما برجسته بود.

این جوان (شهید کاوه) جزو عناصر کم نظیری بود که او را درصدد خودسازی یافتم، حقیقتاً اهل خودسازی بود، هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی و هم خودسازی رزمی».

 

• شهادت

یازدهم شهریورماه1365 روح این سردار شجاع اسلام و سرباز وارسته حضرت بقیه الله الاعظم (عج) در عملیات کربلای2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد و دل صخره و کوه، یاد و خاطره شجاعت‌های بی‌نظیر او را در خود ثبت کرد. آن روز، کاوه مزد جهاد را دریافت کرد و به بارگاه عز الهی فرا خوانده شد.

خصال و ویژگیهای درخشنده کاوه در تمام مدت خدمتش و در تصدی مسؤولیتهای مختلف، درسی است بس بزرگ. امید است با بکارگیری آنها و آراسته شدن به آن سجایای اخلاقی، خود را برای دفاع از حریم اسلام و ارزشهای متعالی آن همواره مهیا و آماده سازیم.

ان شاءالله




در سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد. 
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (که با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش کشد.
در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری می‌نمود. شهید زین‌الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی‌تر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
پس از مدتی پدر شهید زین‌الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد. این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایراعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهده‌دار شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهای خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست. ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات (که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضدانقلاب در شهر خونین و قیام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضدانقلابی گروهکهای آمریکایی نقش به سزایی داشت.

شهید و دفاع مقدس
با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای میهن اسلامی، شهید زین‌الدین بی‌درنگ پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامی، به همراه یک گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بی‌امان علیه کفار بعثی پرداخت.
پس از مدتی مسئول شناسایی یگانهای رزمی شد. و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد گردید. در این مسئولیتها با شجاعت، ایمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ می‌کرد و با شناسایی دقیق و هدایت رزمندگان اسلام، ضربات کوبنده‌ای بر پیکر لشکریان صدام وارد می‌آورد. بخشی از موفقیتهای بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات ایشان و همکارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین در عملیات بیت‌المقدس مسئولیت اطلاعات – عملیات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لیاقت، ایمان، خلوص، استعداد رزمی و شجاعت فراوان، در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) - که بعدها به لشکر تبدیل شد – انتخاب گردید.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) جزو یگانهای مانوری و خط‌شکن بود و به حول و قوه الهی و با قدرت فرماندهی و هدایت ایشان – در بکارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات – بعدها این تیپ، به لشکر تبدیل شد.
لشکر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام (عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4) خط شکن و به عنوان یکی از یگانهای همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده‌ای را برعهده داشت.
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به یادماندنی این یگان، همگام با سایر یگانها در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار مشهور است. هنگامی که دشمن از هوا و زمین و با انواع جنگ‌افزارها و هواپیماهای توپولوف و میگ و بمبهای شیمیایی و پرتاب یک میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزایر مجنون را آماج حملات خویش قرار داده بود، او و یگان تحت امرش مردانه و تا آخرین نفس جنگیدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزایر و حفظ کردند.

ویژگیهای اخلاقی
از خصوصیات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شکنی شبهای عملیات و جنگیدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترین پاتکها به خاطر این روحیه بود. روحیه‌ای که اساس و بنیان آن بر ایمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
مجاهدت دائمی او برای خدا بود و هیچگاه اثر خستگی روحی در وجودش دیده نمی‌شد.
شهید زین‌الدین در کنار تلاش بی‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت که جبهه‌های نبرد، مکانی مقدس است و انسان دراین مکان، به خدا تقرب پیدا می‌کند. همیشه به رزمندگان سفارش می‌کرد که به تزکیه نفس و جهاد اکبر بپردازند.
او همواره سعی می‌کرد که با وضو باشد. به دیگران نیز تاکید می‌نمود که همیشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسیار داشت و با قرآن مجید مانوس بود و به حفظ آیات آن می‌پرداخت.
به دلیل اهمیتی که برای مسائل معنوی قایل بود نماز را به تانی و خلوص مخصوصی به پا می‌داشت. فردی سراپا تسلیم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبی از همان دوران کودکی در زندگی مهدی متجلی بود.
با علاقه خاصی به بسیجی‌ها توجه می‌کرد. محبت این عناصر مخلص در دل او جایگاه ویژه‌ای داشت. برای رسیدگی به وضعیت نیروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، یگانها و مقرهای لشکر سرکشی می‌نمود و مشکلات آنان را رسیدگی و پیگیری می‌کرد. همواره به برادران سفارش می‌کرد که نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و همیشه خودشان را نسبت به آنها بدهکار بدانند و یقین داشته باشند که آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند.
شیفتگی و محبت ویژه‌ای به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختی که از ولایت فقیه داشت از صمیم قلب به امام خمینی(ره) عشق می‌ورزید. با قبلی مملو از اخلاص، ایمان و علاقه از دستورات و فرامین آن حضرت تبعیت می‌نمود. به دقت پیامها و سخنرانیهای ایشان را گوش می‌داد و سعی می‌کرد که همان را ملاک عمل خود قرار دهد و از حدود تعیین شده به هیچ وجه تجاوز نکند. می‌گفت:
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببینیم از آن کانون و مرکز فرماندهی چه دستوری می‌رسد، یک جان که سهل است، ای کال صدها جان می‌داشتیم و در راه امام فدا می‌کردیم.
او در سخت‌ترین مراحل جنگ با عمل به گفته‌های حضرت امام خمینی(ره) خدمات بزرگی به جبهه‌ها کرد.
حفظ اموال بیت‌المال برای شهید زین‌الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می‌برد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها می‌گفت:
در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم.
در استفاده از نعمتهای الهی و حتی غذای روزمره میانه‌روی می‌کرد.
او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می‌کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه‌ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود.
برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می‌توان یافت.
او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی‌اندیشید. در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می‌کرد:
ای خدا! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پیروز کن.
از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می‌کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلی‌ها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق می‌دانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود.
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی‌اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می‌شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.
شهید مهدی زین‌الدین در زمینه تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. می‌گفت:
من خیالم از لشک راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئله‌ای به وجود نخواهد آمد.
در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا رفتار و صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده می‌نشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش می‌کشیدند و بر بالای دستهایشان بلند می‌کردند.
او یکی از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار می‌آمد. فرماندهی که نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود. چنانچه گفته می‌شود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، نماز شب می‌خواندند.
سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او می‌گوید:
شهید مهدی زین‌الدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌های جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.

نحوه شهادت
در آبان سال 1363 شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!
موقعی که عازم منطقه می‌شوند، راننده‌شان را پیاده کرده و می‌گویند: خودمان می‌رویم. حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می‌گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.
فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش را از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.
همان طور که برادران را توصیه می‌کرد:
ما باید حسین‌وار بجنگیم؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز کشیدن در زندگی؛
ای کاش جانها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌کردیم؛
از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل کرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.




در سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد. 
نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فروند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی
مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا و در این مدت (که با شهید محرب آیت‌الله مدنی (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب می‌نمود و در واقع در حساسترین دوران جوانی به هدایت ویژه‌ای دست یافته بود. به همین دلیل از حضرت آیت‌الله مدنی بسیار یاد می‌کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می‌دانست.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر شهیدان – مهدی و مجید زین‌الدین – برای بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم‌آباد بردوش کشد.
در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری می‌نمود. شهید زین‌الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند. به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی‌تر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد.
پس از مدتی پدر شهید زین‌الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد. این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایراعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهده‌دار شد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهای خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست. ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد.
شهید زین‌الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات (که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌های پیچیده ضدانقلاب در شهر خونین و قیام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضدانقلابی گروهکهای آمریکایی نقش به سزایی داشت.

شهید و دفاع مقدس
با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای میهن اسلامی، شهید زین‌الدین بی‌درنگ پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامی، به همراه یک گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بی‌امان علیه کفار بعثی پرداخت.
پس از مدتی مسئول شناسایی یگانهای رزمی شد. و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد گردید. در این مسئولیتها با شجاعت، ایمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ می‌کرد و با شناسایی دقیق و هدایت رزمندگان اسلام، ضربات کوبنده‌ای بر پیکر لشکریان صدام وارد می‌آورد. بخشی از موفقیتهای بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عملیات فتح‌المبین، مرهون تلاش و زحمات ایشان و همکارانش در زمان تصدی مسئولیت اطلاعات – عملیات سپاه دزفول و محورهای عملیاتی بود.
شهید زین‌الدین در عملیات بیت‌المقدس مسئولیت اطلاعات – عملیات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لیاقت، ایمان، خلوص، استعداد رزمی و شجاعت فراوان، در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) - که بعدها به لشکر تبدیل شد – انتخاب گردید.
در عملیات رمضان، تیپ علی‌بن ابیطالب(ع) جزو یگانهای مانوری و خط‌شکن بود و به حول و قوه الهی و با قدرت فرماندهی و هدایت ایشان – در بکارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات – بعدها این تیپ، به لشکر تبدیل شد.
لشکر مقدس علی‌بن ابیطالب(ع) در تمام صحنه‌های نبرد سپاهیان اسلام (عملیات محرم، والفجرمقدماتی، والفجر3 و والفجر4) خط شکن و به عنوان یکی از یگانهای همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده‌ای را برعهده داشت.
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به یادماندنی این یگان، همگام با سایر یگانها در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار مشهور است. هنگامی که دشمن از هوا و زمین و با انواع جنگ‌افزارها و هواپیماهای توپولوف و میگ و بمبهای شیمیایی و پرتاب یک میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزایر مجنون را آماج حملات خویش قرار داده بود، او و یگان تحت امرش مردانه و تا آخرین نفس جنگیدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزایر و حفظ کردند.

ویژگیهای اخلاقی
از خصوصیات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شکنی شبهای عملیات و جنگیدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترین پاتکها به خاطر این روحیه بود. روحیه‌ای که اساس و بنیان آن بر ایمان و اعتقاد به خدا استوار بود.
مجاهدت دائمی او برای خدا بود و هیچگاه اثر خستگی روحی در وجودش دیده نمی‌شد.
شهید زین‌الدین در کنار تلاش بی‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت که جبهه‌های نبرد، مکانی مقدس است و انسان دراین مکان، به خدا تقرب پیدا می‌کند. همیشه به رزمندگان سفارش می‌کرد که به تزکیه نفس و جهاد اکبر بپردازند.
او همواره سعی می‌کرد که با وضو باشد. به دیگران نیز تاکید می‌نمود که همیشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسیار داشت و با قرآن مجید مانوس بود و به حفظ آیات آن می‌پرداخت.
به دلیل اهمیتی که برای مسائل معنوی قایل بود نماز را به تانی و خلوص مخصوصی به پا می‌داشت. فردی سراپا تسلیم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبی از همان دوران کودکی در زندگی مهدی متجلی بود.
با علاقه خاصی به بسیجی‌ها توجه می‌کرد. محبت این عناصر مخلص در دل او جایگاه ویژه‌ای داشت. برای رسیدگی به وضعیت نیروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، یگانها و مقرهای لشکر سرکشی می‌نمود و مشکلات آنان را رسیدگی و پیگیری می‌کرد. همواره به برادران سفارش می‌کرد که نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و همیشه خودشان را نسبت به آنها بدهکار بدانند و یقین داشته باشند که آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند.
شیفتگی و محبت ویژه‌ای به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختی که از ولایت فقیه داشت از صمیم قلب به امام خمینی(ره) عشق می‌ورزید. با قبلی مملو از اخلاص، ایمان و علاقه از دستورات و فرامین آن حضرت تبعیت می‌نمود. به دقت پیامها و سخنرانیهای ایشان را گوش می‌داد و سعی می‌کرد که همان را ملاک عمل خود قرار دهد و از حدود تعیین شده به هیچ وجه تجاوز نکند. می‌گفت:
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببینیم از آن کانون و مرکز فرماندهی چه دستوری می‌رسد، یک جان که سهل است، ای کال صدها جان می‌داشتیم و در راه امام فدا می‌کردیم.
او در سخت‌ترین مراحل جنگ با عمل به گفته‌های حضرت امام خمینی(ره) خدمات بزرگی به جبهه‌ها کرد.
حفظ اموال بیت‌المال برای شهید زین‌الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می‌برد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها می‌گفت:
در مقابل بیت‌المال مسئول هستیم.
در استفاده از نعمتهای الهی و حتی غذای روزمره میانه‌روی می‌کرد.
او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می‌کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه‌ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود.
برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می‌توان یافت.
او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی‌اندیشید. در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می‌کرد:
ای خدا! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پیروز کن.
از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می‌کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلی‌ها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق می‌دانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود.
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی‌اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می‌شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.
شهید مهدی زین‌الدین در زمینه تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. می‌گفت:
من خیالم از لشک راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئله‌ای به وجود نخواهد آمد.
در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا رفتار و صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده می‌نشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش می‌کشیدند و بر بالای دستهایشان بلند می‌کردند.
او یکی از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار می‌آمد. فرماندهی که نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود. چنانچه گفته می‌شود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، نماز شب می‌خواندند.
سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او می‌گوید:
شهید مهدی زین‌الدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌های جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.

نحوه شهادت
در آبان سال 1363 شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!
موقعی که عازم منطقه می‌شوند، راننده‌شان را پیاده کرده و می‌گویند: خودمان می‌رویم. حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می‌گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.
فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش را از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.
همان طور که برادران را توصیه می‌کرد:
ما باید حسین‌وار بجنگیم؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه؛
حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز کشیدن در زندگی؛
ای کاش جانها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌کردیم؛
از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل کرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت.




http://www.taknaz.ir/upload/21/0.188059001293535160_taknaz_ir.jpg
زندگی‌نامه  
جنگ

شهادت
زندگینامه شهید عباس دوران

    سرهنگ شهیدخلبان عباس دوران ، فرزند محمد ابراهیم، در روز سی ‌ام مهر ماه 1329 در شیراز به دنیا آمد . پس از طی دوران طفولیت به مدرسه رفت و پس از اخذ دیپلم متوسطه در آزمون ورودی دانشکده خلبانی شرکت نمود و پس از قبولی در رشته خلبانی به تحصیل اشتغال یافت. پس از پایان دانشکده جهت گذراندن دوره تخصصی پرواز به آمریکا اعزام شد و پس از بازگشت در پایگاه هوایی شیراز مشغول بکار شد.

جنگ

با آغاز جنگ تحمیلی ، همانند سایر خلبانان شایسته و نیروی هوایی وارد عرصه نبرد در آسمان علیه دشمن متجاوز شد.

پس از شکست نیروهای عراقی درعملیات ثامن الائمه جایگاه سیاسی دشمن در جهان متزلزل شد. عملیات رمضان درحال شکل‌گیری و انجام بود، در همین زمان نیز(تیر ماه 61) قرار بود کنفرانس سران غیر متعهدها در بغداد برگزار شود و

 صدام حسین رئیس اجلاس باشد.

در حالی که در همان روزها هنوز نیروهای عراقی بخشهایی از خاک کشورمان را در اشغال خود داشتند، سیاست جمهوری اسلامی،همانا بر هم زدن وبی اثرنمودن آن اجلاس بود.

  ایران در اولین گام اجلاس را تحریم نمود و سعی در بر هم زدن امنیت کلی بغداد داشت. نا امنی نمودن آسمان بغداد با بمباران مناطق حساس همچون پالایشگاه «الدوره» به نحوی که خبرگزاری های جهانی را به خود جلب کند و ناتوانی دولت عراق در تأمین آسمان بغداد را نشان دهد.

با توجه به اهمیت فوق العاده موضوع، 6 تن از برجسته‌ترین خلبانان رشید نیروی هوایی انتخاب شدند و سه فروند هواپیمای فانتو م برای ماموریت در نظر گرفته شد که دو فروند از آنها نقش اصلی اجرای ماموریت را بر عهده داشتند و هواپیمای سوم برای ادامه عملیات در صورت بروز هرگونه اشکال پیش بینی شد.

شهادت

در ساعت5:30 دقیقه صبح  روز دوم تیر ماه مأموریت بزرگ با حفظ کلیه تاکتیک‌های حفاظتی آغاز شد. فانتوم شماره 1 (جنگنده سرهنگ دوران) و منصور کاظمیان رهبری گروه پرواز را بر عهده داشت و مطابق با طرح کلی حرکت از شرق بغداد به جنوب شرق آن شهر پیش بینی شده بود و سپس «پالایشگاه الدوره».

 عبور از دیوار پرچم آتش اطراف بغداد با تدبیر خلبانان رشید ایرانی به سهولت انجام شد و کلیه مواضع مطابق با برنامه بمباران شد، اما فانتوم رهبر گروه مورد اصابت موشک قرار گرفت و به شدت در حال حریق بود.

شهید دوران به سرعت دستگیره صندلی پران هم رزم خود- امیر آزاده سر تیپ کاظمیان- را کشید تا از آتش نجات یابد و خود متهورانه،به عملیاتی استشهادی مبادرت نمود. او فانتوم در حال انفجار خود را به ساختمان خبرگزارن در بغداد کوبید و تمام نقشه‌های شیطانی صدام حسین تکریتی را بر آب نمود و خود به فیض شهادت رسید.

 وای نچنین هرگز کنفرانسی که تهدید کننده ایران باشد و تقویت کننده حزب بعث عراق برگزار و در تاریخ ثبت شد.



زنگینامه شهید حسن باقری

 

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین(ع) در تهران بدنیا آمد. وی پس از گذراندن دوران دبستان در دبیرستان «مروی» ادامه تحصیل داد و با اخذ دیپلم در سال 54 در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری پذیرفته شد اما پس از چندی به دلیل فعالیت های مذهبی و مبارزاتی از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازی اعزام می شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازی را ترک می کند.
وی که با پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیت های مختلف فرهنگی و اجتماعی از جمله خبرنگاری می شود در سال 59 با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شده و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عملیات رزمی» را برای دستیابی دقیق از موقعیت دشمن  راه اندازی می کند که این آغازی برای راه اندازی این واحد در ستاد عملیات جنوب می شود.

تولد و کودکی:
به روز سوم شعبان 1375 ه.ق مطابق با 25 اسفند سال 1334 ه.ش در خانواده‌ای مذهبی و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در حوالی میدان خراسان تهران چشم به جهان گشود. والدینش به عشق و محبت اباعبدالله‌الحسین(ع) و از باب تیمن و تبرک، نام "غلامحسین" را بر او نهادند و به دنبال آن در سن دوسالگی در سفر کربلا او راه همراه خود بردند. پدرش که در تربیت وی، جدیت زیادی داشت از همان طفولیت او را با خودبه مسجد و هیأت و مراسم عزاداری سرور شهیدان می‌برد. این حضور معنوی باعث شد که او در آن ایام عضو فعال و مؤثر هیأت نوباوگان محبان‌الحسین(ع) گردد. غلامحسین دوره دبستان را در مدرسه مترجم‌الدوله و دوره متوسطه را در دبیرستان مروی تهران به پایان رساند.

فعالیتهای قبل از انقلاب:
در سال 1354 پس از اخذ دیپلم ریاضی، در رشته دامپروری دانشکده کشاورزی شهر ارومیه تحصیلات عالی خود را آغاز کرد. در این ایام علاوه بر مطالعه منظم وانسجام یافته در زمینه مسائل اسلامی، با سخنرانی در جمع دانشجویان و برقراری کلاسهایی در زمینه اصول عقاید برای دانش‌آموزان مدارس، فعالیت مذهبی خود را دنبال می کرد و بارها با بعضی از اساتید غرب زده که فرهنگ اسلامی را انکار و مظاهر منحط غربی را ترویج می‌نمودند، به بحث می‌نشست و ماهیت آن فرهنگ و عوامل غرب زده را افشا می‌کرد. از این رو، وی به عنوان یک عنصر مذهبی و فعال حساسیت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگیخته بود، که در نهایت به دلیل این فعالیتها پس از یک سال و نیم تحصیل، از دانشگاه اخراج گردید.

در این ایام در جواب یکی از نزدیکانش که به او گفته بود: تو یک سال و نیم از عمرت را بی‌خود تلف کردی. پاسخ می‌دهد: من وظیفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشکده رفتم برای کسب مدرک نبود، بلکه برای رشد خودم بود و می‌خواستم که دیگران را هم به صحنه بیاروم. شهید باقری در اسفندماه سال 1356 به خدمت سربازی اعزام شد و پس از طی دوره آموزشی در پادگان جلدیان نقده به ایلام منتقل گردید.

در دوره کوتاه خدمت سربازی با توجه به آشنایی که با مسائل اسلامی داشت به ارشاد و هدایت فکری سربازان پرداخت و همزمان با علمای شهر ایلام از جمله آیت‌الله صدری (امام جمعه قبلی ایلام) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ایشان اطلاع می‌داد. به دنبال این فعالیتها، تحت کنترل قرار گرفت و ضمن جدا کردن وی از جمع سربازان پادگان، او را به عنوان راننده یک افسر جزء به کار گماردند.
نقش شهید در پیروزی انقلاب:
همزمان با گسترش انقلاب اسلامی و فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها، خدمت سربازی را رها کرد و به موج خروشان و توفنده امت حزب‌الله پیوست و به صورت تمام وقت در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی به فعالیت پرداخت. به هنگام تشریف فرمایی حضرت امام خمینی(ره) به میهن اسلامی، در فعالیتهای کمیته استقبال شرکت چشمگیری داشت و به دلیل برخورداری از آموزش نظامی، به همراه سایر اعضای خانواده و دوستانش در تصرف کلانتری 14 و پادگان ولی‌عصر(عج) "عشرت آباد سابق" در تهران نقش بارزی داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی:
تا خرداد 1358 در کمیته انقلاب اسلامی و برخی نهادهای دیگر فعالیت داشت و با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی، همکاری فعال خود را با این روزنامه در زمینه‌های مختلف آغاز کرد. در این مدت بنا به دعوت جنبش امل لبنان، از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار، سفر 15 روزه‌ای به لبنان و اردن انجام داد که طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابسامان مسلمین در آن منطقه تهیه کرد. در خردادماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سپس در امتحان ورودی دانشگاه شرکت کرد و با رتبه صد و چهارم در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول گردید. او در مدت حضور در محیط دانشگاه، نقش فعال و مؤثری در مقابله با توطئه‌های ضدانقلاب و گروهکها داشت. شهید باقری اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در آمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهکهای منحرف و وابسته، فعالیت خود را استمرار بخشید و در این واحد بود که نام مستعار "حسن باقری" برای ایشان در نظر گرفته شد.
حضور در جبهه‌های دفاع مقدس:
تهاجم دشمن بعثی به مرزهای کشور اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، نقطه عطفی در زندگی شهید باقری بود. با احساس تکلیف در دفاع از اسلام و میهن اسلامی بلافاصله پس از شروع جنگ - در روز اول مهرماه سال 1359 - به همراه عده‌ای از برادران پاسدار راهی جبهه‌های جنوب شد و تا آخرین لحظه حیات، در این سنگر باقی مانده و در بسیاری از صحنه‌های پیروز دفاع مقدس حضور فعال و تعیین کننده داشت. عمده عناوین فعالیتهای وی در صحنه رزم با دشمن عبارتند از: تاسیس و راه‌اندازی واحد اطلاعات و عملیات رزمی شهید باقری از ابتدای ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پایگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستیابی به اطلاعات مناسب از موقعیت دشمن، به جمع‌آوری نقشه‌ها و پیاده کردن وضعیت مناطق عملیاتی روی آنها، اقدام کرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتی، جهت کسب اطلاع دقیق از دشمن، به شناسایی محورها و نقاط مورد نظر می‌پرداخت و در برخی از موارد نیز تا عقبه نیروهای دشمن برای ارزیابی توان و استعداد آنها، با چالاکی و شجاعت بی‌نظیری پیش می‌رفت. فعالیتهای مثبت او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آنها، منجر به راه‌اندازی واحد اطلاعات عملیات در ستاد عملیات جنوب (گلف) گردید. واحدهای اطلاعات عملیات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ، در تمامی محورهای جنوب (از آبادان تا دزفول) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسایی و تعیین وضعیت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام کردند. با این تلاش، اطلاعات چشم فرماندهی در میدان جنگ شد و یکی از ضعفهای بزرگ ( نداشتن اطلاع از وضعیت دشمن ) برطرف گردید. شهید باقری علاوه بر ارائه اطلاعات،توان و استعداد ذاتی بالایی در تحلیل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حرکات احتمالی دشمن در آینده راپیش بینی می نمود و حتی به زمان و مکان آن هم اشاره می کرد. از آن جمله پیش بینی وی در دی ماه سال 1359 مبنی بر حرکت دشمن جهت الحاق محور شمال - جنوب منطقه سوسنگرد برای ارتباط جفیر و بستان بود.که دشمن در کمتر از یک هفته با نصب پل های نظامی متعدد و تلاش گسترده این کار را انجام داد.(البته این منطقه بعدها با عنایت الهی در عملیات طریق القدس آزاد گردید.) از اقدامات بسیار مؤثر شهید باقری که در این دوره پایه‌ریزی شد، بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و بخش شنود بی‌سیم های دشمن بود.از دیگر فعالیتهای وی طراحی گردانهای رزمی و تعیین ترکیب سازمان نفرات و تجهیزات و ادوات رزمی و واحدهای پشتیبانی از رزم بود.
مسئولیت های شهید در طول دفاع مقدس

فرماندهی محور جنوب:
شهید باقری به دلیل لیاقت، شجاعت و شهامتی که داشت در دی ماه سال 1359 به عنوان یکی از معاونین ستاد عملیات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی(عج)، فتح، ارتفاعات الله‌اکبر و دهلاویه نقش به‌سزایی داشت و همه این نبردها در شرایطی اجرا می‌شد که عملیات منظم نیروهای خودی با مشکل مواجه شده بود و اغلب بدون نتیجه می‌ماند، همه تلاش شهید باقری و برادران سپاه این بود که ثابت کنند می‌توان دشمن را شکست داد.

با برکناری بنی‌صدر و با توجه به شرایط سیاسی آن زمان، در اجرای عملیات فرماندهی کل قوا شرکت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحیم صفوی هدایت عملیات را به عهده گرفت و دراین عملیات به عنوان فرماندهی لایق و کاردان شناخته شد.
فرماندهی محور دارخوین درعملیات ثامن‌الائمه(ع):
شهید باقری که فرماندهی محور دارخوین را به عهده داشت، در عملیات شکست حصر آبادان در طرح‌ریزی، سازماندهی و کسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش مؤثری داشت.
معاونت فرماندهی عملیات طریق‌القدس:
در عملیات طریق‌القدس که برای اولین بار قرارگاه مشترک بین سپاه و ارتش تشکیل گردید، شهید باقری به عنوان معاونت فرماندهی کل سپاه در قرارگاه فرماندهی عملیات مشترک حضور یافت و در شناسایی محورها و تحلیل و پیش‌بینی حرکتهای دشمن و پی‌گیری مسائل رزمی نقش مهمی را ایفا نمود.

