تشیع در گذر تاریخ اسلام
شیعیان معتقد بودند که حضرت علی (ع)که یکی از یاران برجسته حضرت محمد (ص) میباشد از طرف پیامبر به جانشینی انتخاب گشته و خاندان او همه این وظیفه خطیر ر برعهده خوا

تشیع در گذر تاریخ اسلام

چهارشنبه 8 دی 1395 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : حسین علی آبادی استاد تاریخ تشیع

شیعیان معتقد بودند که حضرت علی (ع)که یکی از یاران برجسته حضرت محمد (ص) میباشد از طرف پیامبر به جانشینی انتخاب گشته و خاندان او همه این وظیفه خطیر ر برعهده خواهند گرفت . ما شیعیان معتقدیم که یازده امام از فرزندان حضرت علی ابن ابیطالب وظیفه هدایت مسلمین را بر عهده گرفته و امام دوازدهم در غیبت میباشند و روزی برای نجات انسانها ظهور خواهند کرد . از میان فرقه های مختلف مذهب شیعه میتوان به سبعیه که از طرف یهودی الاصلی بنام سبعه شکل گرفته ، قرابیه ، امامیه که امروزه در عراق ایران و پاکستان پیروان زیادی دارد و جعفریه اشاره ورزید .

به رغم آن که ده درصد از جمعیت قریب به یک میلیاردی مسلمانان امروز پیرو مذهب تشیع هستند، بجز چند اسلامشناس، بزحمت می توان پیش از انقلاب اسلامی ایران در جهان در سال ۱۳۷۵ هـ.ش، افرادی را یافت که به اسلام توجه کرده باشند. امروزه آثار و نوشته های مربوط به تشیع غالباً از حّب و بغض نیست و بسیاری از این موارد باید از اصل آن پیراسته شود. ظهور ناگهانی علاقه به تشیع ناشی از رویدادهای سیاسی، و بویژه ترسهای حاصل از آن رویدادهاست; در نهایت، سرزمینهای اصلی شیعیان، یعنی عراق، ایران و ناحیه نجد عربستان، مهمترین سرزمینهای تولید نفت خاورمیانه است.

در واقع مذهب شیعه در دوران عثمان خلیفه سوم شکل گرفته و در دوران حضرت علی نیز ابتدا از مصر آغاز شده و به عراق گسترش و توسعه یافت . عراق قرارگاه شیعیان بحساب میآمد زیرا عراق در دوران آنحضرت مآمن امیرالمؤمنین بوده و مردم عراق سخت بحضرت علی علاقه و وفاداری داشتند .

در پایان سی سال نخست قرن دوم هجری قمری مظالم بنی امیه ادامه داشته و هرگونه قیامی بلافاصله سرکوب میگردید . در همان دوران مردی بنام ابومسلم از خطه خراسان علم مبارزه با بنی امیه را برپا نموده و تصمیم گرفت تا این خاندان را از قدرت ساقط نماید . سرانجام خاندان عباسی مقام خلافت را از دست امویان گرفته و در آغاز برای جلب حمایت شیعیان با خاندان علی بملایمت و مهربانی برخورد نمودن بطوریکه حتی بخونخواهی خاندان علی بسیاری از امویان را بقتل رسانیدند . اما دیری نپائید که آنها نیز راه و روش امویان در قبال اهل بیت (ع)را متد خود نموده و با چشم پوشی در مقابل احکام و قوانین به این خاندان بی احترامی و ناحقی نمودند .

در دوران عباسیان ابو حنیفه پایه گذار مذهب حنفی سنی بفرمان منصور خلیفه عباسی روانه زندان شده و بشدت شکنجه گردید .امام جعفر صادق امام ششم و رهبر برجسته شیعیان نیز بعد از تحمل شکنجه های بسیار و شدید مسموم گردیده و بشهادت رسید . در زمان هارون خلیفه عباسی امپراطوری اسلام توسعه بسیار یافته و دارائی فوق العاده بیت المال صرف هوسرانیها و خوشگذرانیهای خلفای عباسی میشد . در واقع با رفتن امویان بر سر کار آمدن عباسیان چیزی برای شیعیان تغییر نیافته بود .

پیروان مذهب شیعه با آغاز قرن سوم هجری نفسی راحت کشیدند . بسیاری از کتب فلسفی و علمی در این دور از زبانهای یونانی و سریانی به عربی ترجمه شده و مردم بسوی حل و ارزیابی مسائل و دانسته هایشان با نیروی عقل و منطق متمایل شده بودند . همچنین مامون خلیفه عباسی نیز با علم و منطق مذاهب مختلف را ارزیابی مینمود و از اینرو فضای آزادی برای بحث ،تحقیق و اظهار نظر پیروان مذاهب مختلف شکل گرفت . یکی از علل مهم دیگر نیز ولیعهدی و وزارت امام هشتم شیعیان رضا(ع) در دربار مامون بود .از اینرو پیروان شیعه کمی بیشتر از مظالم عباسیان بدور مانده و عالمان شعه فرصت را برای انجام تحقیق ،ترویج و تعلیم مذهب شیعه مغتنم شمردند . ولی این وضعیت دیری نپائیده و با بر سر کار آمدن متوکل عباسی در ۲۳۲ هجری قمری شرایط سخت و نفس گیری برای شیعیان شکل گرفت بطوریکه آرامگاه امام حسین در کربلا بدستور او ویران گشت .

با تضعیف خاندان عباسی در قرن چهارم هجری و حاکمیت آل بویه در ایران که بقولی خود شیعه مذهب بودند ،مذهب شیعه فرصتی دیگر برای گسترش و تقویت پیدا نمود . حیطه حکمرانی آل بویه تا بغداد گسترش یافته و بدین ترتیب شیعیان موفق گردیدند که برای اولین بار با نفوذ وتاثیری بیشتر حرف دل خود را بازگویند . این قدرت موجب شده بود که شیعیان براحتی مذهب خود را تبلیغ نمایند . بعضی مورخان معتقدند که در این دوره بغیر از چند شهر بزرگ عرب بیشتر ساکنین شبه جزیره عربستان را نیز شیعیان تشکیل میدادند .

علاوه بر این در بحرین ،عمان و کوفه که مرکز شیعیان شناخته میشد اکثریت اهالی را شیعیان تشکیل داده و در شهرهای طرابلس ،نابلس،طریه و حلب نیز شیعیان بیشماری زندگی میکردند .بسیاری از اهالی اهواز و شهرهای خلیج فارس نیز شیعه بودند . از قرن پنجم هجری تا قرن نهم نیز جمعیت بسیاری به مذهب شیعه گرویده بودند .

یکی از حکمرانان مغول نام خدابنده و مذهب شیعه را برگزید و بدین ترتیب تشیع در دوران او نیز توسعه فراوانی یافت . حکمرانان آق قویونلو و قره قویونلو که مرکزشان در تبریز بوده و حیطه حکمرانیشان تا کرمان وسعت مییافت نیز پیرو مذهب شیعه بودند .

قدرت مذهبی شیعه با حکمرانان دوران مخالف و چگونگی برخورد آنان با اعتقادات دیگر تغییر مییافت . بعنوان مثال با بر سر کار آمدن خاندان ایوبیان همه چیز تغییر یافته و شیعیان مصر و شامات از آزادی دینی محروم شده و بسیاری از آنها به قتل رسیدند .شیعه با و جود اینکه مذهبی ممنوع بود ولی موفق گردید تا با تلاش پیروان خود در این پنج قرن رواج و گسترش فوق العاده ای بیابد . نباید فراموش کرد که در طول این مدت در هیچ کشور و دولتی رسمیت نیافته و تنها توانسته بود موجودیت خود را حفظ نماید .

در سال ۹۰۶ هجری یکی از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی هنوز ۱۳ ساله بود که بهمراه سیصد درویش بمنظور تشکیل حکومت قدرتمند شیعه دست ب قیام زده و بدین ترتیب رژیم فئودال از بین رفته و کشور را توسعه بخشیدند .

شاه اسماعیل صفوی بعد از جنگهای خونین بسیار علی الخصوص با دولت ترک عثمانیان سرانجام موفق گردید تا سرزمین از هم پاشیده ایران را گرد هم آورده و با مذهب شیعه بدان رسمیت ببخشد .پادشاهان صفوی بعد از مرگ شاه اسماعیل تا اواسط قرن دوازدهم سلطنت نمودند . همه این سلاطین امامیه شیعه را قبول نموده و در راه ترویج آن - مخصوصا شاه عباس صفوی بسیار کوشیدند .

● شیعه در عصر امویان

حکومت بنی امیه با زمامداری معاویة بن ابی‏سفیان در سال ۴۱ هجری آغاز گردید. و در سال ۱۳۲ هجری با زمامداری مروان حمار پایان یافت. در این دوره شیعیان در شرایط بسیار سخت و ناگواری زندگی می‏کردند. اما فراز و فرودهایی را نیز در برداشت؛ فشار و سخت‏گیری در قسمتی از این دوران فزاینده‏تر و دردناک‏تر بود. در مجموع می‏توان عصر امویان را به دو دوره‏ی کلّی تقسیم کرد. دوره‏ی قبل از قیام کربلا، و دوره پس از قیام کربلا. این تقسیم‏بندی بر این اساس است که قیام کربلا تأثیر بسزایی در افکار و عواطف مسلمانان گذاشت و حکومت بنی‏امیه را با چالش جدّی مواجه ساخت. اینک به اختصار در مورد شرایط شیعه در این دو دوره سخن خواهیم گفت:

الف) پیش از قیام کربل

پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه‏السلام امام حسن مجتبی علیه‏السلام ، عهده‏دار امر امامت گردید. امامت آن حضرت تا سال پنجاه هجری که با نقشه‏ی معاویه و توسط همسرش جعدة دختر اشعث بن قیس به شهادت رسید، ادامه یافت. دوران خلافت ظاهری امام حسن علیه‏السلام چند ماه بیش نبود.معاویة بن ابی‏سفیان با آن حضرت به عنوان خلیفه پیامبر و امام مسلمانان بیعت نکرد، بلکه دست به شورش زد و چون در میان گروه‏های مختلف با گرایش‏های اعتقادی و روحی مختلف وجود داشت، و از طرفی معاویه با دسیسه‏های گوناگون وحدت و انسجام کسانی را که با آن حضرت بیعت کرده بودند در هم شکست، و کار به جایی رسید که در اثر نفوذ نفاق و دنیاگرایی بسیاری از آنان تصمیم گرفتند که امام مجتبی علیه‏السلام را، خود، تسلیم معاویه کنند، با توجّه به چنین شرایط و احوالی امام علیه‏السلام مصلحت را در این دانست که پیشنهاد صلح که از طرف معاویه مطرح شده بود، را بپذیرد، البته با شرایطی که توسط امام علیه‏السلام تعیین گردید. از جمله شرایط این بود که معاویه و هواداران او از سبّ و ناسزاگویی به امیرالمؤمنین علیه‏السلام دست بردارند و به شیعیان و هواداران آن حضرت آزاری نرسانند، و حقوق آنان، از بیت‏المال را به آنها بپردازند.

معاویه این شرایط را پذیرفت اما به آنها عمل نکرد. هنگامی که به نُخَیله رسید برای مردم سخنرانی کرد و آشکارا به آنان گفت: من با شما جنگ نکردم نماز بخوانید و روزه بگیرید و حج به جای آورید و زکات بپردازید، شما خود این کارها را انجام می‏دهید، من با شما جنگ کردم تا فرمانروایی بر شما را به دست آورم، و خداوند به رغم خواست شما آن را به من عطا کرد. آگاه باشید که من به قول و قرارهایی که با حسن بن علی علیه‏السلام گذاشته‏ام عمل نخواهم کرد.

امام حسن مجتبی علیه‏السلام پس از معاهده‏ی صلح به مدینه بازگشت و تا پایان عمر در آن‏جا اقامت گزید و با روش‏های مناسب شیعیان را هدایت و رهبری می‏کرد، چنان که‏در مسایل علمی و دینی تا آن جا که شرایط سیاسی اقتضا می‏کرد، از علم و دانش آن حضرت بهره می‏گرفتند، اما، البته شرایط سیاسی بسیار سختی بر جهان اسلام حاکم شده بود. تا آنجا که داشتن هر گونه ارتباط دوستانه با خاندان علی علیه‏السلام از طرف دستگاه اموی که معاویه آن را رهبری می‏کرد، جرمی نابخشودنی به شمار می‏رفت.

ابن ابی الحدید از ابوالحسن مدائنی در کتاب «الاحداث» نقل کرده است که معاویه پس از آن که زمام امور مسلمانان را در دست گرفت در بخش‏نامه‏هایی که به عمّال حکومتی خود در شهرهای مختلف سرزمین اسلامی نوشت، به آنان دستور داد تا بر شیعیان با نهایت شدت و خشونت برخورد کنند، نام آنان را از دیوان حذف کند و حقوق آن‏ها را از بیت المال قطع کنند، و هر کس که به اظهار محبت خود با علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام اقدام کند، مورد شکنجه و آزار قرار گیرد. در پی این دستورهای معاویه زندگی بر شیعیان ـ به ویژه شیعیان کوفه ـ بسیار سخت شده بود، و از خوف جاسوس‏های معاویه و عمّال او نا امنی همه جا را فرا گرفته بود، و حتی افراد به خدمتگزاران خود اعتماد نداشتند.

از سوی دیگر، در مقابل ممنوع کردن نقل فضایل علی بن‏ابی‏طالب علیه‏السلام دستور داد تا در مورد فضایل و مناقب عثمان بسیارسخن گفته شود، و هواداران او مورد نهایت محبت و اکرام قرار گیرند. بالاتر از این، دستور داد تا در برابر فضایل علی‏بن ابی‏طالب علیه‏السلام برای دیگر صحابه و به ویژه خلفای سه گانه پیشین فضایلی وضع و نشر داده شود. تا بدین وسیله از برجستگی شخصیت علی علیه‏السلام کاسته شود. در پی این دستورها احادیث ساختگی بسیاری در جامعه‏ی اسلامی رواج پیدا کرد.

روش معاویه در این باره پس از وی نیز ادامه یافت، و چنان که ابن عرفه معروف به نفطویه که از اکابر محدّثان است گفته: بیشتر احادیث ساختگی‏فضایل صحابه در دوران بنی‏امیه جعل گردید. آنان می‏خواستند به این وسیله از بنی‏هاشم انتقام بگیرند.

امام علیه‏السلام خود از این پدیده‏ی زشت و ناگوار خبر داده بود، چنان که فرموده است: امّا انّه سیظهر علیکم بعدی رجل رَحْبُ البُلعوم، مُنْدَحِقُ البطن،... الا و انّه سیأمرکم بسبّی والبراءة منّی ...»آگاه باشید که فردی پر اشتها و شکمباره بر شما غلبه خواهد کرد و به شما دستور خواهد داد که سبّ مرا بگویید و از من تبرّی جویید. در این که مقصود از این فرد چه کسی است اختلاف است.

برخی گفته‏اند مقصود زیاد بن ابیه است، و برخی گفته‏اند مقصود حجاج بن یوسف ثقفی است و برخی دیگر آن را بر معاویه منطبق کرده‏اند. ابن ابی‏الحدید همین رأی را برگزیده است، وی سپس به تفصیل در مورد دستور مؤکّد معاویه بر سبّ علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام و بیزاری جستن از او سخن گفته است. وی در ادامه از محدّثان و راویانی یاد کرده است که معاویه آنان را اجیر کرده بود تا روایاتی را در مذمّت امیرالمؤمنین علیه‏السلام جعل کنند که سمرة بن جندب از جمله‏ی آنها است. به سمرة بن جندب یکصد هزار درهم پرداخت تا بگوید آیه‏ی «و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا...» در شأن علی علیه‏السلام و «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه‏» در شأن ابن ملجم مرادی نازل شده است.

کوتاه سخن آن که در دوران زمامداری معاویه که تا سال ۶۰ هجری ادامه داشت، شیعیان در سخت‏ترین شرایط زندگی می‏کردند و فجیع‏ترین جنایت‏ها توسط عمال معاویه و به دستور وی بر آنان وارد می‏شد و بسیاری از شخصیت‏های برجسته شیعه مانند حجر بن عدی، عمرو بن حمق خزاعی، رشید هجری، عبداللّه‏ حضرمی و دیگران به دستور وی به شهادت رسیدند. با این حال شیعیان جان برکف، هرگونه فشار و شکنجه‏ای را تحمّل کرده و در دفاع از ولایت و امامت علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام و خاندان او از پای ننشستند، و عاشقانه در این راه جان باختند، و جامه‏ی پرافتخار شهادت را بر تن پوشیدند.

معاویه بر خلاف آنچه در عهد نامه‏ی صلح با امام حسن علیه‏السلام پذیرفته بود که کسی را به عنوان جانشین خود تعیین نکند، فرزندش یزید را به عنوان جانشین خود برگزید و از مردم برای او بیعت گرفت. اگر چه این عمل وی با مخالفت عدّه‏ای از شخصیت‏های صاحب نام جهان اسلام در آن روز مواجه شد، ولی وی به این گونه مخالفت‏ها اعتنایی نکرد و با استفاده از روش تهدید و تطمیع مقصود خود را عملی ساخت.