شهید باقری دراجرای مرحله اول این عملیات سه شبانه روز بیدار بود و در آماده‌سازی مرحله دوم عملیات، به دلیل خستگی مفرط، شب هنگام طی تصادفی بشدت مصدوم شد و به بیمارستان منتقل گردید. برادر شهید در این مورد می‌گوید: در بیمارستان در لحظاتی که معلوم نبود زنده می‌ماند یا خیر و با اینکه به سختی سخن می‌گفت می‌پرسید: پل سابله کارش به کجا کشید؟ بشدت به فکر عملیات و نگران آن بود. با اینکه یک ماه دستور استراحت مطلق پزشکی به او داده بودند، پس از یک هفته، بیمارستان را ترک کرد و به ستاد عملیات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شدید، به فعالیت خود ادامه می‌داد. پس از عملیات موفق طریق القدس ، دشمن بعثی دست به یک حمله در تنگه چزابه زد ، شهید باقری با وجود ضعف جسمی،تلاش زیادی برای تثبیت این نقطه استراتیژیک و مهم به عمل آورد و با اسقامت عجیبی چندین شب متوالی و بدون لحظه ای استراحت،به هدایت عملیات پرداخت و حتی در یک مرحله، به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شدو تپه ای را که 400 نفر از نیروهای دشمن روی آن مستقر بود و بر نیروهای خودی تسلط داشت به تصرف در آورد.
فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان

1 - فتح‌المبین:
قبل از شروع عملیات، شهید باقری با تجزیه و تحلیل اطلاعات واصله، تمام واحدهای اطلاعاتی را در راستای اهداف این عملیات توجیه و وظایف هر یک را مشخص کرد. با توجه به وسعت منطقه عملیات، چهار قرارگاه برای کنترل و هدایت عملیات مشخص گردید. جناح شمالی منطقه، حساسترین محور عملیات بود. به دلیل این اهمیت و حساسیت، شهید باقری به عنوان فرمانده قرارگاه نصر (قرارگاه مشترک ارتش و سپاه) در این جناح انتخاب گردید. ضمن اینکه در قرارگاه مرکزی کربلا نیز در کنار فرماندهی کل عملیات (سردار محسن رضایی) به عنوان مشاور عملیات و مسئول اطلاعات، فعالیت بسیار مؤثری داشت. در مرحله اول عملیات فتح‌المبین، قرارگاه نصر با موفقیت کامل به اهداف خود رسید و در مرحله دوم عملیات، با اصرار و تاکید شهید باقری تصرف ارتفاعات رادار (ابوصلبی‌خات) از محور قرارگاه نصر انجام پذیرفت که پس از موفقیت و استقرار نیروهای خودی، دلیل اصرار شهید باقری کشف گردید.
2 - بیت‌المقدس:
بلافاصله پس از عملیات فتح‌المبین آماده‌سازی عملیات بیت‌المقدس آغاز گردید. هید باقری ضمن تلاش برای هماهنگی واحدهای اطلاعاتی در طرح‌ریزی عملیات نیز حضور داشت و می‌گفت: لزومی ندارد ما مستقیماً وارد شهر خرمشهر شویم، بلکه باید دشمن را دور بزنیم و عقبه او را ببندیم تا شهر خود به خود سقوط کند. با اینکه نظرات دیگری هم برای چگونگی آزادی خرمشهر وجود داشت، اهمیت و تاکید او پس از فتح خرمشهر آشکار شد. در این عملیات شهید باقری به عنوان فرماندهی قرارگاه نصر، در اجرای عملیات نقش مؤثری را ایفا کرد. از هدفهای عمده این قرارگاه، خرمشهر و تامین مرز شلمچه و شرق بصره بود. پس از دو مرحله عملیات موفقیت‌آمیز، در مرحله سوم عملیات، قرارگاه نصر با محاصره دشمن در ناحیه شلمچه، مزدوران بعثی را مستاصل و مضمحل کرد و شهر خرمشهر نیز آزاد گردید.
3 - رمضان:
پس از عملیات بسیار موفق بیت‌المقدس، طرح‌ریزی و آماده‌سازی عملیات رمضان آغاز گردید. در این عملیات شهید باقری همچنان در مسئولیت قرارگاه نصر حضور داشت. در مرحله اول عملیات رمضان این قرارگاه نقش عمل کننده نداشت و به عنوان قرارگاه احتیاط پیش‌بینی شده بود، ولی با روحیاتی که شهید باقری داشت ضمن حضور در قرارگاه فتح و همکاری جدی و فعال با فرماندهی آن، در مراحل بعدی عملیات رمضان به علت پاتک های بسیار شدید و سنگین دشمن بعثی، قرارگاه نصر نقش بسیار مؤثری در دفع آنها و حفظ مواضع خودی داشت تا جایی که شهید باقری جهت کنترل دقیق تر و تقویت روحیه رزمندگان، مقر تاکتیکی قرارگاه نصر را پشت خاکریزهای خط مقدم مستقر کرد و تا تثبیت شرایط، در همان جا حضور داشت.فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب پس از عملیات رمضان، شهید باقری از طرف فرماندهی کل سپاه به سمت فرماندهی قرارگاه کربلا و جانشین فرماندهی کل در قرارگاههای جنوب منصوب گردید. در شرایطی که طرح‌ریزی عملیات از منطقه جنوب به جبهه غرب منتقل شده بود، همزمان با اجرای عملیات مسلم ا‌بن عقیل(ع)، شهید باقری در قرارگاه کربلا با شناسایی و پی‌گیری مستمر، عملیات محرم را طرح‌ریزی کرد و با کسب موافقت، نسبت به اجرای آن وارد عمل شد. با توجه به کسب تجربیات و نتایج حاصله از موفقیتهای رزمی و نظامی، ساختار سازمان رزمی سپاه شکل گرفت و بر اثر لیاقت و شایستگی قابل توجه و در خور تحسین شهید باقری، ایشان به عنوان جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه منصوب گردید.
ویژگیهای برجسته شهید:
اتکال شهید باقری به خداوند تبارک و تعالی بسیار بالا بود و در سایه این توکل، اطمینان و استقامت عجیب وی بخوبی مشهود بود و در سخت‌ترین شرایط و حساسترین موقعیتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردی، با تدبیر عمل می‌کرد. او عشق و علاقه عجیبی به اهل بیت(ع) و آقا امام زمان(عج) و امام خمینی(ره) داشت. شهید باقری بی‌ریا و بی‌تکلف در مصائب امام حسین(ع) می‌گریست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه کتاب ارشاد شیخ مفید و مقتلهای حادثه کربلا داشت. استعداد و خلاقیت شهید باقری با توجه به کمی سن و تجربه وی، بسیار قابل توجه و مورد تحسین بود. یکی از برادران رده بالای سپاه (و با سابقه در جنگ) چنین می‌گوید: با اینکه من دو سال از او بزرگتر بودم ولی به جرأت می‌توانم بگویم افکار او دو سال از من بالاتر بود. شهید باقری همواره با هوشمندی و ذکاوت خویش شرایط رزمی و عملیاتی را پیش‌بینی و تحلیل می‌کرد و در کنار آن با قدرت بالای فکری، راههای کار و طرح‌ریزی عملیاتی خود را ارائه می‌نمود و بدون هراس از مشکلات، به فعالیت و تلاش در این زمینه می‌پرداخت. هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتوانی نداشت، بلکه همواره نسبت به برتری نیروهای خودی بردشمن با اطمینان صحبت می‌کرد. قاطعیت و قدرت تصمیم‌گیری شهید باقری به عنوان یک فرمانده لایق و موفق چشمگیر بود و در مراحل بحرانی و شرایط سخت با جرأت کامل ضمن حفظ آرامش و خونسردی، نظر لازم و مؤثر را ارائه و در این باره تصمیم‌گیری می‌کرد. یکی از فرماندهان نظامی ارتش که با وی همکاری مشترک داشت می‌گوید: در مرحله‌ای از عملیات بیت‌المقدس یکی از یگانها در شرایط سختی در مقابل پاتک دشمن قرار گرفته بود که فرمانده آن واحد در تماس اعلام کرد در صورت مقاومت، احتمالاً تلفات بیشتری خواهیم داشت. شهید باقری در پاسخ گفت: در مقابل دشمن باید مقاومت کنید و مسئولیت تلفات را هم من به گردن می‌گیرم. کادرسازی و تربیت نیرو از خصوصیات بسیار بارز شهید باقری بود. اهتمام زیادی به رشد و ارتقای همراهان و همکاران خود داشت. در تربیت کادرهای واحد اطلاعات و عملیات بسیار پرتلاش بود و در این زمینه آموزشهای نظری و عملی را توام می‌کرد. بیش از سه دوره آموزش فشرده 30 تا 40 نفره برگزار کرد که بعدها این برادران در واحد اطلاعات - عملیات تیپ ها مسئولیتهای مهمی را عهده‌دار شدند. توجه به هماهنگی و وحدت نیروهای رزمی از دیگر خصوصیات این شهید بزرگوار بود که تجلی آن در هدایت عملیات - خصوصاً عملیات مشترک ارتش و سپاه (در قرارگاه مشترک نصر) - مورد تایید فرماندهان ارتش بود و آنها تحت تاثیر خصوصیات اخلاقی و عمل این شهید قرار می‌گرفتند، بخصوص در مقطعی که ایشان به عنوان نماینده سپاه در شورای عالی دفاع شرکت می‌کرد. شجاعت و شهامت شهید باقری بسیار بالا و قابل توجه بود. او با توجه به اینکه یک مسئول رده بالای نظامی بود، ولی همراه عناصر اطلاعاتی در شناسایی‌ها شرکت می‌کرد. در صحنه‌های رزم و در خطوط مقدم جبهه و در بعضی از موارد نیز در پشت خط دشمن حضور می‌یافت و حتی در هدایت گروهانها و گردانهای رزمی مستقیماً وارد عمل می‌شد. این شهامت در کلام وگفتار وی نیز تاثیر داشت. با تواضع، آنچه را صحیح می‌دانست بیان می‌کرد و از نظرات خود دفاع می‌نمود. از قدرت بیان و استدلال برخوردار بود و همواره مخاطب خود را تحت تاثیر قرار داده و به تحسین وا می‌داشت. تواضع و فروتنی شهید باقری - با داشتن مسئولیتهای مهم و اساسی در جنگ - بسیار محسوس بود و هرگز تحت تاثیر القاب و عناوین مسئولیتی قرار نمی‌گرفت. رفتار مهربان او با همه (خصوصاً زیردستان) به گونه‌ای بود که علاقه متقابل نسبت به وی را در آنان ایجاد می‌کرد. تا مدتها همسرش نمی‌دانست که او در جبهه مسئولیت دارد و فرمانده است، در پاسخ به این سئوال که در جبهه چه می‌کند، می‌گفت: من سقای بچه‌های بسیجی‌ام.
فرازهایی از خاطرات همرزمان شهید:
- پس از عملیات امام مهدی(عج) نگاهم به شخصی افتاد که سطلی به دست گرفته بود و فشنگهای روی زمین را جمع می‌کرد. این شخص کسی نبود جز برادر باقری که می‌گفت:

اینها حیف است و باید از آنها استفاده کرد.

وقتی راجع به عملیات یا مسائل کاری انتقاد می‌کردیم با مهربانی می‌گفت:

بسیار خوب، حالا شما بیایید و کار را در دست بگیرید و درست کنید، چه فرقی می‌کند.

در عملیات بیت‌المقدس وقتی یکی از تیپ ها در وضعیت دشواری قرار گرفته بود، فرمانده آن دراثر فشار مشکلات می‌گوید: مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ شهید باقری پاسخ می‌دهد:

آری، بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهید است که روی زمین می‌ریزد، قوه محرکه شما خون شهداست.
پس از فتح خرمشهر بارها تذکر می‌داد:
برادران! مبادا غرور این پیروزی ها شمارا بگیرد، خودتان را گم نکنید، فکر نکنید ما این کار را کرده‌ایم، همه‌اش خواست خدا بوده است.

حساسیت عجیبی به انتقال شهدا و مجروحین داشت و می‌گفت:

ما جواب خانواده‌ای را که جنازه شهیدش روی زمین مانده چه بدهیم؟!

سرانجام در اثر این تأکیدها و ضرورت مدنظر قرار دادن حقوق شهدا، مسئول تعاون قرارگاه نیز شهید شد.

وقتی در ارتباط با جریانات سیاسی از وی می‌پرسند در چه خطی هستی؟ می‌گوید:

ما در خط ثواب هستیم.

شهید باقری درمورد نیروهای بسیجی می‌گفت: این بسیجی ها امانتی الهی هستند که باید قدرشان را بدانیم و تمام سعی خود را در حفظ آنها بکار بریم. این بسیجی است که جنگ را اداره می‌کند تا زمانی که نیروی ایمان در آنها وجود دارد، جنگ به پیروزی می‌انجامد. شهید باقری همواره به دوستانش می‌گفت: تا خالص نشوی خدا ترا برنمی‌گزیند. لذا باید سعی کنیم که خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.
نحوه شهادت:
پس از عملیات رمضان در شهریور ماه 1361 که مقارن با ایام حج بود، در پاسخ به پیشنهاد یکی از دوستانش جهت عزیمت به سفر حج گفته بود: هنوز که کار جنگ تمام نشده و دشمن بعثی در خاک ماست، بروم به خدا چه بگویم؟ وقتی می‌روم که حرفی برای گفتن داشته باشم. چند ماه پس از این صحبت در نهم بهمن ماه 1361 در طلیعه ایام مبارک دهه فجر در حالی که تعدادی از همرزمان و همسنگرانش به دیدار حضرت امام خمینی(ره) شتافته بودند، او برای شناسایی و آماده‌سازی عملیات والفجر مقدماتی به همراه تعدادی از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فکه) در سنگر دیده‌بانی مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهیدان مجید بقایی، وزوائی و ... به لقاءالله شتافت. آخرین کلامی که از این شهید بزرگوار شنیده شد پس از ذکر شهادتین، نام مبارک امام شهیدان، حسین(ع) بود. شهید باقری در همه مدت حضورش در جبهه‌های جنگ تنها یکبار، آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان(عج) نام نرگس را برای تنها فرزندش برگزید



 http://www.navideshahed.com/attachment/1387/07/177180.jpg
 زندگینامه
فعالیتهای جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی 

مبارزه با ضد انقلاب در کردستان

آزاد سازی شهرمریوان

حضور در لبنان

شرکت در دفاع مقدس

ویژگیهای اخلاقی

مروری بر زندگانی جاویدالاثرمتوسلیان

نحوه اسارت

شمع تاریخ

نرم افزار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

آلبوم عکسهای جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

 

  زندگینامه

(( احمد )) در سال 1332 در جنوب تهران چشم به جهان گشود . پدر و مادرش اهل تقوا و دیانت بودند و بر این نسخ ، احمد را تربیت کردند . دورهء ابتدایی را در دبستان اسلامی (( مصطفوی )) تمام کرد . ضمن تحصیل ، در بازار به پدرش کمک می کرد . احمد از همان سالهای نوجوانی ، شوق و رغبت خاصی به شرکت در کلاسهای مذهبی و قرآن از خود نشان می داد . در آن کلاسها با مظالم و جنایتهای رژیم شاه آشنا شد و از همان نوجوانی ، وارد میدان مبارزه با عوامل رژیم ستمشاهی شد . او پس از پایان دورهء ابتدایی ، در هنرستان صنعتی شبانه ، به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 با موفقیت مدرک دیپلم را دریافت کرد .

 

  فعالیتهای جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان پیش از پیروزی انقلاب اسلامی 

 احمد که انسانی وارسته و مؤمن تربیت یافته بود  همواره با رژیم شاه در حال مبارزه بود . حتی وقتی به سربازی اعزام می شود  در ارتش به روشنگری سربازان و افشاگری مفاسد می پردازد . پس از پایان سربازی  از سوی یک شرکت خصوصی  برای انجام مأموریتی به (( خرم آباد )) می رود . روز به روز در مبارزاتش علیه شاه جایتر عمل می کند تا اینکه از سوی ساواک تحت تعقیب قرار می گیرد و در سال 1354 ، کمیته مشترک به اصطلاح (( ضد خرابکاری ساواک)) او را دستگیر و مورد شکنجه قرار می دهد . مدت پنج ماه در زندان (( فلک الافلاک)) خرم آباد ، در سلول انفرادی به سر می برد . این زندانها و شکنجه ها ، از احمد فردی مجرب و خود ساخته بار می آورد و او را در راهی که انتخاب کرده بود ، راسختر و پر صلابت تر می کند .

احمد پس از فلک الافلاک حدود نه ماه در بند عمومی زندانی می گردد . با اوج گرفتن موج انقلاب اسلامی از زندان آزاد می شود : اما آرام نمی گیرد و نقش رابط و هماهنگ کنندهء تظاهرات و راهپیماییها را در جنوب تهران به عهده می گیرد . بارها در مبارزهء با رژیم ستمشاهی ، تا پای شهادت پیش می رود و در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی ، بویژه 21 و 22 بهمن 1357 از خود درخشش و توانمندی خاصی بروز می دهد .

 

  مبارزه با ضد انقلاب در کردستان

پس از شروع غائله کردستان در اسفندماه سال 1357به همراه 66تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوگان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند. منطقه را از لوث وجود ضد انقلابیون که در راس آنها دمکراتها قرار داشتند،پاکسازی نماید.او پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان ،به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه  تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضد انقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند،طی یک عملیات دقیق «ضد کمین» خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبردچهارصد اسیرو دویست کشته از انقلاب برجای ماند.

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود(شهید محمد توسلی)برای فتح سنندج راهی این شهر شد. ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر،حلقه محاصره ضد انقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی،سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

 

  آزاد سازی شهرمریوان

اوایل خرداد1359ماموریت آزادسازی شهرتام مریوان که در تصرف گروهگهای محارب بود،به وی محول شد. تسلط ضد انقلاب در مریوان به گونه‌ای بود که از پادگان این شهر می‌توانستند افرادی را که در سطح شهر تردد می‌کردند شمارش کنند. به همین دلیل به محض نشستن هلیکوپتر در محوطه باند فرود و حاج احمد و همراهانش زیر آتش همه جانب دشمن قرار م‌گیرند.

حاج احمد پس از ورود به شهر. سازماندهی نیروها،با یورشی سهمگین و برق آسا شهر مریوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهکها پاک نمود.

از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده ایشان گذاشته شد و بلا فاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی،سید محمد رضا دستواره،رضاچراغی،حسین قوجه‌ای،حسن زمانی،محسن نورانی و علیرضا ناهیری به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله ،دمکرات و رزکاری پرداخت.ترس و وحشتی که از او بر دل سیاه‌ضدانقلابیون نشسته بود به جدی بود که به قول یکی از همرزمانش،هروقت به ضد انقلابیون خبر می‌رسید که حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد،قوای ضد انقلاب ،فرار را بر قرار ترجیح می‌دادندو مانند روباه از معرکه می‌گریختند.

 

  حضور در لبنان 

حاج احمد پس از فتح خرمشهر و تثبیت مواضع رزمندگان اسلام در آن جا ، اواخر خرداد 1361 ، طی مأموریتی همراه یک هیأت عالی رتبهء سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران ، به سوریه و لبنان سفر می کند تا راههای کمک به مردم مظلوم و بی دفاع لبنان را از نزدیک بررسی نماید .

 

  شرکت در دفاع مقدس

حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج،ماموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه های جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهی محترم کل سپاه مامور شد با به کارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمد رسول الله (ص)-که بعدها به لشکر تبدیل شد- را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد. پس از مدتی زمینه اجرای عملیات بیت المقدس در دستور کاریگانهای رزمی قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ،در تمامی ماموریتهای شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد. در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361عملیات بیت المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات،منطقا دارخوین به سمت جاده اهواز-خرمشهربوده با عبور نیروها از رود متلاطم کارون به سمت دژ«مارد»جهت‌دهی شده بود و با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگانهای توپخانه ارتش بعث عراق ،رزمندگان اسلام توانستند نیروها دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه تانکهای آنها را دفع نمایند. یکی از فرماندهای عملیاتی جنگ در مورد نقش حساس ایشان در عملیات بیت المقدس می‌کوید:«اگر فرماندهی قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عملیات بیت المقدس روی جاده اهواز-خرمشهر حاج احمد نبود عملیات به مشکلات زیادی برخورد می‌کرد. او در همان جا اسلحه کلاشینکف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ایستادگی کرد و رزمندگان نیز با تاسی به او مقاومت بسیاری از خود نشان دادند که در نهایت جاده اهواز-خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت و زخمی که از ناحیه پا داشت حاضر به ترک میدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهای مستحکم و میادین متعدد مین،نیروهایش را عبور دادو در نهایت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361رزم آوران تیپ 27حضرت رسول(ص)با جلوداری سردار حاج‌احمد متوسلیان در کنار سایر یگانهای سپاه به خاک مطهر خرمشهر قدم نهادند .ایشان در عصر همان روز طی سخنان کوتاهی خطاب به دریادلان بسیجی در برابر مسجد جامع خرمشهر چنین گفت:

«همه عزیزان ما که تا امروز در خونشان غوطه ور شده و به شهادت رسیده‌اند برای حفظ اسلام عزیز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند،اما خدا را شکر  که بالاخره توانستیم امروز با آزادی خرمشهر قلب اماممان را شاد کنیم.»

در پی آزادسازی خرمشهر،حاج احمد در معیت سایر سرداران فاتح خرمشهر به محضر فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(قدس سره )این سرداران دلاور به ویژه حاج احمد را به گرمی مورد تفقد خاص خویش قرار دادند.

 

  ویژگیهای اخلاقی

آگاهی و شناخت بالا ی ایشان در مسائل سیاسی-اجتماعی از جمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیرو تصمیم‌گیریهایش دقت نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار،بر دلها فرماندهی می‌کرد و همراده در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل ،درسخت‌ترین شرایط،کسی او را تنها نمی‌گذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود،به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی،در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر،نظافت محیط،شستن ظروف و...با پرسنل تحت امر همراهی می‌کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها،از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می‌نمود. حاج احمد نسبت به شهداوخانواده‌های محترمشان احترام خاصی قایل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا می‌رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده‌های این عزیزان تلاش می‌کرد در غم فراق همرزمانش می‌سوخت و نقل می‌کنند:«هنگامی که برمزار شهید جهان آرا حاضر می‌شد،آن چنان از خود بی‌خود می‌شد که با ساعتها بی‌وقفه اشک می‌ریخت و با روح بلند او نجوا می‌کرد.»

برادر دیگری نقل می‌کند:«شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب(س)تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر با سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی همسفرانش آمدو در پاسخ به سؤال دوستایش که خوشحالی او را جویا شده بودند،گفته بود:از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم ،مخصوصا شهید محمد توسلی اشک می‌ریختم به عمه سادات متوسل شدم. تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی بامحاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن،کنارم آمدو ایستاد و گفت پسرم!بی‌تابی نکن ،لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.»

 

  مروری بر زندگانی جاویدالاثرمتوسلیان

در سال 1332 در تهران متولد شدند.

در سال 1354 دستگیری بوسیله ساواک به جرم فعالیت علیه رژیم منحوس پهلوی پنج ماه زندانی انفرادی در فلک الافلاک خرم آباد

سال 1365رابط و هماهنگ کننده تظاهرات در محلات جنوبی شهر تهران

اعزام به کردستان اسفندماه 1357برای سرکوب اشرار آن منطقه

1358ماموریت برای آزادسازی جاده پاوه-کرمانشاه

1359ماموریت برای آزادسازی شهر مریوان

دی ماه 1360عملیات سرنوشت ساز محمّد رسول الله (ص)

تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص)

ساعت 11 صبح روز سوم خرداد سال 1361تیپ 27 حضرت رسول(ص)به فرماندهی ایشان وارد خرمشهر شد.

اواخر خرداد سال 1361ماموریت به لبنان برای سرکوب رژیم غاصب صهیونیستی

14تیرماه 1361اسارت بوسیله مزدوران فالانژ

 

  نحوه اسارت

در چهاردهم تیر سال 1361،اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور پست ایست و بازرسی،مزدوران حزب فالانژ اتومبیل رامتوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک-توسط آدم ربایان دست نشانده رژیم تروریستی تل آویو گروگان گرفته شده و پس ازشکنجه و بازجویی،به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. در حالی که همرزمان آن مهاجر الی الله ،مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبری ازاو و همرزمانش برسد. نویسنده حسین علی ابادی فوق لیسانس تاریخ تشیع از دانشگاه ادیان ومذاهب قم





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

جمعه 17 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

تقدیم به روح مطهر پسر خاله عزیزم شهیدمفقودالاثرسردار حسین محمدآبادی =صلوات

قصه اولین‌ها همیشه برای مخاطب پراهمیت و جذاب است؛ به خصوص اگر اولین‌ها مربوط به قهرمانان دفاع از وطن باشند.

به گزارش خبرنگار دفاعی امنیتی گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران جوان؛ قصه اولین‌ها همیشه برای مخاطب پراهمیت و جذاب است؛ به خصوص اگر اولین‌ها مربوط به قهرمانان دفاع از وطن باشند.

اولین بانوی آزاده دفاع مقدس 

«فاطمه ناهیدی» که اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه بهشتی و دارای سه فرزند دختر است در مورد لحظه اسارت خود می‌گوید: «عراقی‌ها تصور می‌کردند، یک مهره مهم از ارتش ایران را دستگیر کرده‌اند. برای این پیروزی با هلهله و شادی تیرهای هوایی شلیک می‌کردند. بعد از چند روز، سه خواهر دیگر نیز کشته شدند».

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

بیستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح، دختر پرستاری که فارغ‌التحصیل رشته مامایی بود، به همراه چهار تن از رزمندگان به اسارت دشمن درآمد. «فاطمه ناهیدی» ابتدا در جهادسازندگی و بعد از آن در کمیته امداد امام خمینی(ره) فعالیت داشت. با آغاز جنگ برای کمک و همیاری رزمندگان به خرمشهر رفت و به اسارت دشمن بعثی درآمد. چند روز بعد از اسارت او، سه خانم ایرانی نیز اسیر شدند، ناهیدی در اردیبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با این اعتصاب مسئولین عراق موافقت کردند آنها برای خانواده‌هایشان از طریق صلیب سرخ نامه بنویسند، اولین اسیر زن ایرانی در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر دیگر آزاد شد.

مشکلات اسارت برای بانوان

فاطمه ناهیدی با اشاره به مشکلات موجود برای بانوان ایر در چنگال حزب بعث گفت: من زمانی که اسیر شدم حدود 23 سال داشتم. ما چهار دختر اسیر نگرانی بسیاری داشتیم. نگرانی ما تنها مرگ و شهادت - که نگرانی یک اسیر مرد هست - نبود. زمانی که مرا در خط مقدم گرفتند، مرا در چاله زباله‌ای انداختند که تنها جای نشستن یک نفر بود و می خواستند با ایجاد ترس و وحشت از من اطلاعات بگیرند. در همان گودال تنها صدای توپ وخمپاره را می‌شنیدم و نمی‌دانستم به کجا می‌خورد. من هم برای اینکه خودم را از دست آنها نجات بدهم سرم را بالا می‌گرفتم تا ترکشی به سرم بخورد و در دست بعثی‌ها زنده نمانم. چون می‌دانستم اسارت در دست آنها مسائلی را به همراه خواهد داشت.

در همان گودال که آفتاب داغی هم بر سرم می‌تابید مروری بر گذشته‌ام می‌کردم تا ببینم به کسی مدیون هستم یا نذری، عهدی دارم که همانجا یادم آمد یک نماز امام زمان (عج) نذر دارم و همانجا در حالت نشسته شروع به خواندن نماز کردم که عراقی‌ها هم متوجه نشدند. این نماز آنچنان سکینه‌ای در قلب من ایجاد کرد و آنچنان نیرویی به من داد که احساس کردم به پای خودم به اینجا نیامده‌ام و تنها برای خدا آمده‌ام . خدا نیز ناظر بر اعمال من هست. خدا مرا اینجا آورده و خودش نیز نگهدار من خواهد بود. همین باعث آرامش من شد.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

در ابتدا حس می‌کردم آنقدر زبون شده‌ام که نمی‌توانم حتی جواب آنها را بدهم یا مقاومت کنم. با اینکه من دختر بسیار فعالی بودم. چه در دوران انقلاب و چه در دوران پس از انقلاب در مناطق مختلف کشور فعالیت می کردم و از هیچ چیز نمی ترسیدم. نه از مرگ و نه از چیز دیگری. اما در ابتدای اسارت این مسئله به صورتی بود که مرا از حرکت بازداشت و تنها این نماز سکینه‌ای بر قلبم شد . حس کردم مانند آدم خمیده بوده‌ام که اکنون راست قامت شدم. از آن حالت تکیده بیرون آمدم و جرأت پیدا کردم. حتی در صحبت خودم آن جرأت را دیدم و بدون اینکه از چیزی بترسم جواب آنها را محکم می‌دادم. مرگ برایم اهمیتی نداشت و شهادت را افتخار می‌دانستم.

تنها نگرانی من از حرمت شکنی آنها بود که با آن حالت توسل و توکل و نماز این مسئله نیز حل شد و این عدم ترس و مقاومت اطمینانی در قلبم ایجاد کرد که در تمام مدت اسارت عراقی‌ها نتوانستند یک نقطه ضعفی پیدا کنند. چون برادران آزاده را تهدید به مرگ یا شکنجه می‌کردند و می‌گفتند اگر صدایتان در بیاید اعدامتان می‌کنیم و یا شکنجه می‌شوید . اما هر موقع که به ما این حرف را می‌زدند ما می‌گفتیم خب هیچ اشکالی ندارد، مردن در دست شما شهادت است و شهادت افتخار ماست و دیگر آنها لال می‌شدند .

از طرف دیگر باید بگویم که اسارت ما درست مصادف شده بود با یکسری از اعمال وحشیانه‌ای که نیروهای عراقی در یکی از شهرهای جنگی با زنان وکودکان داشتند- البته بعدها من متوجه شدم- شهید رجایی به دلیل این اتفاقات سر و صدای زیادی در سازمان ملل به راه انداخته و رژیم بعث را بعنوان یک رژیم وحشی عنوان کرده بود. لذا برای اینکه آنها نشان دهند این حرف‌ها دروغ است، ما را کاملا محفوظ نگه می‌داشتند؛ یعنی زمانی که ما در زندان الرشید بودیم، سرباز اجازه نداشت در سلول را بدون اجازه ما باز کند. حتی یک بار یکی از مسئولین زندان که آمده بود به او گفتیم که سربازتان ما را اذیت می‌کند. بلافاصله پزشک فرستادند و پرس و جو می‌کردند که سرباز ما چه برخوردی با شما کرده و این مسئله برای آنها خیلی مهم بود.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

ما می‌دانستیم که بعثی‌ها فوق العاده کینه‌ای و وحشی هستند . حتی یکی از زنان اسیر می‌گفت: من همیشه سرنگی در جیبم می‌گذاشتم که اگر دست اینها بیفتم فوری سرنگ هوا را به خودم بزنم. چون از پدر و مادربزرگم شنیده بودم که به دست آنها افتادن مساوی با چیست. یا ایرانی‌هایی که از عراق رانده شده بودند، اخبار آنها به ما رسیده بود که سربازان بعثی چه بر سر زن و فرزند اینها آورده بوند. و برای ما خیلی سؤال بود که چطور شده است سرباز اینها حق اینکه نزدیک سلول بیاید را ندارد. بعدها که آزاد شدم فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. در واقع آنها برای اینکه ما را بعنوان یک نمونه نگهداری کنند، و نشان دهند که این چند نفر در سلامت کامل هستند، این برخورد را با ما می‌کردند. از طرف دیگر آوازه غیرت ایرانی‌ها نیز به گوش آنها رسیده بود و نکته دیگری که موجب حفظ و حراست ما می‌شد همین مسئله بود. آنها از برخورد سایر اسرای مرد ایرانی هراس داشتند و می‌ترسیدند که آنها شورش کنند.

اولین نماینده مجلس، اولین وزیر دفاع و اولین فرمانده شهید ستاد جنگ‌های نامنظم 


شهید مصطفی چمران که افتخار مجموعه‌ای از اولین‌ها در دفاع مقدس از قبیل اولین وزیر دفاع شهید، اولین فرمانده شهید ستاد جنگ‌های نامنظم را در کارنامه دارد، در حوزه دیگری نیز اولین است. او اولین نماینده شهید در دوران دفاع مقدس است، که نامش در کنار دیگر شهدای مجلس از قبیل شهید سید حسن مدرس نماینده مجلس شورای ملی و 42 شهید نماینده دیگر مجلس شورای اسلامی می‌درخشد. هر چند که شهید چمران در حوزه‌های دیگر همچون دوران تحصیل نیز همیشه شاگرد ممتاز بود و اولین بودن در همه صحنه‌های زندگی با گوشت و خون و پوست او عجین شده بود.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

رهبر معظم انقلاب درباره شخصیت شهید چمران فرمودند: «حق این شهید عزیز هم ایجاب می‌کند که چند کلمه‌ای درباره‌ی شهید چمران صحبت کنیم. اولا این شهید یک دانشمند بود، یک فرد برجسته و بسیار خوش استعداد بود. خود ایشان برای من تعریف می‌کرد که در آن دانشگاهی که در کشور ایالات متحده‌ی آمریکا مشغول درس‌های سطوح عالی بوده- آن طور که به ذهنم هست ایشان یکی از دونفر برترین آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب می‌شده- تعریف می‌کرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در کارهای علمی را، یک دانشمند تمام عیار بود.

شهید چمران با پیروزی انقلاب اسلامی بعد از 21 سال هجرت، به وطن بازمی‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌گذارد. آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌کند. سپس در شغل معاونت نخست وزیری، روز وشب خود را به خطر می‌اندازد تا سریعتر مسأله کردستان را فیصله دهد. او در قضیه فراموش نشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهنین و شجاعت و فداکاری خود را برهمگان ثابت می‌کند.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

دکتر مصطفی چمران بعد از پیروزی بی‌نظیر و بازگشت به تهران از طرف بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، امام خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. وی در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاکسازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است.

شهید چمران مبدع عملیات پارتیزانی در جنگ بود. درخصوص ستاد جنگ‌‌های نامنظم در قالب جنگ‌های پارتیزانی باید گفت: این ستاد با امکانات محدود در مقابله با دشمن با تجهیزات کامل می‌ایستاد و از یک روش خاصی مثل جنگ‌های کلاسیک استفاده نمی‌شد به طوری که از تاکتیک‌های مختلف استفاده می‌شد. شهید چمران مبدع این نوع جنگ در دفاع مقدس بود، گفته می‌شود او در مصر با جمال عبدالناصر و در لبنان با امام موسی صدر این کار را انجام داده بود.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر


مصطفی چمران تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، گذراند و دوران متوسطه را در دارالفنون و البرز طی کرد. به سال ۱۳۳۲ با رتبه ۱۵ در رشته الکترومکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته شد. او در تمام دوران تحصیل شاگرد اول بود و از استاد سخت‌گیر خود مهدی بازرگان نمره بیست را در درس ترمودینامیک دریافت کرد. در درس‌های آن روز رایانه آنالوگ، جزو مهم‌ترین و سخت‌ترین درس‌ها بود که چمران از آن هم نمره ۲۰ گرفت و در میان دانشجویان، پیشرو بود.

سپس با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه دانشگاه تگزاس ای اند ام آمریکا رفت و با وجود عدم تسلط به زبان انگلیسی در سال نخست، در این رشته به عنوان دانشجوی ممتاز، درجه کارشناسی ارشد را کسب نمود. سپس برای اخذ درجه دکتری در رشته پلاسما فیزیک به دانشگاه برکلی ایالت کالیفرنیا رفت و در آنجا نیز درخشید به گونه‌ای که پایان‌نامه او مرجع بسیاری از مقالات علمی دانش روز در زمینه پلاسما فیزیک شد. وی در دهه ۶۰ در آزمایشگاه‌های بل و هم چنین آزمایشگاه پیشرانه جت ناسا استخدام شد.

اولین شهید از یگان‌های رزمی دفاع مقدس 

حاج ابراهیم همت اولین فرمانده لشکر شهید از یگان‌های رزمی سپاه بود. او فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌ا... (ص) بود. وی روز دوازدهم فروردین ماه 1334 در شهرضا در خانواده‌ای مستضعف و متدین به دنیا آمد. از هوش و استعداد فوق‌العاده‌ای برخوردار بود. او در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت و پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت. پس از دوران سربازی شغل معلمی را برگزید.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

در همان ایام با روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و بر اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام(ره) آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه‌های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا کند. پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی و سپاه شهرضا نقش اساسی داشت. اواخر سال 1358 به خرمشهر، سپس به بندر چابهار و کنارک در استان سیستان و بلوچستان عزیمت کرد و به فعالیت گسترده فرهنگی پرداخت.

شهید همت در خردادماه 1359 به منطقه کردستان اعزام شد. سپاه پاسداران پاوه از مهر 1359 تا دی 1360 با فرماندهی مدبرانه او، 25 عملیات موفق در پاکسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروی ارتش بعث داشته است. در زمستان 1360 او و سردار اسلام حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی کل سپاه، مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمد رسول ا...(ص) را تشکیل دهند.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

در عملیات فتح‌المبین و بیت المقدس در سمت معاون تیپ تلاش تحسین‌برانگیزی داشت در سال 1361 به جنوب لبنان رفت و بعد از دو ماه دوباره به میهن اسلامی بازگشت. با شروع عملیات رمضان در 23 تیر ماه 1361 در منطقه شرق بصره فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. شهید همت در شانزدهم اسفند ماه 1362 در جزیره جنوبی مجنون به آرزوی دیرینه خود که همان شهادت بود رسید.

اولین شهید ارمنی دفاع مقدس

شهید زوریک مرادی مسیحی (مرادیان) شهید نظامی ارمنی در دوران هشت سال دفاع مقدس است.  تنها فرزند ذكور زوج زحمتكش «واهان» و «كاتاری» در هفتم تيرماه 1339 در تهران چشم به جهان گشود.  وی تنها فرزند پسر خانواده بود و در هفتم تیر ماه 1339 در تهران چشم به جهان گشود. در سال‌های تحصیلی دوران ابتدایی در دبستان ساهاکیان درس خواند. با اینکه به اتفاق والدین و چهار خواهر خویش در یک اتاق زندگی می‌کرد، ولی همیشه شاگرد اول بود. تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه را در دبیرستان ارامنه "کوشش داوتیان" ادامه داد؛ اما در عین ناباوری خویشاوندان و دوستان و با وجود قبولی در امتحانات اعزام به خارج، این جوان با استعداد سال آخر دبیرستان را ناتمام گذارد و داوطلبانه چند ماه پیش از شروع جنگ تحمیلی به خدمات سربازی رفت.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

پس از طی سه ماه دوره آموزشی در شاهرود به لشکر 64 ارومیه منتقل گردید. سرانجام بعد از هشت ماه خدمت بر اثر اصابت ترکش خمپاره و مجروحیت شدید در تاریخ 19 مهر ماه 1359 در جبهه پیرانشهر تقریبا نوزده روز بعد از شروع جنگی تحمیلی به خیل شهدا پیوست. پیکر اولین شهید نظامی ارمنی زوریک مرادیان در 24 مهر ماه 1359 در قبرستان ارامنه در جاده خراسان به خاک سپرده شد.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

نخستین روحانی شهید دفاع مقدس

حجت‌الاسلام محمد حسن قنوتی (شریف) اولین روحانی شهید دفاع مقدس با پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد و با شروع جنگ تحمیلی روانه جبهه‌های جنوب شد و گروه الله اکبر را تشکیل داد در تاریخ 24 مهر ماه 1359 دستور پیشروی یگاه‌های دشمن به سوی خرمشهر صادر شد. خیابان چهل متری این شهر به عنوان خیابان مرکزی، شاخص تقسیم نیروها و محورها قرار گرفت.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

با گذشت ساعاتی از روز در حالی مدافعان اندک شهر به مقابله مشغول بودند یگانی از نیروی دشمن با راهنمایی ستون پنجم خود را به خیابان چهل متری رساند و با استقرار تیربار در چند نقطه و موضع‌گیری تک تیراندازان در ساختمان‌های مسلط بر خیابان محور مرکزی و اصلی‌ترین راه پشتیبانی و رفت و آمد نیروهای مدافع را بست. دشمن، ماشین حامل شهید شریف قنوتی را در این خیابان هدف قرار داد و پس از اصابت هشت گلوله به بدن این روحانی مبارز، خودرو، بر اثر اصابت گلوله آرپی جی هفت واژگون شد. دشمن که از همان ابتدا در پی دستگیری و شهادت شریف قنوتی بود پیکر مجروح او را اسیر کرد و با سر نیزه کلاشینکف به شقیقه او ضربه زد و او را به شهادت رساند.

اولین شهید تفحص

با پایان یافتن دفاع مقدس جست و جوی برای مشخص شدن تکلیف مفقودان و پیکرهای پاک شهدا یکی از مهمترین دغدغه‌های مسئولان کشور و فرماندهان جنگ بود. با تلاش یادگاران دوران دفاع مقدس این کار مهم از سال 1367 آغاز و تا آخرین روزهای سال 1369 به صورت پراکنده ادامه یافت؛ اما با تشکیل کمیته جستجوی شهدا و مفقودان اولین عملیات رسمی تفحص پیکرهای پاک شهدا در پنجم فروردین ماه سال 1370 در منطقه پنجوین (منطقه عملیات والفجر4) در ارتفاعات کانی مانگاه آغاز شد.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

کمیته جستجوی مفقودین بر اساس مصوبه شورای امنیت ملی شهریور ماه سال 1370 تشکیل شد و هدف آن ردیابی پیکر مطهر شهدا در مناطق عملیاتی و مشخص شدن وضعیت نهایی مفقودان بود. تورقی در کتاب اولین‌های دفاع مقدس نوشته محمد خامه‌یار به نام شهید یحیی عبدالمحمدی فرزند محمد برمی – خوری که نام را به عنوان اولین شهید تفحص ثبت شده است.

شهید یحیی عبدالمحمدی فرزند محمد در سال1352 در شهرستان نقده و در یک خانواده مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی را با موفقیت در دبستان خیام شهر نقده به اتمام رساند و جهت ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی علی علمی رفت. او پس از گذرانیدن موفقیت آمیز این دوره، به خاطر علاقه زیاد به امام و انقلاب در ناحیه مقاومت بسیج فعالیت زیادی نمود.

ایشان با وجود داشتن سن کم، تکلیف شرعی خود را شناخته و همچون سایر نوجوان انقلاب به یاری دین و میهن اسلامی شتافت.

اولین‌های هشت سال دفاع مقدس + تصاویر

شهید عبدالمحمدی آن یار باوفای انقلاب، همچون آبی زلال و شفاف و پاک، چون جویباری زندگی بخش در تلاش و تکاپو بود و لحظه ای آرام ماندن را پذیرا نمی شد. او همواره عزم رفتن به جبهه را داشت و جهت اعزام به جبهه ثبت نام نمود ولی به علت کم بودن سن وی از ثبت نامش خودداری می شد، ولی او در بسیج مقاومت همچنان به فعالیت در راه انقلاب و دین اسلام مشغول بود. پس از رسیدن به سن قانونی در سال1371 به خدمت مقدس سربازی در سپاه پاسداران اعزام شد و در منطقه حاج عمران اقدام به اکتشاف مفقودین جنگ تحمیلی و شهدای به جای مانده نمود.

وی در تاریخ1371/4/19، در حین انجام وظیفه در روز تاسوعای سالار شهیدان امام حسین(ع)، درست روزی که یاران و اهل بیت سیدالشهدا(ع) از تشنگی رنج می بردند، بر اثر انفجار مین در راه رضای حق تعالی جان به جان آفرین سپرد و خون خویش را در رگهای اسلام جاری نمود.



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

مکتب جعفری ؛ احیا کننده شیعه علوی

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

عصر بنی امیه پایان یافت و گروهی که به نام پیامبر(ص) پرچم مبارزه با ظلم را به دست گرفته بودند بر سر کار آمدند. جنگ بین دو قدرت، فضایی را ایجاد کرد تا امام باقر(ع) به تشکیل دانشگاهی شیعی بپردازد. در چنین دورانی امام صادق(ع) در محضر پدر بزرگوارش امام باقر(ع) که مجالس علمی و درسی بسیاری داشت، حضور یافت و با شرایط عصر خود آشنایی پیدا کرد. این حضور زمینه ساز گسترش دانشگاه امام باقر(ع) و تأسیس مذهب تشیع را فراهم آورد.


سنت نبوی تمام نشده است 
بی شک یکی از گزینه های مهم در تشریح فعالیتهای فرهنگی امام صادق(ع)، بررسی شیوه برخورد آن حضرت با آحاد جامعه است، زیرا نمی توان تنها طبقه نخبگان علمی یا سیاسی را در تأثیرپذیری از حضرت مدنظر گرفت. حجةالاسلام احمد مبلغی، رئیس پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی در این خصوص دیدگاه قابل توجهی دارد. او می گوید: امام صادق(ع) در برخورد با جامعه زمان خود به این اصل مهم توجه داشتند که جامعه یعنی همه مردم. چون رفتار امام بر اساس یک روش واقع گرایانه استوار بود، نه برخورد مطلق نگرانه. لذا با هر دسته ای برخورد خاصی می کرد که این برخورد از یک دسته مبانی فلسفی(از دیدگاه ما) و الهی پیروی می کرد. جامعه آن روز را می توان به سه دسته تقسیم کرد. عالمان، عوام و حاکمان؛ هر سه دسته در یک نقطه اشتراک داشتند. یعنی فرهنگشان از یک آبشخور واحد(فرهنگ عامه) سرچشمه می گرفت. 
او درباره ویژگی های فرهنگ عامه آن دوران امام صادق(ع) اظهار می دارد: اکثریت جامعه آن روز به امامت اعتقاد نداشتند و سنت نبوی را در یک محدوده ای تمام شده، می یافتند. از طرف دیگر چون برخی افراد خودشان را به پاسخگویی ملزم می دیدند، همین الزام زمینه رشد برخی مبانی و منابع جدید فقهی می شد. بنابراین آنها در نگاه های اصولی، در مسایل فقهی و در بعد اعتقادی و کلامی ویژگی های خاصی داشتند که مکتب اهل بیت(ع) آن ویژگی ها را نمی پذیرفت. 

عالمان، عرصه توجه ویژه امام صادق(ع) 
پژوهشگر حوزه دین ادامه می دهد: امام در برخورد با عالمان، روش بسیار ظریفی را در پیش گرفته و بین عالمان وابسته به قدرت و عالمان غیروابسته تمیز قایل می شدند. امام(ع) با آنانی که زمینه استقلال فکری هرچند محدود و مختصر در آنان وجود داشت را مورد توجه و عنایت قرار می دادند تا زمینه هدایت آنان فراهم شود. عالمانی که در وادی قضاوت حضور داشتند نیز به واسطه سابقه ذهنی مسلمانان از قضاوتهای امام علی(ع) به بیت او یعنی امام صادق(ع) رجوع می کردند. 
استاد حوزه علمیه در ادامه به بحث مناظرات علمی امام صادق(ع) اشاره کرده و می گوید: خلفا از برگزاری مناظرات اهدافی چون کنترل عالمان و نخبگان جامعه، خالی کردن انرژی آنها و سرکوب عالمانی که ادعایی داشتند، را در سر می پروراندند. 
اما برخورد امام(ع) در برابر این شیطنت خلفا شنیدنی است. حجة الاسلام مبلغی در این رابطه چنین می گوید: مناظره فرهنگ خودش را دارد و امام صادق(ع) برای اینکه مناظره صرفاً ابزار دستی برای حاکمان نشود، خود نیز، مناظره های بسیار گسترده ای را توسط شاگردانش، بویژه در کوفه سامان و افراد فراوانی را برای مناظره به صورت تخصصی تربیت می کردند که این افراد فرهنگ مناظره و گفتمان را به طور کامل رعایت می کردند. 
علمای مستقل از حکومت، گروه دیگری بودند که امام صادق(ع) در برخورد با آنان توجه و عنایت ویژه ای داشتند. مبلغی درباره نحوه برخورد امام صادق(ع) با این دسته از طبقه نخبگان جامعه معتقد است: این گروه کاری از مناصب حکومتی در دست نداشتند و شخصیت شان نیز وابسته به حکومت نبود، ولی از نظر فرهنگی وابستگی داشتند. 
امام با علمای مستقل به شکل باز و آزاد برخورد نمی کرد. علتش این بود که آن علمای مستقل بسیارشان فقه را از امام می گرفتند و مبنا و پایه ای برای رشد مکتب خود قرار می دادند. برخورد ظریف و هوشمندانه امام(ع) تا حدود بسیاری جلوی فاجعه های فکری بعد را گرفت. 
جریانی برای تکمیل دین
همانگونه که مطرح شد، توجه امام(ع) به عامه مردم ناشی از بینش آن حضرت به سطوح مختلف جامعه است، چرا که برای داشتن جامعه ای سالم باید فرهنگی ناب برای عموم مردم طراحی شود. جهاد فرهنگی اولویت امام صادق(ع) در فعالیتهای اجتماعی ایشان است و جامعه شیعی که در محدودیتهای بی شماری گرفتار بود، برای حفظ خود مستلزم تمسک به پیشوای ششم بود، بر همین اساس رابطه عمیقی بین امام و پیروان به وجود آمد که درخور توجه است. امام برای ایجاد و حفظ ارتباط خویش با شیعیان علاوه بر رابطه استادی و شاگردی از طرق دیگری نیز بهره می جستند که ارتباط در سفر حج و عمره، سفرهای تبلیغی جهت تعلیم مسایل شرعی و برقراری رابطه توسط وکیلان از آن جمله اند. 
چنین جامعه ای که ارتباط مستمر خود را با رهبری آسمانی از دست ندهد، شرایط یک جامعه مطلوب را کسب خواهد کرد و عموم مردم از نفحات روحانی درسهای امام خویش بهره مند خواهند شد. دکتر عبدالحسین خسروپناه در این باره معتقد است: جامعه ای که به سمت هدف مطلوب سیر می کند و آن هدف مطلوب، سعادت دنیایی است که به سعادت آخرت منجر می شود، جامعه مطلوبی است که امام صادق(ع) مد نظر داشتند. وی می افزاید: جامعه مطلوب امام صادق(ع) بدون شک از آسیبهای روانی و اجتماعی برخوردار نیست. این جامعه تلاش اقتصادی می کند اما حرص و طمع ندارد، ثروت، ابزار و وسیله است، هدف و غایت نیست، نزاع و پرخاشگری، بی حوصلگی و رذایل در آن پیدا نمی شود؛ چون فقط اسلام شناسی و رفتار اسلامی را در عبادات نمی بینند، بلکه در اخلاق نیز می بینند. خسروپناه یادآور می شود: این جامعه به دنبال کسب فضایل اخلاقی است و بینش و باورهای اعتقادی این جامعه مبتنی بر مبدأ و معاد است و خداشناسی خاص و معادشناسی ویژه، او را به رفتارهای خاصی چون فضایل اخلاقی، عبادات، رفتار و افکار و مناسک عبادی جهت می دهد. 
به عقیده دکتر خسروپناه، راهی که امام(ع) برای اصلاح فرهنگ عمومی مردم در نظر گرفتند، جریانی بود که به تکمیل دین منتهی می شد. 
او معتقد است: جریان فکری امام صادق(ع) مفهوم حدیث غدیر «الیوم، اکملتُ لکم دینکم» را به فعلیت رساند. عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه می دهد: امام صادق(ع) مؤسس تشیع نبودند، بلکه ایشان تحکیم کننده تشیع بودند. حضرت، اسلام جامع نگر را در برابر اسلام جزء نگر معرفی و مطرح کردند. از این رو ایشان مجد و احیا کننده شیعه علوی است. او در پایان تصریح می کند: دانشگاه امام صادق(ع) 100 کیلومتر مساحت و تجهیزات سخت افزاری کلان نداشت. ایشان در مسجد نظریه پردازی می کردند و ذهن شاگردان را تربیت می کردند. مدیران امروز ما باید ببینند چقدر می توانند امثال شاگردان امام صادق(ع) را تربیت و به جامعه تحویل دهند. 





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

امام صادق (علیه السلام)تبیین کننده مرزهای اعتقادی شیعه

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
گروه معارف- سید حسین امامی - روشنگری‌های امام جعفر صادق(علیه السلام) در دوران حیات خود سبب شد شیعه از بین تمامی امامان معصوم و جان‌فشانی‌های آنها، به مذهب جعفری شناخته شود.


به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از قدس آنلاین، امام صادق(علیه السلام) یکی از طولانی ترین دوره‌های امامت بر شیعیان را بین دیگر حضرات معصومین(علیه السلام) داشتند و در زمانی که راهزنی‌های اعتقادی فرقه‌ها و نحله‌های مختلف کلامی و دسیسه‌های سیاسی مخالفان، راه راستین پیامبر اسلام(صلی الله علیه واله) را تهدید می‌کرد، شیعه از این دوران پرخطر با هدایت امام جعفر صادق(علیه السلام) به سلامت عبور کرد. درباره اقتضائات آن دوران و شیوه‌ای که امام صادق(علیه السلام) برای گسترش اسلام راستین اتخاذ فرمودند، با دکتر مجید معارف، استاد دانشگاه تهران به گفت‌وگو نشسته‌ایم.وی افزون بر مقالات و پژوهشهای مختلف در خصوص علوم قرآن و معارف اسلامی، صاحب مقالات و تألیفاتی مانند کتابهای «پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه»، «در‌آمدی بر تاریخ قرآن»، «پرسش و پاسخهایی در شناخت تاریخ علوم قرآن»، «مباحثی در تاریخ و علوم قرآن» است.

دوره امامت امام صادق(علیه السلام) همزمان با فراز و نشیبهای زیادی از لحاظ تاریخی در خلافت بر سرزمینهای اسلامی و همچنین مباحث کلامی همراه بوده است. لطفاً این نقاط مهم را که آغاز مسیر تحولات فرهنگی جهان اسلام است، تشریح کنید!
- حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) پیشوای جهان شیعه هستند. این امام همام نقش انکارناپذیری در احیای معارف اسلامی داشتند و در واقع معرّف اسلام راستین به جامعه بودند و در این جهت نه تنها بر شیعیان، بلکه بر همه مسلمانان حق عظیمی دارند. این بزرگوار به مدت 34 سال، یکی از طولانی‌ترین دوره‌های امامت شیعیان را عهده‌دار بودند. دوران امام صادق(علیه السلام) دوره خاصی است، زیرا این زمان با دوره انتقال قدرت از بنی ‌امیه به بنی‌عباس مصادف ‌شد که یک اتفاق مهم سیاسی بود. سلسله‌ای برچیده شد و سلسله جدید به جای آن بر سرکار آمد. در زمان حیات امام محمد باقر(علیه السلام) هم، کارهای فاخر امام صادق (علیه السلام) نیز مصادف با ظهور ضعف در ارکان خلافت بنی ‌امیه انجام شد، اما در زمان امام صادق(علیه السلام)، جنگها و درگیری‌های شدیدی بین بنی ‌امیه و جبهه تازه ظهوریافته بنی عباس روی داد که سرانجام در این نبردها بنی ‌عباس به پیروزی رسید. آنچه در این قسمت نباید از آن غافل شویم این است که جبهه‌ای که با بنی‌امیه در حال نبرد بود، متشکل از اتحادی از بنی عباس و علویان ناراضی از حکومت بنی‌امیه بود. 

بنی عباس سعی کردند تمام نیروهای مخالف با بنی ‌امیه را بسیج کنند و در این راه از نارضایتی و خشم شیعیان علیه بنی ‌امیه استفاده کردند و با بزرگان اهل بیت(علیه السلام) از تبار امام حسن(علیه السلام) که در آن روزگار به بنی ‌الحسن(علیه السلام) مشهور بودند، نامه‌نگاری کردند. بنی ‌عباس از طرفی دیگر با امام صادق (علیه السلام) نامه‌نگاری کردند و ایشان را دعوت کردند که با نهضت آنها همکاری کنند.

امام صادق(علیه السلام) چه پاسخی به این درخواستها دادند؟
- آنچه در موضعگیری‌های حکیمانه ایشان قابل ذکر است اینکه ایشان به نامه سردمداران این نهضت یعنی ابوسلمه حلال، شخصیت معتبر سیاسی و ابومسلم خراسانی، شخصیت معتبر نظامی این نهضت پاسخ منفی دادند. امام صادق(علیه السلام) آن موقع می‌دانستند که بنی ‌عباس در صورت پیروزی به یک بنی ‌امیه جدید از نظر خشونت و قدرت‌طلبی و ظلم تبدیل می‌شود. در آن زمان شعار نهضت بنی‌ عباس این بود که فعلا با بنی‌امیه می‌جنگیم و پس از پیروزی، یک شخصیت عادل و مرضی آل محمد(صلی الله علیه واله) را به خلافت انتخاب می‌کنیم. در حالی که پس از پیروزی برخلاف شعار خود عمل کردند و با ابوالعباس سفاح بیعت کردند و بعد از او خلافت به برادر ابوجعفر، منصور دوانیقی رسید.

یکی از ویژگی‌های دوران امامت امام صادق(علیه السلام) وجود نحله‌ها و جریانهای فکری و مذهبی است که امام صادق(علیه السلام) نیز مدرسه و مکتب جعفری را بنا نهادند. در این مورد بیشتر توضیح می‌دهید؟
- بله! اگر ما شرایط عصر امام جعفر صادق(علیه السلام) را از نظر وجود جریانهای مختلف فکری و فرهنگی بسنجیم، عصر ایجاد جریانهای مختلف فکری و مذهبی است. این جریانها بویژه در اهل سنت با جریان فکری مالک ابن انس پررنگ‌تر شد که بعدها رئیس مذهب مالکی شد.
ابوحنیفه، رئیس مذهب حنفی نیز در این دوره بوده است. همچنین جریانهای کلامی مانند خوارج، مرجئه، معتزله و... هر کدام تفسیری را از اسلام به نمایش گذاشتند که بیشتر این تفسیرها و برداشتها با سنت اصیل اسلامی مغایرت داشت. در این شرایط امام جعفر صادق(علیه السلام) ضامن بهترین و صحیح‌ترین قرائت و تفسیر از اسلام بودند. همین موضوع فعالیتهای فرهنگی امام صادق(علیه السلام) را بر هرگونه فعالیت مستقیم سیاسی مقدم و دارای اولویت می‌کند.