امام حسین علیه‏السلام که از سال پنجاهم هجری پس از شهادت امام حسن علیه‏السلام عهده‏دار امر امامت بود، با این که به روش امام حسن علیه‏السلام در برخورد با معاویه پایبند بود و دست به قیام نزد، اما در مواقع مناسب دست به افشاگری می‏زد و مظالم و مفاسد او و عمالش را برای مردم بازگو می‏کرد. از جمله در پاسخ نامه‏ای که معاویه برای آن حضرت نوشته بود و او را از مخالفت با خود برحذر داشته بود مطالب ذیل را به معاویه نوشت و او را مورد ملامت و نکوهش شدید قرار داد:

۱) تو قاتل حجر بن عدی و اصحاب او هستی که همگی از عابدان و پرهیزگاران بودند و با بدعت‏ها مخالفت می‏کردند، و امر به معروف و نهی از منکر می‏نمودند.

۲) تو عمرو بن حمق را به قتل رساندی آن صحابی جلیل‏القدری که از کثرت عبادت بدنش نحیف و رنجور شده بود.

۳) زیاد بن ابیه را (که نطفه‏اش نامشروع بود) برادر خود خواندی و او را بر جان و مال مسلمانان مسلّط کردی.

۴) عبداللّه‏ بن یحیی حضرمی را به جرم این که بر دین و مذهب علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام است به شهادت رساندی، و مگر دین علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام جز دین پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است، همان دینی که تو به نام آن بر مردم حکومت می‏کنی.

۵) فرزندت یزید که میگسار و سگ‏باز است را به رهبری مسلمانان برگزیده‏ای.

۶)مرا از فتنه‏انگیزی در میان مسلمانان بر حذر داشته‏ای، از نظر من فتنه‏ای بدتر از حکومت تو برای مسلمانان وجود ندارد، و من عملی را بهتر از جهاد با تو نمی‏شناسم.

ب) پس از واقعه‏ی کربلا

با مرگ معاویه در سال ۶۰ هجری فرزندش یزید که معاویه او را به جانشینی خود برگزیده و از مردم برای او بیعت گرفته بود، زمام حکومت بر جهان اسلام را در دست گرفت، او تصمیم گرفت تا از مردم مدینه و خصوصا چند فرد برجسته بیعت بگیرد که امام حسین علیه‏السلام از جمله‏ی آنان بود. امام علیه‏السلام بیعت با او را نپذیرفت و مدینه را به قصد مکه ترک گفت. چند ماه در مکه اقامت گزید و آن‏گاه که از قصد یزید و عمّال او باخبر شد که می‏خواستند به صورت ناگهانی در مراسم حج امام علیه‏السلام را به قتل برسانند و بدین وسیله او راکه مانع جدّی بزرگی بر سر راه مقاصد نامشروع خود می‏دانستند،از میان بردارند، امام علیه‏السلام مکّه را به قصد کوفه ترک گفت. از آن روی کوفه را برگزید که مردم آن غالب از شیعیان بودند و آنان امام علیه‏السلام را دعوت کرده و در نامه‏های مکرر وفاداری خویش را نسبت به آن حضرت و بیزاری خود را از یزید اعلان کرده بودند. اما تهدیدها و تطمیع‏های عبیداللّه‏ بن زیاد که از طرف یزید حکمران کوفه شده بود تصمیم بیشتر آنان را دگرگون ساخت و در نتیجه واقعه‏ی خونین کربلا شکل گرفت و امام حسین علیه‏السلام و یاران فداکارش مظلومانه و غریبانه به شهادت رسیدند، و زنان و فرزندانشان اسیر یزیدیان گردیدند.

واقعه‏ی خونین کربلا اگر چه به ظاهر با پیروزی یزید و دستگاه حکومت بنی امیه، و شکست امام حسین علیه‏السلام و یارانش به پایان رسید، اما در واقع نقطه‏ی عطف بزرگی در تاریخ اسلام و حیات تشیّع بود، و تحولی بس عظیم را در جهان اسلام در پی داشت، اذهان خفته‏ی مسلمانان را بیدار کرد، و دد منشی و دین ستیزی بنی‏امیه و بزرگ منشی و حق‏طلبی امام حسین علیه‏السلام و یارانش را برای مردم آشکار نمود. این نهضت بزرگ توانست نقشه‏ها و تلاش‏های بیست ساله معاویه و عمّال او در محو نام خاندان علی علیه‏السلام و ناحق جلوه دادن تشیّع را خنثی سازد. چنان که مورخان ـ اعم از شیعه و اهل‏سنّت نوشته‏اند واقعه‏ی خونین کربلا تأثیر شگرفی در ایجاد نفرت و انزجار در قلوب مسلمانان نسبت به یزید و حکومت اموی بر جای گذاشت، و از سوی دیگر دل‏ها را متوجه اهل بیت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نمود، و محبوبیت آنان را دو چندان ساخت.

مورّخان نوشته‏اند: پس از واقعه‏ی کربلا عبیداللّه‏ بن زیاد که آثار افشاگری و رسوایی دستگاه حکومت اموی را مشاهده کرد، و از عواقب آن بیمناک بود از عمر بن سعد خواست تا نامه‏ای را که در آن مأموریت کشتن امام حسین علیه‏السلام را به وی داده بود، پس دهد. اما عمر سعد از آن امتناع ورزید، و در برابر اصرار ابن زیاد گفت: آن نامه را فرستاده‏ام تا برای مردم مدینه بخوانند و مرا در انجام این جنایت معذور دارند! سپس افزود، به خدا سوگند من تو را از عواقب این کار برحذر داشتم. و آن گونه با تو خیر خواهانه سخن گفتم که اگر با پدرم چنین کردم، حق پدری او را ادا کرده بودم. عثمان برادر عبیداللّه‏ سخن ابن سعد را تأیید کرد و گفت دوست می‏داشتم فرزندان زیاد تا قیامت با ذلّت زندگی می‏کردند و در کشتن حسین شریک نمی‏شدند.

ابن اثیر نوشته است: آن‏گاه که سر امام حسین علیه‏السلام را نزد یزید آوردند، ابن زیاد اظهار خشنودی کرد و او را گرامی داشت. اما پس از اندکی اوضاع علیه یزید تغییر کرد و سبّ و لعن مردم متوجه او گردید. وی به ناچار اظهار پشیمانی می‏کرد و ابن زیاد را مورد لعن و نکوهش قرار می‏داد و می‏گفت او در برخورد با حسین علیه‏السلام راه افراط را برگزید. زیرا حسین علیه‏السلام از او خواسته بود که از بیعت او با یزید در گذرد و اجازه دهد تا او در یکی از مناطق مرزی زندگی کند، ولی ابن زیاد درخواست او را نپذیرفت، و او را به قتل رساند. و خشم مردم را علیه من برانگیخت.

خواه این گونه اظهار ندامت‏ها واقعی باشد یا ظاهری و نمایشی، این حقیقت را روشن می‏سازد که قیام امام حسین علیه‏السلام و شهادت او و یارانش، و اسارت زنان و کودکان تأثیر شگرفی در روشن شدن حقایق برای مردم داشته تا آن‏جا که حتی در سرزمین شام که سال‏های طولانی علیه امام علی علیه‏السلام و خاندانش تبلیغ شده و مرکز حکومت معاویه و یزید بوده است، فضای عمومی علیه بنی‏امیه و به نفع خاندان رسالت تغییر کرد.

اگر تاکنون دستگاه حکومت اموی، امام حسین علیه‏السلام و یارانش را خارج از دین اسلام و شورشگر علیه خلیفه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله معرّفی می‏کرد و با این شعار فریبنده، علویان و شیعیان را تحت شکنجه و آزار قرار می‏داد، اما اینک امام حسین علیه‏السلام شعار امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با بدعت و فساد دستگاه حکومت اموی و اصلاح امت اسلامی را مطرح کرده و با هزینه‏ی سنگین شهادت و اسارت آن را در فرهنگ عمومی مسلمانان آن زمان تزریق و ترویج نموده و از آن پس راه مبارزه و جهاد با امویان را به روی آزادمنشان گشود. و نه تنها شیعیان دست به قیام‏های پیاپی علیه بنی‏امیه زدند، بلکه فرقه‏های دیگری چون قدریه و معتزله نیز این روش را برگزیدند. قیام هایی چون قیام عدّه‏ای از شیعیان کوفه به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی، قیام مختار، و قیام زید بن علی همگی از قیام عاشورا الگو می‏گرفتند.

کوتاه سخن آن که با قیام خونین کربلا روحیه‏ی جرأت و شهامت و شهادت‏طلبی و آزادی خواهی در مسلمانان و خصوصاً شیعیان بیدار شد، و از آن پس خواب راحت را، هر چند به قیمت زندانی شدن، تحمّل شکنجه و شهادت در راه خدا، بر زمامداران اموی حرام کردند. البته، در این دوران فراز و نشیب‏های بسیاری رخ داده است که نقل وبررسی آنها دراین مجال نمی‏گنجد.

نکته دیگری که در این دوران قابل تأمّل و تحقیق است، روشی است که ائمه‏ی اهل بیت علیهم‏السلام در مبارزه با دستگاه حکومت اموی از یک سو، و رهبری فکری، اجتماعی و تربیتی جامعه‏ی اسلامی از سوی دیگر برگزیده بودند. امام زین‏العابدین علیه‏السلام که مدّت سی و پنج سال پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام عهده‏دار امر امامت بود روش مبارزه‏ی منفی با امویان را برگزیده بود، اهتمام او بر این بود که واقعه‏ی کربلا را در برابر دیدگان مردم مجسم سازد، و آن را زنده نگاه دارد. تا از این رهگذر نفرت و خشم عمومی را علیه بنی امیه برانگیزد، بدین جهت به هر مناسبتی از واقعه‏ی جانگداز کربلا یاد می‏کرد و اشک می‏ریخت. و از سوی دیگر از طریق دعا معارف بلند اسلامی را در فرهنگ جامعه‏ی اسلامی تزریق و ترویج می‏نمود، در دعاهای آن حضرت عرفان، حکمت، اخلاق فردی و اجتماعی، ظلم ستیزی به یکدیگر گره خورده و بدون آن که حساسیت دستگاه حکومت اموی را بر انگیزد نقش امامت را در رهبری اصیل امت اسلامی به بهترین وجه ایفا نمود، پس از قیام کربلا جامعه‏ی اسلامی به اعتراض آشکار و قیام مسلّحانه امام معصوم علیه‏السلام نیاز نداشت، این رسالت خطیر را امام حسین علیه‏السلام به عالی‏ترین وجه انجام داد، نیاز جامعه‏ی اسلامی در آن زمان این بود که از آن قیام خونین به بهترین وجه در جهت مصالح اسلام و مسلمانان بهره‏برداری شود. و امام سجاد علیه‏السلام این نقش را به وجه احسن ایفا کرد.

امام سجاد علیه‏السلام در کنار زنده نگاه داشتن قیام کربلا و تبیین معارف ناب اسلامی در قالب دعا، شاگردانی را نیز تربیت کرد که پاسخگوی نیازهای کلامی، فقهی و تفسیری جامعه‏ی اسلامی باشند. امام علیه‏السلام به ویژه در دورانی که میان بنی امیه و عبداللّه‏ بن زبیر در امر حکومت نزاع و درگیری رخ داده بود از این فرصت به خوبی استفاده کرد.

در زمان امام سجاد علیه‏السلام در مدینه فقهای غیر شیعه احکام اسلامی را مطابق آرای خود برای مردم بیان می‏کردند. امام علیه‏السلام نیز شاگردانی داشت که آرای امام علیه‏السلام را بازگو می‏نمودند، اگر چه تظاهر به شیعه بودن خود نمی‏کردند. قاسم بن محمد ابی‏بکر، و سعید بن مسیّب از آن جمله بودند. و قیس بن ماصر از متکلّمان برجسته شیعه علم کلام را نزد امام زین‏العابدین علیه‏السلام آموخته بود.

جابر بن عبداللّه‏ انصاری، عامر بن واثله‏ی کنانی، سعید بن مسیب، سعید بن جهان کنانی، از شاگردان صحابی امام سجاد علیه‏السلام و سعید بن جبیر، محمد بن جبیر بن مطعم، ابوخالد کابلی، قاسم بن عوف، اسماعیل بن عبداللّه‏ بن جعفر، ابراهیم و حسن فرزندان محمد بن حنفیه، حبیب بن ابی ثابت، ابو یحیی اسدی، سلمة بن دینار، و ابوحازم اعرج از شاگردان تابعی آن حضرت علیه‏السلام بودند.

شیخ طوسی در کتاب رجال خود کسانی که از آن حضرت نقل روایت کرده‏اند را طبق حروف الفبا نقل کرده و عدد آنها به ۱۷۵ نفر می‏رسد که برخی صحابی و برخی تابعی هستند.

پس از امام زین العابدین علیه‏السلام فرزندش ابوجعفر محمد بن علی ملقّب به باقر عهده‏دار منصب امامت گردید، و تا سال ۱۱۴ ه که به دستور هشام بن عبدالمک به شهادت رسید شیعیان را رهبری می‏کرد، در زمان آن حضرت شرایط سیاسی نسبت به دوران قبل از وی تا حدودی مناسب‏تر بودند بدین جهت مردم، به ویژه راویان و دانشمندان، ارتباط بیشتری با او داشتند، و احادیث فراوانی را از وی نقل کرده‏اند. اصولا، مطابق حدیثی که از جابر بن عبداللّه‏ انصاری نقل شده است. پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از ولادت امام باقر علیه‏السلام خبر داده و لقب باقر (شکافنده‏ی دانش) را رسول خدا علیه‏السلام به حضرت باقر علیه‏السلام داده است.

امام باقر علیه‏السلام با بهره‏گیری مناسب از فرصت به دست آمده نهضتی علمی و فرهنگی را پایه‏گذاری کرد که پس از او توسط امام صادق علیه‏السلام به اوج خود رسید. جابر بن یزید جعفی پنجاه هزار حدیث، و محمد بن مسلم سی هزار حدیث از امام باقر علیه‏السلام نقل کرده‏اند. تعداد صحابه و تابعین که از امام باقر علیه‏السلام حدیث نقل کرده‏اند، مطابق آن‏چه شیخ طوسی در کتب رجال خود آورده است، ۴۶۶ نفر می‏باشد. در زمان امام باقر علیه‏السلام فرقه‏های دینی و کلامی نیز در جهان اسلام پدید آمده بودند. و امام علیه‏السلام با آنان مناظره و احتجاج می‏کرده است. نمونه هایی از آن‏ها را مرحوم طبرسی در کتاب «الاحتجاج» خود نقل کرده است.

کوتاه سخن آن که پس از قیام امام حسین علیه‏السلام و تحوّلاتی که در دوران امام سجاد علیه‏السلام رخ داد و در پی قیام‏های شیعیان و شورش هایی که علیه دستگاه حکومت اموی واقع شد، فضای اختناق که در دوران قبل از قیام کربلا برجامعه‏ی اسلامی حاکم بود، شکسته شد و در پی بحث‏ها و مجادلات فکری، فرقه‏ها و مذاهب مختلفی پدید آمدند، و امام باقر علیه‏السلام که برجسته‏ترین شخصیت علمی زمان خویش بود، افکار و انظار محدّثان و دانشمندان جهان اسلام را به خود جلب کرد و حقایق بلندی را در زمینه معارف و احکام اسلامی تبیین نمود. روشن است که در پرتو چنین فضایی شیعه از نظر سیاسی، فشار و سختی‏های کمتری را نسبت به دوره‏های گذشته متحمّل شده است. اگر چه طبیعت دستگاه حکومت اموی که بر مبنای ظلم و بیداد عداوت با خاندان علی بن ابیطالب علیه‏السلام پایه‏گذاری شده بود و از ظلم و ستم بر شیعیان و دیگر آزاداندیشان فروگذار نمی‏کرد.

با شهادت امام باقر علیه‏السلام که در ۱۱۴ه در عصر حکومت هشام بن عبدالملک رخ داد دوران امام صادق علیه‏السلام آغاز شد، آن حضرت نهضت عظیم دینی ـ فرهنگی که توسط امام محمد باقر علیه‏السلام آغاز شده بود را به بهترین وجه بارور ساخت. هشام بن عبدالملک یکی از مقتدرترین و سخت‏گیرترین زمامداران اموی است. وی برای آن که بتواند هرگونه قیام و شورشی علیه حکومت اموی را سرکوب کند، با مخالفان و به ویژه با شیعیان به شدیدترین روش برخورد می‏کرد. او هم امام باقر علیه‏السلام و هم امام صادق علیه‏السلام را شدیدا زیر نظر داشت، و در حقیقت باید گفت از نفوذ معنوی این دو امام بزرگوار در میان مسلمانان، سخت بیمناک بود. پس از قیام زید بن علی در سال ۱۲۱ ه و شهادت او به دستور هشام و به دست عمّال او خشم و نفرت مسلمانان علیه هشام و دستگاه حکومت اموی بر افروخته‏تر شد. در این میان مردم خراسان دست به شورش زدند و جنایت‏های بنی امیه را بازگو و محکوم می‏کردند.