چرا امام صادق(علیه السلام) فعالیت نظامی نکردند و به اصطلاح قیامها را حمایت نکردند؟
- امام، حجت الهی و معصوم است و بر حجت الهی جایز نیست که در رکاب شخص دیگر قیام کند. حتی اگر خود ایشان هم می‌خواستند پرچم مبارزه را برافرازند، شیعیان واقعی اندکی حامی ایشان بودند. البته شیعیان ظاهری و شناسنامه‌ای در آن روزگار زیاد بودند، اما ایشان به اصحابی باوفا و عاشق، شهادت‌طلب و مطیع مطلق احتیاج داشتند. در این شرایط امام(علیه السلام) فعالیتهای فرهنگی را در پیش می‌گیرند که ادامه‌دهنده کار پدر بزرگوارشان بود و کار فرهنگی امام باقر(علیه السلام) را به کمال رساند.

روش امام در فعالیتهای فرهنگی چه بود، یعنی در واقع راز موفقیت فعالیتهای فرهنگی آن حضرت چه بود؟
- امام صادق(علیه السلام) در فعالیتهای فرهنگی، دوگونه کار انجام دادند: اول ارتباط با عامه مردم و مطلق جامعه اسلامی و بویژه بزرگان اهل سنت مانند ابوحنیفه، مالک ابن انس و... بود که سؤالات فکری خود را از ایشان می‌پرسیدند و دوم، ارتباط خاص ایشان با شیعیان بود که برای آینده کادرسازی می‌کردند و مانند زراره، ابوبصیر، محمد بن مسلم در این مکتب تربیت شدند که بعدها هر یک از آنها در یک منطقه مرجع شدند. امام صادق(علیه السلام) همچنین در درون شیعه با برداشتها و قرائتهای انحرافی از تفکر شیعی مبارزه می‌کردند که مهمترین مبارزه ایشان در این جبهه را مبارزه با جمعیتی به نام غلات و غالیان باید دانست که آنها یک نحله انحرافی بودند که از طریق غلو در مقام اهل بیت(علیه السلام) صفاتی را مانند ربوبیت که مخصوص خداوند بود به اهل بیت(علیه السلام) نسبت می‌دادند و امام ایشان را طرد کرد تا مکتب اهل بیت (علیه السلام)، که بعد از دوره امام سجاد(علیه السلام) دوباره پا به عرصه جامعه گذاشته بود، توسط تفکر غلات تفسیر به رأی نشود. خود اندیشه‌های غلوآمیز می‌توانست بهانه‌ای را به دست حاکمان عباسی دهد تا یک مبارزه بی‌امان را علیه مکتب اهل بیت(علیه السلام) در پیش بگیرند.

چرا در میان شیعیان و در دوره امام صادق(علیه السلام) بر سر امامت و جانشینی اختلاف نظر ایجاد شد؟
- بحث اختلاف در جانشینی مختص به این دوران نیست، بلکه در دوره امام سجاد(علیه السلام) نیز فرقه زیدیه ایجاد شد و عده‌ای تابع فرزند امام سجاد(علیه السلام) با نام زید شدند. انشعابات مذهبی در دوره امام صادق(علیه السلام) بر سر امامت، ریشه در ظهور غلات و منحرفان مذهبی دارد. این غلات بودند که برای اسماعیل، ادعای امامت کردند وگرنه خود اسماعیل ادعایی نداشته است. اسماعیل در حیات پدرش از دنیا رفت و توسط امام صادق(علیه السلام) تشییع جنازه شد، اما پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) غلات از باب انحراف در افکار شیعه گفتند که اسماعیل نمرده است و بار دیگر ظهور پیدا می‌کند و توانستند عده ‌کمی را هم تحت تأثیر قرار دهند. فرقه‌ای دیگر با نام «فتحیه»، یعنی قائلان به امامت عبدا...‌، پسر امام صادق(علیه السلام) در آن دوره ایجاد شد که از لحاظ سن و سال، عبدا... بزرگتر از امام کاظم(علیه السلام) بود و فرد خودخواه و فرصت‌طلبی بود و از این اصل که طبق برخی از مبانی، امامت باید به فرزند ارشد منتقل شود استفاده می‌کند و پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) ادعای امامت می‌کند. امام صادق(علیه السلام) در دوره‌ای زندگی می‌کردند که باید حتی در معرفی جانشین و امام بعد از خود نیز تقیه می‌کردند. 

بعد از شهادت امام صادق(علیه السلام)، منصور عباسی به فرماندار مدینه به نام سلیمان بن جعفر نامه نوشت که در وسایل امام صادق(علیه السلام) جست وجو کن و وصیت ایشان را پیدا کن و وصی و جانشین امام صادق(علیه السلام) را گردن بزن که دامنه امامت جمع شود. او نیز وصیتنامه را پیدا کرد و دید که امام صادق(علیه السلام) به پنج نفر وصیت کرده است که عبارت بودند از: اول منصور عباسی، دوم فرماندار مدینه، سوم زبیده همسرشان، چهارم موسی بن جعفر(علیه السلام) و پنجم فرزندشان عبدا.... منصور به حاکم مدینه گفت این وصیتنامه اندکی بعد باعث اختلاف بین شیعیان می‌شود. البته امام صادق(علیه السلام) به اصحاب خاص خود فرموده بودند وصی واقعی چه کسی است و بدین خاطر شیعیان واقعی گمراه نشدند. «فتحیه» همانند موجی بودند که در تاریخ بر روی آب ایجاد شدند و بعد به سرعت مضمحل شدند.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

چرا امام صادق(ع) به شیخ الائمه و موسس مذهب جعفری معروف شدند؟ http://shiayan.ir

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

چرا امام صادق(ع) به شیخ الائمه و موسس مذهب جعفری معروف شدند؟ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ | 3٫73 امتیار شما به این مطلب: به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شیعیان به نقل از حج، حضرت امام جعفر صادق (ع) رئیس مذهب جعفرى در روز ۱۷ ربیع الاول سال ۸۳۳ هجرى در شهر مقدس مدینه به دنیا آمدند، پدر آن بزرگوار حضرت امام باقر (ع) و مادر آن بزرگوار امّ فروه دختر قاسم بن محمد بن أبى بکر بود. نگاهی گذرا به ولادت و تربیت امام صادق (ع) امام صادق تا سن ۱۲ سالگى معاصر جد گرامیش حضرت سجاد (ع) بود و مسلما تربیت اولیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام (ع) از خرمن دانش جدش خوشه‌چینى کرده است. پس از رحلت امام چهارم مدت ۱۹ سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر (ع) زندگى کرد و با این ترتیب ۳۱ سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان در زمان خویش حجت خدا بودند، و از مبدأ فیض کسب نور مى‌نمودند گذرانید. بنابراین صرف نظر از جنبه الهى و افاضات رحمانى که هر امامى آن را دار مى‌باشد، بهره‌مندى از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتى و شم علمى و ذکاوت بسیار، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگترین قهرمان علم و دانش گردید. آنحضرت هفت پسر و سه دختر داشت. پس از ایشان مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسى کاظ‌م (ع) منتقل گردید. دیگر از فرزندان آن حضرت اسمعیل است که بزرگترین فرزند امام بوده و پیش از وفات حضرت صادق (ع) از دنیا رفته است. طایفه اسماعیلیه به امامت وى قائلند. رسول خدا لقب «صادق» را به آنحضرت انتخاب کردند نام آن حضرت جعفر و لقب شاخص ایشان «صادق» است، اگر چه القاب دیگرى همانند فاضل و صابر، و طاهر هم داشته اند، لقب صادق را حضرت رسول اکرم (ص) براى آن حضرت انتخاب فرمودند، علامه مجلسى در جلد ۴۷ بحار الانوار صفحه ۸ روایتى بدین مضمون نقل کرده است: «امام زین العابدین (ع) از پدرش و او از جدش امیر المؤمنین (ع) نقل کرده که پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «وقتى که فرزند من جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب متولد شد، او را صادق نام گذارید، زیرا در اولاد او کسى همنام او خواهد بود که به ناحق دعوى امامت مى کند و او را کذاب خواهند گفت». همچنین گفته شده از این جهت به وى صادق مى‌گفتند که هر چه مى‌گفت راست و درست بود و فضیلت او مشهورتر از آن است که گفته شود. ماجرای ترس امام صادق (ع) از بیان «تلبیه» در حال احرام مالک بن انس فقیه مدینه مى گوید: نزد امام صادق (علیه السلام) مى رفتم، آن حضرت براى نشستن من متکا مى گذاشت و احترام مى فرمود و ایشان نسبت به من محبت داشت، و این امر مرا بسیار خوشحال مى کرد و خداى را بر این نعمت شکر مى کردم. سپس مالک مى گوید: آن حضرت مردى بود که از سه حال خارج نبود: یا روزه بوده یا در حال نماز، و یا در حال ذکر خداوند، از بزرگان عبادت کنندگان، و در زهد سرآمد بود، از همان هایى که از خدا خوف و خشیت فراوان دارند. هر زمانى که مى فرمود: «قال رسول الله (صلى الله علیه وآله) » گاهى رنگ آن حضرت کبود، و گاهى زرد مى شد، تا به جایى که گاهى شناخته نمى شد. یک سال با آن حضرت به حج خانه خدا رفته بودم، وقتى که گاه احرام شد، هرچه آن حضرت سعى مى کرد که تلبیه «لبیک اللهم لبیک» بگوید، صدا در گلوى آن حضرت قطع مى شد و نزدیک بود که از بالاى مرکب به زمین بیافتد، به آن حضرت عرض کردم؛ اى فرزند پیامبر بگو لبیک، زیرا باید محرم شوى و چاره اى از گفتن نیست، آن حضرت فرمود: چگونه جسارت کنم و بگویم: «لبیک اللهم لبیک» در حالى که مى ترسم از آن که خداوند عزوجل به من بگوید: «لا لبیک و لا سعدیک؟» نگاهی به عصر امامت امام صادق (ع) زندگى پر بار امام جعفر صادق (ع) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنى امیه (هشام بن عبدالملک – ولید بن یزید – یزید بن ولید – ابراهیم بن ولید – مروان حمار) که هر یک به نحوى موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم (ع) را فراهم مى‌کرده‌اند، و دو نفر از خلفاى عباسى (سفاح و منصور) نیز در زمان امام (ع) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بیداد و ستم بر امویان پیشى گرفته‌اند، چنانکه امام صادق (ع) در ۱۰ سال آخر عمر شریفش در ناامنى و ناراحتى بیشترى بسر مى‌برد. عصر امام صادق (ع) یکى از طوفانى‌ترین ادوار تاریخ اسلام است که از یک سواغتشاشها و انقلابهاى پیاپى گروههاى مختلف، بویژه از طرف خونخواهان امام حسین (ع) رخ مى‌داد، که انقلاب «ابو سلمه‌» در کوفه و «ابو مسلم‌» در خراسان و ایران از مهمترین آنها بوده است و از دیگر سو عصر آن حضرت، عصر برخورد مکتبها و ایده‌ئولوژیها و عصر تضاد افکار فلسفى و کلامى مختلف بود، که از برخورد ملتهاى اسلام با مردم کشورهاى فتح شده و نیز روابط مراکز اسلامى با دنیاى خارج، به وجود آمده و در مسلمانان نیز شور و هیجانى براى فهمیدن و پژوهش پدید آورده بود. امام صادق (ع) و نهضت عظیم علمی اختلافات سیاسى بین امویان و عباسیان و تقسیم شدن اسلام به فرقه‌هاى مختلف‌و ظ‌هور عقاید مادى و نفوذ فلسفه یونان در کشورهاى اسلامى، موجب پیدایش یک نهضت علمى گردید. نهضتى که پایه‌هاى آن بر حقایق مسلم استوار بود. به وجود آمدن چنین نهضت علمى در محیط آشفته و تاریک آن عصر، کار هر کسى نبود، فقط کسى شایسته این مقام بزرگ بود که مأموریت الهى داشته باشد و از جانب خداوند پشتیبانى شود، تا بتواند به نیروى الهام و پاکى نفس و تقوا وجود خود را به مبدأ غیب ارتباط دهد، حقایق علمى را از دریاى بیکران علم الهى به دست آورد، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقیقت قرار دهد. تنها وجود گرامى حضرت صادق (ع) مى‌توانست چنین مقامى داشته باشد، تنها امام صادق (ع) بود که با کناره‌گیرى از سیاست و جنجالهاى سیاسى از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانین و احادیث راستین دین مبین و تبلیغ احکام و تعلیم و تربیت مسلمانان کمر همت بر میان بست. بنابراین زمان امام صادق (ع) در حقیقت عصر طلایى دانش و ترویج احکام و تربیت شاگردانى بود که هر یک مشعل نورانى علم را به گوشه و کنار بردند و در «خودشناسى‌» و «خداشناسى‌» مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدایت مردم کوشیدند. در همین دوران درخشان – در برابر فلسفه یونان – کلام و حکمت اسلامى رشد کرد و فلاسفه و حکماى بزرگى در اسلام پرورش یافتند. همزمان با نهضت علمى و پیشرفت دانش بوسیله امام صادق (ع) در مدینه، منصور خلیفه عباسى که از راه کینه و حسد، به فکر ایجاد مکتب دیگرى افتاد که هم بتواند در برابر مکتب جعفرى استقلال علمى داشته باشد و هم مردم را سرگرم نماید و از خوشه‌چینى از محضر امام (ع) بازدارد. علت شهرت امام صادق (ع) به موسس مذهب جعفری چیست؟ در چنین شرایط دشواری که شیعه مى‌رفت که نابود شود، یعنى اسلام راستین به رنگ خلفا درآید و به صورت اسلام بنى امیه‌اى یا بنى عباسى خودنمایى کند، امام دامن همت به کمر زد و به احیا و بازسازى معارف اسلامى پرداخت و مکتب علمى عظیمى به وجود آورد که محصول و بازده آن، چهار هزار شاگرد متخصص (همانند هشام، محمد بن مسلم و…) در رشته‌هاى گوناگون علوم بودند، و اینان در سراسر کشور پهناور اسلامى آن روز پخش شدند. هر یک از اینان از طرفى خود، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار میراث دینى و علمى و نگهدارنده تشیع راستین بودند، و از طرف دیگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامى و ویرانگر در میان مسلمانان نیز بودند. تأسیس چنین مکتب فکرى و این سان نوسازى و احیاگرى تعلیمات اسلامى، سبب شد که امام صادق (ع) به عنوان رئیس مذهب جعفرى (تشیع) مشهور گردد. شهادت شیخ الائمه (ع) در شهر رسول خدا (ص) حضرت امام صادق (علیه السلام) در بیست و پنجم شوال سال ۱۴۸ ه ق در حالى که ۶۵ سال از عمر مبارک آن حضرت گذشته بود از دنیا رحلت فرمودند و از جهت اینکه عمر بیشترى نصیب ایشان شده است به «شیخ الائمه‌» شهرت دارند. وجود مطهر و مقدس آن امام همام در قبرستان بقیع در کنار پدر و جد و عموى خود امام مجتبى (ع) به خاک سپرده شد و بنابر روایتى پس از آزار و اذیت زیاد آن حضرت به وسیله عوامل منصور دوانیقى با سم به شهادت رسید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

ز زندگینامه علامه طباطبایی

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

زندگینامه علامه طباطبایی

سید محمد حسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی (زادهٔ ۱۲۸۱ - درگذشتهٔ ۱۳۶۰).

وی یکی از مطرح ترین مفسران، فیلسوفان و متألهان اسلامی در سه قرن اخیر بوده است و بزرگترین مفسر شیعه دوران غیبت بوده است. اهمیت وی به جهت احیای حکمت و فلسفه و تفسیر در حوزه های تشیع بعد از دوره صفویه بوده است. به ویژه اینکه وی به بازگویی و شرح حکمت صدرایی اکتفا نکرده، به تاسیس معرفت شناسی در این مکتب می پردازد. همچنین با انتشار کتب فراوان و تربیت شاگردان برجسته نظیر مرتضی مطهری در دوران مواجهه با اندیشه های غربی نظیر مارکسیسم به اندیشه دینی حیاتی مجدد بخشیده، حتی در نشر آن در مغرب زمین نیز می کوشد.

زندگی علامه طباطبایی را می‌توان به چهار دوره تقسیم کرد:

  1. دوره کودکی و نوجوانی که در تبریز سپری شد.
  2. دوره تحصیل در حوزه علمیه نجف
  3. دوره بازگشت به تبریز و اشتغال به کشاورزی
  4. دوره هجرت به قم و تدریس و تالیف و نشر معارف دینی

دوره کودکی و نوجوانی 

وی از دودمان سادات طباطبایی آذربایجان است. در سال ۱۲۸۱ در تبریز متولد شد. در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر خود را از دست داد. وصی پدر او و تنها برادرش علامه الهی را برای تحصیل به مکتب فرستاد. تحصیلات ابتدایی شامل قرآن و کتب ادبیات فارسی را از ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۶ فراگرفت و سپس از سال ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۴ به تحصیل علوم دینی پرداخت و به تعبیر خود «دروس متن در غیر فلسفه و عرفان» را به پایان رساند.

خود درباره دوران تحصیلش نوشته‌است: «در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشتم و از این رو هر چه می‌خواندم نمی‌فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذراندم. پس از آن یک باره عنایت خدایی دامن گیرم شده عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بیتابی نسبت به تحصیل کمال، حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان ایام تحصیل که تقریباً هفده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر درک خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش نموده و تلخ و شیرین حوادث در برابر می‌پنداشتم[کذا]. بساط معاشرت غیر اهل علم را به کلی برچیدم. در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی، به حداقل ضروری قناعت نموده باقی را به مطالعه می‌پرداختم. بسیار می‌شد به ویژه در بهار و تابستان که شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه می‌گذرانیدم و همیشه درس فردا را شب پیش مطالعه می‌کردم و اگر اشکالی پیش می‌آمد با هر خودکشی بود حل می‌نمودم و وقتی که به درس حضور می‌یافتم از آنچه استاد می‌گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبردم».

در قم 

علامه طباطبایی بعد از مدتی اقامت در تبریز تصمیم می‌گیرد به قم برود و بالاخره تصمیم‌اش را در سال ۱۳۲۵هـ. ش عملی می‌کند.

فرزند علامه طباطبایی در این مورد می‌گوید: «هم‌زمان با آغاز سال ۱۳۲۵هـ. ش وارد شهر قم شدیم... در ابتدا به منزل یکی از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصیل علوم دینی بود وارد شدیم، ولی به زودی در کوچه یخچال قاضی در منزل یکی از روحانیان که هنوز هم در قید حیات است اتاق دو قسمتی، که با نصب پرده قابل تفکیک بود اجاره کردیم، این دو اتاق قریب بیست متر مربع بود.

طبقه زیر این اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بایستی از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنیم.

چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام می‌گرفت - در حالی که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) ۲۴ متر مربعی و ۳۵ متر مربعی عادت کرده بود که در میهمانیهای بزرگ از آنها به راحتی استفاده می‌کرد - پدر ما در شهر قم چند آشنای انگشت شمار داشت که یکی از آنها مرحوم آیت‌الله حجت بود. اولین رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقای حجت بود و کم کم با اطرافیان ایشان دوستی برقرار و رفت و آمد آغاز شد.»

علامه طباطبایی در ابتدای ورودش به قم به قاضی معروف بود، چون از سلسه سادات طباطبایی هم بود، خودش ترجیح داد به طباطبایی معروف شود.

با ظاهری ساده؛ عمامه‌ای کوچک از کرباس آبی رنگ و دگمه‌های باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه‌های قم تردد داشت و در ضمن خانه بسیار محقر و ساده‌ای داشت.»

تدریس در قم 

برطبق نقل  استاد دینانی، پس از مدتی که به‌اصرار برخی علما مجلس درس روزانهٔ اسفار او تعطیل شد، با اصرار طلاب، تدریس شفا را آغاز نمود. در این میان، وی به تشکیل کلاس‌های شبانهٔ اسفار پرداخت که هفته‌ای دو شب (شب پنج‌شنبه و جمعه) و به صورت سیار در خانهٔ شاگردان تشکیل می‌شد و تعداد معدودی (کمتر از ۱۰ تن) شاگرد ثابت در آن شرکت می‌کردند. حضور در این کلاس‌ها بدون اجازهٔ خود او مقدور نبود. دینانی معتقد است محتوای این کلاس‌ها بیشتر درس خارج فلسفه بود.

اساتید  

عرفان 

سید علی قاضی، مهم‌ترین استاد او و موثرترین شخص در تربیت روحی وی بود. به طوریکه خود او گفته است:<<ما هر چه داریم از قاضی داریم>>

فلسفه

سید حسین بادکوبی

ریاضیات

سید ابوالقاسم خوانساری

خارج فقه و اصول

محمدحسین غروی اصفهانی و میرزا حسین نائینی

رجال 

حجت کوه کمری

تألیفات و آثار

 

آثار شاخص [ویرایش]

آثار محمدحسین طباطبایی (به استثنای تفسیر المیزان) را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: الف- کتاب‌هایی که به زبان عربی نگاشته شده‌اند. این کتاب‌ها عبارتند از: ۱- کتاب توحید که شامل ۳ رساله‌است:

  • رساله در توحید
  • رساله در اسماء الله
  • رساله در افعال الله

۲- کتاب انسان که شامل ۳ رساله‌است:

  • الانسان قبل الدنیا
  • الانسان فی الدنیا
  • الانسان بعد الدنیا

۳- رساله وسائط که البته همگی این رساله‌ها در یک مجلد جمع آوری شده و به نام هفت رساله معروف است. ۴- رسالة الولایه ۵- رساله النبوة و الامامه

ب- کتاب‌هایی که به زبان فارسی نگاشته شده‌اند: ۶- شیعه در اسلام ۷- قرآن در اسلام (به بحث درباره مباحث قرآنی از جمله نزول قرآن، آیات محکم و متشابه ناسخ و منسوخ و ... پرداخته‌است.) ۸- وحی یا شعور مرموز ۹- اسلام و انسان معاصر ۱۰- حکومت در اسلام ۱۱- سنن النبی (درباره سیره و خلق و خوی پیامبر اسلام در بخش‌های مختلف زندگی فردی و اجتماعی ایشان است.) ۱۲- اصول فلسفه و روش رئالیسم (در مورد مبانی فلسفی اسلامی و نیز نقد اصول مکتب ماتریالیسم دیالکتیک است. ۱۳- بدایة الحکمة ۱۴- نهایة الحکمة (این دو کتاب از متون درسی فلسفی بسیار مهم حوزه و دانشگاه محسوب می‌شود.) ۱۵- علی و فلسفه الهی ۱۶- خلاصه تعالیم اسلام ۱۷- رساله در حکومت اسلامی

علامه طباطبایی دو اثر شاخص دارد، که بیشتر از سایر آثار وی مورد توجه قرار گرفته‌است. نخست تفسیر المیزان است، که در ۲۰ جلد و طی ۲۰ سال به زبان عربی تالیف شده‌است. در این تفسیر، از روش «تفسیر قرآن به قرآن» استفاده شده‌است، و علاوه‌بر تفسیر آیات و بحث‌های لغوی در بخش‌هایی جداگانه با توجه به موضوع آیات مباحث روایی، تاریخی، کلامی، فلسفی و اجتماعی نیز دارد. این اثر به دو شکل منتشر شده‌است: نخست در چهل جلد، و سپس، در ۲۰ جلد. این اثر توسط آیت الله سیدمحمد باقر موسوی همدانی به زبان فارسی ترجمه شده‌است.

اثر مهم دیگر او اصول فلسفه و روش رئالیسم است. این کتاب شامل ۱۴ مقالهٔ فلسفی است، که طی دهه‌های ۲۰ و ۳۰ شمسی تالیف شده و توسط آیت الله مرتضی مطهری و با رویکرد فلسفهٔ تطبیقی شرح داده شده‌است.این کتاب نخستین، و یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی است که به بررسی مباحث فلسفی، با توجه به رویکردهای حکمت فلسفی اسلامی و فلسفهٔ جدید غربی پرداخته‌است.

شرحی کوتاه بر دیگر آثار 

  • بدایه الحکمه:

کتابی که یک دوره تدریس فشرده فلسفه برای دوستداران علوم عقلی در قم و سپس دانشگاه‌های کشور شد.

  • نهایه الحکمه:

این اثر برای تدریس فلسفه با توضیحی بیشتر، عمقی افزون تر و سطحی عالی تر تدوین شده‌است.

  • حاشیه بر کفایه:

کتابی اصولی پیرامون قوانین استنباط است.

  • مجموعهٔ مذاکرات با پروفسور هانری کربن:

او که محققی فرانسوی است پیرامون چگونگی شیعه و مباحث اعتقادی و... مذاکراتی با وی داشته که در این کتاب وجود دارد.

  • رساله انسان قبل از دنیا، در دنیا و بعد از دنیا:

این کتاب که اکنون با نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده‌است مباحثی مفید از عوالم سه گانه ماده، مثال و عقل مطرح کرده و پیرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانان مطالبی بسیار مفید و لازم ارائه کرده‌است.

  • در محضر علامه طباطبائی:

این کتاب توسط محمد حسین رخشاد نوشته شده‌است و شامل پرسش‌ها و پاسخ‌های زیادی در موضوعات مختلف از علامه‌است.

  • شیعه در اسلام:

علامه این کتاب را برای معرفی عقاید شیعه به طور عقلانی نوشته‌است.

  • ولایت‌نامه:

این یک رساله عرفانی از وی است که همایون همتی آن را ترجمه کرده‌است و انتشارات روایت فتح آن را منتشر کرده‌است.

شاگردان 

قابل توجه‌است بخش بزرگی از رهبران روحانی انقلاب ایران شاگردان مشترک حضرات آیات سیدمحمدحسین طباطبایی و روح الله خمینی هستند. علامه شاگردان زیادی تربیت کرد، که در زیر نام مهم‌ترین آنها ذکر می‌گردد:

  1. محمد مفتح
  2. محمد محمدی گیلانی
  3. محمد شجاعی
  4. محمد صادقی تهرانی
  5. سید محمد حسینی بهشتی
  6. سید جلال الدین آشتیانی
  7. علی قدوسی (داماد علامه)
  8. سید مرتضی جزایری
  9. آیت الله شیخ محمود امجد
  10. حجة الاسلام والمسلمین عبدالله فاطمی نیا
  11. آیت‌الله بیات زنجانی
  12. سید محمدحسین حسینی تهرانی
  13. محمد اسماعیل صائنی زنجانی
  14. عبدالحمید شربیانی
  15. غلامحسین ابراهیمی دینانی
  16. ابراهیم امینی
  17. آیت الله عبدالله جوادی آملی
  18. علامه حسن حسن زاده آملی
  19. علی میانجی
  20. محمد جواد باهنر(شهید باهنر)
  21. عباس ایزدی
  22. ابوطالب تجلیل
  23. عزالدین حسینی زنجانی
  24. سید عبدالله جعفری(تهرانی)
  25. علی سعادت پرور(پهلوانی تهرانی)
  26. دکتر جواد مناقبی (داماد علامه)
  27. استاد مرتضی مطهری
  28. آیت الله یحیی انصاری شیرازی
  29. سید عبدالکریم موسوی اردبیلی
  30. سید محمد باقر موحد ابطحی
  31. سید محمد علی موحد ابطحی
  32. سید مهدی روحانی
  33. حسین علی منتظری
  34. آیت الله محمدتقی مصباح یزدی
  35. امام موسی صدر
  36. ناصر مکارم شیرازی
  37. حسن نوری همدانی
  38. حسین نوری همدانی
  39. سیدابراهیم خسروشاهی
  40. سید علی خامنه‌ای
  41. سید محمد خامنه‌ای
  42. سید حسین نصر
  43. داریوش شایگان

همچنین بسیاری از روشنفکران در جلسات مباحثه از ایشان بهره گرفتند. از آن جمله می‌توان به جلسات مباحثه با پرفسور هانری کربن اشاره کرد، که دکتر سید حسین نصر و بسیاری دیگر در آن حضور داشتند و یا جلساتی که در تهران برگزار می‌شد و افرادی نظیر داریوش شایگان در آن حاضر بودند..

علامه طباطبایی خود درباره این مذاکرات می گوید: بنا به گفته کربن تا کنون مستشرقین، اطلاعات مربوط به اسلام را از اهل تسنن اخذ می کردند و در نتیجه، حقیقت مذهب تشیع آن گونه که شایسته است، به دنیای غرب معرفی نشده است . بر خلاف باور مستشرقین گذشته، اعتقاد من این است که تشیع یک مذهب حقیقی و اصیل و پابرجاست و دارای مشخصات یک مذهب حقیقی است و غیر از آن است که به غرب معرفی کرده اند . آن چه پس از پژوهش های علمی بدان رسیده ام، این است که به حقایق معنویت اسلام از دریچه شیعه - که نسبت به این آیین واقع بینی دارد باید نگاه کرد . از این رو کوشیده ام این مذهب را به نحوی که باید و در خور واقعیت آن است، به جهان غرب معرفی کنم . بسیار علاقه مندم که با رجال علمی و مشاهیر این مذهب از نزدیک تماس بگیرم و با طرز فکر آنان آشنا شوم و در بررسی اصول و مبانی شیعه، از این بزرگان کمک گرفته و نسبت به هدف خود روشن تر شوم .

نمونه اشعار 

در این شعر منحصر بفرد، بجز لغت حلاج که اسم خاص عربی است، تمام لغات فارسی انتخاب شده‌اند.

همی گویم و گفته‌ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده‌اند
بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رسته‌اند
چه گل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می‌خوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی‌ست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها

فعالیت و کسب درآمد
مرحوم علامه در مدتی که در نجف مشغول تحصیل بودند بعلت تنگی معیشت و نرسیدن مقرری که از ملک زراعیشان در تبریز بدست می آمد مجبور به مراجعت به ایران می شود و مدت ده سال در قریه شادآباد تبریز به زراعت و کشاورزی مشغول می شوند. 

فرزند ایشان مهندس سید عبدالباقی طباطبائی می گوید:
« خوب به یاد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعالیت بود و کارکردن ایشان در فصل سرما در حین ریزش باران و برفهای موسمی در حالی که، چتر به دست گرفته یا پوستین بدوش داشتند امری عادی تلقی می گردید، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستای شادآباد و بدنبال فعالیتهای مستمر ایشان قناتها لایروبی و باغهای مخروبه تجدید خاک و اصلاح درخت شده و در عین حال چند باغ جدید، احداث گردید و یک ساختمان ییلاقی هم در داخل روستا جهت سکونت تابستانی خانواده ساخته شد و در محل زیرزمین خانه حمامی به سبک امروزی بنا نمود.

مهارتهای علامه
فرزند علامه می افزاید:
« پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسب سواری تیزتک و به راستی در شهر خودمان- تبریز- بی رقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، هم دستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و ....، 
اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی، هم استاد صرف و نحو عربی بود، هم معانی و بیان، هم در اصول و کلام کم نظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی( حساب و هندسه و جبر) حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی، هم در ستاره شناسی (نجوم) تبحر داشت، هم در حدیث و روایت و خبر و ...،

شاید باور نکنید که پدربزرگوار من، حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحب نظر و بصیر بود و سالها شخصاً در املاک پدری در تبریز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماری اصلی را عهده دار بود و تازه اینها گوشه ای از فضایل آن شاد روان بود وگرنه شما می دانید که بی جهت به هر کس لقب علامه نمی دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبیر و بصیر هیچکس را علامه نمی خوانند مگر به عمق اطلاعات یک شخص در تمام علوم و فنون عصر ایمان آورده باشند... »

رحلت:
علامه طباطبائي در اواخر عمر دچار بيماريهاي قلبي و عصبي گرديد و شهادت شاگردان برجسته‌اش همچون شهيد مطهري (ره) و دكتر مفتح، آيه الله بهشتي و آية الله قاضي طباطبائي، سلامتي روحي و رواني وي را دچار مخاطره نمود و او را در بستر بيماري قرار داد. سرانجام اين عارف برجسته در صبح يكشنبه هجدهم محرم الحرام سال 1402 هـ ق مطابق با 24 آبان 1360 هـدر شهر قم به سراي باقي شتافت و نداي حق را لبيك گفت. پيكر شريفش مقارن ظهر روز دوشنبه نوزدهم محرم الحرام پس از تشيع با شكوهي از مسجد امام حسن عسکری (علیه السلام) تا صحن حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)، در جوار مرحوم آية الله حائري يزدي و مرقد شهيد مطهري به خاك سپرده شد.

رحلت
مهندس عبدالباقی، نقل می کند : 
« هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ایشان هیچ جوابی به هیچ کس نمی داد و سخن نمی گفت، فقط زیر لب زمزمه می کرد: « لا اله الا الله! » 

حالات مرحوم علامه در اواخر عمر، دگرگون شده و مراقبه ایشان شدید شده بود و کمتر «تنازل» می کردند، و [ مانند استاد خود، مرحوم آیة الله قاضی] این بیت حافظ را می خواندند و یک ساعت می گریستند:
« کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش 
کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟! »

همان روزهای آخر، کسی از ایشان پرسید: « در چه مقامی هستید؟» فرموده بودند: « مقام تکلم ». 
سائل ادامه داد: « با چه کسی؟ » فرموده بودند: « با حق. »

حجت الاسلام ابوالقاسم مرندی می گوید: 
« یک ماه به رحلتشان مانده بود که برای عیادتشان به بیمارستان رفتم. گویا آن روز کسی به دیدارشان نیامده بود. مدتی در اتاق ایستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظری به من انداختند. 
به مزاح [ از آن جا که ایشان خیلی با دیوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چیزی در نظر دارید؟ فرمودند:
« صلاح کار کجا و، من خراب کجا؟ بقیه اش را بخوان! » 
گفتم: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

علامه تکرار کردند: « تا به کجا! » و باز چشم خود را بستند و دیگر سخنی به میان نیامد. 
آخرین باری که حالشان بد شد و راهی بیمارستان شده بودند، به همسر خود گفتند: 
« من دیگر بر نمی گردم. » 

آیت الله کشمیری می فرمودند: 
« شب وفات علامه طباطبائی در خواب دیدم که حضرت امام رضا علیه السلام در گذشته اند و ایشان را تشییع جنازه می کنند. صبح، خواب خود را چنین تعبیر کردم که یکی از بزرگان [ و عالمان] از دنیا خواهد رفت؛ و در پی آن، خبر آوردند که آیت الله طباطبائی درگذشت. » 

ایشان در روز سوم ماه شعبان 1401 هـ.ق به محضر ثامن الحجج علیه السلام مشرف شدند و 22 روز در آنجا اقامت نمودند، و بعد به جهت مناسب نبودن حالشان او را به تهران آورده و بستری کردند، ولی دیگر شدت کسالت طوری بود، که درمان بیمارستانی نیز نتیجه ای نداشت. 
تا بالاخره به شهر مقدس قم که، محل سکونت ایشان بود، برگشتند و در منزلشان بستری شدند، و غیر از خواص، از شاگردان کسی را به ملاقات نپذیرفتند، حال ایشان روز به روز سخت تر می شد، تا اینکه ایشان را در قم، به بیمارستان انتقال دادند. 
قریب یک هفته در بیمارستان بستری می شوند، و دو روز آخر کاملاً بیهوش بودند، تا در صبح یکشنبه 18 ماه محرم الحرام، 1402 هـ.ق سه ساعت به ظهر مانده به سرای ابدی انتقال و لباس کهنه تن را خلع و به حیات جاودانی مخلع می گردند، و برای اطلاع و شرکت بزرگان، از سایر شهرستانها، مراسم تدفین به روز بعد موکول می شود، و جنازه ایشان را در 19 محرم الحرام دو ساعت به ظهر مانده از مسجد حضرت امام حسن مجنبی علیه السلام تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام تشییع می کنند، و آیت الله حاج سید محمد رضا گلپایگانی(ره) بر ایشان نماز می گذارند و در بالا سر قبر حضرت معصومه علیها السلام دفن می کنند. 

« و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا
و درود [ی سترگ] بر او، روزی که زاده شده و روزی که می میرد و روزی که زنده برانگیخته می شود.





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

علامه حلی کیست علامه حلی کیست | زندگی‌نامه علامه حلی ، علامه حلی طلیعه برگه

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

علامه حلی کیست

علامه حلی کیست | زندگی‌نامه علامه حلی ، علامه حلی

طلیعه

برگهای زرین حیات علامه حلی با تعهد و صداقت مزین و با تار و پودی از اخلاص و محبت شیرازه گردیده است . مرزبان بیداری که فقه شیعه و معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را در سایه سار ولایت پاسداری کرد و فقاهت را با درفش ولایت بر افراشت .

باشد که با دقت و مطالعه در زندگی این ستاره درخشان روح بلند، ایمان ، لوح دانش و فضیلتهای معنوی و تقوای او را نظاره کنیم و در پرتو معرفت ، هنر، تعهد و اخلاصش ، نبض حرکت دانشها و تحصیلات خویش را تنظیم نماییم و با شیوه برخورد با رخدادها و فراز و نشیب حوادث روزگار آشنا شویم .

ولادت و خاندان

چنانکه نقل است مولای متقیان علی علیه السلام در مسیر حرکت از کوفه به صفین بر تپه های بابل روی تل بزرگی ایستاد و اشاره به بیشه و نیزاری نمود و این سخن را فرمود: اینجا شهری است و چه شهری !

اصبغ بن نباته از یاران نزدیک حضرت عرض کرد: یا امیرالمومنین ! می بینم از وجود شهری در اینجا سخن می گویی، آیا در اینجا شهری بود و اکنون آثار آن از بین رفته است ؟

از ایوان طلای امیرالمومنین علیه السلام دری به رواق علوی گشوده است. پس از ورود به سمت راست، حجره‌ای کوچک دارای پنجره فولادی، مخصوص قبر شریف علامه حلی است. زائرین بارگاه علوی در مقابل این حجره توقفی کرده، مرقد شریفش را زیارت می‌کنند و از روح بلندش مدد می‌جویند.

فرمود: نه ! ولی در اینجا شهری به وجود می آید که آن را «حله سیفیه» می‌گویند و مردی از تیره بنی اسد آن را بنا می‌کند و از این شهر مردمی پاک سرشت و مطهر پدید می آیند که در پیشگاه خداوند مقرب و مستجاب الدعوه می‌شوند.

در شب ۲۹ رمضان ۶۴۸ ق . در این شهر فرزندی از خاندانی پاک سرشت ولادت یافت که از مقربان درگاه باری تعالی قرار گرفت . نامش حسن و معروف به آیه الله علامه حلی است . مادرش بانویی نیکوکار و عفیف ، دختر حسن بن یحیی بن حسن حلی خواهر محقق حلی است و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهای عصر خویش در شهر فقاهت حله است .

علامه حلی از طرف پدر به “آل مطهر” پیوند می خورد که خاندانی مقدس ‍ و بزرگ و همه اهل دانش و فضیلت و تقوا بودند. از آنها آثار و نوشته های گرانقدر به یادگار مانده که تا به امروز و در امتداد تاریخ مورد استفاده دانش ‍ پژوهان قرار گرفته است . آل مطهر به قبیله بنی اسد که بزرگترین قبیله عرب در شهر حله است پویند می خوردند که مدت زمانی حکومت و سیادت از آنها بود.

آغاز تحصیل

منزل شیخ سدیدالدین که سرشار از کرامت و تقواست ، کودکی را در خود جای داده که مایه افتخار آن است . حسن فرزند شیخ گرچه هنوز از عمرش ‍ چند سالی بیش نگذشته ، با راهنمایی دلسوزانه پدرش برای فراگیری قرآن مجید به مکتب خانه رفت و با تلاش و پیگیری مداوم و هوش و استعداد خدادادی که داشت در زمان کوتاه خواندن قرآن را بخوبی یاد گرفت .

فرزند شیخ نوشتن را در مکتب خانه آموخت ولی به این مقدار راضی نشد. از این رو نزد معلم خصوصی خد رفت و در محضر شخصی به نام «محرم » با تلاش و جدیت فراوان در اندک زمان نوشتن را بخوبی فرا گرفت .

حسن بن یوسف پس از آموختن کتاب وحی و خط، کم کم آمادگی فراگیری دانشها را در خود تقویت نمود و در مراحل اولیه تحصیل مقدمات و مبادی علوم را در محضر پدر فاضل و فقیه خود آموخت و به سبب کسب این همه فضیلتها و نیکیها در سنین کودکی به لقب «جمال الدین» (زینت و زیبایی دین ) در بین خانواده و دانشمندان مشهور گشت .

در محضر عالمان

جمال الدین در شهر حله بزیست و در محضر فقها، متکلمان و فلاسفه والا مقام با کمال ادب زانو زد و از روح بلند و اخلاق و دانش آنان بهره کافی برد و خویشتن را به دانش و تهذیب نفس آراست و به تمام فنون و علوم مسلح گردید و از دست آنان به دریافت اجازه نامه اجتهادی و نقل حدیث مفتخر گردید. حال به اختصار به نام چند نفر از اساتید بزرگواری اشاره می‌کنیم : شیخ یوسف سدیدالدین (پدر ارجمند او)، محقق حلی (۶۰۲ – ۶۷۶ ق )، خواجه نصیرالدین طوسی (۵۹۷ – ۶۷۲ ق.) سید رضی الدین علی بن طاووس (۵۹۷ – ۶۶۴ ق .)، سید احمد بن طاووس (متوفا به سال ۶۷۳ ق.) یحیی بن سعید حلی (متوفا به سال ۶۹۰ ق .) مفیدالدین محمد بن جهم حلی ، علی بن سلیان بحرانی ، ابن میثم بحرانی (۶۲۶ – ۶۷۹ ق.)، جمال الدین حسین بن ایاز نحوی (متوفای ۶۸۱ ق .)، محمد بن محمد بن احمد کشی (۶۱۵ – ۶۹۵ ق )، نجم الدین علی بن عمر کاتبی (متوفا به سال ۶۷۵ ق )، برهان الدین نسفی ، شیخ فاروقی واسطی و شیخ تقی الدین عبدالله بن جعفر کوفی.

درخشش

جمال الدین حسن ، ستاره پر فروغ «آل مطهر» و شهر فقاهت حله هنوز مدت زمانی از تحصیلش نگذشته بود که با ذوق سرشار خدادادی و علاقه وافر، به تمام دانشهای بشری مانند فقه و حدیث ، کلام و فلسله ، اصول فقه ، منطق ، ریاضیات و هندسه مسلح گردید و تجربه لازم را به دست آورد. آوازه فضل و دانش وی به سرعت در سزرمین حله و دیگر شهرها پیچید و در مجالس درس و محیط فرهنگی نام مقدسش را به نیکی و احترام یاد می کردند و «علامه»اش می‌خواندند.

علامه حلی در شهر حله حوزه درس تشکیل داد و علاقه مندان و تشنه کامان معارف و علوم اهل بیت علیهم السلام از کوشه و کنار جذب آن شدند و از دریای بی کرانش سیراب گشتند.

یکی از دانشمندان می گوید: علامه حلی نظیری ندارد نه پیش از زمان خودش نه بعد از آن . کسی که در مجلس درس او پانصد مجتهد تربیت شد.

از جمله فرزانگان و ستارگانی که در محضرش زانو زدند و از انفاس پاک و مکتب پر بار فقهی ، کلامی و روح بلندش بهره ها بردند از از دست مبارکش ‍ به دریافت اجازه نامه اجتهادی و نقل حدیث مفتخر شدند اینان بودند:

فرزند عزیز و نابغه اش محمد بن حسن بن یوسف حلی معروف به “فخر المحققین” (۶۲۸ – ۷۷۱ ق )، سید عمیدالدین عبدالمطلب و سید ضیا الدین عبدالله حسینی اعرجی حلی (خواهرزادگان علامه حلی ) تاج الدین سید محمد بن قاسم حسنی معروف به “ابن معیه” (متوفی ۷۷۶ ق )، رضی الدین ابوالحسن علی بن احمد حلی (متوفی ۷۵۷ ق )، قطب الدین رازی (متوفی ۷۷۶ ق .)، سید نجم الدین مهنا بن سنان مدنی ، تاج الدین محمود بن مولا، تقی الدین ابراهیم بن حسین آملی و محمد بن علی جرجانی .

مرجع شیعه

بعد از رحلت محقق حلی در سال ۶۷۶ ق زعامت و مرجعیت شیعیان به علامه حلی منتقل گردید و او در آن زمان ۲۸ ساله بود که این بار امانت الهی بر دوش با کفایت او گذاشته شد. بدین سبب به لقب مقدس و شریف “آیه الله” مشهور گردید، که در آن روزگار تنها او به این لقب خوانده می شد و هر کس آیه الله می‌گفت منظورش علامه حلی بود.

از فضیلتهای او بود که در زندگی کمتر دانشمنعلامه به پیروی از مولا و مقتدایش امیرالمومنین علیه السلام نواحی وسیعی را با مال و دست خود آباد کرد و برای استفاده مردم وقف نمود

عصر علامه

عصر علامه را باید زمان توسعه فقه و شیعه و حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و در دوره پیشرفت تمدن و دانش در گوشه و کنار جهان اسلام نامید. چرا که علامه حلی تلاش و کوشش خستگی ناپذیری در نشر علوم و فقه اسلام بر طبق مذهب اهل بیت نمود و در فقه تحول و شیوه نوی را ارائه کرد.

وی اولین فقیهی بود که ریاضیات را به عنوان دانشی در فقه وارد کرد و به فقه استدلالی تکامل بخشید. تاثیری که دیدگاه فقهی ، کلامی و آثار علامه گذارده بود محور بحث و تکلیه گاه دانشمندان بر طبق نظرات فقهی فقها و دانشمندان شیعی بود.

حضور چنین دانشمندان دلسوز فرهنگ اسلام و ملت در دستگاه مغولان، در پیشرفت علم و جلوگیری مغولان وحشی از تخریب و آتش سوزی مراکز فرهنگی و کتابخانه ها، نقش بسزایی ایفا کرد، دانشمندانی که در انجام این مهم از آبروی خویشتن سرمایه گذاشتند و همچون شمع سوختند.

بذر تشیع

آن را که فضل و دانش و تقوا مسلم است      هر جا قدم نهد قدمش خیر مقدم است

حضور فقیه یگانه عصر علامه حلی در ایران و مرکز حکومت مغولان خیر و برکت بود و با زمینه هایی که حاکم مغول برای وی به وجود آورده بود کمال بهره را برد و به دفاع از امامت و ولایت ائمه معصومین علیهم السلام برخاست . از این رو بزرگترین جلسه مناظره با حضور اندیشمندان شیعی و علمای مذاهب مختلف برگزار شد. از طورف علمای اهل سنت خواجه نظام الدین عبدالملک مراغه‌ای که از علمای شافعی و داناترین آنها بود برگزیده شد. علامه حلی با وی در بحث امامت مناظره کرد و خلافت بلا فصل مولا علی علیه السلام بعد از رسالت پیامبر اسلام را ثابت نمود و با دلیلهای بسیار محکم برتری مذهب شیعه امامیه را چنان روشن ساخت که جای هیچ گونه تردید و شبهه ای برای حاضران باقی نماند.

پس از جلسات بحث و مناظره و اثبات حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام اولجایتو مذهب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، اولجایتو مذهب شیعه را انتخاب کرد و به لقب «سلطان محمد خدابنده» معروف گشت. پس از اعلان تشیع وی ، در سراسر ایران مذهب اهل بیت منتشر شد و سلطان به نام دوازده امام خطبه خواند و دستور داد در تمام شهرها به نام مقدس ائمه معصومین علیهم السلام سکه زنند و سر در مساجد و اماکن مشرفه به نام ائمه مزین گردد.

یکی از دانشمندان می نویسد: اگر برای علامه حلی منقبت و فضیلتی غیر از شیعه شدن سلطان محمد به دست او نبود، همین برای برتری و افتخار علامه بر دانشمندان و فقها بس بود حال آنکه مناقب و خوبیهای وی شمارش یافتنی نیست و آثار ارزنده اش بی نهایت است .

علامه در ایران

آیه الله علامه حلی ، عارف و فقیه بر جسته شیعه ، در ایران باقی ماند و حدود یک دهم از عمر شریفش در این خطه گذشت . او در این مدت خدمات بسیار ارزنده ای نمود و در نشر علوم و معارف اهل بیت علیهم السلام کوشش فراوان نمود و شاگردان زیادی را تربیت کرد.

علامه چه در شهر سلطانیه و چه در مسافرتها به دیگر شهرهای ایران پیوسته ملازم با سلطان بود به پیشنهاد وی سلطان دستور داد مدرسه سیاری را از خیمه و چادر، دارای حجره و مدرس آماده کنند تا با کاروان حمل گردد و در هر منزلی که کاروان رحل اقامت کرد خیمه مدرسه در بالاترین و بهترین نقطه منزل بر پا شود.

او علاوه بر تدریس و بحث و مناظره با دانشمندان اهل سنت و تربیت شاگردان ، به نوشتن کتابهای فقهی ، کلامی و اعتقادی مشغول بود، چنانکه در پایان بعضی از کتابهای خود نگاشته است : این نوشته در مدرسه سیار سلطانیه در کرمانشاهان به اتمام رسید. وی کتاب ارزشمند «منهاج الکرامه» را که در موضوع امامت است برای سلطان نوشت و در همان زمان پخش گردید.

علامه حلی پس از یک دهه تلاش و خدمات ارزنده فرهنگی و به اهتزاز در آوردن پرچم ولایت و عشق و محبت خاندان طهارت علهیم السلام در سراسر قلمرو مغولان در ایران ، در سال ۷۱۶ ق . بعد از مرگ سلطان محمد خدابنده ، به وطن خویش سرزمین حله برگشت و در آنجا به تدریس و تالیف مشغول گردید و تا آخر عمر منصب مرجعیت و فتوا و زعامت شیعیان را به عهده داشت.

بعد از رحلت محقق حلی در سال ۶۷۶ ق زعامت و مرجعیت شیعیان به علامه حلی منتقل گردید و او در آن زمان ۲۸ ساله بود که این بار امانت الهی بر دوش با کفایت او گذاشته شد. بدین سبب به لقب مقدس و شریف “آیه الله” مشهور گردید، که در آن روزگار تنها او به این لقب خوانده می شد و هر کس آیه الله می گفت منظورش علامه حلی بود.

فضیلتهای درخشان

انسانهای نمونه دارای یک بعد و ارزش خاص نیستند، بلکه ارزشهای گوناگون را در خود جمع کرده اند. علامه حلی از شخصیتهایی است که از هر نظر مصداق انسان کامل است و دارای ابعاد گوناگون و فضیلتهای درخشان. او در تمام دانشها علامه بود و گوی سبقت را از دیگران ربود و ارزشهای ممتازی را که دیگران داشتند به تنهایی داشت . وی با اندیشه و فکر مواج خویش علاوه بر تحولی که در فقه ایجاد کرد و در عصر خویش ‍ مسیر اندیشه فقها را متوجه مبانی فقه و معارف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نمود در فنون و دانشهای دیگر چون حدیث تحول بنیادی به وجود آورد و دریچه ای به روی محققان در طول تاریخ گشود که مشعل پر فروغی فرا راه آنان شد.

علامه حلی پرچم ولایت را بر افراشت و با تمام وجود از ولایت و رهبری صحیح دفاع کرد. این عشق سرشار به خاندان طهارت علهیم السلام با گوشت ، پوست و استخوانش آمیخته بود و آنجا که در ارتباط با آنان قلم بر صفحه کاغد می گذاشت با اخلاص برخاسته از اعماق جانش چنین می نگاشت: بزرگترین سرچشمه دوستی و محبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام اطاعت و پذیرش حکومت و ولایت آنهاست و قیام بر همان شیوه ای که آنان ترسیم کردند… .

سفارش می کنم که به محبت و عشق ورزی به فرزندان فاطمه زهرا علیهاالسلام . چون آنان شفاعت کنندگان ما هستند در روزی که مال و فرزندان برای ما سودی نخواهند داشت … از چیزهایی که خداوند بر ما احسان کرد اینکه در بین ما آل علی علیه السلام را قرار داده است . خداوندا، ما را بر دوستی و محبت آنان محشور کن و از کسانی قرار ده که حق جدشان پیامبر و نسلش را ادا کرده اند.

از فضیلتهای او بود که در زندگی کمتر دانشمنعلامه به پیروی از مولا و مقتدایش امیرالمومنین علیه السلام نواحی وسیعی را با مال و دست خود آباد کرد و برای استفاده مردم وقف نمود و این یکی د و فقیهی به چشم می خورد. یکی از دانشمندان می نویسد: برای وی آبادیهای زیادی بود که خود نهرهای آب آنها را حفر و با پول و ثروتش زنده کرد. این آبادیها به کسی تعلق نداشت و در زمان حیاتش آنان را وقف کرد.

غروب ستاره حله

پایان زندگی هر کس به مرگ اوست جز مرد حق که مرگ وی آغاز دفتر است محرم سال ۷۲۶ ق . برای شیعیان و پیروان راستین اسلام فراموش نشدنی است . عزا و ماتم آنان افزون است . بویژه حله این سرزمین مردان پاک سرشت و عاشقان اهل بیت علیهم السلام شور و ماتم بیشتری دارد.

از ایوان طلای امیرالمومنین علیه السلام دری به رواق علوی گشوده است. پس از ورود به سمت راست، حجره‌ای کوچک دارای پنجره فولادی، مخصوص قبر شریف علامه حلی است. زائرین بارگاه علوی در مقابل این حجره توقفی کرده، مرقد شریفش را زیارت می‌کنند و از روح بلندش مدد می‌جویند.