امام صادق علیه‏السلام با شنیدن خبر شهادت زید بن علی بسیار متأثّر گردید و به یاری خانواده‏های یاران شهید او برخاست. به گفته‏ی ابوخالد واسطی، امام علیه‏السلام هزار دینار به او داد تا به خانواده‏های شهیدان در قیام زید بپردازند.

پس از هشام بن عبدالملک، که در سال ۱۲۵ ه از دنیا رفت، نشانه‏های ضعف و زوال در حکومت بنی‏امیه نمایان شد. از آن تاریخ تا سال ۱۳۲ه که سال انقراض حکومت اموی است (مدت هفت سال) چهار نفر از زمامداران اموی به حکومت رسیدند. در این دوران، حکومت اموی علاوه بر این که از درون فرسوده و ناتوان شده بود با شورش‏ها و قیام‏هایی چون قیام ابومسلم خراسانی و عباسیان نیز مواجه شده بود. سرانجام وی به دست عباسیان به قتل رسید و بدین ترتیب پرونده‏ی سیاه حکومت اموی بسته شد.

بدیهی است ضعف و سستی که بر دستگاه حکومت اموی غالب شده بود شرایط مناسب‏تری را برای شیعیان فراهم کرده بود، و امام صادق علیه‏السلام در جهت نشر و بسط تعالیم اصیل اسلامی از این فرصت حدّاکثر استفاده را نمودند. دوران امامت امام صادق علیه‏السلام سی و چهار سال بود (۱۱۴ ـ ۱۴۸ ه) که مدت هیجده سال آن (۱۱۴ـ ۱۳۲ه) در عصر حکومت امویان سپری گردید. در این دوران ـ به ویژه در بخش پایانی آن ـ دستگاه حکومت اموی اقتدار سیاسی و اجتماعی چندانی نداشت و در نتیجه شرایط سیاسی برای فعالیت‏های فرهنگی و علمی، هر چند مطابق خواست نظام حاکم نبود، فراهم‏تر بود. کوشش‏های گسترده‏ی امام صادق علیه‏السلام در نشر معارف شیعه و تربیت شاگردان برجسته سبب شد که مذهب شیعه به نام مذهب جعفری معروف گردد.

محدّثان و راویان حدیث از امام صادق علیه‏السلام به راویان شیعه اختصاص نداشت بلکه از مذاهب و فرق دیگر نیز از آن حضرت نقل حدیث کرده‏اند. ابن صبّاغ مالکی گفته است: گروهی از بزرگان امت از امام صادق علیه‏السلام نقل حدیث کرده‏اند که از آن جمله‏اند: یحیی بن سعید، ابن جریج، مالک بن انس، سفیان ثوری، ابوعینیه، ابوحنیفه، ابو ایّوب سجستانی و دیگران». به نقل مورّخان، محدّثان و عالمانی که از کوثر علم و دانش امام صادق علیه‏السلام بهره گرفته‏اند چهار هزار نفر بوده‏اند. به هنگام بحث از تحوّلات تاریخ شیعه در عصر عباسیان بار دیگر به جایگاه و نقش امام صادق علیه‏السلام در ترویج و تحکیم مبانی مذهب شیعه باز خواهیم گشت.

پس از رحلت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و بعد از گذشت چند سالی از خلافت عثمان، با منسوب شدن برخی از امویان به ولایات، چهره حکومت اسلامی آهسته آهسته رنگ باخت و سلطنت دنیاگرایانه به جای ولایت الهی حاکم شد. «مروان بن محمد» به عنوان داماد و وزیر عثمان در مدینه، «ولید» در ولایت کوفه، «معاویت بن ابوسفیان» در ولایت شامات و... خودکامگی و سلطنت‌گرایی خود را علنی نموده حکومت خودکامه‌ای را برپا نموده بودند. در این حکومت‌ها، خصلت‌های دوران جاهلی، مانند نژاد‌پرستی، حمیت‌های قومی، تعصبات جاهلی، زن‌بارگی و... دوباره جان گرفته و در جامعه اسلامی احیا شدند. این امر، باعث بروز نارضایتی‌های متعددی در سرزمین‌های اسلامی شده بود. این نارضایتی‌ها آنچنان گسترده گردید که در نهایت منجر به شورش علیه خلافت عثمان و قتل وی گردید. با روی کار آمدن علی علیه‌السلام به عنوان خلیفه پیامبر صلی‌الله علیه و آله و استقرار حکومت عدل‌مدار و اسلامی ایشان، مسلمانان دوباره طعم شیرین حکومت الهی اسلام را که اولین بار پیامبر صلی‌الله علیه و آله آن را ارائه داده بود، چشیدند. علی علیه‌السلام با رعایت عدل و انصاف و با پیروی از شرع و تقوی توانست سیمای یک حکومت اسلامی واقعی را ترسیم نماید که مطابق با سنت پیامبر صلی‌الله علیه و آله باشد.

البته مخالفان وی نگذاشتند تا این حکومت با آرامش استقرار یابد و در نهایت با شهادت علی علیه‌السلام و صلح حسن بن علی علیه‌السلام حکومت به دست امویان افتاد، و آنان نیز حکومت قهر و وحشت ظالمانه‌ای را بر کل جامعه اسلامی حاکم نمودند. اموال و جان افراد بسیاری به ناحق پایمال گردید و روزگار سیاهی بر مسلمانان مستولی گردید. در این هنگام، تنها شیعیان بودند که با رد صلاحیت حکام اموی، پرچم مخالفت با ظلم را افراشته و با ایشان به مبارزه پرداختند. قیام‌های خونین متعددی که رهبران شیعه بر پا نمودند تماماً در راستای اثبات حقانیت ایشان لحاظ شد و باعث توجه مسلمانان به آنان و محبوبیت آنان در نظر مردم گردید. چنانکه تنها پس از ۱۰۰ سال (۱۳۲ق) «ابومسلم خراسانی» با نام شیعه‌گری و حمایت از اهل بیت رسول الله صلی‌الله علیه و آله، توانست حکومت اموی را ریشه کن نماید.

با این بیان، باید اذعان داشت که یکی از مهم‌ترین عوامل حیات جامعه شیعه، نثار خون‌های پاک و مطهری است که بزرگان این مکتب در پای نهال آن ریخته و آن را سیراب ساخته‌‌اند. شهادت­های مذکور که عمدتاً در قیام‌های عدالت‌خواهانه برخی پیشوایان و بزرگان شیعی، در مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی‌ خلفای اموی و سپس خلفای عباسی پدید آمد، در تاریخ حیات اجتماعی- اعتقادی شیعه، همگی در راستای اثبات حقانیت و تثبیت اعتقادات ایشان لحاظ شده است. به همین جهت عموم شیعیان برای ماهیت این قیام‌ها ارزش والایی قایل هستند. این در حالی است که فقها، محدثین و متکلمین اهل سنت، تقریباً همگی بر این عقیده بوده و هستند که خلیفه و حاکم اسلامی به دلیل فسق و ظلم و تعطیل نمودن احکـام خداوند، عزل و خـلع نمی­شود، لذا خروج و قیام علیه او جایز نیست.

شیعیان در قرن اول قیام‌های خونینی بر علیه معاویه و خاندان اموی بر پا نمودند. از مهم‌ترین قیام‌ها شیعه در قرن اول هجری قمری می‌توان به مصادیق زیر اشاره نمود.

۱) قیام عاشورای حسین بن علی علیه‌السلام

شاخص­ترین این قیام‌ها، قیام خونین حسین بن علی علیه‌السلام امام سوم شیعه می­باشد، که به سیدالشهدا (سرور کشته‌شدگان در راه خدا) معروف می­باشند. در سال ۶۱ هجری پس از مرگ معاویه و به روی کار آمدن «یزید بن معاویه» که فردی بی‌قید و ضد اسلام بود حسین بن علی علیه‌السلام علیه او قیام نمود و از مدینه به مکه و از آنجا به سوی مقر حکومت سابق پدرش شهر «کوفه» در عراق حرکت نمود. در آنجا بسیاری از کوفیان چشم‌انتظار او بودند. اما پس از نزدیک شدن امام به کوفه عمال اموی راه او را سد نموده و او را به قبول بیعت با یزید مجبور ساختند. لیکن ایشان بیعت با یزید را به عنوان محو اسلام دانسته از آن سر باز زدند. برخی هواداران ایشان که در کوفه بودند از سپاه اموی ترسیده و از یاری او و یاران اندکش منصرف شدند. اما حسین علیه‌السلام با شجاعت تمام در صحرای «کربلا» با کفر یزیدی و ایادی او روبرو شد

و با آنان به جنگ پرداخت. هر چند این قیام منجر به شهادت او فرزندان و یارانش شد و تمام بازماندگان (زنان و کودکان) کاروان ایشان به اسارت یزیدیان رفتند، اما حسین علیه‌السلام توانست با این قیام حقانیت خود و مکتبش را عیان نموده، بذر قیام‌های بزرگی را در جامعه شیعی و اسلامی بیفشاند.

امروزه شیعیان با اشاره علمای دینی خود۱۱، پس از ۱۴۰۰ سال، هنوز این قیام را قدر می‌دارند و همه‌ساله در دهه محرم، در سالروز این واقعه با آیین‌های ویژه­ای، عزاداری برپا نموده و فرهنگ این قیام را زنده می‌دارند.

۲) قیام توابین

در سال ۶۴هجری، پس از شهادت حسین بن علی علیه‌السلام و یارانش در واقع کربلا، گروهی از شیعیان شهر کوفه که از یاری نکردن وی سخت پشیمان شده بودند گرد هم جمع شدند و خود را توابین نامیدند. آنان در نهایت به رهبری «سلیمان بن صرد خزایی» به خونخواهی او و یارانش علیه خاندان اموی قیام نمودند و کوفه را به تسخیر در آوردند. این قیام پرشور خون تازه‌ای در کالبد جامعه شیعه جاری ساخت و به آنها مجال اعلام وجود داد. اما در نهایت همگی آنان به دست سپاهیان اموی کشته شدند.

۳) قیام مختار

۱) در سال ۶۶ هجری مختار ابن ابوعبیده ثقفی، با جلب حمایت «محمد حنفیه»، فرزند امام علی علیه‌السلام، شیعیان را گرد خویش جمع کرد و دست به قیام زد. وی مردم را به پیروی از قرآن و سنت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و خونخواهی حسین بن علی علیه‌السلام و دفاع از ضعفا و مظلومین فراخواند و علاوه بر حمایت مردم کوفه و توابین، پشتیبانی موالی (بردگان آزادشده ایرانیان) را نیز که در حقیقت در زمره ضعفا و ستمدیدگان به شمار می‌رفتند، به دست آورد۱۲ وی در این قیام موفق شد تا کوفه و سپس تمام عراق را تسخیر نموده و تمام قاتلان حسین بن علی علیه‌السلام و یارانش را دستگیر و مجازات نماید. اما در نهایت در پی خیانت برخی بزرگان کوفه، به دست سپاهیان اموی شکست خوده و همراه جمع کثیری از پیروانش کشته شدند.

۲) قیام زید بن علی بن حسین

«زید بن علی» نوه حسین بن علی علیه‌السلام فردی شجاع و سخنور بود. او در عین حال اهل علم و معرفت بود. چنانکه هم اکنون ۱۷ کتاب در موضوعات فقهی و دینی و قرآنی به او منسوب است. حسین بن علی علیه‌السلام و یارانش را دستگیر و مجازات نماید. اما در نهایت به دلیل دسیسه برخی بزرگان کوفه کشته شد. این قیام بعد ها به نهضت «کیسانیه» مشهور شد. بعد از چندی جمعی از کوفیان را به قیام علیه امویان دعوت کرد. سر انجام درسال ۱۲۲هجری در پی مخالفت‌های علنی خود، به خوانخواهی جدش امام حسین علیه‌السلام و علیه «هشام بن عبدالملک» خلیفه اموی وقت، قیام کرد و در جنگ با «حکم بن صلت» جانشین «یوسف عمر ثقفی» به شهادت رسید.

۳) یحیی بن زید

در سال ۱۲۵هجری «یحیی» پسر زید در خراسان بر علیه حکومت اموی قیام نمود. این قیام با همراهی گروهی شیعیان ایرانی خراسان و گروهی از هواداران کوفی یحیی صورت گرفت که حجاج و دیگر امرای اموی عراق آن ها را به خراسان تبعید کرده بودند. این قیام نیز منجر به شهادت یحیی و جمعی از یارانش گردید.

البته در این دوران (قرون اولیه اسلامی) و پس از آن، جنبش­های حق­طلبانه شیعی متعددی برون نمود و خون­های گرانقدر بسیاری در این راه نثار گردید اما به دلیل فرعی بودن این مسئله در این پژوهش و به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها صرف نظر می گردد.

علاوه بر این، در اعتقاد شیعیان، سیره و کلام دوازده امام معصوم شیعه که برخوردار از گنجینه علمی الهی هستند، کامل‌ترین مبین دین و احکام الهی است. آنان با اهتمام خاصی به احادیث امامان خویش، اهمیت می‌دهند و از آنها بهره می‌گیرند. این در حالی است که ممنوعیت کتابت و تألیف در زمان خلفای نخستین، سبب شد تا پس از مرگ صحابه، به تدریج بسیاری از احادیث و روایات سیره رسول خدا صلی‌الله علیه و آله از بین برود، به‌نحوی که اهل تسنن حجم بسیاری از آموزهای دینی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله را که نقش مهمی در تبیین دین داشت، از دست بدهند.

امامان شیعه مخصوصا امام محمد باقر علیه‌السلام و امام جعفرصادق علیه‌السلام با پرداختن به تعالیم دیدگاه اسلامی در بسیاری از زوایای زندگی، توانسته‌اند یک مکتب اسلامی کاملاً کاربردی و مفید فایده برای جامعه شیعیان مهیا سازند؛ این خود عاملی مهم جذب مسلمانان به این مکتب و تشکل و انسجام جامعه شیعی در طول تاریخ بوده است.

ضرورت‏های پژوهش در حوزه تشیع

بخش‏های زیادی از تاریخ شیعه ناشناخته است. حتی شاید بشود گفت که بخش‏هایی از آن برای همیشه ناشناخته خواهد ماند، به خاطر این‏که بسیاری از آنها فعالیت‏هایی مخفی و در پسِ سپر تقیه بوده است. گاهی دو نسل، سه نسل، حتی گاهی دویست سال، سیصد سال بخش‏هایی از جوامع شیعی مجبور به پنهان‏کاری بودند، از این‏رو بخش‏هایی از آثارشان کلاً از بین رفته است. شاید برای نمونه بتوان به تشیع حلب در قرون چهارم تا ششم اشاره کرد که امروزه ما برگ‏های بسیار اندکی از آن را در دست داریم، به دلیل این‏که بعدها دولت ایوبیان، دولت ممالیک و بعد هم دولت عثمانی آمدند. اینان هفتصد، هشتصد سال بر تاریخ و میراث حلب شیعی تسلط داشته‏اند. و این باعث شده آثار شیعه به مرور از میان برود.

خیلی از بخش‏ها هست که مجهول است. ما فقط امیدواریم که بتوانیم برای یک بخش خاصی کارهایی را انجام بدهیم، آن هم با روش‏هایی که ابداعی و امروزی باشد. سعی می‏کنیم از اصول زبان‏شناختی بهره بگیریم. ممکن است اینها حقیقت یک دوره یا مقطعی را روشن بکند. ناامید نیستیم از این‏که بشود به هر حال بخش‏هایی را روشن کرد، ولی این توفیق در گرو این است که روش‏هایمان را مقداری امروزی‏تر بکنیم. رسم ما تاکنون این بوده که فقط از منابع مکتوب تاریخی استفاده بکنیم، از روش دیگری استفاده نمی‏کردیم، فقط دنبال این بودیم که ببینیم در منتظم ابن‏جوزی چه چیزی آمده، در کامل ابن‏اثیر چی نوشته؟ تازه اگر یک نسلی کمتر در خط اصلی تشیع بوده خیلی به آن توجه نداشتیم. همیشه دنبال این بودیم که از عبارات صریح تاریخی استفاده بکنیم، در حالی که روش‏های امروزیِ بهتری هم هست. بخش‏هایی که امکان کار کردن در آنها هست با توجه به این روش‏ها افزایش پیدا می‏کند، مثلاً ما هنوز روی اسامی خانواده‏های شیعه و تطوّر آنها کار نکرده‏ایم.