منبع: دین و اندیشه سایت تبیان





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

عمده مراجع فقهی شیعه از غیبت کبری تا ۱۳۴۰. ش

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

عمده مراجع فقهی شیعه از سال ۳۲۹ قمری (آغاز غیبت کبری) تا سال ۱۳۴۰. ش که براساس منابع به جهت تاریخی یا تألیف آثار دارای شهرت بیشتری هستند:[۱۵]

مقدس اردبیلی، متوفی ۹۹۳ق
بحرالعلوم، متوفی ۱۲۱۲ق
صاحب جواهر، متوفی ۱۲۶۶ق
میرزای شیرازی، متوفی ۱۳۱۲ق
آخوند خراسانی، متوفی ۱۳۲۹ق
آقا نجفی اصفهانی، متوفی ۱۳۳۲ق
محقق یزدی، متوفی ۱۳۳۷ق
سید صدرالدین صدر، متوفی ۱۳۷۳ق

کنیه، نام شهرت درگذشت محل سکونت سده قمری
ابومحمد، حسن بن علی ابن ابی عقیل عمانی ۳۴۰ عراق ۴
ابوجعفر، محمدبن حسن بن احمد ابن ولید ۳۴۳ قم "
ابوغالب، احمد بن محمد ابوغالب زراری (شیبانی) ۲۸۵–۳۶۸ کوفه "
ابوالقاسم، جعفر بن محمد ابن قولویه ۳۶۹ قم "
ابوالحسن، محمد بن احمد ابن داود ۳۷۸ قم - بغداد "
ابوجعفر ثانی، محمد بن علی بن حسین شیخ صدوق ۳۸۱ ری - بغداد "
ابوعلی، محمد بن احمد ابن جنید اسکافی ۳۸۱ ری "
ابوعبدالله، محمدبن محمدبن نعمان شیخ مفید ۴۱۳ بغداد ۵
ابوالقاسم، علی بن حسین سید مرتضی علم الهدی ۴۳۶ بغداد "
ابوصلاح، تقی بن نجم ابوالصلاح حلبی ۴۴۷ حلب "
ابوجعفر ثالث، محمد بن حسن شیخ طوسی ۴۶۰ بغداد - نجف "
ابویعلی، حمزة بن عبدالعزیز سلار دیلمی ۴۶۳ حلب "
اوبویعلی، محمدبن حسن بن حمزه شریف جعفری ۴۶۳ حلب "
ابوالقاسم، عبدالعزیز بن تحریر قاضی ابن براج ۴۸۱ طرابلس "
ابوعلی، حسن بن محمد طوسی مفید ثانی ۵۱۵ نجف ۶
ابوسعید، عبدالجلیل بن مسعود متکلم رازی ۵۶۰ نجف "
ابورضا، فضل‌الله بن علی حسینی راوندی ۵۷۰ کاشان "
قطب الدین، سعید بن عبدالله قطب‌الدین راوندی ۵۷۳ کاشان "
ابوالمکارم، حمزه بن علی ابن زهره حلبی ۵۱۱–۵۸۵ حلّه "
ابوجعفر رابع، محمد بن علی بن حمزه عمادالدین طوسی (طوسی مشهدی) ۵۸۵ حله "
ابوعبدالله، محمد بن احمد ابن ادریس حلی ۵۳۳–۵۹۸ حله "
شمس الدین، فخّار بن مُعدّ ابن معد موسوی ۶۳۰ حله ۷
ابوابراهیم، محمد بن جعفر ابن نما ۶۴۵ حله "
رضی الدین، علی بن موسی ابن طاووس ۵۸۹–۶۶۴ حله "
جمال الدین، احمد بن موسی ابن طاووس ۶۷۳ حله "
نجم الدین، جعفر بن حسن محقق حلی ۶۰۲–۶۷۶ حله "
ابوزکریا، یحیی بن سعید بن احمد ابن سعید حلی ۶۰۱–۶۹۰ حله "
غیاث الدین، عبدالکریم بن احمد ابن طاووس ۶۴۸–۶۹۳ حله "
جمال الدین، حسن بن یوسف علامه حلی ۶۴۸–۷۲۶ حله ۸
عمیدالدین، عبدالمطلب بن محمد عمیدی ۶۸۱–۷۵۴ حله "
ابوجعفر، محمد بن محمد قطب‌الدین رازی ۷۷۶ حله "
ابوطالب، محمد بن حسن فخرالمحققین ۶۸۲–۷۷۱ حله "
ابوعبدالله، محمد بن مکی شهید اول ۷۳۴–۷۸۶ حله "
زین الدین، علی بن خازن حائری حله "
ابوالقاسم، علی بن محمد بن مکّی ابن الشهید (اوّل) ۸۱۰ حله ۹
ابوعبدالله، مقداد بن عبدالله فاضل مقداد سیوری ۸۲۶ حله "
ابوالعباس، احمدبن محمدبن فهد ابن فهد حلی ۷۵۷–۸۴۱ حله "
بدرالدین، حسن بن جعفر اعرج حسینی ۹۳۳ جبل عامل ۱۰
ابوالحسن، علی بن هلال جزایری (شیخ الاسلام) ۹۳۷ حله "
شمس الدین، محمد بن مکی عاملی شامی ۹۳۸ جبل عامل "
ابوالقاسم، علی بن عبدالعلی عاملی میسی ۹۳۸ اصفهان "
ابوالحسن، علی بن حسین بن عبدالعالی محقق کرکی (محقق ثانی) ۸۶۲–۹۴۰ حلب - اصفهان "
زین‌الدین بن علی شهید ثانی ۹۱۱–۹۶۶ جبع شام "
نورالدین، علی بن حسین صائغ حسینی ۹۸۰ حله "
نجم الدین، عبدالله بن حسین یزدی ۹۸۱ نجف "
عزالدین، حسین بن عبدالصمد حارثی (پدر شیخ بهائی) ۹۱۸–۹۸۴ جبل عامل-هرات "
علی بن هلال ابن هلال عاملی ۹۸۴ اصفهان "
احمد بن محمد مقدس اردبیلی ۹۹۳ نجف "
ابومحمد، عبدالعالی بن علی عاملی کرکی ۹۲۶–۹۹۳ اصفهان "
محمد بن علی صاحب مدارک - موسوی ۱۰۰۹ جبع شام ۱۱
جمال الدین، حسن بن زین‌الدین صاحب معالم ۱۰۱۵ جبع شام "
عزالدین، عبدالله بن حسین عزالدین تستری ۱۰۲۱ اصفهان "
بهاءالدین، محمدبن حسین عاملی شیخ بهایی ۱۰۳۰ اصفهان "
ابوالمعالی، علی بن محمد طباطبائی ۱۰۳۱ نجف "
ابواسحاق، ابراهیم بن علی ابن مفلح ۱۰۳۲ اصفهان "
محمدامین بن محمد استرآبادی (مؤسس اخباری) ۱۰۳۶ مدینه "
محمد بن حسن پسر صاحب معالم ۱۰۴۰ حلب "
بهاءالدین، محمد بن محمدباقر حسینی نائینی ۱۰۴۰ اصفهان "
محمدباقر بن شمس الدین داماد ۱۰۴۱ اصفهان "
شرف الدین، علی بن حجةالله طباطبائی ۱۰۶۰ نجف "
حسین بن محمد سلطان العلماء (خلیفةالسلطان) ۱۰۶۶ اصفهان "
نورالدین، علی بن علی موسوی عاملی ۱۰۶۸ جبل عامل "
محمدتقی بن مقصود مجلسی اول ۱۰۷۰ اصفهان "
ابوعبدالله، حسین بن حیدر حسینی کرکی (مجتهد) ۱۰۷۷ اصفهان "
رفیع الدین، محمد بن حیدر میرزا رفیعا نائینی (حسنی طباطبائی) ۱۰۸۰ اصفهان "
محمد بن محمد قاضی سعید قمی ۱۰۸۰ قم "
محمدصالح بن احمد محمدصالح سیروی مازندرانی ۱۰۸۰ قم "
ملا محمدباقر بن محمد محقق سبزواری (مؤمن) ۱۰۹۰ "
محمد بن مرتضی ملامحسن فیض کاشانی ۱۰۹۱ کاشان "
علیرضا بن حبیب‌الله موسوی عاملی ۱۰۹۱ اصفهان "
حسین بن محمد محقق خوانساری ۱۰۱۶–۱۰۹۸ اصفهان "
محمدطاهر بن محمدحسین قمی ۱۰۹۸ قم "
علی بن محمد بن حسن عاملی جبعی ۱۰۱۴–۱۱۰۳ اصفهان ۱۲
علامه محمدباقر بن محمدتقی مجلسی دوم ۱۰۳۷–۱۱۱ اصفهان "
جعفر بن عبدالله حویزی ۱۱۱۵ اصفهان "
جمال الدین محمد بن حسین آقاجمال خوانساری ۱۱۲۵ اصفهان "
حسین بن حسن دیلمانی ۱۱۲۹ اصفهان "
زین الدین بن محمد عاملی جبعی ۱۱۳۰ اصفهان "
محمد بن حسن فاضل هندی ۱۱۳۷ اصفهان "
احمد بن اسماعیل جزایری ۱۱۵۰ نجف "
محمد بن باقر رضوی قمی ۱۱۷۰ اصفهان - نجف "
اسماعیل بن محمد خواجوی مازندرانی ۱۱۷۳ مازندرانی "
یوسف بن احمد صاحب حدائق (بحرانی) ۱۱۸۶ نجف "
ابوالحسن بن عبدالله موسوی جزایری ۱۱۹۳ تستر "
محمد بن محمد بیدآبادی ۱۱۹۷ اصفهان "
محمدباقر بن محمد اکمل وحید بهبهانی ۱۲۰۵ نجف ۱۳
مهدی بن ابی‌ذر نراقی اول ۱۲۰۹ کاشان "
محمدمهدی بن مرتضی بحرالعلوم (طباطبائی) ۱۱۵۵–۱۲۱۲ نجف "
اسدالله بن اسماعیل تستری-کاظمی ۱۲۲۰ کاظمین "
جعفر بن خضر کاشف الغطاء ۱۲۲۸ نجف "
ابوالقاسم بن محمدحسن میرزای قمی (صاحب قوانین) ۱۱۵۱–۱۲۳۱ قم "
علی اکبر بن محمدباقر ایجی اصفهانی ۱۲۳۱ اصفهان "
محسن بن حسن محقق اعرجی (کاظمینی) ۱۲۴۰ نجف "
محمد بن علی سید مجاهد (طباطبائی) ۱۲۴۲ نجف - اصفهان "
احمد بن مهدی نراقی دوم ۱۲۴۴ کاشان "
ملا محمدشریف بن حسنعلی شریف‌العلما مازندرانی ۱۲۴۵ نجف "
ابراهیم بن محمد موسوی قزوینی ۱۲۴۶ نجف "
موسی بن جعفر کاشف الغطاء ۱۲۵۶ نجف "
محمدباقر بن محمدتقی حجت‌الاسلام محمدباقر شفتی ۱۱۷۵–۱۲۶۰ اصفهان "
محمدابراهیم بن محمد کلباسی ۱۲۶۲ اصفهان "
حسن بن جعفر نجفی صاحب انوارالفقاهه ۱۲۶۲ نجف "
سید محمد بن صالح سید صدرالدین عاملی ۱۲۶۳ نجف "
جعفر بن سیف الدین استرآبادی ۱۲۶۳ تهران "
محمدحسن بن باقر نجفی (صاحب جواهر) ۱۲۶۶ نجف "
حسن بن علی واعظ اصفهانی ۱۲۷۳ نجف "
مرتضی بن محمد محقق انصاری ۱۲۸۱ نجف "
عبدالحسین بن علی شیخ العراقین ۱۲۸۶ نجف "
سید محمد بن عبدالصمد شهشانی ۱۲۸۹ اصفهان "
حسین بن محمد کوه کمره‌ای ۱۲۹۹ نجف "
حسین بن محمداسماعیل اردکانی ۱۳۰۲ کربلا ۱۴
محمد بن محمدباقر فاضل ایروانی ۱۳۰۶ نجف "
سید ابوالقاسم بن حسن حجت طباطبائی ۱۳۰۹ کربلا "
محمدحسن بن محمود میرزای شیرازی (صاحب فتوای تنباکو) ۱۲۳۰–۱۳۱۲ سامرا "
ابوالمعالی بن محمدابراهیم کرباسی ۱۳۱۵ اصفهان "
محمد بن فضل علی فاضل شرابیانی ۱۲۴۵–۱۳۲۲ نجف "
محمدحسن بن عبدالله مامقانی ۱۳۲۳ نجف "
سید ابوالقاسم بن معصوم اشکوری ۱۳۲۵ نجف "
ملا محمدکاظم بن حسین آخوند خراسانی ۱۳۲۹ نجف "
محمدتقی بن محمدباقر آقا نجفی اصفهانی ۱۳۳۲ اصفهان "
سید محمدکاظم بن عبدالعظیم محقق یزدی (صاحب عروه) ۱۳۳۷ نجف "
محمدتقی بن محبّ علی میرزای دوم ۱۳۳۸ نجف "
فتح‌الله بن محمدجواد نمازی شیرازی (شریعتمدار) ۱۳۳۹ نجف "
احمد بن علی نجفی ۱۳۴۰ نجف "
محمد بن محمدتقی ارباب ۱۳۴۱ قم "
محمدصادق بن حسین اصفهانی ۱۳۴۸ اصفهان "
ابوالقاسم بن محمدتقی کبیر ۱۳۵۳ قم "
ابوالقاسم دهکردی دهکردی ۱۳۵۳ اصفهان "
محمدحسین نائینی نائینی ۱۳۵۵ نجف "
عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه قم ۱۳۵۵ قم "
سید ابوالحسن انگجی انگجی ۱۲۸۲–۱۳۵۷ آذربایجان "
ضیاءالدین عراقی عراقی ۱۳۵۹ نجف "
محمدحسین غروی اصفهانی کمپانی ۱۲۹۶–۱۳۶۱ نجف "
محمدرضا نجفی اصفهانی مسجد شاهی اصفهانی ۱۲۸۷–۱۳۶۲ اصفهان "
سید ابوالحسن اصفهانی اصفهانی ۱۳۶۵ نجف - سامرا "
سید حسین طباطبایی قمی طباطبائی قمی ۱۳۶۶ نجف "
محمدتقی خوانساری خوانساری ۱۳۷۱ قم "
محمد حجت کوه‌کمری کوه‌کمری ۱۳۷۲ قم "
سید صدرالدین بن اسماعیل صدر ۱۳۷۳ قم "
محمدحسین کاشف‌الغطاء کاشف‌الغطاء ۱۲۹۴–۱۳۷۳ نجف "
سید حسین حمامی حمامی ۱۳۷۹ نجف "
سید جمال‌الدین گلپایگانی موسوی گلپایگانی ۱۳۷۹ نجف "




موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

اسامی و اصطلاحات تاریخ ایران و جهان ( 1 ) درس اول : تاریخ چیست و مورخ کیست ؟

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع


 

 تاریخ : پژوهش در رخدادها و کارهای آدمی  در گذشته است . هر چند غالبا این رشته مطالعاتی در زیر گروهی از علوم انسانی و

 علوم اجتماعی قرار داده اند با این حال می توان آن را به عنوان پلی بین این دو شاخه تلقی کرد زیرا روش های مطالعاتی  مختلف

آن از هر دو شاخه وام گرفته شده اند . تاریخ به عنوان یک رشته ی مطالعاتی دارای شاخه ها و گرایش های جانبی زیادی است که

از آن میان می توان به تاریخ شماری ، تاریخ نگاری ، تبارشناسی و خط نگاری تاریخی اشاره کرد .

باستان شناس : پژوهشگری است که درباره ی انسان و جوامع گذشته ی انسانی پژوهش و تحقیق و مطالعه می کند . در جهان به شاخه های متعدد چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ جغرافیایی تقسیم می شود . برای واژه ی باستان شناسی نیز تعاریف مختلفی ارائه شده است و شاخه ای از علوم انسانی است که مردم شناسی نیز  نامیده می شود . باستان شناسی آن شاخه از انسان شناسی است که درباره ی انسان از آغاز پیدایش او بر پهنه ی گیتی تحقیق می کند .

درس دوم : تمدن در « میان دو رود »

سومر : اقوام باستانی ساکن در جنوب سرزمین کنونی عراق یعنی میان رودان  ( دجله و فرات ) و شمال خلیج فارس بودند . آنها در شهر باستانی بابل  سکونت داشتند و تمدنی پرمایه را پی ریزی نمودند .  تاریخ  ورود سومریان به  این سرزمین دقیقا مشخص نیست ولی  کاوش های اولیه تاریخ ورود آنها را حدود 4500 سال پیش از میلاد مسیح تعیین کرده اند .

گیل گمش : بر اساس فهرست شاهان سومر وی پنجمین پادشاه اوروک بوده که حدود 2700 سال پیش از میلاد در یک دوره ی 125 ساله  بر سومریان  حکومت می کرد . حماسه ی  معروف گیل گمش که در دوازده لوح  ذکر شده است از آثار به جا مانده از دوران حکومت وی در سومر است .

سارگن : سارگن  بزرگ به زبان اکدی به معنای پادشاه  راستین است . او بنیانگذار  خاندان پادشاهی اکد بوده . در تاریخ نگاشته شده ی جهان او سومین کسی است که توانست یک پادشاهی پدید آورد .

گوتی ها : در هزاره ی سوم  و دوم  پ . م  به  گروه نژادی اطلاق می شد که  در شرق  و شمال غربی  لولوبی ها  و احتمالا در آذربایجان کنونی ایران و کردستان زندگی می کردند . اسناد تاریخی بیانگر این است که در هزاره ی اول پ. م همه ی اورارتوها و ماناها و مادها را گوتی می گفتند و تنها در کتیبه های سارگن دوم مادهای ایرانی زبان از گوتی ها مشخص و جدا گشته اند . حمله ی اقوام گوتی به میان دو رود نخستین هجومی است که تاریخ آسیای غربی کهن از آن یاد می کند .

حمورابی : وی از 1795 تا 1750 پ. م فرمان روای اموری ها بود . واژ ه ی حمورابی به معنای « خویشاوند سببی مذکر شفا دهنده » است . شهرت حمورابی به علت قوانین مدون اوست که شامل 282 ماده در باب حقوق جزا ، حقوق مدنی و حقوق تجارت است . متن این قوانین بر روی ستونی به ارتفاع 5/2 متر گرداگرد این ستون در 34 ردیف با خط میخی نگاشته شده است .

آشوری ها : از تمدن های میان رودان است که حدود 2500 سال پ. م در شمال رود دجله شکل گرفت . آنان مردمانی جنگجو و خشنی  بودند و توانستند  گسترده ترین امپراتوری  زمان خود را به وجود آورند . آشوریان  در آغاز زیر فرمان پادشاهان بابل  به خصوص حمورابی بودند  اما به تدریج مستقل شدند . مردان آشوری لباس های بلند کت مانندی می پوشیدند و ریش بلندی داشتند ، زنان نیز لباس های بلند آستین دار می پوشیدند و بالاپوشی روی شانه هایشان می انداختند .

کلدانی ها : اقوام سامی نژاد بودند که ابتدا در کنار خلیج فارس سکونت داشتند و از قرن هفتم  پ . م بر قدرت  خود افزودند  و با تصرف بابل به تدریج میان دو رود را به چنگ آوردند . از قرن نهم پ . م این سرزمین به کلده معروف شد . آنان بازرگانی را رونق بخشیدند و برای نجوم و حساب اهمیت زیادی قائل بودند . « نبوکد نصر » یا « بخت النصر » از پادشاهان معروف این دولت بود که در دوره ی پادشاهی وی اقدامات بسیاری از جمله بیرون راندن فرعون مصر از شامات ، تسخیر بیت المقدس و به اسارت درآوردن یهودیان ،  تصرف  شهر صور . باغ های معلق  که  از عجائب  هفتگانه ی زمین به  شمار می رود  در این روزگار بنا گردیده . این دولت در زمان پادشاهی نبونید در سال 538 پ . م  با حمله ی کورش به بابل پایتخت آنان منقرض گردید .

 

 خط میخی : به آن دسته از خطوط گفته می شود  که نمادهایی شبیه میخ دارند . از گونه های مختلف خط میخی می توان به میخی سومری ، اکدی ، ایلامی ، اوگاریتی  اشاره  کرد  و همچنین خط  میخی هخامنشی که برای نوشتن فارسی باستانی به  کار می رفته است . تمامی خطوط میخی  از چپ به راست نوشته می شوند . به عقیده ی برخی مبنایی اندیشه نگار دارد و در همه ی  کشورهای آسیای غربی به کار می رفته  و پژوهشگران ، سومریان را ابداع کننده ی خط میخی می دانند .

درس سوم : مصر ، هدیه ی نیل

 

 سلاطین اهرام : در پایان دودمان سوم  مصر باستان ساختن اهرام آغاز  و به تریج  گسترش پیدا کرد . اما این معماری در زمان دودمان چهارم مصر به اوج خود رسید . « خوفو » یا « خئوپس » در حدود 2580 سال پ. م این هرم بزرگ را برای محل دفن یا همان آرامگاه فرعون ساخت و پس از مدتی پسر و نوه ی او « خفرع » و « منکورع » نیز هرم هایی برای خود ساختند .

رامسس دوم : از فراعنه ی مصر باستان در سال های 1213 1279 پ. م و از دودمان نوزدهم پادشاهان آن سرزمین بود . وی  در آغاز دهه ی بیستم زندگی به  پادشاهی رسید  و 66 سال و دو ماه پادشاه مصر بود  و بسیاری از مورخان باور  دارند که رامسس دوم فرعونی  بوده است که هم عصر حضرت موسی (ع) بوده . در کتیبه های مصر از او به عنوان پروردگار و خدای بی همتا یاد شده است .

مومیایی کردن : طبق باورهای مصریان باستان مردگان در دنیای دیگر زندگی را به نوع دیگری آغاز می کردند و پس از مرگ تا  زمانی که جسم آنها سالم باشد روحشان نیز  زنده خواهد ماند به همین جهت مردگانشان را مومیایی  می کردند تا جنازه پوسیده نشود و روح زنده بماند . مومیایی کردن مردگان به خصوص در مورد فرعون هایی که  می مردند با دقت کامل انجام می شد  و به دست مومیاگرهای با تجربه و ماهر صورت می پذیرفت از سوی دیگر هوای خشک و سوزان و بدون هرگونه آلودگی  و میکروب داخل مقبره ها کمک بسیار موثری بود در جلوگیری از فساد و نابودی جسدهای مومیایی شده .

طریقه ی مومیایی کردن : هنگامی که یک فرعون می مرد ، مستخدمان بدن او را به معبدی نزدیک آرامگاهش می بردند . ابتدا کاهن حنوط کننده بدن حاکم را به آرامی روی یک میز باریک قرار می داد و اندام های داخلی اش را تخلیه می کرد تا مانع پوسیدگی شود . سپس از طریق بینی با  یک قلاب بلند مغز را  قطعه  قطعه خارج می کردند . تنها  اندامی که برداشته  نمی شد قلب بود  زیرا گمان می رفت  که مرکز روح بود . سپس بدن فرعون با شراب خرما شستشو داده می شد  و با صمغ مر ( ماده ای از نوعی درخت خاص به   دست می آید و برای عطر سازی استفاده می شود )  پر  و دوباره می دوختند . سپس حنوط گران آن  را با نترون ( نوع خاصی از نمک ) می پوشاندند تا مایعات درون بافت های بدن خشک شود .  بعد از هفتاد روز بدن خشک شده را در نیل می شستند و  روی پوست  روغن و موم می مالیدند . سپس  پیکر را  در نوارهایی ار کتان نازک می پیچیدند . بر اساس اعتقاد مصری ها اگر تمام این عملیات درست انجام می شد ، فرعون مرده به زودی به زندگی باز می گشت .

خط هیروگلیف : این  خط را مصریان اولین بار جهت نوشتن مطالب خود ابداع کردند که  به سه هزار پیش از میلاد برمی گردد . کنده کاران و صنعتگران آن را در دیوار آرامگاه ها ، ستون ها ، تندیس ها و مهر ها به کا می برده اند . این خط که حدود پنج هزار سال پیش  از تصویرنگاری مشتق شد  نزدیک  به 500  علامت تصویری داشت و طرز نگارش آن به  دو صورت عمودی  و افقی بود که در ابتدا به صورت عمودی استفاده می شد .

معنای واژه : « کنده کاری مقدس » این واژه یونانی است  و برای نوشته های قدیمی مصر  نام درستی نیست و فقط به این دلیل روی آن گذاشته بودند که وقتی براب نخستین بار یونانیان قدیم آن را دیدند پنداشتند این نوشته ها توسط کاهنان برای  منظورهایی مقدس کنده کاری شده است .

خط دموتیک : خط رایج مصر باستان در زمان کتابت کتیبه ی روزتا .

 پاپیروس : یا قرطاس گونه ی ابتدایی کاغذ بوده است . پاپیروس از مغز گیاهی به نام علف بوریا است و روزگاری به فراوانی در دلتای رودخانه ی نیل در مصر می روئیده است ، تهیه می شد . به صورتی که مغز این گیاه را می گرفتند و آن را قطعه  قطعه کرده و سپس صفحاتی از آن درست می کردند و با وسیله ای از عاج آنها را صیقل داده و صفحات را به هم می چسباندند.

درس ایران قبل از آریایی ها چهارم : سرزمین و مردم

هل تمتی : عیلامی ها  خود کشورشان را به الفبای میخی تحت  عنوان « هل تا ام تی » می نوشتند که  می تواند « هل تمپت »  هم خوانده شود .  در اینجا « هل » به معنای سرزمین و تمپت به معنای « (فرزانه) سرور » است . این اطلاق بیانگر آن است  که عیلامی ها سرزمینشان  را به عنوان « زمین سرور »  یا « سرزمین خداوند » می دیدند ، گر چه این امر  حتمی نیست .

این شوشینک : بنا بر  نوشته های به جا مانده از قرن 12 ق . م  این شوشینک در  دوران ایلام میانه خدای نگهدارنده ی  شهر شوش بوده است که زیگورات چغازنبیل به او پیشکش شده بود . جایگاه او در طبقه ی پنجم زیگورات یعنی بالاترین طبقه بود و در اعتقاد مردمان عیلام باستان هنگام شب پرواز کرده به آسمان می رود و صبح روز بعد به جایگاه خود باز می گردد . این شوشینک فرمانروای جهان مردگان بوده است .

شاتن : در همه ی دوره های عیلام یک حوزه ی مذهبی به معبد  وابسته بود ، در پایتخت کاهنان متعددی  بودند و کارکنان  زیادی داشتند . در راس این حوزه کاهن اعظم قرار داشت و حتی در نوشته های عیلامی عنوان او را در ضبط آکادی اش « پاشیشو رابو» می توان یافت و در کنار آنان کاهنان عادی عیلامی عنوان شاتن را داشتند .

زیگورات چغازنبیل : نیایشگاهی است  باستانی که  در  زمان  ایلامی ها  و در حدود 1250پ . م  ساخته  شده است  و در 35 کیلومتری شهر  باستانی شوش قرار گرفته است . این عبادتگاه توسط  « اونتاش گال » پادشاه بزرگ ایلام باستان و  برای ستایش این شوشینک ساخته شده است . زیگورات یا معبد هرمی چند طبقه که بلندی اولیه ی آن 52 متر و 5 طبقه بود . چغازنبیل واژه 

محلی و مرکب از دو واژه ی چغا به معنای تپه در زبان لری و زنبیل که اشاره ای است به مکان معبد که سابقا تپه بوده و آن را به زنبیل واژگون تشبیه می کردند .

درس پنجم : تلاش برای زیستن ؛ آریایی ها از مهاجرت تا تشکیل حکومت

آریایی ها : واژه ی آریا  که  معنای آزاده ، شریف  و بزرگوار می دهد  به  قومی از  نژاد هند و اروپایی  گفته می شد  که نیاکان مردمان سرزمین های ایران ، بخشی از آسیای میانه و هندوستان و بخش هایی از اروپا هستند و حدود دو هزار سال پ. م به شکل قبیله های کوچک در دورترین نقطه ی شرقی فلات ایران و در جنوب فلات پامیر و به اعتقاد برخی در شمال کوههای هندوکش و یا در روسیه اطراف دریاچه ی آرال می زیستند . آنان با افزایش جمعیت  مجبور به مهاجرت شدند و به نواحی شرق  و غرب و جنوب سرزمین اصلی  خود  کوچ کردند . دلیل اصلی این مهاجرت مشخص نیست اما  به نظر می رسد  دشوار شدن شرایط آب و هوایی  و کمبود چراگاه ها از دلایل آن باشد . مهاجرت آریایی ها به فلات ایران به صورت تدریجی و در دوره های مختلف صورت گرفته است که در پایان دوران نوسنگی آغاز و تا 4000 پ . م ادامه داشته است .

کیانیان : دومین سلسه ی  پادشاهی اساطیر ایرانی  هستند  و زمانی در شرق ایران حکمرانی می کردند . موسس این  سلسه  بر اساس اطلاعات شاهنامه ی فردوسی « کی قباد » است و با مرگ « دارا » پسر « داراب » نیز این سلسه منقرض شد .

مغ : مغان در نزد غربیان  به عنوان گروه اسرار آمیز شناخته شده بودند و کلمه ی Magic  در زبان های اروپایی به معنی  جادو و برگرفته از کلمه ی مغ است . این واژه به صورت « مگو » چندین بار در کتیبه های بیستون آمده و در اوستا به صورت « مغو » و  در پهلوی « مغ » شده است و بنا  به روایتی  در اصل طایفه ای از مادها بودند که اجرای امورات مذهبی را بر عهده داشتند . با روی کار آمدن هخامنشیان  مغان همچنان  تولیت امور مذهبی  را حفظ کردند و  در دوران ساسانیان به  پایین ترین مرتبه از سلسه مراتب روحانیت زردشتی اطلاق می شد .

 زردشت : پیامبر ایرانی و بنیان گذار دین زردشتی یا مزدیسنا و بنا به نوشته های یشت های کهن وی در « ایران وئج » در ساحل رود « دائیتی »  در سرزمین قبایل ایرانی  زاده شده است . مادرش « دغدو »  و نام پدرش « پوروش اسب » است و نام  خانوادگی زردشت « اسپنتمان » بود . وی پس از اعلام پیامبری به شمال خاوری ایران یعنی منطقه ی بلخ کوچ کرد و در آنجا از «گشتاسب»

خواست تا  به آئین وی درآید و او نیز پس از مشورت  با بزرگان این آئین تازه را پذیرفت و زردشت توانست  دین خود  را گسترش دهد . او در سن 77 سالگی در نیایشگاه بلخ به دست یک تورانی کشته شد .

اهورامزدا : نام خدای یکتا در آئین زردشت است . واژه ایی ترکیبی  از « اهورا » به معنای سرور و بزرگ و « مزدا » به معنی هوشیار و آگاه و دانا است و « اهورامزدا » در مجموع به معنی سرور دانا است .