الان اطلاعاتی راجع به یک دوره‏هایی از فعالیت و حضور شیعه داریم، اما درباره بخش‏هایی اصلاً نمی‏دانیم چه آثاری از آنها هست و طبعا ضرورتش را هم نمی‏توانیم بفهمیم، یعنی این هم یک دشواری دیگر ماست. مدت‏ها می‏گذرد تا بفهمیم برای نمونه، جاسب در نواحی مرکزی ایران یکی از مراکز تشیع بوده است، مثلاً در قرن پنجم، ششم، چند نسخه خطی از نهایه یا غیر آن داریم که مثلاً در جاسب تالیف شده است، ولی امید می‏رود که حتی بشود برای همین شهر کوچک دقیقا در قرن پنجم یا ششم یک حوزه علمیه درست کرد، یا حتی برای بعضی از شهرهایی که از این هم کوچکتر است؛ به خاطر وجود بعضی از مزارهای شیعی. ما یک جدول درستی از مزارهای شیعه برای شناخت تاریخ تشیع نداریم، راجع به نویسنده کتاب الاستغاثة، ابوالقاسم علی بن احمد کوفی، نجاشی قید می‏کند که وی مثلاً در شهری به نام کرمی یا گرمی در اطراف شیراز دفن است، که پنج فرسخ با فسا فاصله دارد. این جمله نشان می‏دهد که در قرن سوم تا قرن پنجم که نجاشی در آن می‏زیسته، آنجا محل زیارت بوده و شیعه‏ها به آنجا می‏رفته‏اند، شیعه‏های غالی هم می‏رفته‏اند، چون به هر حال گرایش‏های صاحب الاستغاثه از نوع گرایش‏های غلوّآمیز است، و اینها را ما هنوز نمی‏شناسیم، چون در واقع یک جدول درست و حسابی از آن مزارها در اختیار نداریم و حتی محل‏های مهاجرت سادات را به خوبی نمی‏شناسیم.

▪ سلطان محمد خدابنده، علامه حلی و رواج تشیع در ایران

جستجو در تاریخ تشیع در ایران در گرو بازشناسی متون تاریخی، رجالی و ادبی، کتابشناسی و تمامی آثاری است که به نحوی، حاوی اطلاعاتی در باره سیر رشد تشیع در ایران است؛ برگی از این تاریخ مربوط به روی کار آمدن سلطان محمد خدابنده در دهه نخست قرن هشتم هجری است. سلطان محمد خدابنده تحت تأثیر برخی از عالمان که در اطرافش بودند؛ به شیعه اثنی عشری گروید. از مهمترین این شخصیتها و عالمان می‏توان به علامه حلی اشاره کرد. ایشان با سفر به ایران بر دولتمردان و شخصیتهای ایرانی تأثیری عمیق گذاشت. از مهمترین متون مربوط به تشیع اولجایتو، رساله «فواید» خود اوست که شرح مسلمان شدن و سپس شیعه شدن خود را به طور مشروح بیان کرده است.

شهر حله در عراق و در مرتبه‏ای پایین‏تر از شهر حلب در شام، مرکز ثقل تشیع در قرن هشتم بوده است؛ کافی است به القاب عالمان شیعی که به این دو شهر منتسب بوده‏اند نگاهی بیفکنیم تا این مطلب روشن شود؛ بسیاری از عالمان شیعی ایرانی از کاشان، گرگان و نقاط دیگر برای تحصیل به حله می‏رفتند؛ بزرگترین عالم شیعی یعنی علامه حلی و فرزندش فخرالمحققین، که بیشتر عالمان شیعی این دوره از شاگردان آنها بودنده‏اند، متعلق به همین شهر هستند. پیش از او محقق حلی نیز از همین شهر برخاسته بود.

مهمترین مطلب در باره تشیع ایران در قرن هشتم، رواج تشیع پس از سقوط خلافت عباسی در نیمه قرن هفتم و اندکی بعد از آن و آغاز قرن هشتم است؛ پس از سقوط خلافت عباسی به دست هلاکو و حتی پیش از آن، آزادی مذهبی رواج یافته بود. وزیر مستعصم عباسی (۶۵۶ ـ ۶۴۰) یک شیعه دوازده‏امامی به نام ابن‏العلقمی بود. با سقوط خلافت، سمبل اسلامِ سنی یکباره از میان رفت و تب اختلافات مذهبی، هم از حیث تشیع و تسنن، هم از جهت حنفی و شافعی، آرام گرفت. بتدریج و با گذشت زمان، مغولان با فرهنگ اسلامی آشنا شدند و ایلخانان مغول اسلام را پذیرفتند. لکن با قبول اسلام، در برابر دو گرایش تسنن و تشیع قرار گرفتند؛ غازان خان (۷۰۳ - ۶۹۴) اسلام را پذیرفت و در برابر تشیع و تسنن، موضع میانه‏ای را انتخاب کرد. رشیدالدین فضل‏الله حکایت خواب دیدن رسول خدا(ص) را به وسیله غازان، نقل کرده، نوشته است: «و میان ایشان - رسول خدا (ص) و غازان خان - محاوره بسیار رفته و امیر المؤمنین علی و حسن و حسین علیهم السلام با نبی صلوات الله علیه بهم بوده‏اند و تعریف ایشان فرموده و گفته می‏باید که شما برادران باشید و فرمود تا پادشاه اسلام با ایشان معانقه کرده و از جانبین برادری قبول کرده‏اند ... و از آن تاریخ باز دوستی او با اهل بیت نبوّت علیهم السلام زیادت شد و همواره جهت سبیل الحاج مددها می‏فرمود و مزار خاندان را زیارت می‏کرد و نذرها می‏پذیرفت و می‏فرستاد و سادات را عزیز و محترم می‏شمرد و صدقات در حق ایشان می‏فرمود و چون خانقاه و مدارس و مساجد و دیگر ابواب البرّ در هر موضعی می‏ساخت و اوقاف معین می‏فرمود، وظایف و مشاهرات هر طایفه‏ای در نظر آورده و می‏فرمود چگونه است که از آنِ فقها و متصوفه و دیگر طوایف هست و از آنِ سادات نیست. از آنِ علویان نیز واجب است و فرمود تا در تبریز و دیگر ولایات معظم در تمامت ممالک در بلاد معتبر چون اصفهان و شیراز و بغداد و امثالها دارالسیاده سازند تا سادات آنجا فرو آیند... و همواره در عبارت آورده و می‏فرمود من منکر هیچکس نیستم و به بزرگی صحابه معترفم؛ لیکن چون رسول را علیه الصلاة و السلام در خواب دیدم و میان فرزندان خود و من برادری و دوستی داده، هر آینه با اهل‏البیت دوستی زیادت ورزم و الا معاذ الله که منکر صحابه شوم و فرمود تا جهت مشهد حسین علیه‏السلام نهری جاری گردانیدند».

در جای دیگر نیز اشاره شده است که در هنگام رفتن به بغداد، زیارت مشهد کاظمی و امام اعظم ابوحنیفه کوفی دریافت. حافظ ابرو درباره تشیع غازان خان نوشته است: «پادشاه غازان را میلی تمام به آن طایفه (اهل تشیع) بود؛ اما هرگز از غایت کنایت اظهار نکردی و رعایت مصلحت عام فرمودی و کسی را زهره آن که اظهار کند نبودی».

گزارش مفصلی را از چگونگی شکل‏گیری اندیشه شیعی در افکار غازان خان آورده و نوشته است: «قضیه از محبت وی نسبت به سادات آغاز شد؛ سیدی را به جرم آن که پس از نماز جمعه، نمازش را اعاده کرده بود کشتند؛ وقتی غازان خان این مطلب را شنید و از کیفیت و کمیت قضیه سادات آگاه شد، دست به قصاص بلواگرانی که آن سید را کشته بودند زد و بسیاری را کشت. پس از آن، کسی از عالمان، که نامش نیامده، گزارش اختلافات و درگیریهای ایجاد شده پس از رحلت رسول خدا(ص) را به تفصیل برای وی بازگفت و این قصه را تا سقوط عباسیان ادامه داد. نقل او به گونه‏ای مدافعانه از تشیع و برضد مخالفان آنان تنظیم شده بود». که غازان خان «چون از این مطارحه آگاه شد، دست ارادت و قبول بر سینه بی‏گناه خود نهاد و گفت: کسی که نصرت اهل بیت و خذلان دشمنان او کند منم.» بدنبال آن دستور داد تا در تمام شهرها «دارالسیاده» بنا کرده «بر هر یکی چندان املاک و قری و ضیاع و عقار وقف کرد که هر سال از ربوع مستدرکات و حاصل ارتفاعات ده هزار دینار به مرتزقه برسد».

به نقل مؤلف تاریخ اولجایتو «غازان بعد از آن به دوستداری و هواخواهی علی و اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله و خذلان معاندان ایشان تبرّا نمود». پس از آن در باره خطبه نماز جمعه صحبت شد و غازان خان تصمیم گرفت تا خطبه را شیعی کند؛ وی گفت که «قیاس خطبه بر تحیاتست که فرمود: اللهم صل علی محمد و آل محمد و نفرموده که علی اصحابه و اله. ذکر خلفای سه گانه در خطبه بدعت است و از آنِ اهل بیت و علی که مقدم ایشان است واجب و من نام ایشان را در زمین ایران از خطبه وضع خواهم کردن تا مبتدع نباشم». در همین حال کسانی وی را با توجه به گرایش عامه مردم به تسنن، از اصرار بر این موضع برحذر داشتند. مرگ غازان خان فرصت کار دیگری را برای وی در این زمینه نگذاشت و او در سال ۷۰۹ هجری در گذشت.

● تشیع اولجایتو

جانشین غازان خان، گرایش روشن تری نسبت به تشیع از خود نشان داد. اولجایتو نخستین سلطان مهم جهان اسلام است که رسما تشیع اثنا عشری را پذیرفته و سکه به نام مبارک دوازده امام (ع) زده است. تشیع وی در ادامه مباحثاتی است که میان علمای مذاهب در حضور غازان خان در جریان بوده است.

تصویری را که قاشانی در باره اختلافات حنفی و شافعی در حضور جانشین غازان خان (سلطان محمد خدابنده یا اولجایتو) به دست داده، جالب است؛ وی گزارش را به گونه‏ای آورده که نشان می‏دهد شاه از شدت درگیری این دو فرقه سخت رنجید، زیرا دید که چگونه هر یک از آنها بر ضد یکدیگر رأی داده و همدیگر را محکوم می‏کنند. عصبانیت اولجایتو از این اختلافات به حدی رسید که گفت:«این چه کاری بود که ما کردیم و یاساق و ییسون چنگیزخان بگذاشتیم و به دین کهنه عرب درآمدیم که به هفتاد و اند قسم موسوم است». در این زمان جدالی سخت در دل شاه پدید آمد: «میان اقرار و انکار و رغبت و نفرت و عزم و فسخ ایمان و اسلام تکاپوی و جستجو می‏کرد»؛ با این حال بازگشت از اسلام برای وی آسان نبود. او خود می‏گفت:«بسیار زحمت و رنج در دین اسلام کشیده‏ام، ترک اسلام نمی‏توانم کرد».

به نقل قاشانی، در این وقت، گرایش غازان خان را به مذهب شیعه برای شاه بازگو کردند؛ شاه پرسید: مذهب شیعه کدام است؟ وقتی از رفض برای وی گفته شد، ابتدا تحاشی کرد؛ اما کسی که با وی سخن می‏گفت از فرصت استفاده کرده، گفت: تفاوت این مذهب در آن است که «کسی رافضی باشد که در یاساق مغول بعد از چنگیز خان، اورق او را قایم مقام او می‏داند و مذهب سنت این که امیری را به جای او سزاوار می‏داند». در این حال بود که به گفته قاشانی «سیدتاج الدین آوجی»، که از اخلاط این معجون بود، با جمعی از ائمه شیعه به شرف بندگی پادشاه جهان پناه رسید و باتفاق او را بر رفض تحریض و ترغیب می‏نمودند. این بار مباحثه‏ای در حضور شاه بین شیعیان و سنیان برقرار شد. اما بحث به جایی نرسید و حوادث جاری شاه را از تصمیم‏گیری بازداشت.

اندکی بعد گذار شاه به بغداد افتاد و از آنجا به زیارت مشهد امیرالمؤمنین ـ علیه السلام‏ـ رفت؛ در آنجا «شب را عارضه‏ای دید بشارت دهنده و رغبت انگیزنده به خلاص و نجات». بامداد آن روز، شاه «مذهب شیعه» را اختیار کرد و گفت:«ای اصحاب و نوکران! هر که از شما با من در این طریقت و عقیدت موافقت نماید فبها و هر که طریق مخالفت و مباینت سپرد بر وی هیچ حرج و اعتراض نیست؛ منصب اعمال خود به سلامت بگذارد و به سلامت برود». بعضی به سبب زوال جاه و مال موافقت نمودند و بعضی از برای تقلید اعتقاد آباء و اجداد و انکار عوام ظاهر خلاف باطن فرانمودند، به این ترتیب بود که «فرمان نفاذ یافت تا تغییر خطبه کردند و نام صحابه کبار و ائمه ابرار از خطبه طرح کردند و نام علی و حسن و حسین ثبت، در جمله اعمال عراق عرب». بدین سان سکه هم به نام دوازده‏امام ضرب شد و «در همه ممالک ایران و شیعه، در بانگ نماز حی علی خیرالعمل بیفزودند».

علاقه اولجایتو به تشیع و یا به دست آوردن آگاهیهای بیشتر، سبب شد تا وی علمای شیعه را از عراق عرب فراخواند؛ بدین گونه بود که «فرمان نفاذ یافت از اطراف ممالک ایران ائمه شیعه حاضر شدند». در میان این جمع، قاشانی اسامی چند نفر را نام برده که مهمترین آنها علامه حلی‏است و از اینجاست که ارتباط علامه حلی با اولجایتو آغاز می‏شود. به نقل قاشانی «از شهر جمال‏الدین مطهر، که مردی فقیه و دانشمند است، مشارالیه در ایمانی و یونانی متعین و متبحر و پسرش فخرالدین و جمال‏الدین ورامینی و سنجار از شهر سنجار و غیرهم». از میان عالمان حاضر، علامه پسند شاه افتاد؛ آنگونه که «پادشاه از زمره ایشان جمال‏الدین مطهر را پسندید و به ملازمت خود اختیار کرد و باقی را با وطن مألوف اجازت انصراف داد و در همه اوقات با جمال‏الدین بن مطهر در مناظره و مباحثه مسایل اصول کلام و فقه بودی، چنانکه در خاطر پادشاه ثابت و راسخ شد که جز علی و اهل بیت او از استخوان و اروغ رسول صلی الله علیه نبودند و باقی صحابه بیگانه».

قاشانی بخشی از مذاکرات و سؤالات شاه را از علامه آورده که جالب است؛ از جمله سئوالات اولجایتو در مورد مذاهب چهارگانه فقهی و ارتباط آنها با صحابه است که علامه با پاسخ طولانی خود نشان می‏دهد که این چهار مذهب ربطی به صحابه ندارد و طرفداران آنها در قرن دوم پدید آمدند و عباسیان از آنها حمایت کرده مذاهب آنها را رسمیت بخشیدند «و خود را طایفه ناجیه و اهل سنت و جماعت نام نهادند و هر که غیر ایشان بود او را گمراه و ضال و مضلّ و غاوی و مغوی خواندند». علامه این سیاست عباسیان را هم در برخورد با شیعه شرح داده است که « و بعد از انقلاب دولت ایشان و نوبت خلفای آل عباس، دوستداران و محبان علی و اهل بیت نبی را رافضی و غالی و قرمطی خواندند و ایشان را برای تصدر به خلافت در میان مسلمانان خوار و بی‏مقدار کردند و از حق تعالی شرم و از رسول خلق آزرم نداشتند تا عاقبت به حق خود رسیدند و به آنچه کرده بودند سزای خود دیدند».

قاشانی، همچنین از سؤال شاه از نظام الدین عبدالملک ـ عالم سنی دربار ـ در باره اصول و فروع دین اسلام و مذاهب و طرایق مختلف سؤال می‏کند. او هم برای هر فرقه‏ای مانند مرجئه، قدریه، معتزله و شیعه چند سطری شرح می‏دهد؛ پس از آن در فروع نیز، مذاهب چهارگانه فقهی را شرح می‏دهد؛ شاه از صحبتهای وی خشنود شده و از شنیدن آن سخنان «رخ پادشاه جهاندار چون گل به هنگام بهار بشکفت». بعد از آن «لاجرم درگاه او پیوسته به زمره علمای رافضی و فضلا و فرقه ادبا و حکما مملو و محشو بودی»؛ وی سپس از ایجاد مدرسه سیاره یاد کرده و این که چند کرسی برای چند عالم ایجاد کرد که یکی هم به «جمال‏الدین مطهر حلی و پسرش فخرالدین» تعلق داشت. روشن است که خدابنده در جمع درباریان خود از عالمان و حکمای سنی هم بهره می‏برده است.