اوستا : نام کلی مجموعه ی  کهن ترین نوشتار  و سروده های  ایرانیان است  و در روزگار باستان بیست و یک  نسک ( کتاب ) داشته و در شکل کنونی خود شامل پنج بخش است که عبارتند از : یسنه که سخنان زردشت موسوم به گاهان در آن گنجانده شده ، یشت ها ( سرودهای نیایشی ) ، وندیداد ، وسپرد ، و خرده اوستا . واژه ی اوستا که خود در کتاب نیامده به معنی دانش و شناخت است و بر روی هم اوستا را می توان به معنی آگاهی نامه یا دانش نامه دانست و آن را گاهی مرجع نامه نیز می نامند .

دیااکو : وی آوازه ای در دادخواهی داشت که ابتدا اهالی روستایی که در آن زندگی می کردند و سپس همه ی افراد قبیله اش برای رفع دعواهایشان به او مراجعه می کردند . پس از آنکه  به قدرت خود پی برد به دلیل  بازماندن از کارهای شخصی  از داوری میان مردم کناره گرفت . پس از آن دزدی و غارت زیاد شد و بزرگان نزد وی آمده و  در خواست کردند حکومت را بپذیرد او نیز به شرط اینکه قصری برایش بسازند و سربازانی محیا کنند پذیرفت . او مدت 53 سال پادشاهی کرد و فرصت مناسبی بود که قبایل ماد را که تا آن زمان پراکنده بودند متحد سازد و به ملت واحدی تبدیل کند .

فرورتیش : پس از پدرش  دیااکو  و بین  سال های 665 تا 633 پ . م  حکومت می کرد . وی جنگ های پدرش با  آشوریان را ادامه داد اما شکست خورد و به دست آشور بانیپال کشته شد .

هوخشتره : آغاز سلطنت رسمی  وی از سال 625 پ . م  بوده است . او با از بین  بردن سکاها قدرت از دست رفته ی مادها  را بازگردانید  و  بعد از آن با  تصرف پایتخت آشور  بر بخش بزرگی از آسیای غربی فرمانروایی  کرد .  پادشاه بابل نیز  با ازدواج  با « آمی تیس » دختر هوخشتره به اتحاد مادها درآمد . پس از آن وی به جنگ با  لودیه رفت که این جنگ شش سال به  طول انجامید و در سال هفتم با کسوفی که پدید آمد طرفین ترسیده و دست از جنگ کشیدند و  با میانجی گری بابل صلح را پذیرفتند و رود هالیس مرز دو دولت تعیین گردید ، یکسال بعد از این ماجرا درگذشت .

لودیه : دولتی مقتدر واقع در ترکیه ی  امروزی و از دولت  شهرهای باستانی این کشور بوده  است . سواره نظام  کار آزموده  و متحدان معتبری چون بابل و مصر داشت و در موقع ضرورت از  وجود سربازان مزدور یونانی استفاده می کرد . این  دولت توسط کورش بزرگ هخامنشی منقرض شد و به زیر سلطه ی هخامنشیان درآمد .

اژدهاک : « ایختوویگو »  آخرین پادشاه  ماد نامی است  که نبونید پادشاه بابل در یکی از کتیبه های خود  از وی یاد کرده است . پس از  فوت هوخشتره ولیعهد  وی که آژدهاک و داماد پادشاه  لیدی بود به سلطنت رسید . به دلیل اینکه  ملکه ی او دختر  پادشاه لیدی بود و خواهرش نیز ملکه ی بابل  بود در دوران 34 ساله ی سلطنتش با آرامش سپری شد  و روزگار خود را به خوشگذرانی طی کرد و دربار خود را به تقلید از آشور با تجمل کرده بود . دختر او ماندانا به عقد یک نجیب زاده ی پارسی به نام کمبوجیه درآمد که حاصل این ازدواج کورش بزرگ بود و بعدها علیه پدربزرگ خود قیام کرده و او را از سلطنت خلع کرد .

درس ششم : هخامنشیان

 کورش : فرزند کمبوجیه از قوم پارس و ماندانا دختر آژدهاک آخرین پادشاه ماد که بر اثر  فشار بیش  از اندازه ی مادها  بر قوم پارس به جنگ پدربزرگ رفته و با شکست وی هگمتانه را تسخیر نمود و سلسه ی هخامنشیان را در سال 550 پ . م بنیان نهاد.

 نبونید : واپسین شاه بابل که تا چیرگی  کورش کبیر بر بابل حکومت  می کرد که با شکست وی امپراتوری قدرتمند بابل به  دست کورش در سال 538 پ . م فتح شد و ساتراپ بابل بخشی از امپراتوری هخامنشیان گردید .

مردوک : یکی  از خدایان  باستانی تمدن  بابل است  که  به عنوان خدای باروری  و  آفرینش  مطرح شده است . او در  دوره ی حمورابی به عنوان محافظ بابل به شمار می رفت .

کمبوجیه : پسر بزرگ کورش هخامنشی و به نام های کمبوجیه ی دوم و کمبوزیه ( کامبیز ) نیز معروف است و از 530 تا 522 پ . م شاهنشاهی وی ادامه داشت . از اقدامات مهم وی از بین بردن برادر خود بردیا و لشکرکشی به مصر بود .

داریوش یکم : شاهنشاه بزرگ سلسه ی هخامنشیان و از بزرگ ترین فرمانروایان مشرق زمین در دوره ی باستان است . وی در مملکت داری  سازمانی برقرار کرد  تا  پایان  دوره ی هخامنشی دوام  یافت . وی  برای گسترش  بازرگانی ، معماری و  راه سازی کوشش های بسیاری انجام داد . آب راهی از نیل به دریای سرخ حفر کرد  تا نیروی دریایی اش به راحتی رفت و آمد  کنند . تاسیس چاپارخانه و ضرب سکه های طلا ی « دریک » را از اقدامات وی می دانند .

کتیبه ی بیستون : از آثار  باستانی ایران واقع در حدود 27 کیلومتری شهر کرمانشاه در غرب ایران است . نام بیستون از واژه  پارسی  باستان « بغستان»  به معنی  جایگه « بغ » گرفته  شده است . نقش بیستون  پیروزی داریوش  یکم بر گئوماته مغ  و  نه شورشی  را نشان می دهد .

ماراتن : در  زمان  داریوش اول هخامنشی یونانیان ( آتنی ها ) به کمک   مردم ایونی شهرهای آسیای صغیر  را تسخیر کردند  و سارد را به آتش کشیدند . داریوش برای آرام کردن منطقه سپاهی به فرماندهی « آرتا فرن » فرستاد . این سپاه در جلگه ی ماراتن پیاده شد و پس از نه روز درگیری علی رغم درهم  کوبیدن مرکز  و قلب یونانیان به دلیل شکست از جناحین مجبور  به عقب نشینی به سمت کشتی ها شدند . داریوش این  شکست را مهم نشمرد و بلافاصله در  کار تدارک  سپاه بسیار بزرگی شد .  جمع آوری سپاه جدید سه سال  به طول انجامید  که در همین زمان داریوش فوت کرد . ( 485 ق . م )  یونانیان جنگ ماراتن را نقطه ی عطفی  در تاریخ خود می دانند .

خشایارشا : جانشین  داریوش یکم  و نام مادرش  « آتوسا » بود . او  در آغاز علاقه ی  چندانی به ادامه ی  نقشه های اروپایی پدرش نشان نمی داد اما برخی از مشاوران شاه بر او تاثیر گذاشته  و او تصمیم گرفت که برنامه ی نظامی  پدرش را تکمیل کند  و یک ارتش بزرگ زمینی و دریایی علیه یونان تدارک دید .

سالامیس : نبرد ایران و یونان در  زمان پادشاهی خشایارشا بود . یونانیان پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند که در جزیره ی سالامیس به دفاع بپردازند . نیروی دریایی ایران بر خلاف کشتی های یونانی که آرایش صف را  در اختیار داشتند به  دلیل تنگی جا به طور ستونی اقدام به حمله کردند که ناگهان  زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت . جنگ تا شب ادامه داشت  و بیش از نیمی از کشتی های ایران نابود شد و سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد .

خط آرامی : از شاخه های خط  فنیقی است که  به سرعت در  خاور میانه رواج یافت  و پس از مهاجرت اقوام  آرامی از صحرای شمالی عربستان به سوی خاورمیانه تبدیل به خط بین المللی منطقه شد . ترقی روز افزون این خط  با حمایت و  تقویت شاهنشاهان هخامنشی به دست آمد  و در دولت  هخامنشی به خط  و زبان  دیوانی تبدیل شد . دبیران آرامی نژاد  و زبان در دستگاه های دیوانی هخامنشی در سرزمین های مختلف  به  خدمت مشغول شدند  و آن را با  عنوان آرامی  رسمی یا  آرامی  امپراتوری  پا به پای زبان فارسی باستان و خط میخی در ارسال مراسلات به کار گرفتند .

تخت جمشید : نام  یکی از شهرهای  باستانی ایران است که  سالیان سال پایتخت  تشریفاتی امپراتوری  ایران در زمان  دودمان هخامنشیان بوده است . نام تخت جمشید در زمان ساخت ،  پارسه به معنای شهر پارسیان بود . وسعت کامل کاخ های تخت جمشید 125 هزار متر مربع است و از بخش های مهم زیر تشکیل یافته : _ کاخ های رسمی تشریفات تخت جمشید ( کاخ دروازه ی ملل ) _ سرای نشیمن  و کاخ های کوچک اختصاصی _ خزانه ی شاهی _ دژ و باروی حفاظتی . مجموع کاخ های  تخت جمشید در سال 330 پ . م با دست اسکندر مقدونی به آتش کشیده شد و تمامی بنای آن به صورت ویرانه ای درامد .

ریتون : ظرفی است که بخش جلویی آن به شکل حیوان و یا انسان درآمده و عموما از اشکال حیوانات با شاخ منحنی که به  عقب برگشته ساخته شده است . ساخت این نوع ظروف  در دوران هخامنشی  رشد چشمگیری یافت و در دوره های اشکانی  و  ساسانی  نیز سیر تعالی پیمود . از سوراخ هایی که در زیر آن تعبیه شده این اعتقاد وجود دارد که برای نوشیدن مایعات ( شراب ) در مراسم مذهبی استفاده می شد .

فرش پازیریک : باستان شناسان شوروی سابق هنگام حفاری زیر یخ های منطقه ی پازیریک در مرز مغولستان فرشی به طول دو متر و عرض یک متر و نیم کشف کردند  که نقش های مرسوم در  کتیبه های هخامنشی  در آن دیده می شود . این فرش را  که نشان دهنده ی پیشرفت هنر و فن نساجی و فرش بافی در دوره ی هخامنشی است سکاها از ایران غارت کرده و به  جنوب روسیه برده بودند .

درس هفتم : یونان و روم

 تمدن کرت : مرکز کهن ترین تمدن در اروپا بوده است . یونانی ها در حدود 4000 پیش به سرزمینی که امروز یونان نامیده می شود وارد شدند . مینوسی ها حدود دو هزار سال پیش از میلاد در جزیره ی کرت که پنجمین  جزیره ی بزرگ  مدیترانه است تمدن بزرگی برپا کردند .

پریکلس : سیاستمدار ، سخنران  و جنگ سالار  اثر گذار و  برجسته ی آتن  بود . وی  ادبیات  و هنر را گسترش داد  و به  دلیل اقداماتش آتن به مرکز آموزش و فرهنگ یونان باستان تبدیل گردید .

جنگ های پلوپونز : یکی از مهیب ترین جنگ های  داخلی دنیای  باستان است . تدابیر سردار یونانی در  نبرد دریایی سالامیس سبب شد آتن به شهر اول یونان تبدیل شود و این برای اسپارتی ها قابل تحمل نبود . اسپارتی ها  می دانستند توان نظامی آتن هرگز حاضر به مقابله  به اسپارتی ها نیست  بنابراین آنها منتظر بهانه  برای آغاز نبرد بودند . نبرد داخلی که در یونان میان  دولت شهر های آنها  ایجاد شده بود  فرصت مناسبی را برای  اسپارت ایجاد کرد . بنابراین آتن و اسپارت هر دو در اتحادیه ها بر علیه یکدیگر شرکت کردند . بخش اول جنگ های پلوپونز با انعقاد عهدنامه ی صلحی به پایان رسید زیرا هر دو رقیب پی بردند قادر به حذف آن یکی نیستند . فقر و مشکلات سبب شد  اعضای  اتحادیه ی  پلوپونز ( اسپارت و متحدانش )  تصمیم به  حمله به  آتیک  ( سرزمین اصلی آتن )  را بگیرند . اسپارتی ها  نیروی دریایی قدرتمندی ایجاد کردند  و با توافق داریوش دوم هخامنشی از  کمک های مالی ساتراپ لیدی که  تحت فرمان شاه ایران بود  برخوردار شدند . آتنی ها  مرتکب اشتباه  بزرگی شدند  و این بود  که پیشنهاد  صلح اسپارت را رد کردند و این به معنای مرگ ناوگان ثروت و قدرت آتن بود .

آنتی گون : ملقب به مونوفتالموس یا یک چشم بود . او نجیب زاده و جنگ سالار مقدونی بود . وی  در روزگار اسکندر مقدونی یکی از ساتراپ های او بود  و پس از مرگ اسکندر  با گذر از  جنگ های میان  سردارانش در 306 پ . م  خود را شاه خواند  و خاندان آنتی گونی را بنیان نهاد .

مسابقات المپیک : بازی های المپیک باستانی نخستین بار 776 سال پیش از میلاد در یونان و در محلی به نام المپیا برگزار شد. نخستین دوره ی بازی های المپیک باستانی  به عنوان  جشنواره ی  مذهبی ، ورزشی و فرهنگی  برای  بزرگداشت  زئوس - خدای خدایان یونان -  برگزار شد هر چهار سال یکبار ورزشکاران سراسر یونان به  دهکده ای به نام المپیا در نزدیکی  کوه المپ ( خانه ی خدایان ) سفر می کردند و در آن زمان فقط شهروندان یونانی حق شرکت در بازی ها را داشتند . زنان حق شرکت و حتی تماشای بازی ها را نداشتند . این بازی ها  به اندازه ای اهمیت داشت که  در زمان برگزاری آن جنگ متوقف می شد تا  ورزشکاران بتوانند بدون هر گونه خطری به المپیا سفر کنند .

کارتاژ : در 814 پ . م به دست بازرگانان فنیقی برپا شده بود . آنها با چیرگی به دریای مدیترانه و از راه بازرگانی نیرو و دارایی بسیاری به دست آوردند . یونانی ها شیوه ی  فرمانروایی کارتاژی ها را پلوتوکراسی  یا داراسالاری می خوانند که اشاره به چیرگی بازرگانان در رده های کشور و اراده ی آنان بر سیاست های کارتاژی دانسته اند .

جنگ های پونیک : رومی ها  به سمت جزایر جنوبی اروپا در حال پیشروی بودند که خود را در مساف با کشوری دریایی به نام کارتاژ می دیدند . در سال 264 ق . م کارتاژی ها به اعلام جنگ علیه روم در جنوب ایتالیا پرداختند . سردار کارتاژی ( هامیلکار ) ضربات سنگینی به روم  زد اما برتری نظامی روم  سبب  شکست کارتاژی ها  شد  و کارتاژ ناچار به تخلیه ی جزیره ی  سیسیل  و پرداخت غرامت شکست به  روم شد . شکست  کارتاژ سبب فقر شدید آنان  و کینه ی مردم نسبت  به روم شد .  در جنگ های  دوم پونیک هانیبال سردار شجاع  کارتاژی فرمانده ی  نیروها شد . کارتاژی ها  با سپاهی فراوان  و فیل های عظیم الجثه رومی ها  را وحشت زده کردند زیرا مسیری که کارتاژی ها برای حرکت انتخاب کرده بودند می توانست خاک اصلی رومی ها را به خطربیاندازد. در نبردی که میان آنها صورت گرفت هانیبال سپاه خود را به شکل هلالی آرایش نظامی کرد و با حمله ی رومی ها دور تا دور آنها را محاصره کردند . تعداد زیادی رومی کشته شدند و به این دلیل رومی ها  تصمیم گرفتند  استراتژی خود را تغییر دهند  و به دنبال فرسایش  کردن جنگ رفتند زیرا می دانستند  هانیبال نمی تواند کمکی  از کارتاژ  دریافت کند . در نهایت رومی ها در کارتاژ  پیاده شدند و دولت را  وادار کردند  هانیبال را فرا بخواند . رومی ها در 146 ق . م  به کارتاژ  حمله بردند و  آن را از روی زمین محو کردند .

کنستانتین : از امپراتورهای امپراتوری روم بود که توانست ژرمن های ویزیگوت را شکست دهد . همچنین طی فرمان میلان در سال 313 میلادی  مسیحیت را مذهب رسمی روم  کرد و در کنار آن به مذاهب دیگر آزادی داد . او مجامع مذهبی کنگره ی آرل  و کنگره ی نیقیه را به منظور حفظ  وحدت در مسیحیت تشکیل داد . او در  اواخر عمر به دست یک اسقف آریوسی غسل تعمید  داده شد . کلیسای مرقد مقدس به دستور وی در شهر اورشلیم بنا شد .

درس هشتم : اشکانیان

ملوک الطوایف : مشکل بزرگ اشکانیان  برای حکومت بر ایران حکومت های مستقل ایالت هایی چون پارس ها ، آذربایجان  و ارمنستان بود که پس از انقراض سلوکیان به شدت در مقابل اشکانیان ایستادگی می کردند و خواهان استقلال خود بودند . اشکانیان نیز فقط تعدادی از آنان را مغلوب کرده و مجبور شدند استقلال داخلی مابقی را بپذیرند . بدین ترتیب تعدادی از ایالت های کشور  در زمان اشکانیان نیمه مستقل بودند و فقط  وظیفه داشتند به پادشاه اشکانی احترام  بگذارند و در هنگام جنگ وی را یاری دهند . این شیوه ی حکومت را به دلیل استقلال داخلی تعدادی از ایالت ها ، ملوک الطوایفی می نامند .

سورنا و نبرد حران ( کاره ) :  سورنا سردار بزرگ ایرانی در زمان ارد اول اشکانی می زیست . زمانی  که بیش از سی سال نداشت پادشاه وی را به جنگ کراسوس سردار بزرگ رومی فرستاد . در نبرد حران به دلیل رویارویی سپاه ایران با روم به فرمان سورنا لشکریان از خود صداهای ترسناک ایجاد کردند و در نتیجه رومی ها در ترس و  وحشت فرو رفتند . سورنا در مرکز  میدان سراپا  مسلح ایستاده بود ، لشکر ایران در ابتدا قصد حمله  با نیزه را داشت که موفق نشدند  و حالت عقب نشینی به  خود گرفتند . رومیان احساس کردند  سپاه ایران در حال فرار است  آنان را تعقیب کردند  که با  تیرباران پارتیان مواجه شدند . سپس به جنک با نیزه پرداختند و با کشته شدن کراسوس این نبرد با شکست رومیان به اتمام رسید .

کوشان ها : امپراتوری همسایه ی  شرقی اشکانیان که در سده های یکم تا سوم میلادی توسط  قوم آریایی  کوشان ها بر آسیای میانه و شمال هند  فرمانروایی می کردند . قلمرو آنان  در سده ی  سوم میلادی به دست  ساسانیان برافتاد . در این امپراتوری دین بودایی رواج داشت و تندیس های بودای بامیان یادگاری از آن دوره است .

مجلس مهستان : پارلمان ایران در عهد اشکانیان بود . نخستین جلسه ی خود را در  نوروز سال 173 پ . م با حضور مهرداد اول پادشاه وقت برگزار کرد و اولین  مصوبه ی آن انتخابی  کردن شاه بود . عزل شاه نیز در اختیار همین مجلس قرار گرفت البته طی شرایطی از جمله خیانت به کشور ، ابراز ضعف و نیز جنون ، بیماری سخت  و از کار افتادگی . ایران در آن زمان دارای دو مجلس  شاهزادگان و بزرگان بود  که جلسه ی مشترک آنها را مهستان  می خواندند .  در ایام  نوروز سال 52 میلادی  پادشاه اشکانی فوت کرد . مهستان که از نحوست 13 فروردین ( نحوست رقم 13 از یونانیان با اسکندر وارد ایران شده است ) چند روز ایران را بدون شاه گذارد و روز 15 فروردین « بلاش » را که از همه کوچک تر بود از میان شاهزادگان اشکانی به شاهی برگزید و استدلال کرد که مصلحت ، انتخاب بلاش را ایجاب کرد .

مهر پرستی ( میترا ئیسم ) : مهر یکی از ایزدان دین زردشتی و دارای مقام بلندی است و آتشکده های بسیاری در عهد باستان به نام او بنا شده است . او  نخستین خدای مینویی ( غیر مادی ، غیر مرئی یا ما فوق الطبیعه ) است که پیشاپیش خورشید  می راند و همچنین نخستین خدایی است که  قلعه های زیبای زرگون را فرا می گیرد و از  آنجا بر  سراسر زمینی که در آن جایگزین  هستند نظارت می کند . ایزد مهر نظم یا راستی را حفظ می کند و بر دیوان دروغ می تازد و آنان را شکست می دهد .

این آئین روز به روز گسترش  بیشتری یافت و برای پیوستن  به گروه باید  زیر نظر بالاترین مقام روحانی یعنی مغ  هفت مرحله ی سلوک را طی  کرد که از پائین ترین مرحله آغاز  و به بالاترین  مرتبه پایان می یافت  که  عبارت بودند  از : 1- مقام کلاغ 2- مقام عروس 3- مقام سرباز 4- مقام شیر  5- مقام پارسی 6- مقام خورشید  7- مقام پدر

آناهیتا : در زبان اوستایی نام یک پیکر کیهانی ایرانی است که ایزد بانوی آب ها ( آبان ) پنداشته و مورد ستایش بوده است  و از این رو با نمادهایی چون باروری ، شفا و خرد نیز همراه است . آناهیتا ، آناهید یا ناهید که در پارسی به معنای دور از آلودگی است نام ایزد بانوی آب و فراوانی و زیبایی  در مذاهب ایران باستان است . آناهیتا  ظاهرا به  جنگاوری نیز مربوط بوده است و باور  بر این بود که جنگاورانی را که به پیشگاه او نذر کنند یاری می دهد . از میان پرستشگاه های ناهید ، نیایشگاه های همدان ، شوش  و کنگاور که ویرانه های آن هنوز پابرجاست از همه مجلل تر بوده است .

نسا : از  شهرهای  باستانی ایران  در  خراسان بود .  این شهر  که زمانی  پایتخت اشکانیان  بود  امروزه  در محدوده ی  کشور ترکمنستان قرار گرفته است .

دورا : شهر مرزی میان اشکانیان و امپراتوری روم بود . محل کنونی آن دهکده ی  صالحیه در سوریه  در نزدیکی با مرز عراق است . در  دورا دیوار نوشته های متعددی به زبان پارسی  میانه  وجود دارد  که مربوط به  سده های سوم  میلادی و در پیوند  با فرستادگان ویژه ی شاپور یکم ساسانی است که از دورا بازدید کردند .

درس نهم : ساسانیان

اردشیر بابکان : اردشیر به معنای « شهریار مقدس » است . بنیان گذار ساسانیان که از سال 206 تا 241 م فرمانروای شهر استخر بود . وی پس از پایان دادن به اشکانیان در ایران از سال 208 تا 241 م  فرمانروای ایران و در سالهای 226 تا 241 م شاهنشاه ایران بود . دودمانی که وی بنیاد گذاشت چهار سده بر ایران فرمان راند .

شاپور و والرین : شاپور اول ساسانی پس از سامان دادن به اوضاع داخلی کشور(241م) به انطاکیه حمله برد اما در این نبرد شکست خورد . به همین  دلیل در سال 258 م  شاپور زمان را برای مبارزه با ارتش روم  مناسب دید چرا که رومی ها در  شمال امپراتوری خود  درگیر نبرد با ژرمن ها  بودند  و در مرکز  تغییرات مداوم امپراتوران ، قدرت روم را ضعیف کرده بود .  بنابراین شاپور آماده ی نبرد با والرین شد . در این نبرد ده ها هزار رومی کشته شدند و والرین پس از تسلیم به اسارت شاپور در آمد و تا سال ها در خدمت شاپور بود .

هپتال ها : هپتالیان تا هفتالیان یا هیاطله یا هون های سفید قومی بودند که ازایالت کانسوی چین به حدود تخارستان هجوم آوردند. در  دوره ی ساسانیان  آنان وارد ایران شده و چندین ایالت  را با شهرهای مرو و هرات تصرف کردند  و خراجی سالیانه  را  برای ایرانیان مشخص نمودند . این تسلط باعث  خواری و ذلت بسیار برای ایرانیان شد  و خسارتهای مادی و معنوی جبران ناپذیری  به بار آورد . پس از مدتی ساسانیان از پادشاه هپتال ها انتقام گرفته و در نهایت  با آنها صلحی شرافتمندانه کرد  و هپتال ها نیز  تمام غنائمی را که   در  جنگ از  پیروز ساسانی  گرفته بودند  پس دادند . این دولت  تا حدود 560 م  دوام داشت  و  سرانجام  توسط انوشیروان ساسانی برانداخته شد .

بهرام چوبین :  زمانی که هرمز ساسانی او را از فرماندهی سپاه خلع کرد چون به لشکریان خود اطمینان داشت علم مخالفت  را برافراشت . این  واقعه باعث  شد آتش فتنه و آشوب در هر سوی  کشور  برافراشته شود . بهرام چوبین  و سپاهیانش هرمز  را از سلطنت خلع کرده و به زندان انداختند و پس از مدتی وی را کور کرده و پسرش خسرو دوم را به سلطنت رساندند. اما بهرام چوبین حاضر نبود از شاه اطاعت کند و  چون خسرو پرویز توان مقاومت  در برابر او را نداشت  به روم گریخت .  بهرام چوبین علی رغم مخالفت جمعی از بزرگان تاج بر سر  نهاد و به نام خود  سکه زد . اما دولتی که وی بر عهده گرفته بود عبارت بود از  یک سلسله شورش و فتنه . چندی بعد خسرو پرویز با حمایت امپراتور  روم به ایران بازگشت و در حوالی آذربایجان  لشکر وی را منهدم کرده و بهرام که گریخته بود و به ترکان پناهنده شده بود چندی بعد به تحریک خسرو به قتل رسید .

آتشکده ی آذرفرنبغ : به معنی دارنده ی  فر ایزدی است و بغ نیز معنای خدا می دهد . این آتشکده مخصوص موبدان بوده است و به آنان آتربانان گفته می شد . آنها با کمک این آتش دانایی   و فر و شکوه را دریافت می کنند که در دوره ی ساسانیان این آتش  

در فارس جای گرفته بود .

آتشکده ی آذرگشنسب : گشنسب در زبان اوستا ورشنه  آمده که معنای نر و نرینه دارد ، ورشنه یی به معنای قوچ  است . در ادبیات پارسی آذر گشسب به معنای تیزی  و چالاکی آمده است . این آتشکده به علت انتساب تولد زردشت مورد تقدیس بوده است . بنابر اشعار فردوسی هر کدام از  پادشاهان کیانی و ساسانی قبل  از رفتن به میدان جنگ به این آتشکده رفته و برای پیروزی خود نماز و ستایش به جای می آوردند .

آتشکده ی آذربرزین مهر : برزین  مهر به معنای مهر بلند پایه است .  این آتشکده مخصوص کشاورزان  بوده  و در  خراسان ( رودخانه ی ریوند سبزوار ) قرار دارد .

صابئین : این کلمه از ریشه ی مشتق  « ص ب ع » ( عبری ) به معنی فرو رفتن در آب می باشد که « عین » آن ساقط شده و به معنی  معمدون  است یعنی کسانی  که تعمید را با  تغسیل در آب  اجرا می کنند . پیرو  حضرت یحیی تعمید دهنده اند . آنها  در جنوب عراق و خوزستان ایران بودند . فرقه ی واسطه ی بین یهودیان و مسیحیان اند و از اهل کتاب به شمار می رفتند .

مزدک : بنیان گذار آئینی که مبنی بر اصل اشتراک در اموال و زنان بود . او در عهد قباد ساسانی ظهور کرد و پیروانی یافت . اما انوشیروان پس از رسیدن به سلطنت آنها را قلع و قمع کرد . فردوسی در شاهنامه به انتقاد از مزدکیان پرداخته است . 