حافظ ابرو نیز به تقریب، روایتی مانند روایت قاشانی را در باره تشیع خدابنده آورده است. او در این باره و بویژه نقش علامه حلی می‏نویسد:

در اثنای این تحیر امیر طرمطاز عرضه داشت که غازان خان که از اعقل و اکمل جهانیان بود به سبب اعتقادات، میل به مذهب شیعه فرمود؛ سلطان را همان اختیار می‏باید کرد. سلطان فرمود که مذهب شیعه کدامست؟ طرمطاز گفت: آنکه به رفض مشهور است. سلطان بانگ بر وی زد و گفت: ای بدبخت مرا رافضی سازی!! طرمطاز به تمهید عذر وی مشغول گشت و مذهب شیعه را در سمع سلطان تزئینی داد و او که مردی فصیح و محیل بود و به تمهیدی تمام تزییف مذهب اهل سنت و جماعت می‏کرد، با سلطان گفت شیعه آن است که می‏گویند پادشاهی بعد از چنگیز از آن اورق او باشد و سنی آنست که گویند پادشاهی بعد از چنگیز خان از آن امرای قراجو باشد که نزدیکان چنگیزخان باشند و از این جنس مزخرفاتی چند تقریر کرد و سلطان را در غایت نیکو اعتقادی و میل طبیعت به دین اسلام و متابعت و محبّت محمدرسول الله میل بدان طرف شد؛ در اثنای این حالت سید تاج‏الدین آوجی با جمعی از ائمه شیعه به حضرت آمد و زبان وقیعت در مذهب اهل سنت و جماعت کشیدند؛ دائما پادشاه را تحریض کردند و مولانا نظام‏الدین عبدالملک با ایشان نیز به مجادله و مناظره برخاست و با ائمه شیعه بحث کردی و قواعد مزیف ایشان را در نظر پادشاه آوردی و به سمع سلطان گذرانیدی و شیعیان را مالیده داشتی و ایشان را با او کمال معارضه و قدرت مناظره نبودی. اتفاقا در آن زمستان به سبب کار اوقاف آذربایجان از حضرت غایب شد و پادشاه در این حال سنه تسع وسبعمائه عزیمت بغداد کرد و چون بدانجا رسید به زیارت مشهد علی ـ علیه السلام ـ رفت اتفاقا آنجا خوابی دید که دلالت می‏کرد در تقویت مسلمانی. چون صورت واقعه با امرا باز گفت امرای متشیع که جمعی میل به آن طریقت داشتند سلطان را تحریض تمام کردند بر اختیار مذهب شیعه و سلطان مذهب شیعه اختیار فرمود و غلوّی عظیم کردند در آن باب، چنانکه سلطان با امرا و ایناقان خود مبالغت می‏کردند که تمامت این مذهب اختیار کنند. بعضی رعایت حال سلطان را و بعضی از کم اعتقادی و بعضی به طبع خود مایل بودند؛ بیشتر آن مذهب اختیار کردند و شیعیان را کار بالا گرفت و امرای سعید چوپان و ایسن قتلغ ـ رحمه‏اللّه تعالی ـ در مذهب اهل سنّت صلب بودند و هرگز در اعتقاد ایشان ـ هر دو ـ فتوری ظاهر نشد تا به حدی که امرای دیگر که میل کرده بودند به حضور ایشان در آن حتی مجال سخن نداشتندی بلکه جماعت سادات و اهل شیعه که ملازم بندگی حضرت بودند از ایشان خائف بودندی و به لطایف الحیل تدبیر، چندانکه خواستندی که ایشان را میل بدان طرف پدید کنند میسّرشان نشد و حکم رفت که در تمامت ممالک ایران زمین تغییر کنند خطبه را و نام صحابه سه گانه ـ رضی‏اللّه عنهم ـ از خطبه بیندازند و بر نام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و حسن و حسین ـ سلام اللّه علیهم ـ اختصار نمایند و تغییر سکه‏کردند در سنه تسع و سبعمائه از نام صحابه با نام امیرالمؤمنین کردند و حی علی خیر العمل در اذان اظهار کردند و در تمامت ممالک اولجایتو سلطان این معنا منتشر شد الاّ در قزوین؛ مذهب شیعه رونقی و رواجی تمام گرفت و ائمه آن طایفه را از اطراف طلب داشتند؛ شیخ جمال‏الدین حسن بن المطهر الحلّی به حضور آمد و او مردی دانشمند متبحر بود از تلامذه خواجه نصیرالدین و در علوم معقول و منقول مشهور و یگانه جهان و تصنیفات بسیار ساخته و چون به حضرت سلطان آمد دو نسخه به نام پادشاه تصنیف کرده به رسم تحفه آورد؛ یکی نهج الحق و کشف و الصدق در علم کلام و منهاج الکرامه من باب الامامه در مذهب شیعه و این دو کتاب از کتب معظمه آن طایفه است ؛ چون به حضرت سلطان رسید سلطان او را و پسرش را مولانا فخرالدین محمدبن جمال الدین سنجاری و غیر هم را اجازت فرمود که به وطن خود رفتند و میان جمال الدین بن المطهر و مولانا نظام الدین عبدالملک مناظرات بسیار واقع شد و مولانا نظام الدین احترام او عظیم کردی و در تعظیم او مبالغت نمودی و مباحثات ایشان از جهت استفادت و افادت بودی نه بر طریق جدل و لجاج و عناد؛ و شیخ جمال الدین حسن بن المطهر هرگز بر طریق تعصب بحث نکردی و در توقیر و تعظیم صحابه ـ رضوان اللّه علیهم ـ مبالغت فرمودی و اگر کسی در حق صحابه کلمه‏ای بد بگفتی منع تمام فرمودی و رنجش کردی و با سلطان سعید خلوات داشتی و پسرش نیز در مجالس حاضر شدی و سلطان را بر محبت صحابه و تعظیم ایشان تحریص فرمودی و کلماتی را که شیعیان متعصب گویند بغایت منکر بودی و منع کردی و به انواع عاطفت و مرحمت از ادرارات و مرسومات و مسامحات در ولایت حلّه مخصوص شد و تا تاریخ سنه اربع و عشرین و سبعمائه در قید حیات بود و سید بدرالدین نقیب مشهور طوس با جمعی سادات ملازم سلطان شد و هر چند از سادات بزرگوار چیزی که لایق منصب و شرف ایشان نباشد صادر نشده؛ اما جمعی فتّانان انارت نایره فتنه می‏کردند و مسلمانان را در شهرها زحمت می‏دادند و اهل سنّت و جماعت نیز از این معنا منفعل نشدند و بر اعتقاد پاک و محبت صحابه مصطفی ـ صلی الله علیه و آله ـ و مودت اهل بیت و تعظیم امیرالمؤمنین علی و فرزندان او ـ صلوات اللّه و سلامه علیه و علیهم اجمعین الی یوم الدین ـ راسخ می‏بودند و هر چند از طرفین تعصّبها قائم شد و به محاجات و محاکات و غیره رسید اما به جایی نرسید و سلطان سعید از غایت محبت دین اسلام و دوستی محمد رسول اللّه ـ صلی الله علیه و آله ـ و اهل بیت او، دائما با علما در مناظره و مباحثه می‏بود و اهل علم را رونقی تمام و چنان علم دوست بود که بفرمود به استصواب و فکر خواجه رشیدالدین تا مدرسه سیّاره بساختند از خیمه‏های کرباس و دائما با اردو می‏گردانیدند و در آنجا مدرسی چند تعیین فرمود چنانکه شیخ جمال الدین حسن بن المطهر و مولانا نظام الدین عبدالملک و مولانا نورالدین تستری و مولانا عضدالدین آوجی و سید برهان الدین عبری و قرب صد طالب علم را در آنجا اثبات کردند و ترتیب مأکول و ملبوس و الاغ و دیگر مایحتاج ایشان مهیّا فرمود تا در بندگی حضرت می‏باشند و در سلطانیه در ابواب البرّ مبارک مدرسه انشاء فرمود ...».

نویسنده فصول الحق می‏گوید: «چون او (محمد خدابنده ) به جوار رحمت حق واصل شد شیعه متواریِ کنج خمول شده، تقیه شیوه خود نمودند تا آن که پادشاه فریدون جاه ... شاه اسماعیل الصفوی الحسینی ظهور نمود». از نشان‏های برجای مانده تشیع اولجایتو کتیبه علی ولیُّ الله است که هنوز بر روی گنبد سلطانیه موجود بوده و مربوط به سال ۷۱۰ هجری است. بعلاوه در قسمت تحتانی گنبد سلطانیه با خطوط کوفی کلمات الله و محمد و علی آمده است؛ همینطور در بدنه منارها با ترکیبی از آجر و کاشی به شیوه معقلی نام الله و محمد و علی آمده است.

تاج الدین آوجی، که سهمی بسزا در تشیع خدابنده داشته، همان است که افندی از وی با عنوان تاج الدین آوی شهید نام برده و نوشته است که وی نزد خدابنده سخت مقرب بوده است. او گفته که پس از درگذشت سلطان، امرای سنی وی را به همدستی با مخالفان دولت متهم کرده و به شهادت رساندند.شهادت وی در سال ۷۱۱ و بعد از آنی بوده که دو فرزندش را پیش از وی به قتل رساندند.

علی رغم آن چه که در باره بازگشت خدابنده از تشیع نقل شده است، ابن‏کثیر با اشاره به گروش او پس از یک سال از سلطنتش به تشیع تصریح می‏کند که و لم یزل علی هذا المذهب ... الی ان مات فی هذه السنة (۷۱۶). گرچه ممکن است که وی به دلیل اعتراضات مردم پس از مدتی از اصرار در رسمیت تشیع کاسته باشد. ابن‏کثیر از اقدامات یکی از فرماندهان شیعی خدابنده با نام دلقندی یاد می‏کند که کوشش کرد تا تشیع را در بلاد حجاز نیز رواج دهد اما با مرگ خدابنده این اقدامات متوقف شد.

نمونه‏هایی از سکه‏های ضرب سال ۷۰۹ و ۷۱۰ در اربل، آران، بصره، بغداد، ساوه سلطانیه، اصفهان، شیراز و بسیاری از شهرهای دیگر ایران و عراق به نام سلطان محمد خدابنده موجود است که بر آنها نام دوازده امام ( به صورت صلوات کبیر) و تعبیر علی ولی الله آمده است.

تشیع اولجایتو به روایت خودش

رساله کوچکی با عنوان فواید از اولجایتو برجای مانده است. این رساله، به تعبیر خود اولجایتو مشتمل است بر «سخنهای علمی که از حضرت آفریدگار جل جلاله به دل ما می‏رسد». اولجایتو دستور داده است این سخنان را بنویسند «تا اگر خدای تعالی خواهد کتابی بدستور شود که آن را همه جا بخوانند و فائده آن بگیرند و از ما یاد کنند و دعای خیر گویند.» تحمیدیه رساله کاملا رنگ تشیع دارد با این عبارات: بسم الله الرحمن الرحیم رب وفِّق بحق ولیک الرضا علی بن موسی علیهما الصلاة و التسلیم، الحمدلله رب العالمین ... و الصلوة علی محمد و اله و ذرّیاته و اتباعه الطیبین الطاهرین و جمیع انبیائه المرسلین.

بخش مهمی از این رساله مربوط به گرایشات مذهبی اولجایتو است. وی ابتدا از دین آباء و اجدادی خود یاد کرده، سپس از اسلام آوردن خود و در ادامه به تفصیل از دلیل شیعه شدن خود سخن گفته است. در اینجا عینا این بخش را نقل می‏کنیم.

فصل دیگر من که سلطانم در اوّلْ مذهب و راه پدران داشتم. چون حق تعالی راهنمایی کرد، در دل من روشنایی ایمان پدید آمد. خدای تعالی را به یگانگی شناختم و او را به پاکی بدانستم و از شرک و کفر برون آمدم و معلوم من شد که پیغمبران او همه بر حق‏اند و هرچه حق فرمود همه به خلف رسانیدند و نیز معلوم کردم که از همه پیغمبران پیغمبر آخرین محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم فاضلتر و بزرگتر بوده است و بدینِ او درآمدم و شریعت او قبول کردم. بعد از آن دیدم که هر کسی راهی و روشی و مذهبی گرفته‏اند؛ چنانچه تقریر کردند که هفتاد و دو فرقه‏اند و هر یکی می‏گفتند که مذهب حق، من دارم. آخر کار آنچه بیشتر اهل ممالک ما بودند گفتند که بهترین مذهبها چهار است [مذهب] شافعی و ابوحنیفه و مالکی و حنبل. چون ازین چهار پرسیدم که کدام بهتر است، بیشتر گفتند ابوحنیفه که استادتر و مذهب او بهترست آن مذهب اختیار کردم. بعد از چند سال قاضیان مذهب شافعی بیامدند و تقریر کردند که در مذهب ابوحنیفه بچه سگ حلالست و مذهب ما بهتر است. قاضیان مذهب ابوحنیفه مسلم نداشتند. میان ایشان نزاع افتاد و یکدیگر را عیبها بیرون آوردند. حنفی مذهبان گفتند در مذهب شما... چون این صورتها مشاهده شد به تحقیق آن مشغول شدم که این خلافها از کجا پیدا شده است. جمعی از دوستداران خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم بودند و تقریر کردند: از آنجا که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن امیرالمؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب علیه الصلوة و السلام نشنودند که از همه عالمتر و به پیغمبر نزدیکتر بود، دانستم که این سخن راست خواهد بود و درین سخن نیک تأمل کردم و دانشمندان اهل بیت و سادات را حاضر کردم و به تحقیق این سخن مشغول شدم تا خدای تعالی به واسطه سخن ایشان راه حق پیش ما روشن گردانید که در اسلام مذهب حق این است که اهل البیت پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم داشته‏اند و بعد از آن در این مسأله شروع کردم که بعد از پیغمبر خلافت به که می‏رسد و بجای پیغمبر که نزدیکتر بود که بنشیند. اهل سنت تقریر کردند که ابوبکر. گفتم: به چه دلیل؟ گفتند که صحابه پیغمبر بود و به سال از همه بزرگتر و در خدمت پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم مدح ایشان بسیار می‏فرمود. ما را جوابی لطیف بخاطر رسید که با امرا و حاضران گفتیم که در زمان پدران ما امیران بودند که از ما بسال بزرگتر بودند و نزدیک پدر ما می‏نشستند و پدر ما همه را تعریف و مدح می‏فرمود. بعد از آن که پدر بزرگ ما از دنیا رفت، اگر آن امیران دعوی کردندی که پادشاهی به ما می‏رسد و به زور ستادندی روا بودی؟ همه اتفاق کردند که روا نبودی و ظلم بودی. پس به تحقیق دانستیم که با وجود امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام که از همه عالمتر و کاملتر و پسر عم و داماد پیغمبر صلی الله علیهما و الهما و سلم بود و فرزندان بزرگ از دختر صلی الله علیه و اله و سلم داشت روا نبود که دیگری بجای او نشیند و خلافت حق او بود و بر تمامی امّت واجب و لازم بود که فرمان او برند و آنچه فرماید پیروی آن نمایند و به یقین دانستم که هر که مذهب اهل بیت علیهم الصلوة و السلام اختیار کند ناجی و رستگار باشد. بدین سبب ما اهل بیت را تربیت کردیم و ایشان را بعد از آن که از دست ظالمان سر برون نمی‏توانستند آورد سرافراز گردانیدیم و هر چه مناصب شرعی بود حکم کردیم که هر علوی که دانشمند بود در شهر خود حاکم آنها او باشد.

فصل بعد از آن پرسیدم که از علما و دانشمندان که از کلام الله و احادیث، هیچ چیزی هست که دلالت بر خلافت حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام کند و الزام اهل‏سنت به آن توان داد. جواب دادند که بسیار. از جمله قوله تعالی: انَّما ولیُّکُمُ اللهُ و رسولُهُ و الذینَ آمنوا الذینَ یُقیمون الصَّلوة و یُؤْتونَ الزکوةَ و هم راکِعون، یعنی این است و جز این نیست ولیّ شما [خداست و رسول اوست و [آنکس که نماز گزَارد و در حال رکوع، صدقه دهَد و این آیه بعد از آن نازل شده که حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام در نماز انگشتری به سایل داد و به اتفاق همه این امر مخصوص آن حضرت است، صلوات الله علیه.

فصل دیگر نقل کردند که چون پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم از حجة‏الوداع بازگشت به موضعی رسید که آن را غدیر خم می‏گویند. جبرئیل علیه السلام فرود آمد و این آیه آورد، قوله تعالی: یا أیُّهَا الرَّسول بلِّغْ ما اُنْزل الیک مِن ربِّک و اِنْ لمْ‏تَفْعَلْ فما بلَّغْتَ رسالَتَه وَ اللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاس وسبب نزول این آیه آن بود که جبرئیل علیه السلام پیشتر آیه انما ولیُّکُم الله آورده بود در باب ولایت وامامت حضرت امیرالمؤمنین علی صلوات الله و سلامه علیه و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم جهت خوف از بعضی آن را اظهار نمی‏فرمود. خدای تعالی درین محل از آن خبر داد که، برسان امامت امیرالمؤمنین علی را علیه الصلوة و السلام و ادا کن که اگر نرسانی آنچه به تو نازل شده است از خدای تعالی یعنی آیه انَّما ولیُّکم الله پس تبلیغ و ادای رسالت نکرده باشی و مترس که خدای تعالی عاصم و نگه دار تست و نگاه دارد ترا از ضرّ و شرِّ همه ظالمان. پس رسول الله صلی الله علیه و اله و سلم آنجا فرود آمد و تمام صحابه حاضر شدند و از جهاز شتران منبری ساختند. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بر آن منبر شد و فرمود: أیُّها الناس ألَسْتُ اَوْلی بِکم مِن اَنْفسکم یعنی ای مردمان نیستم من اولی‏تر به شما از نفسهای شما و صاحب تصرف در امورات شما؟ تمامی گفتند: بلی یا رسول الله. یعنی هستی اولی‏تر. پس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم دست حضرت امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام گرفت و فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا علیٌ مَولاه، اللهمَّ والِ من والاه و عادِ من عاداه و انْصُر من نَصَرَه و اخْذُلْ من خَذَله یعنی هر که من به وی اولی‏ترم و ولیّ وِیَم این علی به وی اولی‏تر است و ولی و امام و صاحب تصرف وی است. بار خدایا دوست دار هر که علی را دوست دارد و دشمن بدار هر که علی را دشمن بدارد و یاری ده هر که علی را یاری دهد و فروگذار هر که علی را فرود گذارد. پس تمامی خلایق تهنیت و مبارکی امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام گفتند و اول کسی که مبارکی گفت عمر بود و گفت: بَخٍ بَخٍ یا اباالحسن صِرْتَ مولایَ و مولی کل مؤمن و مؤمنة یعنی خوش و گوارنده باد ترا ای ابوالحسن، گشتی مولای من و مولای هر مؤمن و مؤمنة.

فصل دیگر چند حدیث از پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم نقل کردند. اول آن که فرمود: مَثَلُ اَهْلِ بیتی کمثل سفینةِ نوحٍ من رَکِبَ فیها نَجی و من تَخَلَّفَ عنها غرق. یعنی مثل و داستان اهل بیت من مثل و داستان کشتی نوح است، همچنان که هر که در کشتی نوح نشست نجات یافت و غرق نشد و هر که تخلف کرد و ننشست غرق شد و هلاک گردید، همچنین هر که دست در دامن اهل بیت من زَنَد و به طریق و مذهب ایشان رَوَد نجات یابد و از عذاب آخرت ایمن گردد و رستگار باشد و هر که تخلف ورزد و متابعت مذهب اهل‏البیت نکند هالک و زیان کار باشد و به عذاب آخرت گرفتار گردد.

و حدیث دوم فرموده: سَتَفْتَرِقُ اُمَّتی علی ثلاثة و سبعین فرقة فرقه واحدة منها ناجیة و الباقیة هالکة یعنی زود باشد که امت من به هفتاد و سه گروه شوند یکی از ایشان ناجی و رستگار و دیگران همه هالک و زیان کار.

حدیث سیم فرموده: انّی ترکْتُ فیکم ما اِنْ اَخَذْتُمْ بِهِ لن‏تَضِّلوا: کتاب الله و عترتی اَهْل بیتی یعنی به درستی که من گذاشتم در میان شما چیزی را که اگر بگیرید آن را هرگز گمراه نشوید: کتاب خدا و عترت من اهل بیت من] صلوات الله و سلامه علیه و آله و علیهم اجمعین].

حدیث چهارم فرموده: لایزال الاسلام عزیز الی اثنی عشر خلیفة کلُّهم من قریش یعنی همیشه باشد اسلام عزیز تا دوازده خلیفه از قریش باشند.

دیگر بیان کردند که حضرت امیر المؤمنین علیه الصلوة و السلام به اتفاق اهل اسلام معصوم بود و دیگران معصوم نبودند به اتفاق همه.

چون این دلایل و سندها بر ما ظاهر شد به یقین دانستیم که گروه ناجیه یعین رستگاران گروهی‏اند که مذهب اهل البیت اختیار کرده‏اند.

بعد از آن پرسیدم که اهل‏البیت علیهم السلام کیانند؟ گفتند: حضرت امیرالمؤمنین علی و فاطمه و حسن و حسین و زین العابدین و محمد باقر و جعفر صادق و موسی الکاظم و علی بن موسی الرضا و محمد التقی و علی النقی و حسن العسکری و محمد المهدی صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین که به همین ترتیب بعد از امیر المؤمنین علیه الصلوة و السلام در خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم حاضر بود و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ابنی هذا امام ابن امام اخو امام ابوائمة التسعة تاسعهم قائمهم، یعنی این پسر من امام حسین امام است و پسر امام است و برادر امام و پدر نه امام است که نهم ایشان قائم ایشان است.

فصل همچنین شبی در خواب دیدم که امیرالمؤمنین علیّ علیه الصلوة والسلام بر درختی بود به غایت بلند و من آنجا بودم. اشارت فرمود که بر بالای این درخت بیا. بر بالای درخت رفتم. مرا بنواخت و فرمود که، در زیر نگاه کن من نگاه کردم، سه تن را دیدم یکی اره و یکی تیشه و یکی تبری در دست داشتند. فرمود که اینها می‏خواهند این درخت را بیندازند برو و هر سه را بکش. من فرو آمدم و فرمان بجای آوردم. چون بیدار شدم غرق عرق بودم و یقین دانستم که مراد از سه تن که بود و نیز دانستم که تقویت این مذهب به دست من خواهد شد ان شاءالله تعالی.

و شبی دیگر در خواب دیدم که شخصی از مشرق و یکی از مغرب با هم کشتی می‏گرفتند. دیدم که شخص مشرقی مغربی را از زمین جدا کرد و بر بالای دوش آورد و بر زمین زد. پرسیدم که این مشرقی چه کس است؟ گفتند: امیرالمؤمنین علی است علیه الصلوة و السلام و مغربی عمر است. بیدار شدم و دانستم که حال چیست و یقین ما شد که مذهب شیعه بر دیگر مذاهب غالب است و در آن شکی و شبهه نیست دانسته و تحقیق و یقین این مذهب اختیار کردم تا ناجی و رستگار باشم و دیگر مذاهب گذاشتم تا هالک و زیان کار نباشم. اکنون اهل اسلام نیکو اندیشه نمایند که مرا امروز سلطنت ممالک و شوکتی است از آب آمویه تا به مصر و شام و از خویشان و فرزندان امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام نیستم که برای ایشان دروغی بگویم تا مردم مرا بزرگ دانند و نیز به لشکر احتیاج ندارم که به این سبب شیعه یا سادات مدد من باشند. محتاج نیستم که علویان یا شیعه چیزی به من دهند هر سال چندین هزار تومان به محبت امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام به سادات میدهم. هر که عاقل باشد یقین داند که در این امر نظرما در آن است که مردم مذهب حق اختیار کنند و از راه کج باز به راه راست آیند و دست در دامن اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و علیهم زنند و ایشان را حق دانند و دیگران را باطل و ما را از این جهت ثواب حاصل گردد و هر که نیکبخت باشد قبول کند و هر که نخواهد بر وی حکمی و زوری نیست، اما خطبه و سکه که حق من است و می‏باید که به نام من باشد می‏فرمایم که نام مبارک امیرالمؤمنین علی علیه الصلوة و السلام و فرزندان آن حضرت که ائمه معصومین‏اند صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین برنام من مقدّم دانند که هر که نویسد ثواب یابد و هر که با خود دارد بیاساید.

▪ تأثیر علامه حلی بر تشیع اولجایتو

فصل مهم در تشیع اولجایتو، نقشی است که برای علامه حلی (حسن بن یوسف بن مطهر، م/۷۳۶) قائل شده‏اند. نویسنده اندیشه‏های کلامی علامه حلی می‏گوید: «تاریخ ورود علامه حلی به دربار در همه منابع به طور یکسان نیامده است». افندی نقل می‏کند که علامه در سال ۷۰۸ در دربار حضور داشت. در منابع دیگر تاریخ ورود علامه قبل از شعبان ۷۰۹ ذکر شده است. همچنین نویسنده تاریخ اولجایتو، زمان ورود علامه را بعد از شیعه شدن اولجایتو می‏داند. وی سپس نتیجه می‏گیرد که به رغم روایات ضد و نقیض مورخان، دلایل محکمی وجود دارد که علامه قبل از تغییر مذهب ایلخان وارد دربار شده بود. علامه در ربیع الثانی سال ۷۰۹ در شهر سلطانیه اجازه‏ای برای تاج الدین عبد الواحد رازی نوشته است. بعلاوه به نقل رشید الدین، علامه در رجب سال ۷۰۹ همراه ایلخان به زیارت قبر سلمان فارسی رفته است. ابن بطوطه روایت تشیع خدابنده را بر عهده علامه حلی دانسته است. به دنبال آن نوشته است که: فأمر السلطان بحمل الناس علی الرفض و کتب بذلک الی العراقین و فارس و أذربیجان و أصفهان و کرمان و خراسان ... و کان السلطان أمر بأن تسقط أسماء الخلفاء و سائر الصحابة من الخطبة و لایذکر الا اسم علی و من تبعه کعمار

اقدام علامه حلی در تألیف چند کتاب در زمینه امامت و اهدای آنها به اولجایتو نشانی از اقدامات این فقیه شیعه در ترویج تشیع در این دوره است. علامه حلی کتاب نهج الحق و کشف الصدق خود را به سلطان محمد خدابنده تقدیم کرده است. وی در آغاز عبارت تقدیم‏نامه تصریح دارد که کتاب را «خشیة لله و رجاءً لثوابه و طلبا للخلاص من ألیم عقابه بکتمان الحق و ترک ارشاد الخلق» تألیف کرده است؛ در عین حال، در نگارش آن دستور سلطان را مراعات کرده است. او پس از سخن بالا می‏گوید:

«و امتثلت فیه مرسوم سلطان وجه الارض، الباقیة دولته إلی یوم النشر و العرض، سلطان السلاطین و خاقان الخواقین، مالک رقاب العباد و حاکمهم، و حافظ أهل البلاد و راحمهم، المظفر علی جمیع الاعداء، المنصور من إله السماء المؤیَّد بالنفس القدسیة و الریاسة الملکیة، الواصل بفکره العالی الی أسنی مراتب العلی، البالغ بحدسه الصائب الی معرفة الشهب الثواقب، غیاث الملة و الحق و الدین «اولجایتو خدابنده محمد» خلد الله ملکه الی یوم الدین و قرَّن دولته بالبقاء و النصر و التمکین و جعلت ثواب هذا الکتاب واصلا الیه».

به طور قطع علامه در برخی از این القاب جدی نبوده و تنها رسم رایج را مراعات کرده است. انگیزه او در تقدیم این کتاب جز این نبود که سلطان محمد خدابنده به تشیع گرویده؛ و علامه به عنوان برجسته‏ترین عالم شیعی وظیفه خویش می‏دید تا به نحوی از این اقدام وی سپاسگزاری کند.

علامه حلی کتاب منهاج الکرامه و کتاب کشف الیقین را نیز به اولجایتو تقدیم کرده است. ایشان «الرسالة السعدیه» خود را به یکی از دیوانیان با نام محمد بن علی ساوجی هدیه کرده است. وی در مقدمه آن نوشته است: «... برسم المولی، المخدوم الاعظم، الصاحب الکبیر المعظم، صاحب دیوان الممالک شرقا و غربا، بعدا و قربا، مالک السیف و القلم، ملجأ العرب و العجم، ملاذ جمیع طوائف الامم، محیی المکارم و الرمم، ممیت البدع و دافع النقم، المؤید بالالطاف الربانیة، المظفر بالعنایات الالهیة، خواجه سعد الملة و الدین، اعز الله بدوام دولته الاسلام و المسلمین، و شید قواعد الدین ببقاء أیامه الزاهرة الی یوم الدین و قرن اعقابه بالنصر و الظفر و التمکین و ختم أعماله بالصالحات ... بمحمد و آله الطاهرین صلوات الله علیهم أجمعین».

این مقدمه‏نویسی‏های علامه، اختصاص به کتابهایی دارد که در باره امامت نوشته است؛ اما در کتابهای فقهی مفصل ایشان، یادی از این قبیل تصدیرنامه‏ها نیست.

به هر روی این فصلی مهم در تاریخ تشیع ایران به شمار می‏آید؛ چه اغلب این اقدامات در سلطانیه و شهرهای ایران بوده است. وی جلد دوم کتاب الالفین خود را، در سال ۷۱۲ در شهر دینور ـ در نزدیکی کرمانشاه ـ به پایان رسانده است. علامه در سال ۷۱۳ اجازه‏ای نیز در ورامین برای قطب‏الدین رازی نوشته است. در جای دیگر در باره الالفین الفارق بین الصدق و المین آمده است که در رمضان سال ۷۱۲ در شهر جرجان، تألیف آن خاتمه یافته و این زمانی بوده که علامه حلی در کنار سلطان اعظم غیاث الدین محمد اولجایتو بوده است.

گفتنی است در این عهد هم جوینی‏ها، هم رشیدالدین و فرزندان وی، به عالمان مذاهب مختلف احترام می‏گذاشتند و در این جهت در حق همه آنها کمک می‏کردند. سندی از زمان رشیدالدین فضل‏الله (م ۷۱۸)، نشان می‏دهد که وی به فرزندش امیر علی، حاکم بغداد، دستور داده تا به علما کمک کند. در میان آنها، از علامه حلی نیز یاد شده است که به وی دوهزار دینار، پوستین فنک و یک مرکوب با زین داده شود. نام اصیل الدین فرزند خواجه‏نصیرالدین طوسی نیز در میان آنها دیده می‏شود. ارتباط علامه حلی با رشید الدین فضل الله، نسبتا گسترده بوده است؛ ازجمله، گزارشی از جلسات درس رشیدالدین از علامه حلی در دست است که در مقدمه آن به زمانی اشاره می‏کند که: «فانی لما امرت بالحضور بین یدی الدرگاه المعظمة الممجدة الایلخانیة ... حضرت فی بعض اللیالی فی خدمته (رشید الدین فضل الله) للاستفادة من نتایج قریحته». وی در ادامه از موضوع بحث دراین جلسه سخن می‏گوید و آن جمع بین سخن خداوند خطاب به رسول است که فرمود: «قل رب زدنی علما» و سخن وصی که وصی فرمود: «لو کشف الغطاء ماازددت یقینا».

فضل‏الله در مقدمه رساله بیان الحقائق اشاره کرده است که زمانی که در سال ۷۰۹ خدابنده به حدود بغداد و مدائن رسید، قصد زیارت سلمان را کرد. در آنجا« مولانا المعظم ملک الحکماء و المشایخ، علامة العالم، یگانه و دستور ایران جمال الملة و الدین ابن مطهر الحلی که بر سرآمده عصر است و ملازم درگاه اعلی» از وی سؤالی در باره زیارت جسمی که روح از کالبد آن بیرون رفته کرده و وی این رساله را در پاسخ پرسش وی نگاشته است.

یادداشتی هم در باره ملاقات شیخ صفی الدین اردبیلی در سلطانیه با علامه حلی در مجموعه‏ای خطی آمده که باید در باره آن بیشتر تحقیق شود.

افندی از عالمی با نام حسن کاشانی یاد کرده و در مقام ترویج تشیع، او را در کنار علامه حلی و محقق کرکی دانسته است؛ به نقل وی، او در زمان سلطان محمد خدابنده به سلطانیه رفت و در همانجا درگذشت. قبر وی تا زمان افندی بوده و وی آن را زیارت کرده است. اکنون هم قبر ملاحسن کاشی در نزدیکی گنبد سلطانیه موجود بوده و عکس و گزارش آن ثبت و ضبط شده است.

البته مخالفت‏هایی نیز با اقدامات خدابنده شده است؛ یکی از این مخالفت‏ها مربوط به شهر اصفهان بوده است؛ به نوشته قاضی احمدقمی «سیاست خدابنده در نشر مذهب امامیه در بعضی شهرها پیش رفته، اهالی اصفهان به قدم ممانعت پیش آمده قبول نمی‏کردند تا در شهور سنه عشر و سبعمائه، جمعی کثیر از لشکریان خود را بدانجا فرستاد که جماعت متمردان را تأدیب نماید و از آن جمله مولانا ابواسحاق، که از سنیان متعصب بود، گرفته نزد پادشاه آوردند. و در این اثنا پادشاه مرحوم فوت شده آن مدعا پیش نرفت».

یکی از آثار فارسی شیعی که در ادامه اقدام سلطان محمد خدابنده نوشته شده و مربوط به اوایل قرن هشتم اصفهان است، رساله مسمارالعقیده ترجمه رساله مسبار العقیده است. زمانی که در سال ۷۰۷ سلطان محمد خدابنده سکه به نام دوازده امام ضرب کرد، برخی از شهرهای ایران از جمله اصفهان، در برابر این اقدام مقاومت کرد. در این باره در تاریخ چنین نقل شده است:

«سلطان محمد خدابنده در شهور سنه سبع و سبعمائه فرمان داد تا سکه و خطبه به اسامی دوازده امام ـ علیهم السلام ـ مزین بسازند. در بسیاری از جاها، از جمله اصفهان، پیش نمی‏رفت و اهالی اصفهان قبول نمی‏کردند تا در سنه عشر و سبعمائه، بیست هزار سوار خواست که بدانجا فرستد و متمردین را تأدیب کند. بعد از زحمت بسیار مقدم ایشان ملاابواسحاق بود گرفته به اردوی آوردند. یک مرتبه سرسختی اصفهانیان تخفیف یافت، اما چنان که باید به راه نیامدند».