هنیاگر : در  روزگار ساسانیان  در زمان شکار  در بیابان  دوهزار رامشگر حرکت  می کردند . آنان از قبل در فرهنگستان  نوای خوش را می آموختند و همگی سخن موسیقی را درک می کردند . تحولی در خنیاگری ایران در عهد ساسانی شکل گرفت . معروف ترین آنان رامتین ، نکیسا و باربد بودند .

جاده ی ابریشم : یا راه ابریشم و شبکه ی راه های متصل شده ایی به منظور بازرگانی در قاره ی آسیا بود که شرق و غرب  و جنوب آسیا را به هم و به شمال آفریقا و شرق اروپا متصل می کرد .  نخستین فردی  که این  نام را برای این مسیرها  انتخاب کرد جغرافی دان آلمانی به نام فردیناند ریختوفن بود . او به علت  حمل ابریشم چین از این راه به دریای مدیترانه و مناطق مختلف دیگر این نام را برگزید . مهم ترین کالایی که به صورت ترانزیت از ایران می گذشت ابریشم بود . 

بندر سیراف : یا سیراب شهری باستانی واقع در بخش مرکزی شهرستان کنگان در استان بوشهر است . سیراف یکی از قدیمی ترین بنادر ایران است که زمانی دارای رونق فراوانی بوده است .

منبع : سی دی کهن روزگاران شماره سوم سال اول بهار۸9





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

اصطلاحات تاریخی

پنجشنبه 16 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع
آشنایی با اصطلاحات تاریخی

مکتب آنالز (Annales School)

رویکردی است در مطالعات تاریخی، و نام آن مأخوذ است از سالنامه‌ای با عنوان Annales d'histories economique et sociale . این مکتب در سال 1929 م. توسط لوسین فوبرLucien febvre) 1956ـ 1878) و مارک بلوخ (Marc Bloch1944ـ 1886) در دانشگاه استراسبورگ تأسیس شد. ویژگی این مکتب شیوه تاریخنگاری آن است که تاریخنگاری به شکل سنتی و مبتنی بر توالی زمانی حوادث را متروک دانسته و بر این باور است که در تحقیقات تاریخی باید سایر عوامل به ویژه عوامل جغرافیایی و مردم‌شناسی اجتماعی را به طور کامل در نظر گرفت. از مهمترین آثار این مکتب که به فارسی ترجمه شده است می‌توان به کتاب سرمایه‌داری و حیات مادی نوشته‌ی فرنان برودل و جامعه فئودالی نوشته مارک ‌بلوخ اشاره کرد. در کتاب نخست، آقای پرویز میران مترجم کتاب، طی مقدمه‌ای به طور مفصل این مکتب را معرفی کرده است.[1]

 عتیقه‌شناسی (Antiquarianism)

مطالعه تاریخی جدید (مدرن) معمولاٌ با عتیقه‌شناسی محض که جمع‌آوری اطلاعات به خاطر خود اطلاعات و در نتیجه عاری از هر نوع تفسیر است، مباینت دارد. علم عتیقه‌شناسی در اصل روشی تحقیقی است که در اروپا به ویژه در قرون 15 تا 18 م. شکوفا شد. عتیقه‌ نشاس هم خود را مصروف طبقه‌بندی آثار قدیمی از جمله ابنیه و متون می‌کند. روشهای عتیقه ‌شناسی برای طبقه‌بندی و سنجش مدارک، سهم عمده‌ای در تحقیقات تاریخی دارد.

باید توجه داشت که عتیقه‌شناسی با باستان‌شناسی (Archeology) تفاوت دارد. اما این تفاوت را در گستره این دو علم باید دانست. در حقیقت عتیقه‌شناسی اعم است و باستان‌شناسی اخص. در ایران، باستان‌شناسی بیشتر در مورد ابنیه و عمارات است، حال آن که عتیقه‌شناسی بیشتر به اشیائ و ابزار نظر دارد. اما به هر حال هردو علم از روش‌های یکسانی در شناسایی زمان گذاری اشیاء،‌ آثار و ابنیه بهره می‌گیرند. عتیقه‌شناسی در شکل‌گیری اندیشه اروپائیان در زمینه تاریخ نقش مهمی داشته است.

کلیومتری (Cliometrics)

کلیومتری نوعی تحقیقات تاریخی است که در آن از ریاضیات و فرضیه‌های آماری استفاده می‌شود. روش کلیومتری برای تحولات تاریخی از دهه‌ی 1950 م. به بعد کاربرد یافته است.

رشد و توسعه روش کلیومتری متکی به توسعه آمارگیری در همه زمینه‌ها از جمله جمعیت و منابع اقتصادی بوده است. لذا واژه جمعیت‌شناسی دیده شود.

تاریخ تطبیقی (Comparative history)

تاریخ تطبیقی رویکردی خاص در مطالعات تاریخی به شمار می‌آید که اساس آن را مقایسه‌ی میان جوامع، مؤسسات تمدنی و ادوار مختلف تشکیل می‌دهد. در طول قرن بیستم تاریخ تطبیقی به عنوان شعبه‌ای از تاریخنگاری رشد بسیاری یافته است. آنچه که تاریخ تطبیقی نامیده می‌شود در کشور ما بیشتر به صورت تاریخ عمومی (general History) انعکاس یافته است، که در یک برهه از زمان در همه عرصه‌ها یا زمان‌ها یک پدیده را بررسی می‌کند. لذا صرف بیان همزمانی وقایع را نمی‌توان تاریخ تطبیقی نامید.

تاریخ معاصر (‍‍‍Contemporary history)

تاریخ معاصر آن قسمت از تاریخ به شمار می‌آید که گذشته‌ی نزدیک را در بر می‌گیرد. بدین جهت تاریخ قرن بیستم یا به ویژه وقایع پس از جنگ جهانی دوم در سال 1945 م. تاریخ معاصر دانسته شده است. آنچه که در این جا تحت عنوان تاریخ معاصر آمده است گاهی با عنوان تاریخ اخیر ( recent history) نیز آورده می‌شود. در تاریخ جهانی معمولاً از 1789 (انقلاب فرانسه) تاکنون را قرون معاصر یا تاریخ معاصر قلمداد کرده‌اند و از حدود جنگ‌های جهانی اول و دوم را تاریخ اخیر. در ایران معمولاًٌ تأسیس سلسله قاجاریه را که تقریباً با آغاز قرن نوزدهم مقارن است مبدأ تاریخ معاصر دانسته‌اند. بعضی این تاریخ را جلوتر یا عقب‌‌تر نیز برده‌اند. در مواردی تاریخ مشروطه و پس از آن تاریخ معاصر عنوان شده است. بعضی نیز با توجه به تحولات تاریخ ایران، آغاز سلسله پهلوی یا تحولات دیگری را مبنا قرار داده‌اند. به نظر می‌‌آید که فقدان مبانی نظری قوی در باب مفهوم تاریخ معاصر موجب تشکیک‌هاو ارائه نظریات متفاوت در این زمینه شده باشد. بدون شک توجه به مفهوم نظری تاریخ معاصر و عنایت در پدیده‌ای که از نظر تاریخی دارای «معاصرت» است می‌تواند روشنگر این اصطلاح باشد. نیز باید توجه داشت که پدیده «معاصرت» دارای نوعی تبدیل و تحول است که مطالعه آن را پیچیده می‌سازد و به آسانی نمی‌توان آن را با تعریف و تحریر، ثابت، مشخص و دائمی بیان کرد. در حقیقت باید میان مفهوم معاصر به عنوان اسم (اصطلاح) و به عنوان صفت تفاوت قائل شد.

تاریخ فرهنگی (Cultural history)

تاریخ فرهنگی به طور سنتی به معنای مطالعه درباره مباحث عالیه‌ی فرهنگی همچون هنر و ادبیات بوده است. در سال‌های اخیر تلاش قابل توجهی برای تعمیم تاریخ فرهنگی، آن چنان که فرهنگ عامه و بازآفرینی منش و خودآگاهی جوامع گذشته (منتالیته) را در بربگیرد، صورت گرفته است. صرف‌ دارا بودن عناصر فرهنگی چون اخلاق‌، آداب،‌زبان، شیوه زندگی ... را نمی‌توان تاریخ فرهنگی دانست. مثلاً ممکن است بسیاری از آنچه که فولکلور (فرهنگ عامه) دانسته می‌شود را تحت عنوان تاریخ فرهنگی مطرح کرد، زیرا شرط اصلی تاریخ فرهنگی آگاهی به فرهنگ و مضامین و مقولات آن است و باید بتواند در شکل‌گیری خاطره تاریخی (فرهنگی) یک ملت ایفای نقش نماید.

چنین صورتی از فرهنگ را معمولاً تحت عنوان «معارف» در ادبیات فارسی معاصر بیان می‌کنند. در درجات بالاتر شناخت و آگاهی جامعه نسبت به معارف خویش که متضمن نوعی نقادی نیز باشد در تاریخ فرهنگی مورد توجه قرار می‌گیرد. لذا درتاریخ فرهنگی گرایش به نخبگان فرهنگی همواره وجود دارد و آن را از سطوح فرهنگ عامه دورمی‌سازد.

بحران (Crisis)

در تاریخ‌نویسی بحران یک دوره کوتاه از تحولات قطعی یایک نقطه عطف شدید یا لحظه‌ی تصمیمات حیاتی به شمار می‌‌آید. «بحران» معادل نه چندان دقیقی برای اصطلاح «نقطه عطف» است.

در فرهنگ فارسی معین ذیل واژه بحران ‌آمده است:

بحران ـ تغییری که در حالت تب در مریض پدید آید. شدیدترین و ناراحت‌ترین وضع مریض در حالت تب. بحرانی ـ تغییر حالت و آشفتگی مریض ـ وضع غیر عادی در امری از امور مملکتی.

در تاریخ‌نگاری فارسی معمولاً واژه بحران برای هرگونه تعارض حاد به کار می‌رود، اما در تاریخ‌نگاری جهانی فقط در موارد خاصی این واژه کاربرد یافته است، مثل بحران (رکود) مالی 1933 ـ 1929 م . ایالات متحده و یا بحران موشکی کوبا 1962 م. و مواردی از این قبیل آن‌چنان که با تعاریف ارائه شده‌ فوق منطبق است.

نقطه عطف در تاریخنگاری فارسی به معنای تغییر جهت کامل سیر وقایع است و شدت و ضعف بر آن مترتب نیست، اما در تاریخ جهانی تیتر وجه شدت و ضعف رخدادها و وقایع مدنظر است.

ابسلوتیسم (Absolutism)

در نظر و عمل به معنای رهایی قدرت دولت از هر قید و شرطی است. این اصطلاح به ویژه مربوط به پادشاهان اروپایی از قرن شانزدهم تا هجدهم میلادی است.

هر چند این واژه بیشتر در علوم سیاسی کاربرد دارد، اما در اینجا صورت تاریخی این اصلاح مدنظر است. پادشاهان اروپایی چون لویی چهاردهم، لویی پانزدهم و لویی شانزدهم، پطرکبیر، کاترین کبیر، فردریک و دیگران که در قرون جدید (18 ـ 15 م.) فرمانروایی کرده‌اند، از آن رو چنین نامیده‌شده‌اند که هنوز نمادهایی چون پارلمان شکل نگرفته بودند و حتی مجالس سنتی اشراف نیز منحل شده بود.

ناکرونیسم (Anachronism)

خارج شدن از ادراک مبتنی بر تاریخ و معیارهای بیگانه با یک دوره یا فرهنگ.

بیشتر کاربرد این واژه در مورد عدم رعایت اصل توالی و ترتیب در تاریخ‌نگاری است. از آنجا که نظم زمانی به لحاظ صورتی مبتنی بر نظم زمانی و از نظر مضمونی مبتنی بر رابطه علّی میان رخدادها است، هرگونه آناکرونیسم موجب اشتباه فاحش در ادراک منظم و علّی وقایع خواهدشد. در حقیقت عدول از کرونولوژی موجب فروغلتیدن در آناکرونیسم می‌شود و بیان آناکرونیسم وقایع اساساً هرگونه سازماندهی تاریخی یا تاریخمند را غیرممکن و هرگونه استنتاج و استنباط منطقی را مشکل خواهد ساخت. لذا آناکرونیسم اصولاً عدول از تاریخ‌نگاری است و تاریخ از این حیث با کلیه علوم متفاوت می‌شود.

آنارشیسم (Anarchism)

فلسفه سیاسی است که معتقد است می‌توان جامعه را بدون نیاز به قدرت دولت سازماندهی و اداره کرد. واژه آنارشیسم از قدیم در عرصه سیاست و جامعه به عنوان واژه‌‌ای تحقیر‌آمیز در شرایط در هم شکستن نظم و اخلاق در جامعه به کار می‌رود. واژه آنارشیسم بیشتر در فرهنگ‌نامه‌های علوم سیاسی مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد. به کارگیری آن به عنوان اصطلاحی تاریخی بیشتر ناظر به ادوار رواج اندیشه آنارشیسم است. این لغت که مشتق از انارخه یونانی به معنای عدم دولت است در قرن نوزدهم مبدل به مکتبی سیاسی شد و هر چند در ابتدا مبتنی بر خشونت نبود اما چون به تروریسم روی آورد و ویرانی نظام حکومت‌های اروپا را مدنظر قرار داد، آن‌گاه معنایی که از آن دریافت می‌شد برابر با هرج و مرج‌طلبی و قبول بی‌نظمی در جامعه شد. رشد اندیشه‌های لیبرالیستی، سوسیالیستی و سندیکالیستی در همان قرون موجب شد تا به حیات مکتب آنارشیسم پایان داده شود اما این واژه در فرهنگنامه‌های سیاسی همچنان به عنوان نظریه‌ای که مبنی بر هرج و مرج اخلاقی و اجتماعی باشد مورد بحث قرار می‌گیرد. لذا برای تفصیل بحث درباره آن باید به آن فرهنگ‌نامه‌ها رجوع کرد.

یر واقعی (Counter – factual)

فرض کردن امری بر مبنای آن چه در صورت عدم وجود یک علت کلیدی یا شرایط ویژه ممکن است رخ دهد و یا رخ ندهد و یا پی‌آمد رخدادهایی که اتفاق نیفتاده است.

مشهور است که در تاریخ «اگر» وجود ندارد. زیرا با فرض «اگر» می‌توان به علت‌ها و معلول‌های بیشماری براساس اقتضای عقل و استدلال رسید، در حالی که در وقایع رخدادهای تاریخی نه آن علت‌ها و نه آن معلول‌ها هیچ‌کدام وجود نداشته و اسناد و مدارک تاریخی بر وجود آنها دلالت نمی‌کنند. امر غیر‌واقعی در تاریخ امرنامعقول نیست بلکه بدان معناست که واقعیت خارجی نداشته و تحقق بیرونی نیافته است. لذا شبیه «قضایای کاذبه» در منطقه است، یعنی عقلاً ممکن است اما واقعیت ندارد. نیز امر «غیرواقعی» به تخیل نزدیک است و چون تاریخ مبتنی بر مستندات است این تخیل ممکن است مبدل به توهم شود.

رژیم کهن (Ancien regime)

نظام قدیم فرانسه. این اصطلاح برای تشریح اوضاع سیاسی و اجتماعی فرانسه قبل از انقلاب کبیر (1789 م.) یا دوران ابسلوتیسم به کار می‌رود.

هر چند واژه کهن برای عهد باستان و قرون عتیق به کار می‌رود اما در منابع تاریخ اروپا اصطلاح رژیم کهن به ناظم حکومتی خاندان بوربون نظر دارد. این رژیم طی انقلاب کبیر فرانسه 1789 م. سرنگون و به جای آن نظام بورژوازی لیبرال مستقر شد. از آن جا که استقرار رژیم جدید همراه با تغییرات همه جانبه در شئون زندگی مردم فرانسه و سپس اروپا شد،‌اطلاق «رژیم کهن» بر شرایط پیش از آن نشانگر فاصله عمیقی است که میان اوضاع سیاسی،‌اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی قبل و بعد از انقلاب 1789 فرانسه به وجود آمده است. برای توضیح بیشتر این امر کتاب انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن نوشته الکسی دوتوکویل ترجمه محسن ثلاثی دیده شود.

طبقه Class

تا پیش از قرن نوزدهم موقعیت اجتماعی به وسیله واژه‌هایی چون مرتبه (Rank) و دسته (Estate) تعریف می‌شد. طبقه‌بندی‌های مستتر در این واژه‌ها می‌توانست در مفاهیمی چون توارث، منصب و حیثیت معنا و مفهوم پیدا کند. در اوایل دهه 1820 طبقه Class به عنوان یک اصطلاح اجتماعی به کار گرفته می‌شد و اندیشه تاریخی به عنوان عرصه‌ای برای تعارض میان طبقات اجتماعی، تابعی از نوشته‌های تاریخی و سیاسی به شمار می‌آمد. مارکس (1883 ـ 1815م) و انگلس (1895 ـ‌1820م )‌ در مانیفست کمونیست (1848 Communist Manifesto) اعلام کردند که تاریخ حیات اجتماعی تا پیش از این، تاریخ کشمکش‌های طبقاتی بوده است. توسعه نظریات جامعه‌شناسانه موجب توسعه کاربرد واژه طبقه در تحقیقات تاریخی شد. در دهه‌های اخیر نظریه طبقه تبدیل به مفهوم وسیع‌تری از قشر‌بندی اجتماعی شده است.

جز آنچه که در فوق آمد مفهوم طبقه‌بندی در متون تاریخی کاربرد دقیق‌تری ندارد. لذا برای تدقیق و تفصیل مطالب مربوط به آن باید به متون جامعه‌شناختی یا جامعه‌شناسی تاریخی رجوع کرد. نزد جامعه‌شناسان‌، طبقه، قشر، گروه و مانند آنها دارای تفاسیر و معانی خاصی است.

جمعیت‌شناسی (Demography)

مطالعه و تحلیل ساختار و اندازه‌ی جمعیت‌های گذشته و الگوی زندگی خانوادگی جمعیت‌‌شناسی نامیده می‌شود. جمعیت‌شناسان درباره‌ی رابطه‌ بین اقتصاد و تغییرات اجتماعی و جمعیت تحقیق می‌کنند. جمعیت‌شناسی تاریخی به عنوان یک شاخه از تحقیقات تاریخی از دهه 1950 توسعه یافته است.

از آن جا که جمعیت‌شناسی به دو شعبه جمعیت‌شناسی کمی‌تر مبنی بر آمار و جمعیت‌شناسی کیفی‌تر مبنی بر تحلیل و مسائل جمعیتی تقسیم می‌شود، هم به خوبی می‌تواند وضعیت گذشته را نشان دهد و هم براساس محاسبات ریاضی شرایط آینده را پیش‌بینی کند. امروزه در علوم مبتنی بر زمان از جمله تاریخ کاربرد وسیعی یافته است و کتاب‌های متعددی در مورد تاریخ و جمعیت عرضه شده است. مثل ژئوپولتیک گرسنگی نوشته فرناندو کاسترو و تاریخ اقتصادی جمعیت جهان نوشته کارلوچی‌پولا.

جبر تاریخی (Determinism)

اعتقاد به این که تاریخ به وسیله‌ی جبر یا شرایطی غیر از انگیزه‌ها و آزادی‌های فردی شکل می‌گیرد، ممکن است سابقه در دیدگاه سنتی مسیحیت داشته بشد.

باید توجه داشت که جبر در مفهوم فلسفی که بدان هیپرسیم می‌گویند در تاریخ مطرح شده و آنچه که به عنوان جبر تاریخی (Determinism) عنوان شده است باید به «حتمیت» یا «ضرورت» و حتی به بیانی دقیق‌تر به «یقین» ترجمه شود. در چنین صورتی حدوث پدیده‌های تاریخی که به صورت توالی رخدادها جلوه‌گر می‌شود به معنای وصفی اجتناب‌ناپذیر تلقی خواهد شد که این وضع ناگزیر حاصل شرایط اقتصادی، جمعیتی، فرهنگی، سنت و یا به طور کلی هر امری که بیرون از حوزه اختیار و انتخاب و اراده افراد باشد نسبت داده می‌شود. توضیح کامل مسأله دترمینیسم تاریخی مستلزم بحث مقدماتی در مکتب انالیتیک (تحلیلی) تاریخ است که امید است در آینده بدان بپردازیم.

تاریخ‌گرایی (Historicity)

ویژگی تاریخی هر پدیده را به حیث تعلق به زمان و مکان معین دانستن.

آن طور که مشهور است هر واقعه تاریخی دارای سه رکن 1 ـ زمان 2ـ مکان و 3 ـ‌علیت است. یعنی هر واقعه‌ی تاریخی دارای زمان معین، مکان معین و علت یا علل معین باید باشد. این امر نه تنها اثبات بیرونی دارد یعنی وقایع تاریخی بر آن گواه است بلکه به ضرورت استدلال عقلی نیز هست، زیرا فقدان هر یک از این سه رکن موجب نقص و عدم پذیرش عقلی خواهد بود. تاریخ‌‌گرایی بر این باور است که برای شکل‌گیری هر حادثه تاریخی اعم از یک رویداد کوچک یا اعصار و تحولات بزرگ، تجمع این سه رکن ضروری است و حتی اگر گزارشی هم در مورد یکی از آنها نشده باشد به طور منطقی و عقلی می‌توان به وجود آنها پی برد و درصدد یافتن آ‌ن برآمد. عقیده به تاریخ‌گرایی فصل ممیزه تاریخ از افسانه و اسطوره است و حماسه حدفاصل آنهاست. نیز بحث درباره تاریخ‌گرایی خود متکی به بحث درباره کرنولوژی است. در ضمن، بنیادهای جزء‌نگری در تاریخ براساس همین تاریخ‌گرایی است.

مکتب تاریخی (Historicism)

بیشترین معنایی که در زبان انگلیسی از این واژه استنباط می‌شود دیدگاهی است که معتقد است مطالعه‌ی تاریخ می‌تواند موجب کشف قوانین عمومی توسعه اجتماعی شود و همچنین ممکن است برای پیش‌بینی وقایع آینده به کار رود. از آن‌جا که مکتب تاریخی معتقد است هر پدیده‌ای حاصل یک رشته مستمر توسعه و تکامل است و به عبارتی حدوث هر پدیده را مبنی بر ریشه و زمینه‌ای در تاریخ می‌داند، پس هم در شناخت پدیده‌های موجود به تاریخ رجوع می‌کند و هم در شناخت شرایط آینده معتقد است که مطالعات تاریخی می‌تواند در مقام پیش‌بینی برآید این مکتب تاریخ را به سوی کلی‌نگری و مطالعه زمان‌های بلند و کشف قوانین که علی‌الاصل کلی هستند سوق می‌دهد و هر چند با تاریخ‌گرایی بی‌ارتباط نیست اما در عین حال مغایر با آن سیر می‌کند





موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

پنجم دیماه یاد یاران سفر کرده بخیر

جمعه 3 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

مقدمه(مقام معظم رهبری"بم راازلابلای ویرانه ها استوار خواهیم ساخت)

در ساعت پنج و بیست و هشت دقیقه صبح روز جمعه پنج دی ماه هشتاد و دو ، زلزله مهیبی به قدرت شش و سه دهم ریشتر در شهر تاریخی بمشهر قنات، خشت و درختان خرما که در فاصله حدودی هزار کیلومتری جنوب شرق تهران، پایتخت ایران واقع است اتفاق افتاد و بسیاری از محله های آنرا ویران کرد. ارگ تاریخی بم در این زلزله ویرانگر به شدت تخریب شد.

ارگ تاریخی بم، به مساحت تقریبی دویست هزار متر مربع از جمله بزرگترین مجموعه بناهای خشتی است که بیش از بیست قرن مورد سکونت اهالی شهر بم قرار گرفته است. این ارگ تاریخی از گونه های معماری متعددی از جمله دیوار حصار، برج و بارو و دروازه های متعدد، مسجد، بازار، تکیه، کاروانسرا، مدرسه، حمام، زورخانه و محله های مسکونی با خانه های اعیان نشین یا عامه نشین، بخش حاکم نشین شامل سربازخانه، اصطبل، آسیاب، خانه فرمانده قشون و بخش اقامت حاکم شامل خانه حاکم، عمارت چهارفصل و برج دیدبانی تشکیل شده است.

اگرچه پیرامون تاریخچه شکل گیری این ارگ تاریخی بین دوره های اشکانی و حتی قبل از آن در دوره هخامنشی اختلاف نظر وجود دارد اما اغلب بناهای آن که در زمان قبل از زلزله برپا بودند به دوره تیموری تا قاجار نسبت داده می شود. با این وجود بخشهایی همانند ایوان مسجد جامع با مقیاس متفاوت و عظیم خود دوره های بسیار قدیمی تر (همانند قرن چهارم هجری در دوره سامانیان تا قرن هفتم هجری در دوره سلجوقیان) را یادآوری می کنند. نهایتا ارگ بم در دوره قاجار خالی از سکنه شده است.

ارگ بم به دلایل متعدد از جمله دارا بودن گونه های متعدد بناهای تاریخی و محله های مسکونی و شیوه ترکیب و اتصال آنها با یکدیگر و شکل قرار گیری بناها بر روی شیب تپه و ختم شدن کل مجموعه در انتها به عمارت منحصر به فرد چهار فصل در بالاترین نقطه، دارای ارزشهای فراوان معماری و شهر سازی است. در عین حال وجود لایه های مختلف مسکونی بیش از بیست قرن به این مجموعه ارزش ویژه باستانشناسی داده است.

در پی حادثه زلزله بم ارگ بم به عنوان بخشی از بم و منظر فرهنگی آن توسط یونسکو در سال دوهزار و چهار در فهرست میراث جهانی در معرض خطر قرار گرفت (مرکز میراث جهانی و ثبت ارگ بم).

این مجوعه منحصر به فرد بعد از زلزله به شدت ویران شده است اما این پایان داستان ارگ نیست. به قول استاد ارزشمند سازمان میراث فرهنگی و گردشگری مرحوم محمد مهریار زلزله بم عزای معماران و عروسی باستانشناسان است. زلزله باعث آشکار شدن لایه های زیرین ساخت و سازهای خشتی شده که مورد توجه ویژه باستانشناسان قرار گرفته است. اما معماران نیز درسهای فراوانی برای آموختن پیش رو دارند. بخشهایی از ارگ از جمله اصطبل و سربازخانه تخریب نشده اند و زلزله در آنها مقطع طبیعی ایجاد کرده است. این فرصت مغتنمی برای شناخت سازه تاریخی بویژه اجرای سقف و طاق و کانه پوشهای بام است. شیوه رفتار زلزله در بنای تاریخی و علت تخریب و سالم ماندن بخشهای مختلف بناها نیز برای معماران درسهای ارزشمندی برای آموختن فراهم کرده است.

اما ارگ بم بنایی متعلق به همه مردم است. در شرایط فعلی برای حفاظت از این بنا برای همه مردم و نسل آینده چه فعالیتی می توان انجام داد؟ این صفحه در راستای پاسخ با این پرسش راه اندازی شده است.

اهداف

این صفحه بر آنست تا در چهارچوب طرح جاده ابریشم دیجیتالی به مستند سازی آثار تاریخی شهر بم کمک کرده و اهداف زیر را دنبال کند:

  • حفظ خاطره این اثر تاریخی با ارزش و شهر بم
  • جمع آوری اطلاعات مربوط به بم و بقایای آن
  • ایجاد محیط کامپیوتری برای جمع آوری اطلاعات از سراسر دنیا
  • مشارکت همگانی جهت جمع آوری داده های تصویری و نوشتاری بم و ارگ تاریخی بم
  • فراهم آوردن بستر مناسب جهت مستند سازی و پس از آن مرمت و بازسازی ارگ بم و بافت تاریخی بم

تقاضا

در چارچوب اهداف فوق این وبسایت به جمع آوری تصاویر و داده های مربوط به بم و منظر فرهنگی آن بویژه ارگ بم اقدام کرده است.

بیایید با توزیع و نشر اطلاعاتمان از ارگ باشکوه بم و شهر تاریخی بم خاطره آنرا جاودانه کنیم و رنج از دست دادن آنرا تخفیف دهیم. مشاهدات خود را در پیش و پس از زلزله با دیگران قسمت کنیم تا در جهت حفاظت از این میراث جهانی در معرض خطر گام برداریم.

آدرس تماس

جمع آوری اطلاعات

صفحات بعدی مجموعه داده هایی را که برای ما ارسال شده نمایش می دهد



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : ارگ تاریخی دارالصابرین بم
____________________________________________________
برچسب ها:

ساخت وبلاگ