در این گیرودار، قاضی نظام الدین ابواسحاق محمد بن اسحاق معروف به مزهّد سرسختانه در برابر تشیع مقاومت می‏کرد؛ متکلمی شیعی با نام تاج الدین عبدالله بن معمار بغدادی به اصفهان در آمده و رساله مسبار العقیده در اثبات حقانیت عقاید شیعی تألیف کرد. پس از خروج او از اصفهان، شیعیان شهر، از قوام الدین ابوالفضل هبة الله بن محمد بن اصیل الدین خواستند تا آن را به پارسی برگرداند تا بهره برند. به این ترتیب رساله مسبار، با نام مسمار العقیده به پارسی برگردانده شد. ابن‏فُوَطی از قوام الدین یاد کرده و نوشته است که: «رأیته بتبریز سنة ست و سبعمائه و اجتمعت بخدمته بالسلطانیه و هو حافظ عارف باسماء المحدثین و متن الاخبار و قد صنف کتبا منها کتاب «زجاجة الانوار فی دراری الاخبار». مترجم در پایان رساله به آبا و اجداد خویش اشاره کرده که همواره مناقب و مآثر امیرالمؤمنین و امام المتقین ساخته و کتابها پرداخته و ... آن زمانی که مردم قوت و مکنت آن که اظهار امثل آن کنند نبوده، در سلک کلک استعارت کشیده.

بنابر این چنین به نظر می‏آید که مترجم، عالمی به نام از خاندانی شیعی در اصفهان بوده است. این خود دلیل روشنی بر تشکل شیعه در این شهر، در آغاز قرن هشتم هجری است. در مقدمه این رساله در حکایت این ماجرا چنین آمده است: «چنین نویسد محرر این رساله و مقرر این مقاله که به تاریخ میانه تابستان سال هفتصد و هفت از هجرت پیغامبر ما از مکه به مدینه و عهد دولت میمون و روزگار همایون شاهزاده و پادشاه جهان، خدایگان سلاطین زمین و زمان، دارای جهانیان، پیشوای خسروان، شاه مسلمانان، سایه رحمت رحمان، آفتاب آسمان امن ایمان، فروغ اروغ چنگیزخان، غیاث الدنیا والدین «جهانش بکام و فلک یار باد ـ جهانْ آفرینَش نگهدار باد». در میان عامه اهل جهان خاصه خطه اصفاهان که واسطه قلاده اقلیم وسط است، گفتگوی و جستجوی به واسطه بحث امامت نوع انسان و کار خلافت پیغامبر آخر الزمان و حال امیرالمؤمنین شیر یزدان و دوستان و دشمنان او پیدا و پنهان پدید آمده بود؛ حکیم فاضل، عارف واصل، مولانا تاج الملة و الدین عبدالله بن معمار بغدادی اینجا رسیده و هم در این سخنان سؤال چند نزد شیخ نامدار واعظ اهل این دیار، نظام الدین اسحاق مزهد نوشته، و رساله عربی ساخته، چون او بر عزیمت سفر روانه شد، جماعت بزرگان و دوستان همه از آن سؤالات (منتفع) نمی‏گشتند. به اتفاق اشارت کردند که سؤالات را پارسی، در میان رساله‏ای جمع کرده و آن بحثها را پاک و منقح کرده ثبت گردانید و اگر جایی روشن‏تر وجهی از آیات و امثال دیگر سخنان که به فهم نزدیک باشد یا به جواب مجدد مؤکد باید کرد، این بنده بدان مشغول شود تا فایده آن سؤالات به خاص و عام برسد».

در باره اصفهان گفتنی است که در عهد اولجایتو، قاضی آن عباد بن احمد بن ... شرفشاه معروف به گلستانه بوده است. وی نویسنده شرحی است به تهذیب با نام «توضیح الوصول»نسخه‏ای از آن در کتابخانه آستانه رضوی موجود است. کتابی نیز با عنوان «کاشف المعانی فی شرح حرز الامانی» دارد که از آن نیز نسخه‏ای باقی مانده است.

علاء الدوله سمنانی می‏گوید: «در آن وقت که پادشاه خدابنده رافضی شد، حکم کرد که نام خلفای اربعه در خطبه نگویند و نام دوازده امام گویند. چون ایلچی به اصفهان رفت تا این حکم برساند اینجا شیخی بود دانشمند اهل و من با او نیک می‏بودمی. او فتنه آغاز نهاد تا ایلچی را برنجاند و ترک ذکر نام صحابه در خطبه نکردند تا کار به جایی رسید که او را به گناهکاری به اردوی بردند و بیم کشتن بود و زیان بسیار از آن به خلق اصفاهان رسید». جای دیگری از همین کتاب علاءالدوله چنین تعریف کرده است که: «از آن گاه باز که خدابنده میل به روافض کرد و سنیان را برنجانید و جمله امرا به موافقت او ترک مذهب حق کردند امیرچوپان نکرد و مذهب حق را نیز پنهان نکرد و تقویت داد، او را دوست داشته‏ام».

از این قرن یادداشتی نیز از ابن بطوطه (م ۷۷۹) در باره اصفهان در دست است که: «قد خرب اکثرها بسبب الفتنة التی بین اهل السنة و الروافض، و هی متصلة بینهم حتی الان فلا یزالون فی قتال». البته دانسته است که اصفهان بر اثر قتال میان حنفیان و شافعیان تخریب شد؛ همانطور که ری و نیشابور.وی در جایی تشیع را به شهرهای کربلا، حله، بحرین، قم، کاشان، ساوه!، آوه و طوس نسبت داده است. و تحت عنوان «حکایة‏الرافضة» شرحی از آغاز ظهور سربداران خراسان به دست داده است.

نقش عالمان شیعی ایلخانانی در سیاست

در زمان ایلخانان، عالمان شیعیِ بسیاری به لحاظ احساس وظیفه، وارد میدان سیاست شدند و در جهت گسترش و رونق مذهب تشیع، فعالیت های چشم گیری انجام دادند و نه تنها از تهمت ها و دیگر خطاها نهراسیدند، بلکه گرایش ایلخانان و مردم را به شیعه موجب شدند.

البته باید متذکر شد که در ایران، فقط علمای شیعه اثرگذار نبودند، بلکه گروه هایی همچون فرمان روایان شیعی و صوفیان دوستدار اهل بیت(علیهم السلام) و عیّاران نیز نقش ویژه ای داشتند. صوفیان و عیّاران به دلیل نفوذی که بین مردم در عصر حکومت ایلخانان به دست آورده بودند، تأثیر بسزایی داشتند؛ چون مردم با سلطه مغول و غارت و جنایت آن ها مواجه شده بودند و هرج و مرج حاکم در اوضاع سیاسی سبب هرج و مرج اقتصادی و امنیتی و فرهنگی نیز شده بود و مردم به دنبال پناهگاهی بودند که آن ها را از این مصیبت ها و رنج ها حفظ کند.

بنابر این، خانقاه های متعددی در هر کوی و برزن گسترش یافت و نه تنها مردم، بلکه وزیران و ایلخانان نیز به امور عارفانه گرایش پیدا کردند، تا آن جا که حتی مغولان نیز به اموری این چنین علاقه مند شدند و دستور دادند خانقاه هایی در بغداد، همدان،تبریزوسلطانیه ساخته شودومسؤول رسیدگی نیز برای آن ها تعیین کردند.

صوفیان آن عصر حضور سیاسی و اجتماعی نیز داشتند و با محبت اهل بیت(علیهم السلام) زمینه ترویج دوستی خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله) را رواج دادند و این همان چیزی بود که شیعه خواستار آن بود. این گرایش های عارفانه و صوفیانه، حتی در میان علمای شیعه نیز تأثیر گذاشته بود؛ چنان که در میان خاندان طاووس در شهر حلّه مشهود بود. این سرآغازی برای پیوند تشیع و تصوّف به شکل گسترده تری گردید که گاهی حالت افراط نیز به خود می گرفت. در هر صورت، دوستی با خاندان پیامبر(علیهم السلام) در میان مردم رواج چشم گیری پیدا کرد و زمینه رسمی شدن تشیّع در دوره صفویه از این جا شروع شد و کلید موفقیت در بسترسازی گرایش به شیعه، دوستی همه گروه ها وحتی اهل سنّت به خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله)است، مگر عده ای که ناصبی بودند. از میان گروه های مختلف، که تأثیرات زیادی بر جای گذاشتند، تأثیر دانشمندان شیعی بسیار حایز اهمیت است که با نوشتن کتاب ها و برقراری مجالس مناظره و بحث و غلبه بر مذاهب دیگر، با قدرت استدلال گرایش به تشیّع را استحکام و قدرت بخشیدند.

قرن هفتم هجری بستر مهمی برای رخدادهای ناگهانی و بس بزرگ بود که توجه مردم آن روزگار را به خود جلب کرد. یورش مغول در این قرن نه تنها سرزمین های اسلامی، بلکه سرزمین های دیگر از جمله اروپا و چین را نیز به بحران کشانید و مهم ترین پیامد آن، سقوط خوارزمشاهیان و اسماعیلیان و خلافت عباسی (سقوط بغداد) بود. این موضوع تأثیرات ژرفی در سرزمین های اسلامی بر جای گذاشت و ایران و عراق را از تحت سیطره خلافت بیرون آورد و حاکمانی غیر مسلمان بر آن حاکمیت یافتند.

● خواجه نصیرالدین طوسی و نقش وی در حکومت ایلخانان

در این بین همکاری شیعیان با مغول مطرح است؛ چرا که از سویی علما و دانشمندان شیعی در فرمان روایی ایشان نفوذ یافتند و روند حوادث به گونه ای گردید که برخی از ایلخانان به تشیّع گرایش پیدا کردند و افزون بر این، در پی تسامح ایلخانان، رشد چشمگیر تصوّف و گرایش رو به رشد تشیّع را می توان در میان مردم مشاهده کرد. همچنین هم راهی خواجه نصیرالدین با هولاکوخان پس از سقوط قلعه اَلَموت توسط مغولان، برای فتح بغداد از یک سو و ناراحتی ابن علقمی، وزیر شیعه مذهب خلیفه، نسبت به غارت محله کرخ، که شیعه نشین بود، از سوی دیگر و نیز ذهنیّت اهل سنّت بر این که شیعه درصدد ضربه زدن به خلافت عباسی می باشد، زمینه اتهام به شیعه را فراهم کرد تا عامل اصلی و مهم شکست خلیفه عباسی را همکاری شیعیان، به خصوص خواجه نصیرالدین و ابن علقمی، بدانند. مقام مهم و ممتازی که خواجه نصیر پس از فتح بغداد نزد ایلخانان کسب کرد، این مسأله را بیش از پیش قطعی جلوه داد. در این میان، برخی از تاریخ نگاران نیز این موضوع را همانند یک مسأله بدیهی به رشته تحریر درآورده، بر ضد شیعیان و خواجه نصیر جملاتی ناشایست به کار بردند. اما تأسف بارتر آن که بعضی از نویسندگان معاصر به صرف وجود چند نقل در این باره، این نسبت را قطعی قلمداد کرده، بر اساس آن به تحلیل حوادث پرداخته اند.

تشیّع و دغدغه‏های انسان معاصر

مصاحبه امام موسی صدر با روزنامه الدستور، پس از آنکه به عنوان رئیس مجلس اعلای شیعیان انتخاب شد ۸/۶/۱۹۶۹.

در این مصاحبه به تاریخ شیعه در لبنان، تاثیر ایمان در سرنوشت انسان معاصر و بهبود اضطراب ذاتی او، نقش انسان به عنوان جانشین خدا در جهان خلقت پرداخته شده است.

انتخاب شما در مقام ریاست مجلس اعلای شیعیان در محافل شیعه و غیر شیعه با استقبال خوبی روبرو شد و علت این استقبال آن است که شما تواناییِ کار کردن و تحقق بخشیدن به اهداف را دارید. اکنون چه می‏گویید و قصد انجام چه کاری را دارید؟

من به دلیل انتسابم به شیعیان احساس عشق و قدردانی و مسئولیت می‏کنم و چون به تاریخ آن می‏نگرم صفحات درخشانی می‏بینم که بر تواناییهای فرهنگی و مدنیت و بشریت این مذهب که کم‏نظیر هم هست دلالت می‏کند. سپس گذشته را با الآن مقایسه می‏کنم اما چیزی که خواسته‏های من و شیعیان را ارضا کند نمی‏یابم. نیز می‏دانم که امکانات و نیروهای سرشار افراد این طایفه از گذشته بیشتر است.

حال من، به مقتضای عشق و مسئولیتی که دارم، به علت این جدایی می‏اندیشم و می‏بینم که علت آن فقدان سازماندهی و تشکیلات است. مجلس اعلای شیعیان نیز برای ساماندهی امور شیعیان است. از طرف دیگر، من هم، مثل هر فرد مؤمن به خدا و دینش، می‏بینم یکی از تکالیف واجب من تلاش پیوسته برای خدمت به بندگان خدا در ابعاد روحی و اجتماعی آنان است، و معتقدم که این خدمت با پدید آمدن تشکیلاتی برای بهبود اوضاع این طایفه مؤمنی که رسیدگی به برخی از امور آنها به من واگذار شده، صورت کامل‏تری به خود می‏گیرد.

به نظر من, انسان پریشان و مضطرب معاصر ما, از زمان آغاز تحول عظیم در صنعت و تمدن و مشارکت عمومی بشریّت در امور جهان و تکنولوژی و ایجاد سازمانهای گوناگون به چنین حالتی رسید, زیرا این انسان معبود دیگری غیر از خداوند پیدا کرد و به علم و صنعت و دیگر دستاوردهای تمدن صفت مطلق بودن بخشید و خدا را انکار کرد و او را در عالم طبیعت غیر مؤثر خواند. دیگر, نقش خدا در آفرینش آن بود که به صورت یکی از عناصر شیمیایی در آزمایشگاه یا یک وسیله در کارگاه یا یک مادة زراعی در زمین درآید.

من در برابر امت اسلامی به صورت عام و نسبت به لبنان به طور خاص احساس عشق و سرافرازی و مسئولیت می‏کنم و دریافته‏ام خدمتی که ممکن است انجام دهم چیزی بالاتر از توان محدود من است. بنابراین، اگر در سازماندهی نیروهای این دسته از هموطنانم سهمی داشته باشم، در واقع به برخی از تکالیف خود عمل کرده‏ام. «الخلق کلهم عیال الله و احب الناس الیهم انفعهم لخلقه» و در این هستیِ منظم نمی‏توان به طور کامل به کسی نفعی رساند مگر از طریق تشکیلات و سازمان.

تاریخ شیعه در لبنان از چه وقت آغاز می‏شود؟ آنها از کجا آمدند و چگونه به جنوب لبنان و سرزمین بقاع رسیدند؟ اولین شیعه‏ای که به اینجا آمد که بود؟

از یک سال پیش به دنبال تکلیفی که دانشگاه استراسبورگ بر عهده من نهاده بود، در پی پاسخ به این پرسش برآمده‏ام و یک نسخه از آن را هم برای روزنامه النهار خواهم فرستاد. اما به طور خلاصه عرض می‏کنم که تشیع در لبنان از نیمه اول قرن نخست هجری آغاز شد. انتشار شیعه در لبنان از طریق یاران پیامبر بود که برای دعوت مردم به دین اسلام به سرزمین شام مسافرت می‏کردند. این عده در روزگار پیامبر به نام شیعه علی‏ع معروف شده بودند: افرادی همچون ابوذر غفاری و سلمان فارسی و عده‏ای دیگر.

سپس این حرکت ادامه پیدا کرد و به کمک بعضی از صحابه بزرگ پیامبر و تابعینی که با حکومت مدینه و کوفه هماهنگی نداشتند، رشد کرد. اینان برضد اعمال و رفتار حکام شوریدند و در مقابل، حکام نیز آنان را به سرزمین شام تبعید کردند.

به‏علاوه، علل دیگری همچون جنگ صفین که امام علی‏ع در آن شرکت داشت و واقعه شهادت امام حسین‏ع و انتقال اهل بیت او به این مناطق، مسافرتهای اجباری آنان در این مناطق، و بازتاب این حادثه بر مردم و دیگر مواردی از این قبیل، سبب شد تا شیعیان به این مناطق روی آورند.

این‏گونه علل و عوامل دیگر سبب شد که شیعه در این منطقه شکل بگیرد و رشد یابد. تشیع، پس از گذشت یک قرن و نیم از این تاریخ، به عصر طلاییِ خود رسید و بر این منطقه، از جمله لبنان، سیطره یافت و در تحولات فرهنگی و مدنی و هنری این منطقه نقش عظیمی ایفا کرد. شیعه با فرقه‏گرایی و نزاع دینی و نیز با استعمار وحشی در طول هفت قرن یا بیشتر روبرو شد و باز هم در این مدت می‏بینیم که نقش برجسته‏ای در عرصه‏های انسانی داشته است، مثلاً یک‏پنجم علمای شیعه و کتابهای آنان در جهان از لبنان است. بدون تردید، این آزار و اذیت درازمدت اخیرا دامن فرزندان نسل شیعه را گرفته و آن حالتی که پیش از زمان استقلال لبنان سابقه نداشت، پس از کسب استقلال، رفته‏رفته به وجود آمد. ما امیدواریم سازمان‏دهی و رسیدگی به امور شیعیان فصل جدیدی در تاریخ شیعه پدید آورَد.

مفهوم کلمة خلیفه الله آن است که نقش انسان رشد می‌کند و تا بی‌نهایت وسعت می‌یابد و تردیدی نیست که نقش او, که همان شناخت و بهره‌مندی از نیروهای جهان پس از اکتشاف آنهاست, نقشی است هماهنگ با دیدگاههای انسان نامتناهی.

● آیا می‏توان فهمید که شیعه کیست، چه تشکیلاتی دارند و به چه می‏اندیشند؟

درباره اوضاع شیعیان در حال حاضر آنچه می‏توانم مختصراً در این گفت‏وگو مطرح کنم آن است که آنها لبنانیهای بسیار مخلص و وفادار هستند. نسبت به سرنوشت مشترک اعراب ایمان و احساس مسئولیت دارند، و در نظر آنان مسأله اصلی مسأله مطامع صهیونیستهاست. اما درباره صفات اخلاقی آنها از فرد دیگری بپرسید، چرا که تعریف از خود پسندیده نیست. از نظر اجتماعی، علی‏رغم آنکه بیشترین آمار بی‏سوادی متعلق به آنهاست، با این وصف، برای یادگیری به طرز بی‏نظیری آماده‏اند و باز، بنا بر همین اصل، برای بهبود بخشیدن به وضع اجتماعی خود در زمینه‏های مختلف، تلاش و پشتکاری پایان‏ناپذیر دارند.

● آیا شیعه درباره پریشانیهای انسان معاصر جوابی روشن و واضح دارد؟

مذهب شیعه که در همه اصول و مبادی‏اش مذهبی است اسلامی، ایمان دارد که دین همان فطرت است:

فَاَقِمْ وَجهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطرَةَ اللّه الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها .(۳۰:۳۰) به یکتاپرستی روی به دین آور. فطرتی است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است.

از این رو انسانْ کانون و مرکزِ توجهِ همه تعالیم اسلامی است. اما انسان، با همه جوانب و ابعاد خود، غالباً از شرایط اجتماع و محیطی که در آن به‏سر می‏برَد متأثر می‏شود، و همین امرْ خود بر ضرورت دین آسمانی تأکید می‏کند.

انسان مؤمن با مشکلات بسیاری در راه روبرو می‌شود و حیران می‌ماند و در تجربه‌ها خطا می‌کند, اما در چنین مواقعی, به قول ما, احساس «اضطراب ذاتی» نمی‌کند, بلکه اضطراب او نتیجة حتمی توقعات متعالی او و عدم رضایتش از آن چیزی است که در پیرامون او جریان دارد. همچنین می‌تواند ناشی از تلاش همیشگی وی برای ساختن آینده‌ای بهتر باشد. به عبارتی دقیق‌تر, قلب این انسان, مطمئن و در پایگاهی تزلزل‌ناپذیر قرار دارد و به آینده می‌نگرد و این صفت مردان بزرگ سازندة تاریخ است.

باز بنا بر همین علت است که می‏بینیم در تعالیم اسلامی نسبت به واقعیت ذاتی انسان و مراحل زندگی مادی او مطلقاً تجاهلی نشده است، بلکه نیازهای انسانی مقدس‏اند و اجابت آنها از جانب خدا نعمت است، و حد و مرزهای صحیح آن، از تعالیم دینی محسوب می‏شود.

اما، به نظر من، انسان پریشان و مضطربِ معاصرِ ما، از زمان آغاز تحول عظیم در صنعت و تمدن و مشارکت عمومی بشریت در امور جهان و تکنولوژی و ایجاد سازمانهای گوناگون به چنین حالتی رسید، زیرا این انسان معبود دیگری غیر از خداوند پیدا کرد و به علم و صنعت و دیگر دستاوردهای تمدنْ صفت مطلق بودن بخشید و خدا را انکار کرد و او را در عالم طبیعت غیر مؤثر خواند. دیگر، نقش خدا در آفرینشْ آن بود که به صورت یکی از عناصر شیمیایی در آزمایشگاه یا یک وسیله در کارگاه یا یک ماده زراعی در زمین درآید.

آیا توجه انسان به تولید و اکتشاف و کنجکاوی او در مجهولات و تلاش او در ورای معرفت از روی انکار خدا انجام یافت؟

این انسانی که خدا را انکار کرد و به مصنوعات و دستاوردهایش (بتهایش) صفت خدا را داد، به سرعت احساس اضطراب کرد، چرا که علم و صنعت و قوانین مربوط به آنها و محدود شدن انسان در سازمانهای گوناگون، همه و همه، ناپایدار و متزلزل بودند و در طول تاریخ تکامل دگرگونی یافته بودند.

در نتیجه، انسان ثبات و آرامش خود را، که جز با ایمان مطلق به دست نمی‏آمد، از کف داد و زمانی که سرعت این تحولات بیشتر شد و نظریات علمی و اجتماعی دگرگونی یافت و اکتشافات تازه‏ای که در تغییر حیات انسانی به شکلی عمیق مؤثر بود رخ نمود، این مشکل نیز پیچیدگیهای بیشتری پیدا کرد. اضطراب پدید آمد، در حالی که انسان به آب یا هوا تکیه زده بود.

در میان شیعه و سنی مطلقاً تناقضی وجود ندارد. هر دو مذاهبی از یک دین به شمار می‌روند.

بنابراین تفسیر، من معتقدم که انسان اگر ایمان کاملی داشته باشد و در ذهن خود نقش حقیقی خدا در جهان را به او بازپس دهد، نه آنکه او را جانشین اسباب و عوامل مادی قلمداد کند بلکه به او به عنوان خداوندِ خالق اسباب و مسببات و سببیت ایمان بیاورد و سپس به دستاوردهای تمدنش، از علم و مؤسسات و صنعت تا فلسفه و هنر، ابعاد حقیقی آنها را ببخشد، در این صورت احساس قدرت و ثبات خواهد کرد و از زندگی‏اش لذت خواهد برد و از دستاوردهایش بهره‏مند خواهد شد. تردیدی نیست که این امر نیازمند به تکوین تمدنی جدید است که تنها بر پایه ماده قوام نمی‏گیرد و علاوه بر آن از نو نیازمند به تربیت انسان هم هست.

در قرآن کریم آمده است که انسان خلیفه خدا بر روی زمین است. آیا معنای این عبارت آن نیست که انسان نقش برجسته‏ای در کار آفرینش دارد و خلقت هم جز با کار اضطراب‏آمیز انجام نمی‏گیرد؟

در پی جوابی که به پرسش سابق شما داده شد و نیز پس از التزام به این نکته که انسان مخلوق خدا و همان عنصر یگانه در قله جهان متکامل است، می‏توانیم بگوییم امکانات انسان، بنا بر تعبیر شما، در زمینه تولید و خلق محدودیتی ندارد. مفهوم کلمه خلیفة اللَّه آن است که نقش انسان رشد می‏کند و تا بی‏نهایت وسعت می‏یابد و تردیدی نیست که نقش او، که همان شناخت و بهره‏مندی از نیروهای جهان پس از اکتشاف آنهاست، نقشی است هماهنگ با دیدگاههای انسان نامتناهی. برای انسان هیچ حد و مرزی نیست تا احساس تنگی و رسیدن به بن‏بست به او دست دهد. اما انسان بزرگی که این نقش را ایفا می‏کند ذاتاً مخلوق خداست و اگر روزی بخواهد خود را از این واقعیت برهاند خودش را نقض کرده است؛ همان گونه که اگر دستاوردهای انسان از نظر کمی و کیفی و شمول به هر درجه‏ای که برسد باز از حوزه انسان و اینکه ساخته‏های دست انسانی است پا فراتر نمی‏گذارد، حتی اگر این مصنوعات انسانی در حیات او تأثیر بگذارند و با او همکاری کنند و نحوه زندگی او را دگرگون سازند. اینچنین است که در پشت آنچه شما آن را مخلوق انسان می‏نامید، همواره اهداف دائم و غالباً نیازمندیهای رو به افزایش و غریزه او برای کسب آگاهی را می‏بینیم. اما این اضطراب از آنجا ناشی شد که انسان نتوانست به نیازهای معنوی و ملزومات ایمانش پاسخ دهد. از این رو، ایمان ضعیف شد و رخت بربست، یا به شبه ایمان تبدیل گردید. در نتیجه، به علت فقدان ایمانی زنده، احساس جدایی از هستی و غربتْ سراسر وجود انسان را فراگرفت و به اضطراب مبتلا شد. یافته‏های فراوان او هم وی را سودی نبخشید.

آیا ایمان به خدا در حکم پیوند کلی انسان به اوست و آیا این پیوندْ ریشه‏های اضطراب او را از میان می‏برد؟ و اگر این طور باشد اضطراب موجود در انسانهای بزرگ را، که اساس ایمان شناخته می‏شوند، چگونه تفسیر می‏کنید؟

پیوند کلی به معنای مشخص کردن حد و مرز جایگاه انسان در هستی و آفرینش، تبیین و تعیین دامنه گسترده و رسالت حیاتی اوست، که نتیجه طبیعی ایمان به خداست. درمان اضطراب در ذات و بطن این راه و جهت‏گیری است. اما معنای این سخن محدود کردن حرکت انسان و ابعاد فعالیتهای حیاتی او نیست. از این رو، انسان مؤمن با مشکلات بسیاری در راه روبرو می‏شود و حیران می‏ماند و در تجربه‏ها خطا می‏کند، اما در چنین مواقعی، به قول ما، احساس «اضطراب ذاتی» نمی‏کند، بلکه اضطراب او نتیجه حتمی توقعات متعالی او و عدم رضایتش از آن چیزی است که در پیرامون او جریان دارد. همچنین می‏تواند ناشی از تلاش همیشگی وی برای ساختن آینده‏ای بهتر باشد. به عبارتی دقیق‏تر، قلب این انسان، مطمئن و در پایگاهی تزلزل‏ناپذیر قرار دارد و به آینده می‏نگرد و این صفت مردان بزرگِ سازنده تاریخ است.

اما انسان بزرگی که دچار اضطراب ذاتی می‏شود و در حالت شک و تردید قرار دارد، نمی‏تواند در ساختن آینده مشارکت داشته باشد، زیرا با اینکه جریان سلیم خلقتی که قبل از وی آغاز شده در وجودش است، بی‏هدف می‏مانَد.

البته انکار نمی‏کنم که عده‏ای از مردان بزرگ که دچار اضطراب هم بوده‏اند خدماتی به انسانیت کرده و ارمغانهایی به او عرضه داشته‏اند. اما من مایلم این خدمات را ثمره ریشه‏های ایمان در عقل باطنی (ضمیر ناخودآگاه)، که با آنان و با هر انسانی همراه است، تفسیر کنیم.

آیا اعتقاد ندارید که عوامل اجتماعی و فردی، همچون عشق و جنسیت و سرگذشت آدمی، ایمان را به جنبش وامی‏دارد و انسان مؤمن را در میان چندین گرایش سرگردان می‏کند؟

گمان می‏کنم در گفتگوی قبلی خود به این مطلب هم اشاره‏ای کرده‏ام. احساس عشق و جنسیت و نیازهای بشری و اندیشه درباره سرنوشت، همه از ژرفای وجود انسان سرچشمه می‏گیرد و ایمان نیز برای این نیازها پاسخ و رهنمودهایی دارد. اگر انسان به این پاسخها و راه‏حلها و رهنمودها توجه کند ایمانش نیرو می‏گیرد وگرنه ایمان او هم ضعیف می‏شود. البته همکاری و هماهنگی احساسات انسانی با یکدیگر قابل انکار نیست. اما درباره همان شمار اندک بزرگ‏مردان شاید بتوان آنان را با این قاعده کلی تفسیر کرد که توجه بیش از حد بر هر بعد از ابعاد زندگی منجر به رشد بیش از حد آن بعد نسبت به سایر ابعاد می‏شود.

آیا از آنجا که گرایش دینی و گرایش ملی هردو بر اهمیت ایمان تأکید دارند، این دو گرایش با هم تعارضی ندارند؟

اگر ملی‏گرایی بر ایمان به عنوان عنصری برتر از دیگر عناصر تکیه نکند، ما آن را نژادپرستی می‏خوانیم. این ملی‏گرایی است که عده‏ای از بنی‏بشر، که دارای تاریخی مشترک و آمال و دردهای مشابه و فرهنگی نزدیک به هم هستند، در تاریخ اثر می‏گذارند و آن را می‏سازند و در نظر مبالغه می‏کنند. این ملی‏گرایی مرحله‏ای طبیعی در زندگی انسان بین فردیت و بشریت جهانی به شمار می‏آید.

شکی نیست که پایه تکوین جوامع بر همکاری و مبادله تجربیات و در اختیار گذاردن دستاوردها میان انسانها استوار شده است.

ملیت در تکوین این تواناییها نقش بزرگی دارد. این تفسیر از قومیت به طور حتم با تعالیم دینی منافات ندارد. قرآن کریم می‏فرماید:

یا اَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَاُنْثی وَ جَعَلناکُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَ اللّهِ اَتقیکُم .(۴۹: ۱۳) ای مردم، ما شما را از نری و ماده‏ای بیافریدیم. و شما را جماعتها و قبیله‏ها کردیم تا یکدیگر را بشناسید. هرآینه گرامی‏ترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست.

بنابراین، وجود قبایل و شعوب و نظایر آنها تا زمانی که مبدأ شناخت و معرفت باشند، یعنی شناخت هر گروه از متعلقات گروه دیگر، که به همکاری و تعامل میان آنها منجر می‏شود، امری است که مدنظر دین است.

آیا معتقدید که مناسب و مفید است که دین از حکومت جدا شود؟ اگر نه چرا؟

این بحث، بحثی علمی و تاریخی و بسیار گسترده است. از شما می‏خواهم با توجه به کمبود وقت آن را به زمان دیگری موکول کنید تا من برای شما و روزنامه گرامی‏تان در این باره مقاله‏ای جامع بنویسم.

آیا شما با دخالت علمای دینی در سیاست موافقید؟ محذورات این دخالت و عواقب آن چیست؟

امروز عصر (چهارشنبه ۴ژوئن) بیانیه‏ای در همین باره از جانب مجلس اعلای شیعیان صادر می‏شود که می‏توانید آن را خلاصه و به این مصاحبه اضافه کنید.

چه فرقی یا تناقضی، البته اگر بتوان تناقض نامید، در میان شیعه و سنی هست؟

در میان شیعه و سنی مطلقاً تناقضی وجود ندارد. هردو مذاهبی از یک دین به شمار می‏روند. من ماه پیش مقاله‏ای درباره این موضوع به ضمیمه روزنامه النهار فرستادم و همچنین در یک سخنرانی که چاپ هم شده است به تفصیل به این موضوع پرداخته‏ام.

پرسشهای دیگر ما عبارت بود از فعالیتها و همکاریهای انسان در جامعه‏اش و ذوب شدن او در وحدت و اتخاذ موضعی رشددهنده نسبت به یک مذهب معین از دیدگاه یک مذهب دیگر. ولی شمار دیدارکنندگان در محل مصاحبه فزونی گرفت و فرصت گفتگو با امام صدر نیز کم بود، از این رو وی پاسخ به این سؤالات را به زمانی موکول کرد که فرصت بیشتری وجود داشته باشد.

حسین علی آبادی کارشناس ارشد تاریخ تشیع

منابع:

پایگاه اطلاع رسانی جهان تشیع

نقش عالمان شیعی ایلخانانی در سیاست - نویسنده : بارانی، محمد رضا

سلطان محمد خدابنده، علامه حلی و رواج تشیع در ایران - نویسنده : جعفریان، رسول

ـ ر.ک: مسائل عصر ایلخانان، فصل «نبودن تعصب مذهبی در دوره مغول»، صص ۲۶۸ ـ ۲۵۹

ـ جامع التواریخ، ج۲، صص ۱۲۵۹ ـ ۱۲۵۸

ـ همان، ص ۱۲۷۲

ـ مجمع التواریخ، نسخه ملک، ج۳، برگ ۲۳۷ از: مسائل عصرایلخانان، ص ۲۳۹

ـ ر.ک: تاریخ اولجایتو، ص ۹۶. در آنجا مؤلف از مذهب حنفی با عنوان «مذهب پاک حنفی» و از ابوحنیفه با عنوان «امام اعظم ابوالنعمان رضی الله عنه» یاد کرده است. این از عجایب است که کاشان شیعی، حنفی داشته باشد، مگر آن که به احتمال قوی وی قاسانی باشد نه کاشانی. قاسان شهری در ماوراءالنهر است که طبعا سنی است.





موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نام :
ايميل:
سايت:
کد تایید:
ارسال نظر به صورت خصوصي به مدیر سایت

ساخت وبلاگ